گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

موقع گرفتن ABG از یک مریض IV drug abuser سوزن رفت تو دستم و needle stickشدم...از استرس داشتم خفه میشدم،تا جایی که شد انگشتم رو با آب شستم،تست های هپاتیت و HIV رو برای مریض درخواست دادم و فردا خودم باید برم برای آزمایش...

با پرستار به شدت دعوام شد که یعنی یکی از شما نباید به من میگفتین با مریض پرخطر سروکار دارم?که وقتی بهتون میگم من تابحال ABGنگرفتم یکیتون باید همراهم بیاین چرا از جاتون جُم نمیخورین?

سر همراهی مریضی که اصلا تو سرویس ما بستری نیست و افتاده بود دنبالم داد زدم و گرچه بعدا که آروم شدم رفتم عذرخواهی کردم اما احساس میکنم از دلش در نیومد...

خلاصه که اینهم از کشیک روز جمعه...مریض...اعصاب خورد...چندین کانتکت پیاپی با چند نفر...

۰۷ دی ۹۷ ، ۱۳:۰۷
life around me
من توی کشیک هام آدم خوش شانسی نیستم غالبا اما...اما نمیدونم دیشب چه اتفاقی افتاد که خدا چرخ گردون رو در جهتی گردوند که من بتونم بخوابم.قرار بود ساعت 10شب تا2صبح رو همکشیکیم پوشش بده و من از 2صبح تا 7:30را بایستم و در همین راستا ساعت 11که از اورژانس برگشتم یک قرص سرماخوردگی خوردم و خوابیدم و ساعت هفت صبح با صدای تلفن بیدار شدم که گفت ویزیت اورژانسی داخلی داریم و تازه اینجا بود که بعد از هفت هشت ساعت خوابیدن که هیچوقت برام سابقه نداشته لباس پوشیدم و رفتم سمت اورژانس و از شب قبل فقط خاطره ی محوی از صداهای زنگ تلفن توی ذهنمه و "آخ"هایی که موقع پهلو به پهلو شدن میگفتم.
دارم به این فکر میکنم اگر من با اون شدت بدن درد دیشب و خواب آلودگی شدید ناشی از قرص ویزیت میخوردم باید چه میکردم?دلم می اومد هم کشیکی داغونم که اکثر ویزیت ها توی ساعت اون بودن رو بیدار کنم?خودم رو میتونستم بکشم تا اورژانس?
الان که با همه ی بدبختی نشستم پای درس خوندن و دمنوش های مامان رو میخورم با خودم میگم جوابم به این سوالها "نه" هست و این لطف خدا بود که اون شب سخت گذشت و امروز مورنینگی هم نداشتیم...

_خدایاشُکرت_
۵ نظر ۰۵ دی ۹۷ ، ۱۶:۲۱
life around me

کشیکم و با بدن درد،ضعف و بیحالی و اسهال از خواب بیدار شدم و این یعنی فاجعه...روده رو به ضرب قرص دیفنوکسیلات بند آوردم اما برای آبریزش بینی و کوفتگیم کاری نمیتونم بکنم که قرص ها خواب آورن و مگه اینترن داخلی هم میتونه بخوابه?

امروز همش اون جمله ی تیردخت تو ذهنمه که نوشته بود ما داریم چی بر سر خودمون میاریم?


بعدا نوشت:بله از اتاق فرمان اشاره میکنن پریود هم شدیم!

۸ نظر ۰۴ دی ۹۷ ، ۱۱:۲۱
life around me

صبح ها وقتی بیدار میشم که هنوز همه ی اهل خونه خوابن...هوا تاریک...هوا سرد...دریغ از یک قُلُپ چای گرم،یک لیوان آب،یک لقمه نون و پنیر از خونه میزنم بیرون و تو تاریکی دم صبح رانندگی میکنم...و بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار میشم که همه ی اهل خونه رفتن پی گشت و گذار...خونه تاریک...خونه سرد...بخاری ها خاموش..."سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت"!

منم و تقلای بیدار شدن و چشم هایی که برای یک دقیقه ی بیشتر بسته بودن التماس میکن...و جزوه ی گوارش که از روی میز بهم چشمک میزنه و من بهش پشت میکنم که کمتر عذاب بکشم...



اینها را توی هپروت خواب و بیداری بعدازظهر نوشتم درحالی که توی تاریکی اتاق گم بودم و هرچه مامان را صدا میزدم جوابی نمیگرفتم.

