گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

امروز تمام امیدم از خوندن اینه که آخرشب برسه،دوشی بگیرم،مسواک بزنم،آهنگ دهه شصتی پلی کنم،برقصم و صورتم رو بند بندازم و هیچ ایده ای ندارم که چطور میتونم همه ی این کارها رو طی چهل و پنج دقیقه ای که وقت دارم انجام بدم.

 

*من از آدمی که هستم تعجب میکنم...امروز به مادرم گفتم نمیدونم به چه منبع انرژی وصلم که تمام نمیشه...امیدوارم که تمام نشه البته!

۱ نظر ۱۳ آذر ۹۸ ، ۱۹:۳۶
life around me

از دردهای این روزهام این که درسی که بارها با هزار وسواس خوندم رو باز میکنم و انگار که بار اوله چشمم به این جملات می اُفته...

از دردهای این روزهام اینکه بعد از روزهای پیاپی 13_14ساعت درس خوندن انگار روی نقطه ی صفرم...درس های تلنبار شده...

اینکه روزی هزاربار میگم نمیشه و هربار پشت بندش به خودم قوت قلب دوباره میدم...زمین میخورم و بلند میشم...خاک های روی زانوهام رو با دستم میتکونم و به دویدن ادامه میدم...کاش هرچه زودتر بگذره...حالا که سرنوشت من کشیده شده به جایی که در هر دوره ی زمانی دارم برای هرچه زودتر گذشتن اون دوره دعا میکنم پس ای کاش که این جهنم هم هرچه زودتر بگذره و برم به جهنم بعدی.

۱۲ آذر ۹۸ ، ۲۳:۱۳
life around me

تمام مدتی که روی تخت دراز کشیدم از کمردرد و دردشکم به خودم پیچیدم...مقاومت بیشتر فایده نداشت انگار و باید دست به دامن ژلوفنی میگرفتم که این چندماه همدرد من بود...بخاری را روشن کردم و خزیدم زیر پتو...عقربه های لعنتی ساعت تیک تیک حرکت میکنن و من از برنامه ام عقب می اُفتم...باید دردها رو فراموش کنم،باید یا علی بگم بلند شم و فاتحه ی اطفال رو بخونم...

 

نیم ساعتم سوخت شد و رفت توی هوا...

۰۹ آذر ۹۸ ، ۱۳:۳۱
life around me

یکی از ترسهام اینه که یک روز از خواب بیدار شم و ببینم حرفهام تمام شده...

 

*ظهرها که از چُرت کوتاهم بیدار میشم و میرم سمت توالت،پدر و مادرم رو میبینم که هر کدوم یک گوشه اطراف بخاری ولو شدن و لای پتو خزیدن...چند لحظه می ایستم،به این قاب نگاه میکنم،بغض میکنم و یادم نمیاد آخرین بار توی زندگیم کی انقدر راحت و بی دغدغه خواب بودم،با حال بد ناشی از حسادت و درماندگی میرم که آبی به صورتم بزنم و کارم رو ادامه بدم.من دو سال میشه که هر روز اضطراب داشتم و خوشی های لحظه ای هم چاره نبوده...اینها باعث میشه نسبت به اُرتوی عزیزم مردد بشم...اینا باعث میشه من به رشته هایی مثل رادیو فکر کنم که حتی ذره ای،ذره ای دوستش ندارم...هر وقت حتی برای لحظه ای فکر رشته ای غیر از ارتو به ذهنم میرسه عذاب وجدان میگیرم...من اگر قید این رشته را بزنم_که بعید هم نیست_هیچوقت خودم را نخواهم بخشید.

۷ نظر ۰۵ آذر ۹۸ ، ۲۰:۲۹
life around me

بالاخره تاریخ امتحان دستیاری هم مشخص شد:هشتم اسفندماه...

پنج روز انداختنش عقب،چرا?چون عقلشون نمیکشه که من نیاز به آرایشگاه دارم!

