گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

مورنینگ خنده دارم که بعد از کلی فک زدن،از طرف استاد به افتخار آخرین مورنینگم بهم آوانس دادن و از شب قبل case رو مشخص کردن و حتی بهم گفتن مورنینگ لغو نیست ولی لازم نیست درس بخونی و من با خیال راحت به بچه ها پیتزا و ساندویچ شیرینی دادم و با بچه هایی که بخاطر آخرین کشیکم آمده بودن پاویون فیلم دیدم را ارائه دادم ....سر مادری که طفل مبتلا به CP خودش رو شب توی اورژانس رها کرد به امان خدا و رفت خونه و امروز صبح برگشت و گفت مرخصش کنین ببرمش خونه عصبانی شدم...نه از اون عصبانی شدنهای اوایل اینترنی...عصبانیتی آرام و بدون سر و صدا...سعی کردم خودم را مادر بچه ی CP تصور کنم که شش سال بچه ای را که هیچ امیدی به بهبودش نیست تر و خشک کرده ام و حالا خسته ام و دوتا بچه ی نیازمند مراقبت و یک همسر معتاد هم دارم...سعی کردم درکش کنم اما حق رو بهش ندادم...

عصبانی شدم و گفتم امروز که هیچ،فردا هم ترخیص نمیشه...برگشتم پاویون،کمدم را خالی کردم،پتو و ملحفه ام را زدم زیر بغل،ماگ و قوطی چای و کتاب اورژانس و ریزه جاتم را ریختم داخل پاکت و برگشتم خانه...به رسم روزهای پُست کشیک دوشی گرفتم و حالا چُرت زنان منتظرم ناهار بخورم و آخرین خواب پُست کشیکی ام را داشته باشم...

۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۱۰
life around me

به تاریخ آخرین کشیک دوران پزشکی عمومی...

~اطفال

 

*درسته از فکر اینکه از روز فردای بعد از جشن باید توی خونه ایزوله بشم غمگین میشم و این به قلبم فشار میاره اما نمیتونه جلوی خوشحالیم از تمام شدن این هفت سال رو بگیره...طلایی ترین هفت سال زندگیم که به کسل کننده ترین حالت ممکن گذشت و نگذاشت هیچ لذتی رو تجربه کنم اما انتخاب خودم بوده و هست و راضی ام...وبلاگی رو باز کردم که پست اولش از امتحان انگل شناسی نوشته بود.مثل جانبازهای PTSD جنگ فورا صفحه را بستم و ذهن خودم را منحرف کردم...به هیچ قیمتی حاضر نیستم به یک ثانیه از این هفت سال برگردم...حتی به شیرین ترین لحظاتش.

*باورم نمیشه داره تمام میشه...هنوز هضمش نکردم...

۲۱ نظر ۲۶ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۴۳
life around me

روزی حداقل یک بار پنل مدیریت را باز میکنم که چیزی بنویسم اما حرف خاصی ندارم...اینکه درس میخونم و کمتر میخوابم و چُرت میزنم و نمیدونم سرنوشتم چه خواهد شد رو هزار بار دیگه هم گفتم و فکر نکنم نتیجه ی آزمون هماتولوژی که دادم و با زدن سه غلط و یک نزده به معنای واقعی کلمه ریدم برای کسی مهم باشه...

هفته ی آینده که تمام بشه رسما اینترنی من هم به پایان میرسه و من هیچ ایده ای ندارم که بعدش چه خواهد شد...درس خوندن پیاپی با ساعت بالا و حفظ کردن یک عالمه مبحث حجیم و پراکنده که عمدتا برای بار اول میخونمشون از اونچه که فکر میکردم سخت تره...

اما من تمام تلاشم رو میکنم...دستش رو گرفتم توی دستم و گرمای سبیلش رو حس میکنم و نگاه سنگینش رو که زیرچشمی نگاهم میکنه و میگه کنارتم...من چیز زیادی نمیخوام،فقط"حق" خودم رو میخوام...رسیدن به رتبه ی دلخواه توی این امتحان حق منه نه اون کسی که تمام دوران تحصیلش رو درس نخونده و هشت نُه ماه مانده به امتحان نان استاپ درس میخونه و قبول میشه...

روزی هزار بار این حرفها رو مرور میکنم...دلم میخواست میشد برم طرح و نفسی بکشم اما نمیشه...اما ما هنوز فارغ التحصیل نشدیم و نصف رفرنس هامون عوض شده و وای به حال دوسال آینده و قوانین تصویب نشده و لایحه ی سه ساله کردن طرح پزشکهای عمومی...

