گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

دیگه بعد از ظهرها خبری از اون اضطراب و بی قراری سابق نیست...چقدر دنیا از پشت عینک داروهای روانپزشکی دوست داشتنی تره...باید یک جایی یادداشت کنم تا یادم بمونه هروقت رفتم طرح،کنار نسخه ی تمام مریضهام یک داروی ضد اضطراب یا افسردگی بنویسم...حالا میخواد شکایت اولیه اش سرماخوردگی باشه یا اسهال یا هر چیز دیگه ای مهم نیست...مهم این لعنتی های هدیه ی علم به بشریت هستن و بس...این گردالی های ریز زندگی بخش!

۱۱ مهر ۹۸ ، ۲۲:۲۷
life around me

دوسال قبل همین حوالی،شب با دخترها با اتوبوس دریایی بین دوتا جزیره جابجا میشدیم...وسط راه بارون شروع کرد به باریدن و ما میخواستیم هرطور شده شب بارون خورده ی دریا رو ببینیم...اجازه نمیدادن کسی بره بیرون اما پافشاری هامون جواب داد...یادمه بچه ها یه آهنگ از مهدی مقدم پلی کرده بودن که به تم شاد داشت و به حال و هوامون میخورد و هی تکرارش میکردیم و باهاش میخوندیم...

امشب دلم هوای حال اون شبمون رو کرده...رهای رها...رو به شب بارونی و دریای آروم...باد خنکی که به موهای بازمون میخورد...آآآخ

 

*پروپوزالم دفاع شد...آخرین حقوق اینترنیم به حسابم واریز شد...

*همین الان تلویزیون کلیپی از خانه ی سالمندان نشون داد...مامان گفت اینا رو میبینم غصه میخورم،نکنه عاقبت ماهم این بشه?بعد شروع کرد به اشک ریختن و همینجوری چند دقیقه تو بغل هم گریه کردیم...قلبم تیر کشید...

۱۰ مهر ۹۸ ، ۲۲:۵۰
life around me

فردا دفاع پروپوزال دارم و هنوز ننشستم یک دور از روش بخونم بلکه فردا آبروریزی نکنم...بعد از سیزده ساعت درس خوندن هندزفری زدم توی گوشم،بابا کرم و منصور و شماعی زاده پلی میکنم و فارغ از این دنیا میرقصم و همزمان سبیل های قدر دسته ی دوچرخه ام رو بند میندازم تا فردا کسی وحشت نکنه از دیدنم...بعضی وقتها با خودم فکر میکنم چه جونی دارم واقعا!...مثل وقتهایی که با تنش از تخت بیرون میام و میرم سمت دستشویی و مادرم میپرسه بازم خوابت نبرد و من جواب میدم نه عشقم،نخواستم بخوابم و مسیر اتاق تا دستشویی و دستشویی تا اتاق رو میرقصم و سادات میخنده و میگه روحیه ات رو برم و من خنده ی عصبی میکنم و میگم دست رو دلم نذار که خونه!بذار برا خودم خوش باشم...میخنده و میگه دیوانه ها همیشه خوشن...

*هوا خنک شده...صبح ها سادات سفره ی صبحانه رو میندازه روی حیات و دوتایی تو هوای خنک قدر هفت هشت دقیقه که من مشغول قورت دادن لقمه های نجویده هستم با هم حرف میزنیم...بهش که نگاه میکنم عذاب وجدان دیوانه ام میکنه...تمام حسرتش اینه که حداقل یکی از بچه هاش ازدواج کنه تا نوه دار بشه،عروس و داماد دار بشه اما از شانس بدش نه دخترش زیر بار ازدواج میره و نه پسرهاش...وقتی میبینم چطوری برای نوه های خاله ذوق میکنه دوست دارم بمیرم...فدای دلش بشم که تمام خودش رو صرف ما کرد ولی ما هیچ قدمی برای دلخوشیش بر نمیداریم.

۰۹ مهر ۹۸ ، ۲۲:۳۰
life around me

هنوز هم دم ظهر به روال سابق میل به خودکشی دارم اما به خودم زمان میدم،سعی میکنم روی مطالب چشم که گاهی اصلا چیزی ازشون نمیفهمم متمرکز باشم تا گذشت زمان رو حس نکنم و این ترفند جواب میده همیشه و دم عصر دوباره سرحالم و از اون دلشوره خبری نیست...بدون استثنا هر ظهر که از چرت کوتاهم(بخوان غلتیدن کوتاه)بلند میشم اینجا رو باز میکنم که بنویسم امروز دیگه فرق میکنه،امروز کار رو یکسره میکنم و میزنم زیر درس و میرم بیرون اما به خودم غلبه میکنم.