۵ نظر ۰۳ آذر ۹۸ ، ۲۲:۱۳
life around me

من اون شبی که بخاطر آفت دهانی عجیب و غریب و وحشتناکم که به هیچ درمانی جواب نمیداد و دکتر بهم گفت آفت عجیبیه و احتمالا باید بیوپسی بشه،با حالت تهوع از شدت اضطراب برگشتم خونه و با چهارصدتا تست عقب افتاده ی ریه مواجه شدم که بخاطر دکتر رفتن نتونسته بودم بزنمشون.اون شب رفتم تو اتاقم و یک نفس اون چهارصدتا تست رو زدم و ساعت کرنومتر رو به 12ساعت که حداقل درس خوندنمه رسوندم،بعد با خیال راحت اومدم بیرون و شروع کردم گریه کردن و سادات هم پا به پام گریه کرد...میخوام بگم من توی اون شرایط کوتاه نیومدم،دیگه قطعی اینترنت و دوری از برنامه ام چیزی نیست که تکونم بده.

اگر بتونم برنامه ی چهارده روزه ی اطفالم رو دوازده روزه تمام کنم و دو روز رو saveکنم برای مینورهایی که توی برنامه ام بهشون ظلم شده حداقل نیمی از دغدغه ام کم میشه...و اگر بتونم جراحی رو به جای 9روز توی 8/5روز تمام کنم که دیگه میمیرم از خوشی....میتونم?این دیگه پرسیدن نداره!

*رسما هشت ماه از شروع خواندنم و سه ماه از خونه نشینیم گذشت.برای اتمام این سه ماه باقی مانده اش لحظه شماری میکنم.

۱۲ نظر ۳۰ آبان ۹۸ ، ۲۲:۰۹
life around me

برادرم چهارشاخه گل رُز را از حیاط اداره اش چیده و دم ظهر کسل کننده ی پاییزی برایم آورده...بی رمقم،بی انگیزه،خسته و عصبی از این درس خواندن های بی تمرکز اما هر از چند دقیقه یکبار چشمم به این حجم صورتی روی میزم می اُفته و به خودم نهیب میزنم بخاطر دست های خسته ای که ساعت دوی بعدازظهر سرد و کسل کننده ی این روز پاییزی بی برف بارون این ها را برات چیده زنده باش...و با قدرت بیشتری نفس میفرستم تو ریه هام...

۱۱ نظر ۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۶:۲۰
life around me

همسرم قیمه درست کرده است.ترکیب جالب دارد.لپه ی افغانی،برنج پاکستانی،زردچوبه ی هندی،سیب زمینی ترکیه ای،لیمو عمانی ایرانی،ربّ گوجه ی سوری.یک ترکیب خاورمیانه ای.وقتی در قابلمه میجوشید،هر قلپ قلپش انگار بمب و موشک بود که در خاورمیانه می ترکید و گوشت هاش تکه های بدن مردمانش.

~علیرضا روشن

۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۰:۰۷
life around me

امروز که پدر و مادرم شال و کلاه کردن و نشستن پشت ماشین و در جواب من که پرسیدم کجا?گفتن میریم یک وری(!) بیش از پیش بهشون حسودی کردم.بنظرم کسانی که یک "person" برای روزهای دلگیری که احساس میکنن باید برن یک وری! دارن،به مراتب خوشبخت تر از آدمهای تنها هستن.حالا گیریم که سر هزار و یک مساله ی پوچ بارها با هم بحث کرده باشن و گیس و گیس کشی حتی!...بنظرم کسایی که توی قلبشون جای برای دوست داشتن کسی دارن خوشبخت تر هستن از امثال من...

