گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

دوستی به اسم الهه که برای من کامنت خصوصی گذاشتی...اطلاعاتی که گذاشتی فکر کنم اشتباهه و هیچ راه ارتباطی با خودت برام نذاشتی و کامنت های وبلاگت هم بسته ست...چه کنم؟

۰ نظر ۱۵ بهمن ۰۴ ، ۱۴:۳۲
life around me

خیلی سربه هوا شدم و حواسم به خیلی چیزا نیست.مثلا یادم نبود همین چند روز قبل بهم گفتن امروز کلینیک سه تا ارتوپد داره و از من خواستن بعد ساعت ده برم.چی شد؟راس نُه رسیده بودم کلینیک و چیزی از این مکالمه یادم نمیومد.

خیلی کارا رو خیلی جاها ریزه ریزه یادداشت میکنم ولی یادم میره و این احساس خنگی و گم شدن بهم میده.

دوستم تعریف میکرد دکتر فلانی_که من هیچوقت باهاش برخورد نداشتم_انقدر ازت تعریف میکرد و میگفت چقدر ماهه و من با خودم فکر میکردم هیچوقت خودمو اون قدری که حقم بود دوست نداشتم.

مریضم باز سر ویزیت از کلافگی گریه کرد و من گفتم طاها بخدا برت میدارم از همین پنجره پرتت میکنم بیرون.خندید و نفهمید دارم جدی میگم...گرافت پوستی طاها گرفته و من توی اتاق عمل بعد از باز کردن پانسمانش از خوشحالی بغض کرده بودم.درود بر علم بچه ها،بخدا فقط و فقط درود بر علم.

نوشتم همین لحظه های کوفتیه که منو دلبسته ی این شغل لعنتی کرده.شغلی که به خیلی چیزاش نمی ارزه.ولی این آدرنالین بعد جراحی موفقیت آمیز انگار جوری ما رو بالا میاره که کار هیچ کوکائینی نیست.

مثل لشکر تیر خورده ایم.دوستام همه با غر و گریه و حال بد بهم زنگ میزنن.من خودم پر غصه ام بابا ولم کنید.من برای شام دختره که کشیکه پلو زعفرونی و خورشت بادمجون درست میکنم و فکر میکنه حالم خیلی خوبه.میگه تو به کدوم منبع انرژی وصلی؟

ولم کنید

ولم کنید

ولم کنید

 

۶ نظر ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۲۷
life around me

صبح دیر و بی آلارم

صبحانه و قهوه ی دلخواه

ویزیت خلوت

بانک تعطیل و درگیری برای وصل شدن به اینترنت جهانی...پسره میگفت کانفیگ هایی که فرستادم رو فلان کن و من میگفتم نمیفهمم چی میگی.اصلا منِ شهروندِ عادی که کارم طبابته چرا باید بدونم کانفیگ چیه و وقتی پینگ میکنیم چه اتفاقی میفته.من دلم نمیخواست تو زندگیم اسم هیچکدوم از این چیزا رو بدونم.اینترنت وصل میشه ولی اونجا کسی نیست.کسی نباشه به چه درد میخوره وصل شدنش؟

قطعش میکنم و میام بیرون.یه سریال بیخودی پلی میکنم و دمپختک میذارم.به مامانم میگم دیشب اینجا برف باریده ولی زمین سفید نشده.میگم قهوه ی بعد ناهار رو بزنم حرکت میکنم سمت شما و غر میزنه که دیروقت چرا راه میفتی بذار فردا و میگم نگران نباش من پلنگ جاده هام و عصبانی تر میشه.صبح خواننده توی ماشینم میخوند:من دلم نمیخواس،یه گیلاس،دو گیلاس،سه گیلاس...و این افتاده نوک زبونم.

دختری که فقط یک بار منو دیده میگه دیشب تو خوابش بودم...سرپرستار بخش بهم اطمینان خاطر میده دو روزی که نیستم حواسشون به مریضم باشه...کمر روز شکسته و باید ناهار بخورم و حرکت کنم...

۳ نظر ۰۳ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۵۷
life around me

بعد چهار روز اتاق عمل روا نبود کلینیک صبح برمیداشتم...صبح ویزیت تند تند و ترخیص مریضا و تغییر نکردن حال اون پسر ۲۰ساله و راضی کردن اون پیوند پوست به اینکه باید بمونی آنتی بیوتیک بگیری و بعد کلینیک شلوغ و ترافیک بعدش و ناهار بدو بدو و بلافاصله شروع کلاس زبان...

داشتم به تیچرم در مورد مریضم توضیح میدادم و کارهایی که براش انجام دادم،و میگفت شنیدن استوری که تعریف میکنی برام مثل دیدن یه اپیزود دکتر هاوس میمونه...گفتم میدونی سخت ترین قسمت این استوری کجاست؟

نمیدونست...

اونجا که حرفی نداری به پدر و مادرش بزنی...نمیدونم،همه بررسی ها نرماله،هنوز چیزی پیدا نکردیم...حرفای صد من یه غاز چون اینا اون بچه رو هوشیار نمیکنه و پدر و مادره بچه ی هوشیار میخوان...

عصر خواستم برم باشگاه که طوفان شد...برگشتم و خزیدم تو خونه ام...شاید فردا روز بهتری باشه...

