با خودم میگفتم شش ماه از خوندن جدی و یک ماه از خانه نشینیم میگذره و به پنج ماه(بخوان پنج مااااه) پیش رو نگاه کردم و از غصه قلبم گرفت...بالا و پایین کردم و دیدم مهر که تمام بشه تازه جسته و گریخته دور دوم را تمام کردم و این بار پنج ماه بنظرم زمان کوتاهی اومد...چطور این همه مبحث را جمع کنم?چطور مرور کنم?کی و با کدوم موسسه آزمون بدم?اصلا من تا اینجای کار چند چندم?چرا احساس بلد بودن نمیکنم...چرا اطفالی که همین شهریور ماه برای بار دوم خوندمش را فراموش کردم...چرا مطالب را از این طرف میفرستم توی مغزم و از طرفی دیگه دود میشن و هوا میرن?چطور ممکنه زنانی که همین امروز خواندنش را تمام کردم از بیست و پنج تست شش تا غلط و نزده داشته باشم?
بی رودربایستی احساس خنگ بودن میکنم...هیچ حس خوبی به خوندنم ندارم و مدام فکر میکنم کسی رتبه میاره که کار عجیب و غریبی کرده باشه...بیشترین چیزی که عذابم میده اینه که تست هایی که قبلا غلط زدم را برای دور دوم هم غلط میزنم...گاهی وسط تست زدن دلم میخواد بشینم و زار بزنم به حال خودم...
اما انی وی راهی جز ادامه دادن ندارم...میخونم و میخونم بدون اینکه به نتیجه اش حس خوبی داشته باشم...خدایا به امید خودت...خدایا دُرُست.من این راه را ازت خواسته بودم و تو سخاوتمندانه بهم بخشیدی.حالا لطف کن و رهام نکن که بیش از هر زمانی بهت احتیاج دارم پیرمرد سبیلوی مهربانم...
~التماس دعا برای این بلاتکلیفیم...برای این اضطراب و بی قراریم.
~دلم به آمدن پاییز خوشه...صبح که پنجره را باز میکنم انگار داروی تقویتی بهم تزریق کرده باشن انرژی میگیرم...کرمت شُکر خداجان.