گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

سی دی ماه چهارصد و چهار

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۳۷ ب.ظ

آخرین کشیک دی ماه نباید اینطوری تموم میشد که ببینم پسر ۲۰ساله ای که دیروز شکستگی فمورش رو بدون هیچ مشکلی عمل کردم،امروز سر ویزیت افت هوشیاری پیدا کرده.بعدش اتاق عمل شلوغ بود و بدو بدو و وسطش استرس این مریض.

تهش هیچی پیدا نکردیم.تمام بررسی ها نرماله از قلب و ریه گرفته تا مغز.توی ادرارش فقط مورفین مثبته ولی چون خودم بهش مورفین دادم نمیدونم بخاطر این مثبته یا از جای دیگه.همکار نولولوژیست میگهاحتمالا بچه تشنج کرده و چون دیشب دوتا رفیقش کنارش بودن احتمالا یه ماده ای ابیوز کرده و در زمینه اونه.

اومدم خونه ولی آروم نیستم.به هرکی فکر میکردم میتونه کمک کنه زنگ زدم و هرکاری به فکرمون میرسیده انجام دادیم ولی هنوز تشخیصی نداریم.فعلا توی icu تحت نظره تا ببینیم هوشیاریش بالا میاد یا نه...وسط این ناراحتیا‌ و اتاق عملی که با بغض گذشت اونجایی که اینترنم دستش رو دراز کرد سمتم و گفت این انرژی زا رو برای شما گرفتم نقطه ی نور بود و اونجایی که وقتی اتاق عمل شون نیست ولی داوطلبانه باهام میان سر عمل چون براشون وقت میذارم و یاد میگیرن.اونجایی که میبینم علاقه مند میشن و درس میخونن.اونجایی که میبینن یکی از کشیکام بدون اینترن هست میان و کشیک می ایستن که من دست تنها نباشم...و اون عمل پیوند پوست برای پسری که از بیمارستان موندن خسته شده برای من نور بود و من امیدوارم بالاخره اون پیوند بگیره و بتونم ترخیصش کنم...

امروز این شغل رو نمیخوام...امروز میخوام یه کاره ای باشم که وقتی میام خونه فکر و خیال راحتم بذاره.که هی تلفنم زنگ نخوره...

۰۴/۱۱/۰۱
life around me

نظرات  (۷)

بدی شغل‌هایی که سبکن و وقتی پاتو از محل کار بیرون می‌ذاری رهات می‌کنن، اینه که نقطه‌های نورانی درخشانی که گفتی رو ندارن. 
فکر می‌کنم تو این زندگی پررنج و پرتکرار و ملال‌آور، در نهایت، این نورها ارزش خستگی‌ها و بیزاری‌های هرازگاهی رو دارن.

امیدوارم هر چه زودتر این‌جا بنویسی که مسئله‌ی افت هوشیاری مریضت حل شد و حالش بهتره ؛؛)

پاسخ:
آره شاید اینطور باشه....

ممنونم ایشالا🧡🧡
۰۲ بهمن ۰۴ ، ۰۹:۳۰ ناشناس برای غریبه ها

روز سختی بود،

یا شاید انسان بودن کار سختی باشد..

پاسخ:
....

سلام خانم دکتر عزیز، خیلی خوشحالم که دوباره نوشته هاتون را می خونم، سالهای سال خواننده نوشته هاتون بودم و همیشه شجاعت و جسارتتون را تحسین می کردم. الان خیلی خوشحالم که پله های ترقی را یکی یکی بالا رفتین و به جایگاهی که حقتون بوده رسیدین. واقعا یک خسته نباشید جانانه بهتون می گم و براتون بهترین ها را آرزو می کنم. ما همیشه قدردان زحمات کادر درمان هستیم.

سلام عزیزم

شاید تاثیر مثبت نگری رییسم روم باشه، که الان خوشحالم نت قطعه و شما می نویسید.

امیدوارم جامعه پزشکی مون، پر باشه از پزشک هایی مثه شما 

که نور امیدوارم روم تو دل دانشجو و مریض بتابونن،نشنویم هیچ پزشکی خودکشی کرده. 

مرسی هستی خانم دکتر نازنین 

پاسخ:
سلام عزیزم ممنونم ازت ایشالا💗

یادت یک روزی چقدر این شغل میخواستی خانم دکتر؟

 

خسته نباشی عزیزم ❤️

قطعا جز دل‌سوزترین و به فکرترین و کاربلدترین دکترها هستی ❤️

پاسخ:
بله و هنوزم میخوام؛)

ممنون عزیزم،کاش اینطور بود❤️

ان‌شاءالله بخیر بگذره و اون پسرم زودی خوب شه

پاسخ:
ایشالا:(

الکی الکی امروز به سرم زد پیج شمارو باز کنم

و خوشحال شدم که هنوز مینویسین😁 

مخصوصا بازگشت همه به وبلاگ هست

 

پاسخ:
سلام عزیزم
خوشحالم که اینجایی:*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">