حالا از خواب بیدار شدم،دوتا مبحث درس خواندم،حمام کردم و حوله ی صورتی به تن جلوی بخاری نشستم به خوردن پرتقال و برای خواندن مباحث تعیین شده ی باقی مانده برنامه ریزی میکنم.

حالا جزوه ی گوارش عذاب آور نیست و با لذت خوانده هایم را میبلعم...!


۶ نظر ۰۲ دی ۹۷ ، ۱۵:۵۰
life around me

هزارسال بعد از این دوران سکوت،هزارسال بعد از این گوشه نشینی و مُراقبه، چشم باز میکنم و میبینم حرف زدن از یادم رفته...

۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۱:۴۹
life around me

آخرین بخش مینور را میگذرونیم و من برای پیچوندن و جیم زدن از بیمارستان نهایت تلاشم رو میکنم...هنوز نرفته برمیگردم و در جواب غُر زدن های بابا که میگه معلوم نیست اونجا هیچی به شما یاد میدن یا نه?تو چرا انقدر علافی? شونه بالا میندازم و جواب "بمونم اونجا حمّالی کی رو بکنم?" رو برای خودم نگه میدارم و میرم توی اتاقم و میشینم پای درس و زندگیم!

از شنبه سخت ترین بخش مون یعنی داخلی شروع میشه و من جسته و گریخته نصف مباحثش را بین بخش های دیگه خوندم...داخلی سرنوشت ساز ترین درس برای امتحان دستیاریه و خوشحالم که اقلا خوندنش رو دوست دارم و با لذت میشینم پای جزوه...

امروز که داشتم مبحث AKIرو میخوندم توی دلم یک هیجان و شوق عجیبی داشتم برای اینکه هرچه زودتر فارغ التحصیل بشم و بشینم به خوندن درست و حسابی...و خودم از این ذوق بی معنی متعجب شدم.درست بر خلاف پارسال که وقتی به این فکر میکردم باید یکی دوماه بشینم و برای امتحان پره انترنی درس بخونم افسردگی میگرفتم...

خدایا کمکم کن...

۲۵ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۶
life around me

آدم یک جایی از زندگیش براساس ضرورت توی یک محیطی قرار میگیرد و بعد زمان میگذرد و روابط رنگ میبازند و آدمها(از جمله خود تو)تغییر میکنند و یکهو چشم باز میکنی و میبینی آن محیط مسموم است،روابط مسمومند،سلام و علیک ها مسمومند و تو در تمام مدت داری سم وارد روحت میکنی.

راه حل چیست?کندن و بیرون کشیدن از آن محیط?

نه راه حل انقدر هم ساده نیست...گاهی آن محیط،محیط تحصیل و کار توست و هیچ راه فراری نیست جز تحمل کردن و توی خودت ریختن و غده ی سرطانی درآوردن!...جز با سردرد از بیمارستان برگشتن و بی هدف به دیوار زُل زدن و چوب خط کشیدن روی روزهای باقی مانده و توی بغل گرفتن این تن خسته و ناتوانت...

خسته ام و ناتوان...و جز تمام شدن این شکنجه ها آرزویی ندارم...


_هشت ماه و شش روز و چند ساعت مانده تا تمام شدن این عذاب_

۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۶:۳۲
life around me

نشستم تو دندون پزشکی و آقای بغل دستیم با بلندترین صدای گوشیش کلیپ اینستاگرام نگاه میکنه.هرچقدر صبر کردم دیدم نه مثل اینکه دست بردار نیست.چندبار صداش زدم تا بالاخره متوجه شد.با قیافه ی از خودراضی نگام کرد.گفتم میشه صداش رو کمتر کنین تا جایی که فقط خودتون بشنوین?با اخم سرش رو انداخت پایین و قطعش کرد.همه ی کسایی که اینجا نشستن یه نفس عمیق از سر راحتی کشیدن ...

میفهمین?سه ساعته که این صدا رو اعصابشون بود و حرف نمیزدن!!!

خداییش این مردم را چه میشود?!


۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۱:۱۸
life around me

پسرک چهارساله ای که در کنار بساط مادر معتادش به تریاک اعتیاد پیدا کرده بود را برای ترک بستری بیمارستان روانپزشکی کردیم.

پسرک چهارساله...چهارساله...چهار...چ...!

۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۶
life around me

بنظرم مادامی که دوستانی داشته باشیم تا بی هوا و بی مناسبت برایمان کتاب بخرند زندگی ارزش جنگیدن و سختی کشیدن را دارد!

۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۹:۲۵
life around me

کثافت وقتی از سر و رویمان بالا رفت که فلانی ها با بستن یقه ی پیراهن و گرداندن تسبیح در دست و تلفظ عربی غلیظ "ضاد" و "عین" شدند قهرمانان ملی ما...و جانباز PTSDجنگ،روی تخت بیمارستان روانپزشکی از موج انفجار فریاد کشید و سرش را به دیوار کوبید و فحش داد و زجر کشید و زجر کشید و زجر کشید!

۱۴ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۵
life around me

توی اورژانس بودم و پیگیر پرونده ی مریض CVA(سکته مغزی) که یکی زد به شونه ام و گفت خانم دکتر?نگاه کردم و دیدم یکی از اتندهای پوستمون بود.سلام کردم...گفت بدو برو اون بچه رو ببین و تشخیص بده چیه?!

از شدت استرس یه حالی شدم و با پاهایی که روی زمین کشیده میشدن یواش یواش رفتم بالاسر مریض و تو دلم میگفتم خداکنه مغزم قفل نکنه!

نگاه کردم و نفس راحت کشیدم...

دکتر گفت خب?گفتم ضایعات وزیکولر و تارگت آکرال داره?...خندید و گفت خب تشخیص چیه?گفتم اریتم مولتی فرم?...خندید و گفت آره دیگه!و من نفس راحت کشیدم.

کاش میتونم وصف کنم لذت اینکه اتندت بعد چندماه هنوز تورو یادش باشه و فراموش نکرده باشه که همیشه ازت تعریف میکرده...

۷ نظر ۱۳ آذر ۹۷ ، ۲۲:۲۲
life around me

"اسم پسر پیرمردی که در سمت راست تو قرار دارد احمد است.نمیخواهد پسرش خودش خواهد گفت و از شاهدان عینی در بیمارستان است.تو گفتی که من شاهد هستم و شاهد زمین *****است.ولی به فرمان خدای متعال میتوانست جان مرا بگیرد ولی خدا نخواست.و میدانم که روزی در مراسم مرگ من می آید و میگوید خدا به فریاد *****و *****برسد.صد تبارک الله به این پسر.من هم خود فهمیدم ولی دچار حواس پرتی شدیم و هیچکدام از ما نتوانست حرفی بزند چون فرمان خدا برایش قرار گرفته بود.و به فرمان خدا انگشتران دستش را هم تو به راحتی از دستش درخواهی آورد."

 

بخشی از مطالبی که توسط بیمار اسکیزوفرنی روی کاغذ نوشته شده و مثال بارز loosing of association است که نشاندهنده ی فقدان تفکر در این بیمارانه.یعنی بیمار جملاتی رو میگه که هیچ ارتباطی با هم ندارن و معنای خاصی رو نمیرسونن.

 

جالب اینجاست که همسر این بیمار در اثر همنشینی زیاد باهاش،توی هذیان هاش shareشده و حتی میگه شیاطینی که شوهرش ازشون حرف میزنه رو به چشم میبینه و این دردناک تره!

و دردناک ترین بخش ماجرا اینجاست که زن امروز برای اولین بار علایمی رو در پسر نوجوانش ذکر کرد که به عقیده ی دکتر صد در صد در آینده به اسکیزوفرنیا ختم خواهد شد.

این بیمار به علت نوع علایمی که داره فرستاده شد برای گرفتن شوک (چون یکی از درمانهای روانپزشکی در بعضی انواع بیماری ها،شوک هست که به سرعت علایم رو بهتر میکنه)

 

+این بیمارها چیزهایی رو از خودشون آویزون میکنن که برای خودشون معنی خاصی داره اما بخاطر افکار پارانوئیدی که دارن در موردش حرف نمیزنن.مثلا این مریض چندین انگشتر به انگشتهاش کرده بود اما وقتی دکتر ازش پرسید اینا معنی خاصی برات دارن?گفت نه!...اما توی این کاغذ درمورد انگشترها و اینکه از طرف امام علی بهش رسیدن هم صحبت کرده بود.

حتی بعضی از اسکیزوفرن ها یک دفترچه لغت نامه دارن و یکسری کلمه برای خودشون اختراع میکنن که به این اختلال neologismگفته میشه...

 

درکل ذهنم خیلی درگیر این بیمارها شده...واقعا مصاحبه باهاشون و جوابهایی که میدن عجیب ترین چیزیه که توی زندگیم دیدم...عجیب ترین!

۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۸:۲۷
life around me

"....مردم این کشور با فقر و فاقه و گرسنگی دست به گریبانند.هنوز مردم سیستان و بلوچستان با هسته ی خرما و علف هرزه تغذیه میکنند.تعداد بیکاران کشور روز به روز افزون میشود.هر روز مالیات های کمرشکن بر این ملت فقیر تحمیل می گردد.تجارت دچار کسادی شده و بازار در بحران اقتصادی قرار گرفته_"

(بخشی از جلد دوم کتاب مدار صفر درجه نوشته ی احمد محمود.)