۱ نظر ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۲۱
life around me

آخرین کشیک دی ماه نباید اینطوری تموم میشد که ببینم پسر ۲۰ساله ای که دیروز شکستگی فمورش رو بدون هیچ مشکلی عمل کردم،امروز سر ویزیت افت هوشیاری پیدا کرده.بعدش اتاق عمل شلوغ بود و بدو بدو و وسطش استرس این مریض.

تهش هیچی پیدا نکردیم.تمام بررسی ها نرماله از قلب و ریه گرفته تا مغز.توی ادرارش فقط مورفین مثبته ولی چون خودم بهش مورفین دادم نمیدونم بخاطر این مثبته یا از جای دیگه.همکار نولولوژیست میگهاحتمالا بچه تشنج کرده و چون دیشب دوتا رفیقش کنارش بودن احتمالا یه ماده ای ابیوز کرده و در زمینه اونه.

اومدم خونه ولی آروم نیستم.به هرکی فکر میکردم میتونه کمک کنه زنگ زدم و هرکاری به فکرمون میرسیده انجام دادیم ولی هنوز تشخیصی نداریم.فعلا توی icu تحت نظره تا ببینیم هوشیاریش بالا میاد یا نه...وسط این ناراحتیا‌ و اتاق عملی که با بغض گذشت اونجایی که اینترنم دستش رو دراز کرد سمتم و گفت این انرژی زا رو برای شما گرفتم نقطه ی نور بود و اونجایی که وقتی اتاق عمل شون نیست ولی داوطلبانه باهام میان سر عمل چون براشون وقت میذارم و یاد میگیرن.اونجایی که میبینم علاقه مند میشن و درس میخونن.اونجایی که میبینن یکی از کشیکام بدون اینترن هست میان و کشیک می ایستن که من دست تنها نباشم...و اون عمل پیوند پوست برای پسری که از بیمارستان موندن خسته شده برای من نور بود و من امیدوارم بالاخره اون پیوند بگیره و بتونم ترخیصش کنم...

امروز این شغل رو نمیخوام...امروز میخوام یه کاره ای باشم که وقتی میام خونه فکر و خیال راحتم بذاره.که هی تلفنم زنگ نخوره...

۷ نظر ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۳۷
life around me

روز نمیدونم چندم از قطع شدن اینترنت و یوتیوبی که تمام ساعات خونه بودنم باهاش میگذشت و قطع ارتباط با دنیا.

 

امروز سومین روز پیاپی اتاق عملم بود و خیلی خسته ام.یکی از مریضهام بخاطر فشار تورنیکه سر عمل،عصب پرونئالش نوروآپراکسی شده و خیلی نگرانم.از اون روزهاست که میگم خوشبحال کسایی که تیغ رو پوست مریض نمیذارن و شب کله ی راحت روی بالشت میذارن.

یه مشاوره برای Amputationاندام داشتم در بیمار دیابتی و شارکو که عفونت نداشت.میشد بخاطر دفورمیتی شدید اگر بیمار اصرار داشت قطعش کرد ولی یه نگاه کردم و دیدم برای قطع پای آدما روز مناسبی نیست و نوشتم فعلا باهاش زندگی کنه تا هروقت عفونت کنه.مریض راضی بود از زندگی با پای کجش و پروتز نمیخواست و خب همین کافیه.

دیروز پسربچه ای که مچ پاش رو عمل کرده بودم بخاطر ورم ترخیصش نکردم ولی بهش گفتم چون گریه میکنی ترخیصت نمیکنم و قانون اینجا اینه هرکی گریه کنه میمونه.امروز لام تا کام حرف نزد و گفتم چون گریه نمیکنی میتونم ترخیصت کنم ولی چون نمیخندی هنوز شک دارم که نگهت دارم یا نه،یهو شروع کرد به زور و الکی خندیدن...در حالی که خودم از خنگ بودن دنیای بچه ها قهقهه میزدم ترخیصش کردم.چون ورمش کم شده بود،نه بخاطر گریه نکردن.

 

به اون پسره که توی تصادف پوست رانش رو از دست داده و بستریش کردم برای پیوند پوست و هر روز سر ویزیت بخاطر سختی زندگی توی بیمارستان گریه میکنه گفتم یا خودت رو جمع کن و مثل برج زهرمار نباش هر روز یا خودم جمعت میکنم.امروز میخندید و خب کارم کمتر شد،دیگه لازم نیست جمعش کنم.

 

باید برم ویزیت آخرشب و فردا پرونده ی اتاق عمل های دی ماه رو ببندم.

۶ نظر ۳۰ دی ۰۴ ، ۲۲:۲۰
life around me

دومین روز پیاپی هست که آنکالم و هر روزش رو تا عصر اتاق عمل بودم و تا دو روز آینده هم برنامه همین خواهد بود.حالم ولی روزهای اتاق عمل درکل بهتره.فضای مورد علاقه ام،معاشرت ها،بوی خون و آدرنالین بعد از عمل های موفق...

دیشب توی اورژانس خواستم دست مریضی که طی نزاع چاقو خورده بود رو معاینه کنم که بهم فحش زشت داد.چیزی نگفتم،توی پرونده نوشتم به علت فحاشی ویزیت نخواهد شد و برگشتم خونه.نیمه شب سوپروایزر زنگ زد میشه بیاید ویزیتش گفتم نه.امروز صبح که برای ویزیت بیمارای جدید اورژانس رفته بودم همسرش اومد طرفم و گفت شوهرم دیشب عصبانی بود و از طرف شوهرش عذرخواهی کرد گفتم منم خیلی روزها حالم خوب نیست ولی به مریضام فحش نمیدم.انی وی ویزیتش کردم. البته بعد از اینکه شخصا عذرخواهی کرد...باید ممنونم باشه که دیشب حوصله صورت جلسه کردن نداشتم وگرنه که هنوز یه قانونایی وجود داره انگار!