رقابت هر روز سخت تر میشه.مباحث بسیار حجیم و پراکنده اما بیشترین چیزی که عذابم میده تناقض رفرنس هاست.تعداد زیادی از بیماری ها بین فیلدهای مختلف مشترک هستن و گاها هر فیلد یک اپروچ کاملا متفاوت از باقی فیلدها داره و من مثلا باید یادم بمونه ضایعات ملانوم بدخیم رو توی جراحی گفته با فلان مارژین برمیداریم اما پوست یک مارژین دیگه گفته...یا اپروچ کاملا متفاوت به ندول تیروئید در داخلی و جراحی و هزار و یک مورد مشابه و اون جایی میخوام سر خودم رو بکوبونم توی دیوار که طراح های نامحترم دقیقا روی همین تناقض ها مانور میدن...اما به هرحال همینه که هست و همه همین شرایط رو دارن و فقط من نیستم...واقعا هیچ ایده ای ندارم که اوضاعم چطوره و امیدی بهم هست یا نه و فقط ادامه میدم و میسپارم به خودش....فراموش نکنید که من باید با کسایی که بعضا چندین بار این امتحان رو دادن و بارها این کتابها رو خوندن رقابت کنم...با لعنتی هایی که دارن روزی پانزده ساعت درس میخونن...

 

*چشم میخوندم.مامان سادات اومد کنارم و گفت این رو خوب بخون،دوست دارم چشم قبول بشی،خوب و با دقت بخون...زدم زیر خنده و گفتم عشقم چشم کم اهمیت ترین درس برای رتبه آوردنه.چس مثقال سوال داره که اونم گاهی انقدر سخت میدن که کسی نتونه جواب بده.شما دعا کن من داخلی رو خوب بزنم که یک سوالش میتونه رشته و شهر رو عوض کنه...گفت نمیدونم دیگه مامان،به هرحال بخون چشم قبول شی،من دوست دارم:|||||

۵ نظر ۰۷ مهر ۹۸ ، ۲۲:۵۷
life around me

مکن ای صبح طلوع...

۰۶ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۵
life around me

دارم میمیرم از خستگی و چشم درد...ظهر خوابم نمیره و شبها دائما چُرت میزنم...الان فقط یه پیک شراب قرمز میتونه سرپام کنه...

 

*یکی از دوستان رسما کارش رو شروع کرده و عکس اولین روز کاریش رو فرستاده و مختصری از ماجراهای بیمارهاش برامون نوشته...من?آه...حسرت...چقدر دلم میخواد الان میتونستم برم سر کار...اما...اما چشم میبندم روی این وسوسه ها و ادامه میدم.

 

پ.ن به شما:من از ساعت 5:30صبح تا وقت خوابم هیچ تایم استراحتی ندارم اما هرشب به عشق زنده نگه داشتن اینجا چند خطی مینویسم...باورم نمیشه آدمهای اینجا چطور اینقدر غرق زندگی هستن که وبلاگ هاشون رو خاک گرفته?چرا نمینویسید لعنتی ها?!...یکی از سرگرمی های قبل خوابم خوندن وبلاگهایی بود که دنبالم میکنن اما اخیرا همه ساکتن و خاموش ...دل آدم میگیره.

۲ نظر ۰۴ مهر ۹۸ ، ۲۲:۱۵
life around me

تو سریال پیکی بلایندرز، تامی شلبی یک دیالوگی داره که بارها و بارها بهش فکر کردم...اون جایی که در جواب خدمتکار خونه اش که میگه آقای شلبی نمیخواید استراحت کنید?،جواب میده توی این دنیا وقتی برای استراحت من نیست،شاید توی دنیای بعدی باشه!