از اعلامیه هایی که چهل سال قبل مخفیانه دست به دست میشدند میخوانم و انگار که شرح حال همین امروز را مرور میکنم و با تاسف به این فکر میکنم ما ملتی هستیم که در تمام طول تاریخ درجا زدیم...که هی رفتیم و نرسیدیم.

۰۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۴
life around me

"....مردمک های بیمار دیلاته و non reactive به نور میباشند.PR وBPبیمار قابل detectکردن نیست.سمع قلب و ریه ها silentمی باشد.در دستگاه مانیتورینگ بیمار هیچ فعالیت الکتریکی رویت نمیشود و در ecgبیمار نیز فعالیت الکتریکی ثبت نمیگردد.لذا طبق موارد ذکر شده مرگ بیمار تایید میگردد."


به ساعت2:00بامداد بیست و نهم آبان ماه نود و هفت که برای اولین بار مرگ بیماری را تایید کردم.

۴ نظر ۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۲:۲۷
life around me

کشیک عفونی یعنی تعویض پانسمان زخم های متعدد بیمار HIVمثبت و HBS Agمثبت!

یعنی بیمار زخم پای دیابتی که بوی تعفن نمیذاره بهش نزدیک بشی و مشاوره ی ارتوپدی از نظر بررسی نیاز به  قطع اندام میذاری و ارتوپدی که میاد و تعویض پانسمان TDS(سه بار در روز)درخواست میده براش و قیافه ی ترحم برانگیز من که ریلی?نه جدا ریلی استاد?...و کفترهای خوشبختی که میشینن روی شونه ام و مریض منتقل به سرویس ارتوپدی میشه!


همین دیگه...زندگی همینه...

۳ نظر ۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۹
life around me

تازه گفته بودم  سلام باباجون،مشکلت چیه? که چشمم افتاد به برانکاردی که در نیم متریم بود و کوهی از استفراغ های غلیظ خونی روش خودنمایی میکردن...برای چند ثانیه قلبم از تپیدن ایستاد و مغزم از فرمانروایی بدنم دست کشید...به خودم که اومدم دیدم توان ادامه ی مکالمه با بیمارم رو ندارم،فقط با تمام سرعتی که میتونستم فرار کردم،درحالی که با صداهای خیلی بلندی اوغ میزدم و به پهنای صورت از چشم هام اشک می اومد به پرستار فهموندم که خدماتی اورژانس رو خبر کنه...

الان اومدم پاویون و حالم رو به راه شده و با خودم فکر میکنم من پس کی باید با این یک مقوله کنار بیام?و جواب میدم هیچوقت...هیچوقت...!


+عفونی جزو بخش های هتل بیمارستان ما محسوب میشه.کم کشیک،آروم،با اتندینگ و رزیدنتهای stable.و مهمترین مزیتش اینه که دستمون رو برای orderگذاشتن باز میذارن و طوری رفتار میکنن که با آرامش طبابت کنیم نه با ترس از سوال و ایرادهای عجیب و غریب!


+پرستار بخش زنگ زده که مریض غُر میزنه بیا ببینش...و من پوکرفیس به این فکر میکردم که با چه روشی خفه اش کنم که بیشتر درد داشته باشه?!


+شماره موبایلم رو به بخش و اورژانس دادم و برای یک ساعت از بیمارستان جیم زدم و رفتم کفش خریدم...بچه ها میگن ایول داری راه میفتی و من به این فکر میکنم که اگر لو میرفتم...?!

۵ نظر ۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۶
life around me

یک جایی توی سریال Gray's anatomy،کریستینا و اُون در مورد نگه داشتن یا سقط کردن بچه شون بحث میکنن.اُون میگه نگهش دار من قول میدم خودم مرخصی بگیرم و بزرگش کنم و این کار رو داوطلبانه انجام میدم و توهم میتونی به عشقت یعنی جراحی برسی.کریستینا میگه من هیولا نیستم و اگه اون بچه رو نگه دارم میدونم که عاشقش میشم اما اصلا بحث جراحی نیست،من"نمیخوام" مادر بشم،چرا درک نمیکنی?

توی اون صحنه که بغض کریستینا رو میدیدم یه چیزی چنگ به دلم مینداخت...انگار خودم بودم که داشتم از حق انتخابم دفاع میکردم...

توی اون صحنه و اون مکالمه من خود خود کریستینا بودم!