کلی مریض بچه داشتم امروز که تا میرفتم بالا سرشون جیغ میزدن ولی اون آخریه رو دوسش داشتم که بعد عمل میخندید و من میزدم روی لپای باد کرده اش و دهنش صدا میداد و میگفتم به بابات نگی من زدمت و بیهوشی بهش میگفت این خانم دکتر خیلی پولداره و بچه هه میگفت با موتور میام میدزدمش.

رسیدم خونه،کم خواب و به شدت خسته ام و از شدت خستگی خوابم نمیبره.نشستم یه فصل گریه کردم و بعد جمع و‌جور شدم.ناهار بیمارستان وحشتناک بود و دلم غذای خونگی خوب میخواست،با همون خستگی دارم شویدپلو با تهدیگ سیب زمینی زعفرونی و مرغ درست میکنم...باید برم اورژانس،کلی مریض جدید دارم...

۷ نظر ۲۹ دی ۰۴ ، ۱۸:۲۵
life around me

بهش گفتم ببین باباجون شما زانوهات ساییدگی شدید داره و اگر درمان قطعی میخوای راهی جز تعویض مفصل نیست...گفت من امکان تعویض مفصل ندارم یکاری کن دردم ساکت بشه...گفتم برات یه تزریق انجام میدم تا چندماه بی دردت میکنه...تجربه ی بدی از تزریقی در گذشته داشت ولی به قول من که گفتم جوری میزنم حس نکنی اعتماد کرد...وقتی گفتم تموم شد پاشین باورش نمیشد و میگفت اصلا حس نکردم...

ایستاد وسط کلینیک،دستاش رو گرفت به سمت بالا و گفت خدایا من نمیدونم این دختر چی میخواد ولی هرچی تو دلشه و میخواد رو بهش بده و بعد بلند گفت آمین...

من ناامید از اون خدای بالا،با لبخند نگاهش میکردم و زیر لب میگفتم آمین...

۷ نظر ۲۶ دی ۰۴ ، ۱۷:۳۹
life around me

گالری گوشیم پر شده از عکسای post operative بیمارام که شکستگیاشون جوش خورده،بابت شون خوشحالم ولی اینترنت ندارم که با کسی share کنم این خوشحالی رو...پر عکسای جذاب از بیماریای نادری که توی کلینیک تشخیص دادم و نگه داشتم به اینترن های ارتو نشون بدم و نمیشه...حتی اون عکسی که حین قطع کردن پای بیمار دیابتی ازم گرفتن و خیلی خوشگل افتادم اما چون هرکی ببینه فکر میکنه قصاب محله ام در نتیجه قصد share کردنش رو ندارم.

 

حال این روزهای من؟مثل حال شماها و خیلیای دیگه...همون که چیزه...خودت میدونی....

۷ نظر ۲۶ دی ۰۴ ، ۱۳:۰۰
life around me

سلام!

۱۳ نظر ۲۵ دی ۰۴ ، ۲۱:۳۱
life around me

برزخی که منتظرش بودم رسید...

امتحان بورد تمام شد،قبول شدم و حالا گیج و سردرگم دنبال شهر طرحی میکردم...

کجا برم؟

جای شلوغ کارانه ی بیشتر داره...کارانه؟کی داده و کی گرفته...

جای خلوت دردسر کمتر داره...جای خلوت...

مثل همه ی این سالها دغدغه ی اصلی زندگیم بی پولیه و چاره ای براش ندارم...صبر...مثل همه ی این سالها...کار زیاد و صبر و بی حاصلی...

دیگه موقعیت های خوب خوشحالم نمیکنن...نه پیشنهاد اون طرح پژوهشی که استادم داد و نه اصرار اون یکی بر هیات علمی شدن،نه بیدار شدن های دیروقتِ بی آلارم،نه فراغت و نه تمام شدن بورد...امید از زندگیم رفته...

برای حتی یک روز بیشتر زنده بودن نیاز به امید دارم...

۲۹ شهریور ۰۳ ، ۱۰:۳۳
life around me

فردا امتحان بورد تخصصی دارم...برام دعا کنید لطفا و انرژی بفرستید...من اعتقاداتم رو به کائنات از دست دادم و حداقل سه یا چهارساله که از آقای خدای سبیلو خبری ندارم...شده که بشینیم رو به روی هم و توی چشمهای همدیگه زل بزنیم و اون منتظر باشه دعام رو بشنوه ...اما من لجوجانه نگاهش کردم و دندونام رو فشار دادم و حرفی نزدم...ازش دلگیرم و تا نمیدونم کی،ازش چیزی درخواست نمیکنم...نمیتونم که درخواست کنم...متاسفانه آدم کینه ای هستم...

ولی شما اگر هنوز بند اتصالی به معنویات دارید لطفا برام دعا کنید...

۰۷ شهریور ۰۳ ، ۰۹:۳۷
life around me

دقیقا پنج ماه گذشت از خانه نشینی من و درس خوندن برای امتحان بورد...چند روز دیگه برای بار هزارم امتحان میدم...هزارمین کنکور...هزارساله که روز پزشک رو بهم تبریک میگن و هیچکدوم از اون هزارسال در واقع پزشک نبودم...