میدونم دارم برای رشته ای تلاش میکنم که بعدا از انتخابش مثل سگ پشیمون خواهم شد اما انی وی درحال حاضر فقط به یک نقطه ای برای چنگ زدن احتیاج دارم...

*دیشب مُبل یک نفره ای رو آوردم گذاشتم کُنج اتاقم تا هروقت از پشت صندلی نشستن خسته شدم بشینم روش.کاری که دقیقا هفت سال قبل برای کنکورم کردم...خدای بزرگ تاریخ چه ناجوانمردانه تکرار میشه...این هفت سال اخیر زندگی من در کنار اون همه ماجرایی که داشته اما انگار فقط به اندازه ی جابجا کردن یک مبل از گوشه ی سمت راست به گوشه ی سمت چپ اتاقم توی زندگی من تغییر ایجاد کرده.

 

دعام کنین لطفا...به دعا احتیاج دارم...

۲۴ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۸
life around me

دخترک در بهترین دانشگاه کشور پزشکی میخونه...جایی که خیلیا آرزوش رو دارن و منم یک زمانی داشتم...عکسی گذاشته بود از دست بیماری که بخیه اش زده و نوشته بود با این دستها میتونستم نقاشی بکشم اما دست هام رو هدر دادم...

دخترک به زودی فارغ التحصیل میشه و غریبه و آشنا بهش غبطه میخورن اما معتقده دست هاش رو هدر داده...چه توصیف قشنگی کرده...تمام این مدت به حرفش فکر میکردم...

 

مواظب باشید دست هاتون رو هدر ندید...

۲۰ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۲۰
life around me

پنج ماه از شروع خوندن جدی برای دستیاری میگذره و من برای اولین بار به سیزده ساعت رسیدم...سیزده ساعت دقیق با کرنومتر...

خسته ام...چشم درد...بدن درد...بی رمق...اما واقعا خوشحالم!

 

*باید به خودم تکونی بدم.اگر با وضعی که مردادماه رو شروع کردم ادامه بدم باید برای قبول شدن یک رشته ی ماژور دعا دعا کنم...اما من به خودم قول دادم که تکرار نشه...که یادم بیاد چه میخواستم و میخوام...

*آزمون ریه دادم و از بیست و پنج سوال یک غلط داشتم که اونهم یک سوال ساده بود که درست نخونده بودمش...از بین 907نفر شرکت کننده نفر هفدهم شدم...نمیدونم این آزمون ها چقدر ارزش دارن اما علی الحساب که من دل خودم رو باهاشون خوش کردم.

۱۸ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۴۷
life around me

بعد از چندین روز درگیری فکری و دغدغه های جشن و تنبلی و ال و بل،امروز بالاخره به یک ساعت خوندن ایده آل رسیدم...!

 

*انقدر توی عکس های فارغ التحصیلی خوشگل افتادم که دلم میخواست پسر میبودم و به همچین دختری پیشنهاد ازدواج میدادم...اصلا کاش میشد یکی رو اینجا منتشر کنم و بکوبونم تو صورت اونایی که الان دارن توی دلشون میگن چه خودشیفته:))

۵ نظر ۱۴ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۳۷
life around me
مانتو و شلوار و شال ست برای عکاسی رو کنار گذاشتم،کفش های پاشنه بلندی که میخواهم بپوشم رو انتخاب کردم،استتوسکوپ عزیزم که در این چند سال یار و یاور گردنم بود رو برداشتم،روپوشم رو که اتو بزنم و لاک زرشکی قشنگمم بزنم دیگه آماده ام برای فردا و عکاسی جشن فارغ التحصیلی...
۱۳ نظر ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۲۴
life around me

به اون اینترنایی که با هزار مکانیسم ریسکی و خطرناک،کشیک های دو نفره رو یک نفره می ایستن تا تعداد کشیک هاشون نصف بشه سخت نگیرین...اینا ماه آخرشونه،حال ندارن،جون ندارن،نا ندارن...خسته ان،میفهمی?خسته!


*کشیک قبلی که من نرفتم،با هر زنگ تلفنم که شماره ی بیمارستان بود میمردم و زنده میشدم...با خودم میگفتم می ارزه واقعا که بشینی تو خونه و هی چهار ستون بدنت بلرزه?و با لبخند شیطانی جواب میدادم آره!