 

به نظر من تمام این سریال یک طرف و این جمله یک طرف...همیشه با خودم تکرار میکنم که هیچکس با استراحت کردن به جایی نرسیده و از خودم خواهش میکنم کوتاه نیاد و ادامه بده...به هر سختی که شده ادامه بده چون لذت این ماجرا اون جاییه که خورد و خاک شیر،خونی و کبود و ضربه خورده بالاخره میرسی بالای قله و به مسیر سختی که اومدی نگاه میکنی...حتی اگر جلوی پات دره باشه اما چیزی از حس خوب کار دشواری که انجام دادی کم نمیکنه...من فکر میکنم زندگی پر از دره است که مابین شون جزیره های قشنگی گذاشتن که هرچه جلوتر بریم این قشنگی و اعجاب بیشتر میشه...حالا این تصمیم به ماست که به جزیره ی اول اکتفا کنیم یا دل رو بزنیم به دریا و دره ها رو طی کنیم و به جزیره ای جذابتر برسیم.

 

*نوشتن این متن بعد از سیزده ساعت درس خوندن یعنی جهاد اکبر...باور کنید!

*از یکطرف خوشحالم که فعلا شماره نظام نمیگیرم چون در غیر این صورت باید تمام وقتم به نسخه نوشتن برای فامیل و آشنا اختصاص پیدا میکرد...ولی خوبیش این بود که اقلا داروها و آزمایش های خانواده ی خودم رو میتونستم بنویسم نه اینکه بخاطر یک آزمایش نوشتن برادرم پول ویزیت بپردازه...یا داروهای خودم که آزاد میخرمشون.

۰۳ مهر ۹۸ ، ۲۳:۱۷
life around me

با خودم میگفتم شش ماه از خوندن جدی و یک ماه از خانه نشینیم میگذره و به پنج ماه(بخوان پنج مااااه) پیش رو نگاه کردم و از غصه قلبم گرفت...بالا و پایین کردم و دیدم مهر که تمام بشه تازه جسته و گریخته دور دوم را تمام کردم و این بار پنج ماه بنظرم زمان کوتاهی اومد...چطور این همه مبحث را جمع کنم?چطور مرور کنم?کی و با کدوم موسسه آزمون بدم?اصلا من تا اینجای کار چند چندم?چرا احساس بلد بودن نمیکنم...چرا اطفالی که همین شهریور ماه برای بار دوم خوندمش را فراموش کردم...چرا مطالب را از این طرف میفرستم توی مغزم و از طرفی دیگه دود میشن و هوا میرن?چطور ممکنه زنانی که همین امروز خواندنش را تمام کردم از بیست و پنج تست شش تا غلط و نزده داشته باشم?

بی رودربایستی احساس خنگ بودن میکنم...هیچ حس خوبی به خوندنم ندارم و مدام فکر میکنم کسی رتبه میاره که کار عجیب و غریبی کرده باشه...بیشترین چیزی که عذابم میده اینه که تست هایی که قبلا غلط زدم را برای دور دوم هم غلط میزنم...گاهی وسط تست زدن دلم میخواد بشینم و زار بزنم به حال خودم...

اما انی وی راهی جز ادامه دادن ندارم...میخونم و میخونم بدون اینکه به نتیجه اش حس خوبی داشته باشم...خدایا به امید خودت...خدایا دُرُست.من این راه را ازت خواسته بودم و تو سخاوتمندانه بهم بخشیدی.حالا لطف کن و رهام نکن که بیش از هر زمانی بهت احتیاج دارم پیرمرد سبیلوی مهربانم...

~التماس دعا برای این بلاتکلیفیم...برای این اضطراب و بی قراریم.

~دلم به آمدن پاییز خوشه...صبح که پنجره را باز میکنم انگار داروی تقویتی بهم تزریق کرده باشن انرژی میگیرم...کرمت شُکر خداجان.

۰۱ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۴
life around me

امروز دم ظهر تنها چیزی که نیاز داشتم یک شانه ی مردانه بود که سر بذارم روش و های های گریه کنم...احساس میکنم طی کردن این راه آسون تر بود اگر کسی رو در کنار خودم میداشتم...شاید کمی از بی قراریم کم میشد...

 

۱۵ نظر ۲۹ شهریور ۹۸ ، ۲۰:۴۰
life around me

کاش میتونستم تکه ای از حال خوب شب رو بچینم و به جای ساعت پر از تشویش اوایل بعد از ظهر کوک بزنم...اضطراب و دلتنگی عجیبی که توی این ساعات بهم هجوم میاره برام غیرقابل کنترله...ولی شب...آخ که کاش تا ابدیت این شبها کش می اومدن و قرار نبود به تنظیم ساعت موبایل و انتظار برای فردایی سخت ختم بشن.