به امید اینکه هزار و یکمین تبریک را در اون شرایطی که مدنظرم هست بگیرم...در اون شرایطی که میدونم برام بهتره...

۳۱ مرداد ۰۳ ، ۲۲:۴۵
life around me

برنامه ی فوتبال ۳۶۰ یک مصاحبه ی احتمالا مربوط به بازی های یورو پخش کرد که خیلی جالب بود...

فکر میکنم بازی دانمارک و آلمان بود،گزارشگر از دوتا پسربچه که لباس و کلاه گیسِ آرایش شده با پرچم دانمارک داشتن پرسید فکر میکنید کی میبره؟

گفت بخوام راستش رو بگم آلمان میبره،ولی به هرحال امید داشتن حق هر آدمیه...

 

پسره نهایتا ۹-۱۰ساله بود و حرفی زد که چند روزه ذهنم درگیرشه...

۲۶ مرداد ۰۳ ، ۲۳:۰۴
life around me

شاید هیچکس اصلا نفهمه این چندماه برای من چه تجربه ای بود و چطور گذشت اما خودم که میدونم...چندماه تنها زندگی کردن و درس خوندن...تنهایی درس خوندن و خراب شدن کولر،خراب شدن یخچال،پیدا کردن تعمیرکار،آشپزی،تمیزکاری،خرید،و هزارتا کار ریز و درشت یک زندگی....

خودم که میدونم بعد زدن دکمه ی ۱۲ ساعت کرنومتر،بری ناهار فردا رو درست کنی،طالبی های یخچال رو آب بگیری(!)،آشغالا رو ببری بذاری داخل کوچه،ظرفا رو بشوری،دوش بگیری،خریدایی که اسنپ آورده رو سر و سامون بدی و هزارتا استرس هم همزمان تو دلت باشه یعنی چی...

زندگی انگار مثل یک دایره میچرخه اما هر دور سخت تر...همون زندگی دوران کنکور،همون زندگی دوران درس خوندن برای دستیاری اما این بار تنها...بدون حضور سادات عزیزم که خوشمزه ترین غذاهای دنیا رو برام درست کنه و من تنها دغدغه ام درس خوندن باشه...

۲۱ مرداد ۰۳ ، ۲۳:۱۶
life around me

آخرین امتحان ارتقا/گواهینامه را دادم...من دیگه هیچوقت رزیدنت نخواهم بود.

۰۷ مرداد ۰۳ ، ۲۳:۱۶
life around me

چهارسالِ رزیدنتی توی یک خونه ی ثابت موندگار شدم...خونه ای که میونه ی مسیرش تا بیمارستان پل بزرگی هست که شبها چشم انداز غروب میفته پشتش و رد شدنِ با سرعت ماشینها بهش ابهتی میده که چشم خسته ی منِ سال یکی رو همیشه جلب خودش میکرد...هر صبحِ قبل طلوع خورشیدی که وسط گرگ و میشِ هوای زمستونی این شهر میرفتم بیمارستان کشیک رو تحویل بگیرم از فرط خستگی و افسردگی چند دقیقه ای می ایستادم کنار اون پل،به حرکت ماشینها نگاه میکردم و با خودم میگفتم اگه خودم رو پرت کنم پایین از اجبار به ادامه ی اینهمه سختیِ فراتر از توانم راحت میشم.بعد فکرم میرفت پیش مریضهایی که داشتیم و از ارتفاعی سقوط کرده بودن و با هزارتا شکستگی و گاها تا همیشه زمین گیر شدن،از قضا زنده میموندن...با درد همیشگی...بعد با خودم میگفتم این یک روز رو برو کشیک،اگر تا پسفردا شرایط بهتر نشد خودت رو پرت کن...باز پسفردا همین مکالمه ی تکراری رو با خودم مرور میکردم و میرفتم کشیک بعدی رو تحویل میگرفتم...همینطوری چهارسال رو رد کردم...

رزیدنتی من عملا تموم شده ولی هنوز که هنوزه وقتی از کنار اون پل رد میشم چند دقیقه ای می ایستم کنارش،درنگی میکنم و بعد رد میشم...یه حرفهایی بین من و اون چشم انداز هست که بین خودمون دفن شده...یه روزهایی که دلم نمیخواد بهشون فکر کنم...

چرا یاد اینها افتادم؟دوستِ ندیده ای که این چندسال مخاطب نوشته های من بود و چندین بار عکس به اشتراک گذاشته شده ی اون پل رو در این چهارسال دیده بود،برام عکس مشابهی از مسیر کار جدیدش فرستاده و متنی نوشته که با خوندنش بغض میکنم :

«اینجا مسیریه که هر روز موقع رفتن سر کارم می‌بینم، یه ویو خیلی آشنا. یه آشنای صمیمی و از آن خود! بعد از یک ماه رد شدن و دیدن اینجا فهمیدم کجا دیده بودمش!!! اون روزهایی که خودمو زندانیه باتلاق کار بیمه می‌دیدم، یه عکس از بزرگ‌راه سر راه بیمارستانت یا خونه‌ات می‌ذاشتی و من گلی رو یه آدم موفق که هر چی اراده کنه داره می‌دیدم، و اون موقع دلم تجربه رفتن از چنین مسیری رو می‌خواست انگاری بهم حس اینکه هر چی اراده کنم بدست میارمی بهم میداد. حالا بعد از مدت‌ها و رفتن‌های پیاپی یاد این صحنه‌ی آشنا افتادم. دوستش دارم.»

