دهم مهرماه نود و هشت
چهارشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۰ ب.ظ
دوسال قبل همین حوالی،شب با دخترها با اتوبوس دریایی بین دوتا جزیره جابجا میشدیم...وسط راه بارون شروع کرد به باریدن و ما میخواستیم هرطور شده شب بارون خورده ی دریا رو ببینیم...اجازه نمیدادن کسی بره بیرون اما پافشاری هامون جواب داد...یادمه بچه ها یه آهنگ از مهدی مقدم پلی کرده بودن که به تم شاد داشت و به حال و هوامون میخورد و هی تکرارش میکردیم و باهاش میخوندیم...
امشب دلم هوای حال اون شبمون رو کرده...رهای رها...رو به شب بارونی و دریای آروم...باد خنکی که به موهای بازمون میخورد...آآآخ
*پروپوزالم دفاع شد...آخرین حقوق اینترنیم به حسابم واریز شد...
*همین الان تلویزیون کلیپی از خانه ی سالمندان نشون داد...مامان گفت اینا رو میبینم غصه میخورم،نکنه عاقبت ماهم این بشه?بعد شروع کرد به اشک ریختن و همینجوری چند دقیقه تو بغل هم گریه کردیم...قلبم تیر کشید...
۹۸/۰۷/۱۰