۴ نظر ۱۱ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۲۰
life around me

طی چند هفته ی اخیر وقتی موبایلم زنگ میخوره تمام دلشوره ی عالم به قلبم فشار میاره...انگار منتظر خبر بدی باشم...مدام گوش به زنگم و میترسم تلفنم رو خاموش کنم...دلهره ی این رو دارم که کسی بخواد خبری بهم بده و نتونه پیدام کنه ..

وقتی دوستی برام مینویسه"سلام،کجایی"،نمیتونم به روال سابق لوکیشن خودم رو اعلام کنم و اول با دلشوره مینویسم"چی شده?"


توی روانپزشکی این علائم مهم هستن...اما نه...نه...من فقط کمی خسته ام،فشار زیادی روی دوشمه،خوب میشم...


*بعد از اونهمه جراحی خوندن حالا بخاطر عوض شدن رفرنس دارم جزوه ای رو برای اولین بار میخونم....تمام اعتماد به نفسم رو گرفته...

۰۹ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۳۲
life around me

بابت مساله ای اضطراب داشتم و نمیتونستم روی درس متمرکز باشم.هر نیم ساعت یکبار بی هدف دست به موبایلم میبردم...بچه ها توی گروه کلاسی درحال بحث در مورد چند و چون جشن بودن...عکسهای خنده داری از ترم های اول تا همین ترم آخر رو میفرستادن تا برای کلیپ ازشون استفاده بشه....دلم میخواست در جواب عکسهایی که میکول میفرستاد استیکر خنده بفرستم...دوست داشتم من هم جزئی از این بدو بدو میبودم...

مادرم گفت بدون گرفتن جشن چطور میخوای فکر کنی این هفت سال تموم شده و از فرداش بشینی به درس خوندن?نمیخوای با یه هیجان تمومش کنی?

چند دقیقه ی بعد درحال واریز پول به حساب مسئول برگزاری بودم...و حالا میتونم با خیال راحت در مورد رنگ شال و کراوات،تندیس،کیک،تزئینات سالن،انتخاب استادی که سوگند نامه رو بخونه و هزار جور جزئیات دیگه نظر بدم...


همینقدر ناپایدار...!

۰۹ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۷
life around me

شرایط به هم ریخته...کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی سوپراکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه...دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد...

با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم...بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم...ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد ناشی از عذاب وجدان مباحث باقی مانده میخوابم...احساس میکنم اگر با این روش ادامه بدم رتبه ام حتی به رشته های ماژور هم نمیخوره...

برای اتمام این یک ماه لحظه شماری میکنم..به نظم و سکوت و دوری احتیاج دارم...

۰۸ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۵۵
life around me

تیکه تیکه خوندن آمار بالاخره تمام شده و بعد از اتمام دور اول گرچه نمیتونم هنوز تست هاش رو جواب بدم اما خودم رو اینطور آروم میکنم که نگران نباش،فعلا درحال قلق گیری هستی...باید اکسترای فارما رو شروع کنم اما ازش وحشت دارم.از اینکه چطور این حجم رو بخونم و اصلا چه تضمینی وجود داره بعد از خوندنش بتونم اون شش سوال دستیاری رو جواب بدم?

از نورو هم وحشت دارم...از درس هایی که مدتهاست نخوندمشون و با فکر بهشون توی این ماراتون احساس ضعف میکنم...اما من نباید احساس ضعف کنم...داخلی نقطه ی قوت منه...و اطفال...و زنان...و حتی جراحی که رفرنسش عوض شده و از "شوارتز"که اونقدر جذاب و کار درست بود و من بارها خونده و بهش مسلط بودم،رسیده به "لاورنس" بی در و پیکر که به خنده دار ترین شکل ممکن جراحی رو توضیح داده...

نقطه ی قوت من ارتوپدیه که با عشق خوندمش و خواهم خوند اما توی این امتحان عشق نیست که پیروزه،قورت دادن قورباغه ها آدم رو پیروز میکنه...انجام کارهایی که دوستشون نداری و هی عقب شون مینداری...خوندن درس هایی که حالت رو به هم میزنن اما خودت رو ملزم به خوندن شون میکنی...