۳۱ تیر ۰۳ ، ۲۲:۴۷
life around me

صبح پشت سر هم به منشی بخش زنگ میزدم بابت مدارکی که اعلام شده رزیدنتهای سال چهار باید تحویل بدن سوالی بپرسم و جواب نمیداد...عصبی و کلافه بودم از دستش...هرکاری انجام میدادم وسطش یک زنگ دیگه هم به این زن میزدم و توی دلم بد و بیراهی میگفتم...چند ساعت بعد که میخواستم ببینم امروز چندشنبه هست تا بفهمم فلان استادم که باهاش کار دارم امروز اتاق عمل هستن یا مطب،توی تقویم دیدم امروز عاشورا و تعطیله...و خب منشی بخش ما برای اولین بار در زندگیش واقعا حق داشت که تلفن جواب نده...

آسمون ریسمون بافتم که بگم روزها از دستم در رفته،تاریخ ها رو دیگه نمیفهمم،زمان اصلا نمیگذره...از چهارماه قبل همیشه دوماه تا امتحان فاصله داشتیم و هرچه جلوتر میرم این فاصله انگار همچنان دوماهه...میدونم متوجه منظورم نمیشید...فقط همین رو بدونید که خسته ام...

خسته ام و دوست دارم غر بزنم...زندگیم از چهار ماه قبل روی یک نقطه استاپ شده و حرکت نکردن من رو مضطرب میکنه...باید همیشه درحال دویدن باشم که احساس کنم دارم کاری انجام میدم...

سال یک که بودم اگر کشیک اورژانس بودم و بخت یاری میکرد شب ۲-۳ساعت بخوابم و فرداش درحال مرگ نبودم احساس میکردم کشیک مفیدی نبوده!

هیچ وقت از جایی که هستم راضی نیستم...این چشم به راهی همیشگی به روزهای خوبی که قراره بیان_و از قضا اصلا قراری به اومدن ندارن_تمام لذت زیست رو از من گرفته...

بعد از این امتحان چیه؟برزخ...قاعدتا نباید برای رسیدن برزخ عجله داشته باشم...باید زیر باد خنک کولر دراز بکشم و سی سالگی رو تجربه کنم اما نمیتونم...دلم گذر از این مرحله رو میخواد...دلم ثبات میخواد و فراموش کردم این مسیر راه به چنین مقصدی نداره...

 

۲۶ تیر ۰۳ ، ۱۴:۱۲
life around me

‏جمله ای از هاروکی موراکامی خواندم که مطمئن نیستم مربوط به کدام کتابش هست و حتی قسم نمیخورم که این جمله حتما از موراکامی باشد ولی جمله ی به قاعده ای بود...میگفت:«هر کدام از ما چیزی را از دست می‌دهیم که برایمان عزیز است، فرصت های از دست رفته، امکانات از دست رفته و احساساتی که هرگز نمی‌توانیم برشان گردانیم، این بخشی از آن چیزیست که به آن می‌گویند زنده بودن.»

حال و احوال این روزهای من بیلچه زدن به گذشته هاست...حالا که بعد از چهارسال دوری به خانه ای برگشتم که به آن هیچ حس تعلق خاطری ندارم...اتاقی که یک زمانی در اوج شور نوجوانی جزئیاتش را با عشق،تک به تک انتخاب کرده بودم برایم مفهومی متفاوت از باقی اتاقها ندارد...کتابخانه ای که جلد به جلد کتابهایش را با عشق و هیجان خواندم حالا فقط یک کتابخانه ی خاک گرفته است.زندگی که سالها در این اتاق داشتم و در تصورم نبود یک روزی تغییرش بدهم حالا با تمام خاطرات دورش برایم بی معنی و مفهوم است...

تنها چیزی که دلتنگش میشوم خود چندسال قبل،خود سالها قبلترم هست...دختری که میخندید...دختری که تلاش میکرد...دختری که از دیدن شبنم روی گلبرگ گلدانهای سادات جانش به وجد می آمد...دلم برای شادی بی دلیلم تنگ میشود...دلتنگ تخت روی حیاط خانه نیستم اما دلتنگ دختری ام که بعد آب دادن گلها و تمیز کردن اتاقش،چای و کتاب به دست مینشست روی همان تخت و از ته دلش احساس خوشحالی میکرد...

احساس خوشحالی نمیکنم و این بزرگترین مشکل این روزهای زندگیم هست...

خاطره ای از گذشته ای خیلی دور،خیلی خیلی دور گهگاه توی ذهنم جرقه میزند از بدنهای خیسِ از آبْ بازی برگشته ی یک ظهر تابستانی توام با بوی نای خیسی و گرما که یک لحظه روشن و و تا میخواهم زنده اش کنم خاموش میشود...خاطره ای از دورانی که برادرم بود و به عنوان کوچکترین و عزیزترین عضو بازیهای تابستانه کمتر خیس میشد...من دلم برای این خاطره و دختری که خیس آب برمیگشت خانه و سادات وسط غر زدن لباس هایش را عوض میکرد تنگ شده...نه حتی برای این خاطره،برای احساسی که در این تصویر دور دارم دلتنگم...

