سی دی ماه چهارصد و چهار
آخرین کشیک دی ماه نباید اینطوری تموم میشد که ببینم پسر ۲۰ساله ای که دیروز شکستگی فمورش رو بدون هیچ مشکلی عمل کردم،امروز سر ویزیت افت هوشیاری پیدا کرده.بعدش اتاق عمل شلوغ بود و بدو بدو و وسطش استرس این مریض.
تهش هیچی پیدا نکردیم.تمام بررسی ها نرماله از قلب و ریه گرفته تا مغز.توی ادرارش فقط مورفین مثبته ولی چون خودم بهش مورفین دادم نمیدونم بخاطر این مثبته یا از جای دیگه.همکار نولولوژیست میگهاحتمالا بچه تشنج کرده و چون دیشب دوتا رفیقش کنارش بودن احتمالا یه ماده ای ابیوز کرده و در زمینه اونه.
اومدم خونه ولی آروم نیستم.به هرکی فکر میکردم میتونه کمک کنه زنگ زدم و هرکاری به فکرمون میرسیده انجام دادیم ولی هنوز تشخیصی نداریم.فعلا توی icu تحت نظره تا ببینیم هوشیاریش بالا میاد یا نه...وسط این ناراحتیا و اتاق عملی که با بغض گذشت اونجایی که اینترنم دستش رو دراز کرد سمتم و گفت این انرژی زا رو برای شما گرفتم نقطه ی نور بود و اونجایی که وقتی اتاق عمل شون نیست ولی داوطلبانه باهام میان سر عمل چون براشون وقت میذارم و یاد میگیرن.اونجایی که میبینم علاقه مند میشن و درس میخونن.اونجایی که میبینن یکی از کشیکام بدون اینترن هست میان و کشیک می ایستن که من دست تنها نباشم...و اون عمل پیوند پوست برای پسری که از بیمارستان موندن خسته شده برای من نور بود و من امیدوارم بالاخره اون پیوند بگیره و بتونم ترخیصش کنم...
امروز این شغل رو نمیخوام...امروز میخوام یه کاره ای باشم که وقتی میام خونه فکر و خیال راحتم بذاره.که هی تلفنم زنگ نخوره...

بدی شغلهایی که سبکن و وقتی پاتو از محل کار بیرون میذاری رهات میکنن، اینه که نقطههای نورانی درخشانی که گفتی رو ندارن.
فکر میکنم تو این زندگی پررنج و پرتکرار و ملالآور، در نهایت، این نورها ارزش خستگیها و بیزاریهای هرازگاهی رو دارن.
امیدوارم هر چه زودتر اینجا بنویسی که مسئلهی افت هوشیاری مریضت حل شد و حالش بهتره ؛؛)