کی بلده چشمک بزنه?
فردا دفاع پروپوزال دارم و هنوز ننشستم یک دور از روش بخونم بلکه فردا آبروریزی نکنم...بعد از سیزده ساعت درس خوندن هندزفری زدم توی گوشم،بابا کرم و منصور و شماعی زاده پلی میکنم و فارغ از این دنیا میرقصم و همزمان سبیل های قدر دسته ی دوچرخه ام رو بند میندازم تا فردا کسی وحشت نکنه از دیدنم...بعضی وقتها با خودم فکر میکنم چه جونی دارم واقعا!...مثل وقتهایی که با تنش از تخت بیرون میام و میرم سمت دستشویی و مادرم میپرسه بازم خوابت نبرد و من جواب میدم نه عشقم،نخواستم بخوابم و مسیر اتاق تا دستشویی و دستشویی تا اتاق رو میرقصم و سادات میخنده و میگه روحیه ات رو برم و من خنده ی عصبی میکنم و میگم دست رو دلم نذار که خونه!بذار برا خودم خوش باشم...میخنده و میگه دیوانه ها همیشه خوشن...
*هوا خنک شده...صبح ها سادات سفره ی صبحانه رو میندازه روی حیات و دوتایی تو هوای خنک قدر هفت هشت دقیقه که من مشغول قورت دادن لقمه های نجویده هستم با هم حرف میزنیم...بهش که نگاه میکنم عذاب وجدان دیوانه ام میکنه...تمام حسرتش اینه که حداقل یکی از بچه هاش ازدواج کنه تا نوه دار بشه،عروس و داماد دار بشه اما از شانس بدش نه دخترش زیر بار ازدواج میره و نه پسرهاش...وقتی میبینم چطوری برای نوه های خاله ذوق میکنه دوست دارم بمیرم...فدای دلش بشم که تمام خودش رو صرف ما کرد ولی ما هیچ قدمی برای دلخوشیش بر نمیداریم.