برای دختری که در چهارسال اخیر زندگی عجیبی را تجربه کرد...خیلی خیلی عجیب...اما از جهنم بیمارستان حتی ساعت ۱۱شب برگشت خانه و خریدهایش را با ذوق چید روی کانتر آشپزخانه و گفت زندگی ادامه دارد...

دوست دارم چشم باز کنم و ببینم دخترک زنده شده...من آدم این روزهای خاکستری نیستم...این آدم جدید و این پوسته ی ناشناس من را به جاهای خطرناکی خواهد برد...

دلم برای احساس شادی بی دلیلی که در گذشته داشتم تنگ شده...

۱۳ تیر ۰۳ ، ۱۷:۳۷
life around me

شمع پایان سی سال زندگی را فوت کردم...

سی سال بنظرم عدد زیادی میاد...عدد ترسناکی...

مدام با خودم فکر میکنم آدم در سی سالگیش باید حاصلی از عمر و تلاشش داشته باشه

احساس بی حاصلی دارم...

هنوز هم سرنوشتم در گرو امتحان های پیش رو که انگار تمومی ندارن هست...

بی تعارف،از خودم راضی نیستم!

از بستری که در اون ناخواسته قرار گرفتم(قرار گرفتیم)...

به امید روزهای خوب

به امید روزهای شاد

۰۹ تیر ۰۳ ، ۱۴:۲۱
life around me

یک.صبح از خوابی بیدار شدم که توش برادرم گم شده بود.بابا لباس میپوشید بره دنبالش...من از برادر بزرگترم میپرسیدم یعنی پیداش میکنیم؟

اون مطمئن میخندید که یعنی آره بابا!

بیدار شدم و حقیقت مثل مشت خورد تو دهنم...ما دیگه هیچوقت این بچه رو پیدا نمیکنیم...

 

دو.در کمتر از یک ماه دیگه سی ساله میشم.بی پول،بلاتکلیف،بی شغل،در میانه ی برزخ...انتظار بالاتری از سی سالگیم داشتم.

 

سه.دلم میخواد هرطور شده تولد امسالم شمع فوت کنم...تا ببینیم چه خواهد شد...

 

چهار.این روزها که از اینستاگرام فاصله گرفتم و نه از آدمها خبر دارم و نه کسی رو در جریان خودم میذارم عجیب احساس میکنم فراموش شدم...دوستان مزاحمم نمیشن که درس بخونم اما این گوشه نشینی و بیخبری برام عذاب آوره...امروز که دو نفر پیام دادن و حالمو پرسیدن و ابراز دلتنگی کردن بغضم گرفت...البته اینکه در این برهه ی حساس(!)با هرچیزی بغضم میگیره هم بی تاثیر نیست!

 

پنج:گلهای عزیزم یکی یکی دارن خشک میشن...این بچه ها هم تحت تاثیر حال من قرار گرفتن...

 

شش:دو ماه و هجده روزش گذشت،دو ماه و بیست و یک روزش باقی مونده!

۱۸ خرداد ۰۳ ، ۲۳:۴۸
life around me

پسره ی هم ورودیم عکس را فرستاده و زیرش نوشته بود:

«منی که نقش شراب از کتاب میشستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد»

 

داخل عکس شبه

شب زمستونی

سال یک بودیم

مریض ۱۵۰-۱۶۰‌کیلویی داشتیم که  mri بیمارستان تحملش وزنش رو نداشت.با آمبولانس و دفتر و دستک بردیمش یک مرکز دیگه برای mri ...داخل عکس کسی که دوربین سلفی دستشه نرس بخش هست،من روی صندلی آمبولانس نشستم و پسر هم ورودیم کنارم ایستاده.

 

خاطرات خیلی شفاف به یادم میان...من کشیک بودم و هم خوشحال از اینکه چندساعت خارج از جهنم بیمارستانم و هم استرس کارهایی که در نبودم داشتن تلنبار میشدن رو داشتم ...پسره ولی پست کشیک بود و بخاطر من نرفت خونه.چون یک سرِ برانکاردِ مرد ۱۵۰-۱۶۰کیلویی رو موقع جابجایی من باید میگرفتم.باهامون اومد و اونجایی که توی نوبت بودیم رفت کلی خوراکی خرید برامون

بعد دیدیم همراه مریض هم خوراکی خریده و اصرار داشت شام بگیره برامون و ما قبول نکردیم.هی میپرسید سیگار اگه میکشید بخرم براتون؟و اگر الان بود میگفتم بگیره و تو اون سرما کامی میگرفتم...

 

یک جایی از اون شب من نشسته بودم کنار پیاده رو و اون طرف یکی ویولون میزد.من پاهامو با ریتمش تکون میدادم و فیلم میگرفتم از حرکت پاهام و پس زمینه ی فیلم موسیقی غمگینی بود که نواخته میشد.یک روز نمیدونم چرا، اون فیلم رو از موبایلم پاک کردم ولی دیدن این عکس چراغ حافظه ام رو روشن کرد...چقدر روزهای سختی بود...چقدر هنوز هم روزهای سختیه...

با دیدنش سختی این چهار سال و خاطرات عجیبش از جلوی چشمم رد شد...بغض گلوم رو گرفته و با خودم میخونم:

«منی که نقش شراب از کتاب میشستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد»...

۰۶ خرداد ۰۳ ، ۲۱:۳۸
life around me

یک.گربه هه همیشه ی خدا دم در کتابخونه ی بیمارستانه

طوری که اگه نباشه همه نگرانش میشن...