امروز صبح یک ساعت و پانزده دقیقه درس خوندم و بعد راهی بیمارستان شدم تا انگشت ورودی بزنم.بعد از بیمارستان جیم شدم به مقصد آرایشگاه.بعد از کلی گشتن و گشتن بالاخره به یک جایی اعتماد کردم و ابروهای نامرتبم رو سپردم به دستش چون آرایشگر خودم زایمان کرده.

گفتم جیم زدم?اگر با این طرز ادامه بدم این ماه آخری حذف بخش میشم بسکه بخش رو پیجوندم...

حالا نشستم توی ماشین و یه آهنگ ایتالیایی پلی شده...چشمام رو میبندم و برنامه ریزی میکنم...کاری که درتمام این دوسال،این هفت سال،این هزارسال انجام دادم...کاری که در هزاره ی بعد هم درحال انجامش خواهم بود...

۰۵ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۳۳
life around me

دکتر حمیداحمدی که از دوران رزیدنتی شون خواننده ی وبلاگشون هستم و الان فلوشیپ جراحی پستان هستن به مناسبت تولد وبلاگشون پستی گذاشتن و خواستن خواننده های قدیمی ابراز وجود کنن...نوشتم از علوم پایه میخونمتون و چندماه آینده امتحان دستیاری دارم و علاقه ام ارتوپدیه...جواب دادن رشته ی سختی رو انتخاب کردی!!

یعنی میخوام بگم طرف خودش رشته ی کمر شکن جراحی عمومی رو گذرونده که سختی رزیدنتیش معروفه بعد از سختی ارتوپدی حرف میزنه...یعنی میخوام بگم که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...یعنی میخوام بگم وای بر تو گلی...وای...!

۱۱ نظر ۰۱ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۴۳
life around me

ساعت هشت رفتم اورژانس که یک ویزیت کوچیک انجام بدم و برگردم،ساعت 1:30تونستم لش گشنه و شرحه شرحه ی خودم رو برسونم پاویون برای شام...

آآما...مورنینگ رو لغو کردم!!!

خداییش بُرش تا کجا?انقدر برا کارای مریض سگ دو زده بودم که اتند قند عسل با وجود تمام سخت گیری هاش گفت باشه باشه باشه دکتر،لغو!!!تو فقط انقدر جیغ جیغ نکن و من زدم زیر خنده و گفتم ما چاکر شماییم خانم دکتر...یعنی کاری کردم که دکتر از شدت خنده دل درد گرفت و رفت خونه(ناگفته نماند که این خانم دکتر سخت گیر ترین اتند ماست و بیشترین واشینگ ها رو توی مورنینگ میده)....خلاصه دیگه برید کنار تا زخمی تون نکردم!!!


تا دم در دنبالش رفتم و هی زر زر میکردم برا لغو تا بالاخره دم خروجی اورژانس اوکی رو گرفتم.دکتر داشت میرفت صداش زدم گفتم خانم دکتر جسارتا خودکار منو دارین میبرین...دکتر قشنگ میخواست منفجر بشه از خنده.گفت مورنینگ رو لغو کردم یه خودکار بهم نمیدی?گفتم ناموس یه اینترن خودکارشه:))

۳۰ تیر ۹۸ ، ۰۱:۵۳
life around me
"وقتی میگوییم "دور"،
دور از کجا?
هرکس باید یک نفر را داشته باشد
تا فاصله ها را با او بسنجد."

~حسین آذری
۸ نظر ۲۸ تیر ۹۸ ، ۲۲:۰۳
life around me
چگونه حقوق خود را خرج میکنید?
به نام خدا اینگونه:
سه جلد جزوه ی جراحی،صد و هفتاد هزار تومن...پرداخت شد!
سه جلد تست جراحی،صد و سی هزارتومن...پرداخت شد!

۱ نظر ۲۷ تیر ۹۸ ، ۲۳:۱۴
life around me

نه...نمیشه انگار...

قرص ها چاره ی کار نیستن...

من"توانایی" خوابیدن را از دست دادم...