۲۴ آبان ۹۸ ، ۲۲:۴۵
life around me

امروز، همکارم داشت از خانواده همسرش می‌گفت. اینکه تو دوران عقد‌شون مادر شوهرش تصادف می‌کنه و فوت می‌کنه و خانواده داغون می‌شه. اینکه پدر شوهر و مادرشوهرش دختر خاله پسرخاله بودن و بعد فوت ناگهانی زن، مرد دست از زندگی می‌کشه و می‌شینه تو خونه و روزی صد بار به نوه بزرگش که هشت سالشه و از طبقه بالا میاد پایین تا پیش بابابزرگش باشه می‌گه: دیگه وقتشه بمیرم.
اینکه به عنوان تازه عروس وقتی همون روز تصادف میره خونه خانواده همسر، با قابلمه مربا توت فرنگی روی گاز مواجه می‌شه که رو شعله کم داره پخته می‌شه و شیشه های خالی مربا که قرار بوده پر بشه. تو حرفاش گفت: اونجا بود که فهمیدم یهو می‌شه نبود واقعا. ارغوان نبودی ببینی.  خونه یه جوری بود انگار هیشکی حتی یه لحظه به مرگ فکر نمی‌کرده.
تو دستشویی گریه کردم. خیلی. بعدش اومدم بیرون و به احمد مسیج‌ زدم. یه جوری که حتی اگه جواب نداد و من دو‌ دقیقه دیگه مردم، یه شیشه مربا از من داشته باشه که یعنی من نمی‌خواستم‌ بمیرم.

_از کانال تلگرام ارغوان(نه اصلا هیچ وقت قاطع)

 

من اگر امشب بمیرم شیشه ی مربا که هیچ،گردی از خاطرم،چهره ام و صدای خندیدنم را کسی به یاد نمیاره.دوستانم بدون من ازدواج میکنن و جای من خالی نیست.درست تر اینکه دوستان سابقم بدون من دنیا رو تجربه میکنن و جای من خالی نیست.من فراموش شده ام و این لذت بخش ترین خوشی این دورانم بوده.تجربه ی دوری از آدمها و عدم احساس نیاز به بودنشون...من انقدر شلوغم این روزها که انگار فراموش کرده ام اگر در همین لحظه تصمیم بگیرم به کسی زنگ بزنم و چند دقیقه ای فارغ از درس باشم کسی به ذهنم نمیرسه...من خودم خواستم که قابلمه ی مرباهای توت فرنگیم رو توی سطل زباله خالی کنم،شعله ی شمع رو با انگشتم خاموش کنم و خونه ی سرد و تاریک مرتب رو پشت سرم بذارم و برم...

۲۳ آبان ۹۸ ، ۲۳:۱۳
life around me

یک جایی از فیلم shawshank Redemption،مردی که سالهای سال در زندان زندگی کرده و همونجا پیر شده بود بالاخره برگه ی آزادی رو گرفت و بعد از گذشت سالها وسط شهری که نمیشناختش رها شد...برای من تکان دهنده ترین قسمت این فیلم معرکه جایی بود که جسم بی جان به دار آویخته شده ی اون مرد رو دیدم...مردی که بلد نبود بیرون از مرزهای زندان زندگی کنه...حتی با یادآوریش موهای تنم سیخ میشن.

دیروز برای تایید عکسهایی که برای چاپ داده بودم باید میرفتم آتلیه.فرستادنم طبقه ی بالا تا طراح رو ببینم.همه جا پُر از سفره های عقد و لباس عروس و شمع و نبات و تاج عروس بود...من با روح تاریکم اون وسط احساس غریبی میکردم و انگار نور زیادی چشمم رو میزد...مثل بچه ای که برای اولین بار دنیا رو ببینه مبهوت زیبایی هایی که فرسنگ ها ازشون دور بودم چرخ میزدم و به همه ی کسایی که از فضای بیمارستان دورن حسادت میکردم.به آرایشگری که آمده بود تا برای عروسش تاج انتخاب کنه حسادت میکردم و به خانم طراح و به آقای فیلم بردار...دردناکه برام اما من یک چیزی رو فهمیدم.اینکه حتی اگر بخوام هم نمیتونم زندگی نرمالی مثل تمام آدمهای دیگه داشته باشم...احساس میکنم مثل اون مرد فیلم هستم که حتی اگر بهم بگم ok ماراتن تمام شد آروم بگیر،بازهم انقدر به دویدن ادامه بدم تا مرگ هلاکم کنه...من الان جایی از مسیر ایستادم که حتی نمیدونم برای چی دارم جون میکنم.فقط میدونم که باید بدوم تا عقب نمونم...الان اگه کسی ازم بپرسه هنوز هم ارتوپدی?میگم فاک به تمام پیکره ی پزشکی و سیگارم رو آتیش میکنم...