آقای کتابدار گفت این تا الان دوتا شکم زاییده و من هربار که میبینم شکمش قلمبه ست و یهو یه روز میاد لاغر شده میفهمم بچه داره،دنبالش میکنم بچه هاشو پیدا میکنم براشون غذا میبرم واسه همین میاد اینجا

 

دو.سانتی متر به سانتی متر کتابخونه گلدون گل هایی هست که آقای کتابدار خودش کاشته و با سلیقه در جاهای درست گذاشته

 

سه.آقای کتابدار چندبار در طول روز چای زیره(که مورد علاقه ی دخترش هست)رو درست میکنه،هروقت دم کشید یه زنگوله رو به صدا در میاره که یعنی چای دمه هرکی خواست بریزه.

 

چهار.آقای کتابدار اگر چند روز نری کتابخونه متوجه میشه و میپرسه چندوقت نبودی؟چیزی که نشده؟

 

آقای کتابدار مورد علاقه مه

۰۴ خرداد ۰۳ ، ۲۱:۰۴
life around me

سلام

شما چه خبر؟

از دوستهای قدیمی کسی هست اینجا؟خواننده های سالهای دور؟

۳۰ نظر ۲۸ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۸:۰۸
life around me

یک هفته ی دیگه که بگذره میشه دوماه خونه نشینی و درس،درس،درس...

کاش چشم باز کنم و ببینم شهریور شده و امتحان دادیم.

 

پ.ن:من خودم هنوز باورم نمیشه رزیدنتی داره تمام میشه،شما باور میکنید؟!

پ.ن۲:پیر شدم...دیگه بیشتر از یازده ساعت نمیکشم...یاد جوانی و کرنومترهای ۱۴ ساعته!!

۲۳ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۲:۵۳
life around me

دوباره برگشتم به روزهای خونه نشینی و کرنومتر و ماژیک های هایلایتر...

دوباره کنکوری شدم!

منتها این بار دورم از خانواده و تنهای تنها با همه ی مسئولیت های یک زندگی مستقل از آشپزی گرفته تا خرید منزل و منیج کردن بیماری و نداشتن کسی برای کمک.

این هم تجربه ی جدیدی هست در نوع خودش در هر صورت.

 

پ.ن:برام دعا کنید لطفا.

۱۹ فروردين ۰۳ ، ۲۳:۳۳
life around me

امروز ششمین روز پیاپی بود که کشیکم و تقریبا هر روز حداقل یک عمل جراحی رو داشتم...امروز آخرین کشیک رزیدنتیم مصادف شد با آخرین روز سال هزار و چهارصد و دو...صبح که میرفتم بیمارستان بارون نرم و ملایمی میبارید...بجای شامِ خداحافظی،سال پایینای کشیک رو صبحونه مهمون کردم،آخرین عمل رو انجام دادم،به دونه دونه بخشهای بیمارستان که سال یکی بارها برای انجام مشاوره ارتوپدی رفته بودم برای بار آخر سر زدم و از سفره های هفت سین هرکدوم عکسی به یادگار گرفتم...با کسانی که چهارسال از عمرم رو در معاشرت شون گذروندم در حد توانم خداحافظی کردم،کمد پاویونم رو تحویل دادم،روپوش و اسکرابها و کراکس های اتاق عمل و پتوی مسافرتی که چهارسال روی همون تخت مشخص پاویون بود رو زدم زیر بغل و توی دلم گفتم خداحافظ...

و زیر بارونی که همچنان میبارید تا خونه قدم زدم...

هنوز بیمارستان بودم که دلم هوس سفره هفت سین چیدن کرد و بعد برگشتنم یک سفره ی کوچک و جمع و جور چیدم که دوستش دارم...خونه رو سر و سامون دادم و نشستم به گوش کردن موزیک های شاد دهه شصت و هفتاد...

 

سال خوبی رو برای همه آرزو میکنم...سالی که توش دلهامون آروم باشه...دلهای همه مون...

من سال سرنوشت سازی در پیش دارم...برای منم دعا کنید🌱

۲۹ اسفند ۰۲ ، ۱۷:۵۹
life around me

We become what we think about

من نمیگم آدم موفقی ام،که اگر بودم الان زندگیم استیبل تر میبود،لنگ یک قرون دو هزار حقوق ناچیز رزیدنتی نبودم،چهارتا کشور رو دیده بودم،کلی تجربه های بیشتر داشتم... اما حداقل خوب یا بد چیزی شدم که دلم میخواسته همیشه...

از هر زمان که توی زندگیم یادم میاد شبا قبل خواب خودمو تو موقعیت دلخواه چند سال بعد تصور میکردم و دروغ نیست که به همه ی اون موقعیت ها رسیدم...من لحظه خبر قبولی پزشکی و قبولی رزیدنتی و ری اکشنمو قبلا تصور کرده بودم،رتبه شدنم توی پره انترنی...من از چند سال قبل تصور کرده بودم این دانشگاه ارتوپدی میخونم و خودمو توی قاب عکسی که فلان استاد حضور داره و منم یه تیکه ی اون قاب هستم دیده بودم...من چندین سال قبل تصور کرده بودم تنها رزیدنت دختر دانشگاهم و توی یه جشنی صدام میکنن بالا و بهم جایزه میدن درحالی که پسرا برام دست میزنن...و وقتی فکر میکنم فردا تو جشن تجلیل از رزیدنتهای برتر بیمارستان این رویاپردازی چند سال قبلم عملی میشه بغضم میگیره...