۲۷ تیر ۹۸ ، ۱۵:۰۰
life around me
سناریوی اول:
از استاجری اطفال تابحال چندین کیس مسمومیت با متادون داشتیم که خب 1_2موردشون هم اکسپایر شدن حتی!و سناریوی همه شون به این صورت بود که یکی از اطرافیان کودک متادون مصرف میکرده و داخل یه شیشه شبیه شربت سرماخوردگی(!)نگهشون میداشته و بچه اتفاقی میخورده و کارش به بیمارستان میکشیده!
چند شب قبل اما کیس متفاوتی رو میارن بیمارستان...دختر بچه ی سه ساله ای که پدرش بهش متادون خورانده بود...مادر اول بار بچه رو با شکایت اسهال آورده و میترسیده حرف بزنه.بعد که اینترن و رزیدنت میبینن بچه مدام خوابه و معایناتش مشکوکه شروع میکنن به سوال و پرسش،مادر میفته به گریه و ماجرا رو تعریف میکنه...
پدر معتاده و همه جور موادی مصرف میکنه.یه پسر داره و میگه دیگه دختر میخوام چکار?و چندبار اقدام به کشتنش میکنه که ناموفق بوده...
مادر کم سن و سال که معلوم بود وضع مالی خوبی ندارن و سیستم حمایتی هم همینطور،به دکتر گفت اینو ببرم خونه پدرش میکشتش...میخوام بدمش بهزیستی...
امروز با اورژانس اجتماعی تماس گرفتیم...بلافاصله اومدن و قرار شد فردا بعد ترخیص شدن بچه ببرنش...


سناریوی دوم:
دختر بچه ی سه ساله ی روستایی رو به خاطر درد شکم بستری کردیم.موقع رگ گرفتن از بچه،حال پدرش انقدر بد شد که نزدیک بود بیهوش بشه...بچه ی پنجمش بود اما تحمل درد کشیدنش رو نداشت...بچه ی پنجمش بود،اما بچه اش که بود...
خندیدم و گفتم باباها دختراشون رو خیلی دوست دارن...پرستار لبخند تلخی زد و گفت آره،مثل بابای بچه ی تخت فلان...بچه ای که بالا داستانش رو نوشتم...
لبخندم خشک شد...



۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۵:۴۲
life around me

شب دوم

ساعت سه بامداد...درد و درد و پیچیدن به خود...

بیدار شدم و تنها مسکنی که باقی مونده بود رو خوردم و بلافاصله لای پتو پیچیدم...درد امانم رو بریده بود و به سوزش مری توجهی نمیکردم...حالت تهوع داشتم و دلم میخواست دست کنم ته حلقم و تمام دنیا رو بالا بیارم ولی باید قرص رو داخل معده ام نگه میداشتم که اثر کنه...التماس میکردم...وسط التماس هام از خدا انگار خوابم برد...

حالا ساعت 6:30صبحه و من انگار کمبود خواب دارم...خودم رو به هر بدبختی که شده میکشم از تخت پایین...نباید عقب بیفتم...نباید...نباید...

۲۱ تیر ۹۸ ، ۰۶:۳۵
life around me

امروز همایش دفاع از حجاب و این چیزا بوده و باز هم زمانش رسیده که تلویزیون زنهای بی حجاب رو به عنوان شهروند حساب کرده و بدون شطرنجی کردن موهاشون توی گزارش اخبار نشون بده و حتی اونها رو آدم حساب کرده و باهاشون مصاحبه کنه!

و در نهایت هم به این نتیجه برسه که حجاب در کشور ما یک قانونه و باید به قانون عمل کرد!

من?احساس میکنم دوتا گوش مخملی دراز و یک دستگاه دُم دارم و به یک چراگاه و باری برای حملش احتیاج دارم:)

۶ نظر ۲۰ تیر ۹۸ ، ۲۱:۱۹
life around me

ساعت چهار و نیم صبح با دیسمنوره از خواب بیدار شدم...به خودم پیچیدم...مسکّن خوردم و بر خلاف توصیه هایی که به مریض هامون میکنیم بلافاصله بعد خوردنش خوابیدم... 

الان ساعت شش و نیم صبحه...چشمام برای خواب تقلا میکنن و مغزم برای بیداری...تشنه ی یک ساعت خوابیدن بیشترم اما باید بیدار شم...به مباحثم نمیرسم...عقب میفتم...

۲۰ تیر ۹۸ ، ۰۶:۳۰
life around me

امروز به خاطر کارهای پروپوزالم یه تایمی رو از دست دادم و هدفم اینه در پایان روز جبرانش کرده و رسیده باشم به همون ساعت هر روزم...چالش امروزم اینه که ببینم اگر طی این راه طولانی تا امتحان مشکلی(هر مشکلی) پیش بیاد(که قاعدتا میاد) چقدر میتونم کنترلش کنم و چقدر میتونه متوقفم کنه?!


