عشق اول...عشق آخر
توی موبایلم شماره ی چندتا رزیدنت ارتوپدی رو دارم که توی دانشگاه مدنظرم کار میکنن و از طُرُق مختلف شماره هاشون رو پیدا کردم.با بعضی ها یکبار صحبت کردم و باقی رو موکول کردم بعد امتحان که اگر رتبه ام به اون دانشگاه خورد برای انتخاب بیمارستان ازشون کمک بگیرم...یکی از سرگرمی هام اینه که عکسهای پروفایل شون رو چک کنم و حدس بزنم توی این عکس پُست کشیک بودن یا نه?خسته ان?بعد به خودم امیدواری واهی بدم که ببین رفته کافه عکس گرفته?پس شاید اون قدر هم که میگن وحشتناک نباشه و یه تایم استراحتی داشته باشی(صرفا جهت دلداری دادن خودم)...راستش رو بگم از دیدن عکس هاشون وحشت میکنم...قوی هیکل به نظر میان و با دیسیپلین و بی رحم...سن شون چندین سال از من بیشتره و وقتی تصور میکنم با این جثه ی کوچیکم و سن کمم به خاطر نگذروندن طرح،و به خاطر بی تجربگی که دارم و مُضاف بر همه ی اینها دختر بودنم توی جوی که هیچ جنبنده ی مونثی توش نیست چکار باید بکنم هیچ ایده ای به نظرم نمیرسه...با این روحیه ی حساسم که اشکم دم مشکمه...من میدونم اگه برم تو این راه تمام این چهره های ترسناک دست به یکی میکنن و هر ابیوزی بتونن میکنن...هر زوری که بخوان میگن...هر حمالی که بخوان میکشن...
من وقتی به این عکسها نگاه میکنم نمیتونم بهشون به چشم یک همکار نگاه کنم...احساس میکنم در مقابل شون یک دختر بچه ی کوچیکم...ازشون میترسم...
دوران اینترنی فرق میکرد.اینجا شهر خودم بود و من سالهای قبلش خودم رو به همه ثابت کرده بودم پس چالش خاصی نداشتم.بچه ها میدونستن اخلاقم چجوریه و میدونستن نمیتونن به من زور بگن...اینجا همه هم سن و سال من بودن و خبری از چهره های ترسناک نبود ولی اونجا...شهر غریب...منی که هیچوقت تجربه ی دوری از خانواده رو نداشتم...این سن کم لعنتیم...
با فکر کردن به ارتوپدی قلبم فشرده میشه...لعنتی زیبای ترسناک...ازت میترسم!