 

ناخن هام بلند شدن و وقت کوتاه کردن شون رو ندارم.هر روز یک کدومشون میخوره به جایی و میشکنه و من همون یکی رو کوتاه میکنم...دلم نمیخواد حتی یک ثانیه از فراغت آخرشبم رو به کاری مثل ناخن کوتاه کردن بگذرونم....یا تار عنکبوتی که دو هفته است بین دوتا از گلدون های لب پنجره ی اتاقم تنیده شده و روزی هزار بار با دیدنش میگم شب تمیزش میکنم و اما شب که میشه موکولش میکنم به روز بعد...خنده دار نیست?

 

عنوان:بیمارستان که نمیرم تاریخ رو گم میکنم...تاریخ الان من اینطوره:از شروع تا پایان درس زنان...از فلان بخش تا بهمان بخش...همین.

۲۹ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۱۸
life around me

به امید روزهایی که با کتاب خوندن و نوشیدن فنجانی قهوه سر میشن...به امید روزهایی که دوربین عکاسی رو برمیدارم و از شمعدونی های حیاط عکس میگیرم...به امید روزهایی که یادم بیاره کی بودم و دست روزگار به کجا کشوندم...به امید شب بیداری و فیلم دیدن...به امید خواب بدون دلهره از آلارم گوشی...به امید روزهای بدون قرص اعصاب...به امید...به امید...

آدمیزاد به امید زنده ست دیگه!

۲۸ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۱
life around me

به اُمید اون روزی که من از "خواب" بیدار بشم،نه از "بیداری"...

۲۷ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۱۰
life around me

توی موبایلم شماره ی چندتا رزیدنت ارتوپدی رو دارم که توی دانشگاه مدنظرم کار میکنن و از طُرُق مختلف شماره هاشون رو پیدا کردم.با بعضی ها یکبار صحبت کردم و باقی رو موکول کردم بعد امتحان که اگر رتبه ام به اون دانشگاه خورد برای انتخاب بیمارستان ازشون کمک بگیرم...یکی از سرگرمی هام اینه که عکسهای پروفایل شون رو چک کنم و حدس بزنم توی این عکس پُست کشیک بودن یا نه?خسته ان?بعد به خودم امیدواری واهی بدم که ببین رفته کافه عکس گرفته?پس شاید اون قدر هم که میگن وحشتناک نباشه و یه تایم استراحتی داشته باشی(صرفا جهت دلداری دادن خودم)...راستش رو بگم از دیدن عکس هاشون وحشت میکنم...قوی هیکل به نظر میان و با دیسیپلین و بی رحم...سن شون چندین سال از من بیشتره و وقتی تصور میکنم با این جثه ی کوچیکم و سن کمم به خاطر نگذروندن طرح،و به خاطر بی تجربگی که دارم و مُضاف بر همه ی اینها دختر بودنم توی جوی که هیچ جنبنده ی مونثی توش نیست چکار باید بکنم هیچ ایده ای به نظرم نمیرسه...با این روحیه ی حساسم که اشکم دم مشکمه...من میدونم اگه برم تو این راه تمام این چهره های ترسناک دست به یکی میکنن و هر ابیوزی بتونن میکنن...هر زوری که بخوان میگن...هر حمالی که بخوان میکشن...

من وقتی به این عکسها نگاه میکنم نمیتونم بهشون به چشم یک همکار نگاه کنم...احساس میکنم در مقابل شون یک دختر بچه ی کوچیکم...ازشون میترسم...

دوران اینترنی فرق میکرد.اینجا شهر خودم بود و من سالهای قبلش خودم رو به همه ثابت کرده بودم پس چالش خاصی نداشتم.بچه ها میدونستن اخلاقم چجوریه و میدونستن نمیتونن به من زور بگن...اینجا همه هم سن و سال من بودن و خبری از چهره های ترسناک نبود ولی اونجا...شهر غریب...منی که هیچوقت تجربه ی دوری از خانواده رو نداشتم...این سن کم لعنتیم...

با فکر کردن به ارتوپدی قلبم فشرده میشه...لعنتی زیبای ترسناک...ازت میترسم!

۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۲۵
life around me

بابت امروز به خودم مدال افتخار میدم...روزی که زار زدم اما اجازه ندادم وسوسه ها بهم غلبه کنن و به ساعتی که میخواستم رسیدم...حالم از ساعت دو تا پنج بعد از ظهر به هم میخوره...دلگیر و دلگیر و دلگیر...اگر من یک روزی بزنم زیر درس و بذارمش سر طاقچه بفهمین بین این ساعتها همچین تصمیمی گرفتم...