*گویا تو بخش اطفال به خاطر کامل نبودن یکی از شرح حال هایی که توی کشیکم گرفتم استاد بهم منفی داده!!چرا?چون دور سر بچه ای که با تشنج بستری شده بود رو نگرفته ام...خنده دار اینجاست که من در نبودم منفی میگیرم،اگر بودم دیگه چی میشد?:))


بعدا نوشت:ساعت 10شب کرنومترم رو بعد از ده ساعت درس خوندن متوقف کردم تا اصلاحات پروپوزالم رو انجام بدم...با وجود اینکه صبح مجبور شدم برم بیرون و شب هم زود خوندنم رو تموم کنم،اما از نتیجه راضی ام.

امروز آزمون"غدد" دادم و از 25سوال،5تا غلط و دوتا نزده داشتم!!!کلا از خودم اُمید شسته بودم که توی آنالیز دیدم از بین 840نفری که شرکت کردن نفر42شدم...الان پوکرفیس به دوربین خیره ام و نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت:/اونا خیلی قاق بودن یا من اوضاعم خوبه?...پوووف...

۱۸ تیر ۹۸ ، ۱۵:۲۵
life around me

زنگ زدم به بابا و حالش رو پرسیدم.گفت حالا حالاها میمونم روستا...گفت کارگرها دارن میوه ها رو میچینن و میبرن برای فروش خودم باید باشم بالاسرشون...

فرداش صدای بوق ماشین بابا از پشت در اومد و بعد خودش...گفتم اومدی که?

گفت سر صبح یادت افتادم،دلم برات تنگ شد،بغض کردم،چشام خیس شد،اومدم ببینمت...


~که دورش بگردم

۱۳ نظر ۱۶ تیر ۹۸ ، ۱۹:۲۸
life around me

داستان اینطور پیش میره که دو سه روز با نهایت عشق و وسواس درس میخونم و از دیدن نتیجه ی کارم روی کرنومتر در نیمه شب به معنای واقعی کلمه کیف میکنم و با بدن درد و کوفتگی اما دل خوش میرم توی تخت و لای پتو گلوله میشم اما بعد از چند روز مجددا افت مود پیدا میکنم و ساعتم کمتر میشه و عذاب وجدان از هر چهار جهت بهم فشار میاره و خورد و خاک شیرم میکنه و سرم رو به سنگ میکوبونه و من درحالی که خون از تمام منافذ بدنم زده بیرون متنبه میشم و از روز بعد دوباره انگیزه میگیرم و این سیکل به همین ترتیب تکرار میشه...خدایا?


*اتندجآن مدیر گروه اطفال(که آفم کرد تا درس بخونم) بعد از تعویض روتیشن بچه ها،به گروه جدید اینترنی که اومدن باهاش گفته جای دکترگلسا رو پر کنین،من هواش رو دارم...از وقتی بچه ها اینو برام تعریف کردن هاله ای از پروانه های صورتی دور سرم میچرخن...لعنتی حواسش بهم هست...لعنتی،لعنتی،لعنتی!

یکی از انگیزه هام برای خوندن اینه که یه رشته ی خوب قبول بشم و باگل و شیرینی برم مطبش و ازش تشکر کنم...دلبرکم:)


*یکی دیگه از انگیزه هام هم رسیدن به اون دوره ی چندماهه ی بین امتحان دستیاری تا اول مهر و شروع رزیدنتی هست که قراره کلی کار کنم،پایان نامه دفاع کنم،برم طرح،شندرغازی پول در بیارم،کتاب بخونم،فیلم بیینم،مسافرت برم...هوووف چقدر کار دارم:))

۱۱ نظر ۱۵ تیر ۹۸ ، ۱۹:۴۱
life around me

حقیقتا حاضرم یکی از کلیه هام رو بدم ولی جای کسایی باشم که امروز کنکور دادن.همیشه صرفنظر از گندی که روی برگه زدم،روزهای امتحان های مهمی که تاالان دادم جزو شادترین روزهای زندگیم بودن!

هیچوقت یادم نمیره روزی که کنکور دادم،از امتحان که برگشتم ناهار خوردم و تمام کتابهام رو ریختم توی جعبه و گفتم نتیجه هرچه که بشه امکان نداره دوباره بخوام تجربه اش کنم.بعدش هم راحت ترین خواب زندگیم رو داشتم...درحالی که حتی نمیتونستم حدس بزنم نتیجه چی میشه و تا روز اعلام نتایج هم سمت چک کردن کلید سوال ها نرفتم...هیچوقت کسایی که بعد امتحان نمیرن دنبال کیف و حال رو درک نکردم...