خودتون رو تو جایی که میخواید تصور کنید و براش تلاش کنید...زندگی خیلی ارزشمنده بچه ها،اینو استادم حین عمل و در واکنش به حرف یکی از پرسنل که گفته بود«والا مگه این زندگی چه ارزشی داره که...»گفته بود...گفته بود این حرف رو نزن،ما چه چیزی باارزش تر از زندگی داریم؟

 

پ.ن:فردا پایان نامه تخصصم رو دفاع میکنم...احساساتم ترکیبی از اضطراب،شادی و هیجانه...انگار همین دیروز بود که اینجا از آرزوی ارتوپد شدن مینوشتم...به این آرزوم رسیدم و برام ارزشمنده.به بهشت برین و شادی و راحتی نرسیدم...با دید صحیح وارد این راه شدم و منتظر راحتی و رفاه نبودم...هدفم از پزشک شدن این نبود که اگر میبود این راه اشتباهه.

 

پ.ن۲:برای مرحله بعد زندگیم هیچ برنامه ای ندارم...برنامه فعلا درس خوندن برای آزمون بورد هست و خب یک موضوع برای رویاپردازی های قبل از خواب دست و پا کردم.

 

پ.ن۳:باید بمونیم یا بریم؟آیا پزشکی قبول شدن الان کار درستیه؟آیا الان باید برای مهاجرت اقدام کنیم؟...هرکاری که خودتون دلتون میخواد و مناسب شخص شماست انجام بدید...اینکه همه میخوان برن یا بمونن دلیل نمیشه شما هم دنبال شون راه بیفتید.

 

پ.ن۴:پسر واقعا رزیدنتی تموم شد؟!

۱۵ اسفند ۰۲ ، ۱۹:۱۵
life around me

استادم دوست داره من رتبه برتر بورد بشم که بتونن برای هیات علمی جذبم کنن و من به باد مسخره میگیرم حرفاش رو...میگم دلم از این به بعد فقط خوابیدن تو خونه ی پدری و مفت خوردن میخواد ...سر تکون میده و میگه آره جون خودت،اونم تو!

مدتیه ازم میخواد برم بیمارستان خصوصی کمکش و در ازاش دستمزدم رو میده...میرم نه چون باهاش رودربایستی دارم،که ندارم،که پر رو تر از این حرفهام و بعد چهارسال دیگه میشناسنم...میرم چون به پولش هرچقدر اندک باشه نیاز دارم...

منتظر ماشین نشستم که برم بیمارستان برای عمل دیروقت و تو فکر مورنینگ صبح هستم که گرافی های مریضایی که آخرهفته عمل کرده بودم رو اساتید تحسین کردن...دو سه روزم رو ساختن..،تا انشالله مورنینگ بعدی از روم عبور کنن!

۱۶ دی ۰۲ ، ۲۰:۱۷
life around me

از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم بیش از یک سال گذشته...بی انصافیه حالا که حال روحیم خرابه،دنیا به سینه ام فشار میاره و احساس تنهایی میکنم یاد اینجا افتادم...ستاره های روشن را که دیدم تعجب کردم...نمیدونم چرا فکر کردم وقتی کرکره ی وبلاگ من پایین باشه همه میرن؟

عجیبه...با مرگ مون هم دنیا از حرکت نمی ایسته...حتی عزیزترین هامون هر صبح از خواب بیدار میشن،سر کار میرن،میخندن،گریه میکنن،عاشق میشن...جهان راه خودش رو میره...چه ما باشیم و چه نباشیم...

رزیدنتی افتاده توی سرازیری سال آخر و در عین حال سربالایی امتحان بورد کمرم رو شکسته...پسر من داره ۳۰سالم میشه(!)و همچنان امتحان میدم،کتاب تست میخرم،خلاصه نویسی میکنم،خودکار و ماژیک های رنگی را با وسواس انتخاب میکنم،کرنومتر میزنم!...کرنومتری که چهارسال قبل برای امتحان دستیاری بیست هزارتومان خریده بودم شده چهارصد هزار تومان...توی مغازه زده بودم زیر خنده و گفته بودم نخواستم،گوشیم کرنومتر داره...گوشیم؟بیش از یک ماهه که ال سی دیش نیم سوز شده و دارم باهاش میسازم...میسازم چون خرید گوشی جدید در توانم نیست...چون کلی کتاب تست برای بورد باید بخرم...چون حقوق کمی میگیرم...ولی کار زیاد میکنم...اتاق عمل و درمانگاه و بیمارستان و مریض و درگیری و استرس...ولی خب تا سی سالگی که حاصلی نداشته...بعدش هم خدا بزرگه به هرحال...

با فکر کردن به زندگی بعد از رزیدنتی اضطراب خفه ام میکنه...چه غلطی میخوام بکنم وسط تنهایی طرح؟دوباره از صفر شروع کردن؟...به خدا من رمقش رو ندارم...رزیدنتی ای که یک زمانی از شروعش وحشت داشتم حالا از تمام شدنش میترسم...دلم در زندگی نقطه ی ثبات میخواد...آرامش...کار کمتر...امنیت مالی...خانواده...معاشرت...دل خوش...

 

۲۴ آذر ۰۲ ، ۲۰:۵۰
life around me