 

 

فردا چندساعتی تایم استراحت دارم و قصد داشتم با یکی از دوستام برم خارج شهر...به چهار نفر دوست نزدیکم پیام دادم و هیچ کدوم بنا بر شرایطشون نمیتونن بیان...من فکر میکنم احتمالا آدمها توی همچین موقعیت غمگینی قرار میگیرن که تصمیم میگیرن ازدواج کنن وگرنه توجیه دیگه ای نداره!

۳ نظر ۲۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۰۴
life around me

آرشیو گالری موبایلم...

عکس های با روپوش سفید که عادت داشتم هروقت ویزیت میخوردم توی آسانسور پاویون بیمارستان از خودم میگرفتم...عکس با قیافه ی داغون و موهای ژولیده و لبهای سفید از گرسنگی صبح اون روزی که شبش ویزیت اورژانسی قلب خوردم،به بچه ها گفتم غذای من رو دست نزنین الان برمیگردم و هفت و نیم صبح روز بعدش برگشتم...ماتیک قرمز تیره ای که همیشه روی لبهام بود...گوشی دور گردنم...

دلم تنگ شد...

۲۳ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۱۴
life around me

ساعت دو و نیم بعد از ظهر قبل از صدای آلارم موبایلم بیدار شدم...مرگ رو به این ترجیح میدادم که خلسه ی شیرینم رو به هم بزنم...با بغض و هق هق از تخت بیرون اومدم...شاید اینکه میگم جهان روی تنم سنگینی میکرد رو باور نکنید اما میکرد...احساسم،قلبم،فکرم،وجودم کتاب رو پس میزد اما به هر مصیبتی که بود صورتم رو شستم،توی چشمهای پر از اشکم قطره ریختم،بسم الله گفتم و شروع کردم و حالا چند ساعته که بی وقفه درحال خوندنم و دیگه خبری از اون جبر نیست...میدونی?همیشه همینطوره...فقط ساعت اولش سخته...

 پس "ران گُلی...ران..."...تو میتونی دخترک رویا پردازم...جاست ران!

۲۲ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۱۰
life around me

دیس پپسی و علایم گوارشی وحشتناکی که اخیرا داشتم وادارم کرد بدون دادن آزمایش،درمان  H.pyloriمعده را برای خودم شروع کنم...رژیم دارویی سنگینی که مجبورم کرده به خوردن یازده قرص در روز...

یک استادی داشتیم که میگفتن فلان متخصص اطفال تمام داروهایی که تجویز میکنه رو خودش شخصا چشیده و دقیقا میفهمه این بچه موقع خوردن اون دارو چه طعمی رو خواهد چشید و چه حالی خواهد داشت...بنظرم بد نیست گاهی خودمون رو بذاریم جای بیماری که قراره نسخه ی مارو مصرف کنه...شاید اینجوری بهتر بتونیم متقاعدش کنیم به ادامه ی درمان...

رژیم اچ پایلوری وحشتناکه...دوست دارم دست کنم توی گلوم و دنیا رو بالا بیارم!

۲۱ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۵۹
life around me

خواب میدیدم ازدواج کردم و حامله ام...بیدار شدم...نشستم توی تخت و فقط نفس عمیق میکشم تا تپش قلبم برطرف بشه...خدایا شکرت که خواب بود...خدایا شکرت...

کاش میشد موضوع کابوس هامون رو خودمون انتخاب کنیم...من تحمل این یکی رو ندارم...

۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۶:۲۹
life around me

بالاخره دخترک اینترن ارتوپدی شد و شبها دلم میخواد گوش باشم و چشم باشم و هوش و حواس،او از اُرتوپدی حرف بزنه و من بشنوم...

 

*کاش فاصله ی ما تا رویاهامون کوتاهتر بود...قلبم صبور نیست...

 

*آزمون اطفال دادم و توی یک جامعه ی آماری حدودا 300نفره،اولی را نفر هفدهم و دومی را چهل و دوم شدم...غُر میزدم از اینکه میتونستم بهتر بشم...دخترک رزیدنت رادیولوژی گفت درصدهات شبیه درصدهای اون موقع های من هستن....هاج و واج نگاهش کردم...یعنی چی میشه پایان این داستان?