کاش من امروز کنکور داشتم و قرار نبود بیش از هفت ماه دیگه رو پیاپی درس بخونم:(

۴ نظر ۱۴ تیر ۹۸ ، ۲۳:۱۹
life around me

یه جایی تو فیلم Green book میگه:

"میدونی?...دنیا پُر از آدمهای تنهاییه که از پیش قدم شدن میترسن"



+در مورد فیلم?توی این موضوع و سبک فیلم های بهتری هم برای دیدن هست...!

۱۳ تیر ۹۸ ، ۱۲:۵۷
life around me

از بیمارستان برگشتم و لباس درآورده در نیاورده دوشی گرفتم و توی تخت ولو شدم.استرس درس هایی که این یک و نیم روز نخواندم در خواب رهایم نکرد...حالا بیدار شده ام و ترکیب سکوت خانه و موهای نم دارم که بوی شامپو میدهند با صدای هو هوی باد کولر مرا نه که یاد چیزی بیندازد،انگار دقیقا بُرد به سالهایی که دم ظهر تابستان داغ میرفتیم استخر و بعد با موهای نم دار جلوی کولر ولو میشدیم...

حسش انقدر عجیب است و انگار یک دلتنگی خاصی دارد که مرا یک ساعت است در تخت نگه داشته و نمیدانم به چه دلیلی به قلبم چنگ میزند...انگار گم شده ای داشته باشم که آنجا،در آن زمان گمش کرده باشم...

۰۷ تیر ۹۸ ، ۱۳:۳۹
life around me

احساس میکنم دیگه حرف جدیدی برای زدن ندارم...هربار که اینجا رو باز میکنم و دلم میخواد چیزی بنویسم از خودم ناامید میشم...

رویا و غلیان درونی اما بسیار دارم...رویایی که هربار فکر کردن بهش قند توی دلم آب میکنه و من انقدر ازش نوشتم که دیگه بیش از این روی نوشتن ندارم...رویای اسکراب سورمه ای اتاق عمل و لنگ شکسته ای که زیر دستهام درحال وصله شدنه...

اگر بخوام هربار از دغدغه هام بنویسم این شمایید که خسته میشید از خوندن تکراری این جفنگیات مکرر و من نمیدونم از ذوق عکسهای اتاق عمل اُرتو که تیردخت برام فرستاده کجا بنویسم که سر کسی درد نیاد و برق چشمهام رو بعد از نگاه کردن هزار باره ی اون عکسا کجا ثبت کنم...

خلاصه اینکه حال و روز من تا 9ماه آینده همینه و اگر اینجا موندن رو انتخاب کردین باید بدونین قرار نیست اتفاق تازه ای بیفته...

۲۰ نظر ۰۶ تیر ۹۸ ، ۱۰:۱۱
life around me

برای دووم آوردن تا نیمه شب به چُرت ظهرم احتیاج دارم...دو ماه میشه که قرصهام رو نخوردم و دلیلش این بوده که داروخانه بدون نسخه داروی روانپزشکی نمیده و خودمم هنوز نظام پزشکی ندارم و وقت سر زدن به پزشکمم همینطور...

دوماه بدون قرص با آرامش خوابیدم و باز انگار برگشتم به سیر سابق...شب خوابم نمیبره و ظهر هم به همون روال...تو این داغی هوا رفتن برق هم شده قوز بالا قوز...

من تسلیمم...قرصهام رو بهم برگردونین!

۹ نظر ۰۵ تیر ۹۸ ، ۱۴:۵۰
life around me

دارم اُرتو میخونم...میرسم به اندیکاسیون های استفاده از اکسترنال فیکساتور ilizarov...مثل بویی که یهو یاد یه خاطره ی دوری بندازتت?این کلمه من رو یاد کشیک های اُرتو انداخت و مریضی که با یک شکستگی خفن اومد و دکتر با حرص بهم گفت چه اینترن بد کشیکی هستی...مریض رفت اتاق عمل و شکستگیش با ilizarov فیکس شد...


هوف...ذهن آدمیزاد چه قدرتی داره...

۵ نظر ۰۴ تیر ۹۸ ، ۱۸:۴۹
life around me