جنگ
جمعه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۶:۱۰ ب.ظ
ساعت دو و نیم بعد از ظهر قبل از صدای آلارم موبایلم بیدار شدم...مرگ رو به این ترجیح میدادم که خلسه ی شیرینم رو به هم بزنم...با بغض و هق هق از تخت بیرون اومدم...شاید اینکه میگم جهان روی تنم سنگینی میکرد رو باور نکنید اما میکرد...احساسم،قلبم،فکرم،وجودم کتاب رو پس میزد اما به هر مصیبتی که بود صورتم رو شستم،توی چشمهای پر از اشکم قطره ریختم،بسم الله گفتم و شروع کردم و حالا چند ساعته که بی وقفه درحال خوندنم و دیگه خبری از اون جبر نیست...میدونی?همیشه همینطوره...فقط ساعت اولش سخته...
پس "ران گُلی...ران..."...تو میتونی دخترک رویا پردازم...جاست ران!
۹۸/۰۶/۲۲