 

*برای بریک آخرشبها فرندز بهترین گزینه ست...اپیزودهای کوتاهش وقت زیادی نمیگیره و به اندازه ی بار اول من رو میخندونه...مهم نیست این بار سومه که میبینمش.مهم اینه که لعنتی های جذاب هیچوقت تکراری نمیشن!!!

۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۱۳
life around me

این جمله اش همیشه کُنج ذهنمه که:"رویای واقعی هم شما رو به وجد میاره هم میترسونه"!

 

*سیزده ساعت!

۱۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۱۹
life around me

یکی از بچه های سالهای بالاتر که از اول شهریور امسال رزیدنت شده پیام داده که مرکزی که توش طرح میگذرونده بدون پزشک شده و گفته اگه خواستم هروقت نظام پزشکیم اومد تا شروع طرحم برم کار کنم و گفته پول خوبی میدن(روستایی بس دور افتاده که ماشین به سختی تردد میکنه)...شرایطم رو گفتم و اینکه قرار نیست حالاحالاها نظام بگیرم...

به خودم افتخار میکنم...اینکه قید کار کردن و پول درآوردن رو بخاطر رسیدن به رویای عزیزم زدم و نشستم گوشه ی خونه درحالی که وضعیت مالیم وحشتناکه و بار روی دوش خانواده ام هستم برای خودم خیلی ارزشمنده...نمیدونم تهش چی میشه ولی من به خودم بدهکار نیستم و شعارم همچنان همون شعار هفت سال قبل و روزهای کنکوره که میگفتم"ما بنده به وظیفه ایم نه نتیجه"!

۳ نظر ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۴۰
life around me

ساعت شش و بیست دقیقه ی صبح با صدای آلارم گوشی بیدار میشم.دست و صورتم رو میشورم،قطره توی چشمهام میریزم و دست به کار خوندن میشم.تا ظهر فقط یک یا حداکثر دوبار از اتاقم بیرون میام برای صبحانه و توالت...ناهاری میخورم و میخزم توی تخت...خواب به چشمهام نمیاد...کلافه و بلااستثنا هر روز با بغض از فرط درماندگی از تخت بیرون میام،توی چشمهام قطره میریزم و بسم الله مجددی میگم...تمام تلاشم رو میکنم تا هرچه زودتر به ساعت استانداردم برسم و بتونم قبل خواب برای خودم تایمی داشته باشم که اگر بشه یک اپیزود فرندز یا هر سریال دیگه ای ببینم.اگر هم مثل امروز حجم مباحث زیاد باشه قبل خواب قدّ یک موزیک از سوگند،یا "ساربان"نامجو برای خودم وقت میذارم...برنامه ی فردا رو مینویسم،قرصی میخورم،بازهم قطره ای میچکونم توی این چشمهای خسته و اگر مغزم یاری کنه میخوابم...

 

این سناریو بدون جابجا شدن حتی یکی از دقایقش هرروز تکرار میشه و من دعا میکنم انقدر خوش شانس باشم که هیچ مشکلی برام پیش نیاد و خانواده ام سالم باشن و بدون دغدغه همین سیر کسل کننده رو تا روز امتحان ادامه بدم.

 

+چقدر حرف برای زدن دارم و فرصت نمیشه...

+دخترک مهاجرت کرد امریکا.دوستهاش توی کافی شاپ نشستن دور هم و در نبود دخترک دستشون رو جوری حلقه زدن که انگار حضورش رو در آغوش گرفتن.دخترک عکس رو گذاشته روی پروفایلش...ترکیب ساربان نامجو و این عکس یک حالی توی دلم به پا کرد ناگفتنی...دلم فشرده شد...غصه...دلتنگی...لعنت به غربت...

۱۲ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۳۱
life around me

بعضی از نوزادان از بدو تولد ضایعه ای روی قسمتی از پیشانی یا پشت گردن دارن که به شکل یک ناحیه ی صورتی رنگه.هیچ مشکل خاصی نداره و در موردش صرفا به والدین اطمینان خاطر میدیم...اسم های مختلفی برای این ضایعه گفتن که یکیش "angel's kiss"هست...شما ببین یک آدم چقدر ذوق و سلیقه داشته که اسم یک ضایعه ی پوستی رو بذاره "بوسه ی فرشته"?