۶ نظر ۲۱ آبان ۹۸ ، ۲۲:۴۸
life around me

هربار که توی آینه نگاه میکنم و چشمم به موهای صورت و ابروهای نامرتبم میفته با خودم میگم انگار با هر نفس دارم به پیکره ی زیبایی شناختی هستی آسیب میزنم...آرایشگاه رفتن من دیگه یک نیاز معمولی نیست،یک ضرورته!!

۳ نظر ۱۷ آبان ۹۸ ، ۲۱:۲۸
life around me

بعد از چهارده ساعت درس خوندن حالا وقت یک ربع ساعت خسته نبودن و شبپره پلی کردن و رقصیدن و هورت کشیدن چای قبل از سرد شدنه...

۲ نظر ۱۶ آبان ۹۸ ، ۲۲:۴۱
life around me

حالت تهوع دارم...سه ماه مونده به امتحان فقط یک آفت دهانی ماژور که به درمان جواب نمیده رو کم داشتم...کاش دکتر جمله ی "اگه تا دو هفته خوب نشد باید بیوپسی کنیم" رو نگفته بود...انگار شنیدنش از زبون اون باورپذیرترش کرده.

~التماس دعا

۱۳ آبان ۹۸ ، ۲۱:۳۷
life around me

بچه ها که توی روستا طرح میگذرونن و چندتایی نزدیک هم هستن گویا دور هم جمع شده بودن،پیام دادن حرفت شد دلمون برات تنگ شده،هروقت موبایلت رو روشن کردی زنگ بزن...موبایلم روشن بود،زنگ زدم و حرف زدن خوشحالم کرد...اما چه خوبه که دانه های دلمان پیدا نیست وگرنه دونستن اینکه دل من براشون تنگ نیست خوشحالشون نمیکرد.

*آزمون نفرولوژی.جامعه آماری صد و هفتاد و نُه نفر:نفر اول...آزمون دوم،جامعه ی آماری ششصد و هشتاد نفری،نفر شانزدهم...

*امروز از فکر اینکه سه ماه و نیم دیگه بیشتر نمونده وحشت کردم.من حتی بیست درصد هم آماده نیستم.

۱ نظر ۱۲ آبان ۹۸ ، ۲۰:۳۵
life around me

ساعت یک بعد از ظهر بود و من از چُرت مختصرم بیدار میشدم،کورمال کورمال دست بُردم و هوهوی کولر بالاسرم را که شده دقّ دل مادرم قطع کردم...شُششش...شُرر..گوش دادم...باران بود...

دویدم بیرون...نگاه کردم،سیر نشدم،بیشتر نگاه کردم،بازهم سیر نشدم،بیشتر و بیشتر...نه فایده ای نداشت...و یک ساعت بعدش من دختری بودم که کف راهروی رو به در باز خونه و شُرشُر بارون درس میخوندم...امروز خدا نعمتش را در حقم تمام کرد...

*آزمون اول،جامعه ی آماری صد و شصت نفر،نفر اول...آزمون دوم،جامعه آماری پانصد و پنجاه نفر،نفر پنجاهم...بلاتکلیفی...

۷ نظر ۰۹ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۷
life around me

حالا رسیدیم به فصلی که قبل از ظهرش نور کمرنگی از پنجره ی اتاق کم نورم میاد داخل و من پاهام رو میذارم روی میز تا نور قلقلکم بده...امروز سر مبحث constipation بودم و همزمان حمام آفتاب میگرفتم که چشمم افتاد به درخت روبه روی پنجره ی اتاقم،دوتا پرنده ی قشنگ که فکر میکنم شاید بلبل بوده باشن نشستن روی یک شاخه جیک تو جیک هم...چند دقیقه ی طولانی نگاهشون کردم...هر کدوم به نوبت بالهاش رو باز میکرد و اون یکی به زیر بالهاش نوک میزد...نمیدونم شاید این هم معاشقه ای به سبک بلبل ها باشه...این روزها دم ظهر پنجره را که باز میکنم جیک جیک گنجشک ها و آواز به غایت قشنگ بلبل ها بازار شام راه انداخته...