۲۴ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۷
life around me

ما هر روز با پدیده هایی مواجهیم که موقع تقسیم کشیک ها،گردن کج کرده و معتقدند "به علت دختر بودن" باید کشیک کمتری بایستند،و وقتی اتند کارهای سخت تر را به اینترن های پسر میسپرد اعتراض میکنند که تبعیض جنسیتی تا کجا?!

۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۱:۵۷
life around me
دو روز درد کشیدن از سکته ی قلبی و دست و پا زدن وسط استفراغ های زرد رنگ خودش،سرنوشت پیرزنی بود که دور از بچه هایش و تنها زندگی میکرد...با دو روز تاخیر به بیمارستان رسید و شانس گرفتن رتپلاز را از دست داد...من روز به روز شاهد بدتر شدن اوضاعش هستم.شاهد پله پله بالا رفتن تست های کلیوی و تبدیل هوشیاری کامل اش به خواب آلودگی و کانفیوژن...
امروز دخترش پرسید خانم دکتر مادرم بهتر شده?و من گفتم نه!
گفت کی بهتر میشه?گفتم متاسفانه امیدی نداریم.مادرتون بخش زیادی از عضله ی قلبش را از دست داده،دیابت کنترل نشده اش روی کلیه ها اثر گذاشته و خب سن بالا هم مزید بر علت شده.گفت فشارخونش چند باشه خوبه?گفتم همینقدر که هست،منتها درصورتی که گرفتن دوپامین و دوبوتامین را قطع کنیم.گفتم دلیل فشارخون نرمال مادرتون این داروها هستن وگرنه در صورت قطع داروها قلبش تحمل نمیکنه و مجددا فشارها به 5_6میرسن...گفتم باید برای انجام دیالیز مشاوره ی داخلی بشن.

در دنیایی که یک مادر از نبودن هیچکس در کنارش،قدم به قدم جلوی چشم هام به آغوش مرگ کشیده میشود،آدم هایی هستند که بچه دار میشوند چون معتقدند توی پیری به عصای دست احتیاج دارند!

من امروز با چهره ای بدون احساس به زنی خبر مرگ قریب الوقوع مادرش را دادم.امروز ذره امید باقی مانده ی خانواده ای را به نااُمیدی تبدیل کردم.کاری که هیچوقت فکر نمیکردم مجبور به انجامش بشوم...با خودم فکر میکنم پزشکی ما را به کُل تبدیل به آدم دیگری کرد...آدمی که باید محکم بایستد،توی چشم نگران همراه بیمار زُل بزند و اعلام ناامیدی علم از درمان مادر پیرش را کند.


*مردی به دنبال نزاع خانوادگی،خودش را دار زد و از اورژانس راهی قبرستان شد...ما?بحث طولانی درمورد انتخاب روش مناسب خودکشی کردیم.روشی قطعی،کم درد،و بدون خطر نقص عضو...باید اینبار ممنون پزشکی باشیم که دست کم فایده ای که داشت،آشنایی ما با روش های مناسب خودکشی بود تا در صورت لزوم،اقدام به خودسوزی یا دار زدن خود نکنیم.
۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۱۶
life around me

فقط از یک اینترن قلب که توی کشیکش مریض سکته ی قلبی آوردن که بعد از گرفتن رتپلاز و با وجود انفوزیون دوپامین فشارخونش بالای6نمیاد و هرلحظه ممکنه کُد بخوره و از شانسش دوتا پرستار ccu باردار هستن و نمیتونن ماساژ قلبی بدن و اون مجبوره مدام گوش به زنگ باشه تا در صورت کد خوردن،CPR(احیا) رو شروع کنه و مدام نگران فراموش کردن دوز داروهای آریتمی هاست و در نهایت تو اوج خستگی خوابش میبره برمیاد که صبح به جای خمیردندون کرم QV بریزه روی مسواکش و حالا مسواک نزن کی بزن!

۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۰۶
life around me

اینترن قلب که باشی یادمیگیری هیچوقت به خلوتی کشیک اعتماد نکنی،که تازه از اواخر شب و با افزایش تون سمپاتیک بدن دردهای قلبی شروع میشن و این یعنی شروع به فاک رفتن همون اینترن کذایی!

کشیک قلب بهت یاد میده هیچوقت به خوشی های حال اعتماد نکنی،هیچوقت دلت به آرامش زندگی خوش نباشه،هیچوقت گول خوشبختی های پوچ رو نخوری و با هر تلنگر توی دلت بگی"د وینتر ایز کامینگ"...!

۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۹
life around me