۱۱ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۳۶
life around me

ساعت یازده تا دوازده شب بهترین زمان شبانه روز برای من در این دورانه...یک ساعتی که میتونم برای خودم باشم...

کاش هیچ صبح زودی در کار نبود...

۱۱ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۷
life around me

حتی ذره ای اضطراب ندارم اما ظهرها همین که سر روی بالشت میذارم تپش های افسارگسیخته ی قلبم شروع میشن.دست میذارم روی سینه ام و بالا و پایین رفتنش رو با هر ضربه احساس میکنم...حتی ضربه های محکم نبض رادیالم که زیر سرم بکوب بکوب میزنه رو هم احساس میکنم...

ظهرها خوابم نمیبره...کلافه ام...نهایت استیصال...

خدایا به دادم برس...

۱۰ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۳۵
life around me

توی مباحث مشترک ارتوپدی،اطفال و نوروسرجری اصطلاحی داریم به اسم "battered baby syndrom"که سندروم کودک کتک خورده ترجمه اش میکنن...

از علائمش و وحشتی که توش هست بگذریم،خود همین کلمه ی "کودک کتک خورده" یک غمی داره که هربار با خوندنش قلبم فرو میریزه...

۲ نظر ۰۹ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۳۸
life around me

دارم اطفال میخونم و سر مبحث اپروچ به تب اطفال زیر سه ماه و اطفال سه ماه تا سه سال دلم میخواد قهقهه بزنم...شما فکر کن مادر ایرانی بچه اش رو با تب بیاره پیش شمای پزشک و شما بگید بچه تون نه تنها اندیکاسیون بستری نداره که فعلا درمان هم نمیخواد.صرفا این آزمایش رو انجام بدین و 24ساعت بعد بیارینش که مجددا ببینمش!!!!

در اون لحظه نه تنها مادر ایرانی متهم به بی سواد بودنتون میکنه و شلوار از پاتون در میاره،که میگه اگه دارو نمیدی پس چرا ویزیت گرفتی?ویزیتم رو پس بده(دیدم که میگم)...بعد میره خونه و برای تمام مردم شهر تعریف میکنه که فلانی نه تنها سواد نداره،که برای مردم کیسه دوخته و به بهانه ی اینکه24ساعت دیگه دوباره بیارش میخواد دوبار ویزیت بگیره...

خلاصه که اگر میخواین در طبابت شهره ی خاص و عام باشین، هروقت مادر ایرانی با بچه اش اومد مطبتون نه تنها فورا با حالت نگران بستریش کنین،که یک کیسه دارو هم بدین دستش و بدرقه اش کنین!!!مادر ایرانی راضی،اعصابتون راحت،دنیا امن و امان...دیگه چی میخواین?!

۰۶ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۱۲
life around me

آخر شب جشن دانش آموختگی که بازار عکاسی داغ بود اتند ارتوپدی جآن جآآنانم اومد طرفم و خودش رو جا داد توی قاب دوربین و گفت یه عکس با خانم دکتر گلسا بگیریم که اینترن درسخونی بود،ارتوپد هم که میخواد بشه دیگه واقعا باید باهاش عکس بگیریم...پروانه های صورتی که از اون شب هنوز دارن دور سرم میچرخن رو میبینین?

۰۵ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۳
life around me

تمام روزم رو به این امید سر میکنم که ساعت دوازده نیمه شب بشه،لای پتوی چرک مُردم بلولم و خواب از این دنیا رهام کنه...

 

~دیشب با جدیت از این حرف میزدم که باید بعد امتحان دستیاری بجنبم و زود شروع طرح بزنم تا قبل شروع رزیدنتی کمی پول در بیارم و از این فلاکت در بیام...خندید و گفت یعنی دیگه مطمئنی که قبول میشی?...یک لحظه وحشت کردم و با حیرت نگاهش کردم...خدای بزرگ من از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم...

 

 

۰۴ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۰۰
life around me

امروز تمرین خواندن سوگندنامه ی پزشکی داشتیم...

استادی که مسئول خواندن سوگندنامه است،روال کار را توضیح میداد.گفت قبل از شروع خواندن من رو میکنم به شما و "دانشجویان عزیز" خطابتون میکنم و در نهایت بعد از سوگند خوردن رو میکنم به شما و اینبار "همکاران محترم" خطابتون میکنم...وقتی این جمله را شنیدم دلم لرزید و سیخ شدن موهای تنم را حس کردم...

 

۳۱ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۵۸
life around me