و من از پشت پنجره ی توری دار اتاقم انگار تبعید شده ای هستم که حق دارم از تمام زیبایی دنیا فقط تصویری شبیه میدان دید مگس ها رو ببینم که توی کتاب علوم راهنمایی عکسش رو میدیدیم...و به جای دیدن آدمها فقط حق دارم صدای زن همسایه را بشنوم که روزی نهصد و نود و نُه بار پسر سرتق خودش رو صدا میکنه" مه طه"(محمد طه) و سعی میکنم ذهنم از مبحث شیرین یبوست به تصور چهره ی مه طاها منحرف نشه....

۰۸ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۱
life around me

توی یک صحنه از فیلم The Dark Knight،اونجا که بتمن جوکر رو توی هوا معلق کرده و جوکر توی اون ارتفاع بلند ترسناک که هر لحظه ممکنه سقوط کنه با صدای بلند قهقهه میزنه و باد میخوره توی موهای بدرنگش و تاب میخوره و انگار داره کیف میکنه.توی این صحنه جوکر به بتمن میگه"تو هیچی نداری که بتونی منو باهاش تهدید کنی"...

یک وقتهایی فکر میکنم کاش همه مون مثل جوکر بودیم.بی اسم،بی نشان،بی شناسنامه،بی خانواده،بی اثر انگشت،بی هیچ وابستگی و تعلقی به این دنیا که حتی تهدید به مرگ باعث خنده مون بشه و با آغوش باز بپذیریمش و به هیچ جامون نباشه...مثل جوکر بی برنامه باشیم و هرکاری رو انجام بدیم که در اون لحظه باعث لذت مون بشه و قرار نباشه دائم دودوتا چهارتای سال بعد و ماه بعد هزاره ی بعد رو داشته باشیم...جوکر،این محبوب ترین شخصیت منفی اونجایی برای من الهام بخش شد که ایستاد روی کُپه ی پولهایی که به زحمت از دست پلیس ها درآورده بود و بعد فندک رو زد و بامب!پولها رو آتیش زد چون مادیات براش اهمیتی نداشت و تمام این پروسه رو برای لذتش انجام داده بود...

اگر شانس زندگی کردن به سبک جوکر رو داشتیم به جرات 99/99درصد دغدغه هامون حل میشد.

۰۷ آبان ۹۸ ، ۲۳:۱۰
life around me

لودینگ...منتظرم نتیجه ی دومین آزمون پیاپی غددی که دادم بیاد روی سایت و به امروز فکر میکنم...

ظهر که بیدار شدم هوا آفتابی بود،دم عصر نرمه بادی شروع شد و بعد صدای رعد و برق...اینجا چند هفته است که رعد و برق میاد و بارونش اما نه...چند دقیقه از دعای عاجزانه ام که خدایا ببارش،خدایا چرا گرفتیش آخه بذار بباره خب پیرمرد لجباز،نگذشته بود که بارید...فقط برای ده دقیقه ی کوتاه بارید و من زیر بارون دویدم تا مدیون دل خودم نباشم و وقتی که قطع شد گفتم مرسی مونقره ای قشنگم و مطمئن بودم که این بارون بی وقفه ی ده دقیقه ای خاصه ی خاصه برای خودم بود...روی حیاط راه رفتم و دیدم درخت مورد علاقه ام گل داده و رُزها هم،ولی گل های رنگی رنگی که سادات کاشته هنوز سبز نشدن.کرت های سبزی را دیدم و درخت و درخت و بعد برگشتم پشت میزم...سر زندگیم...

چه جالب،من فکر میکردم وقتی توی اتاقم نشستم دنیا هم از حرکت ایستاده...بیرون که رفتم اما دیدم صدای بازی بچه های همسایه میاد و جیغ و دادهاشون برای هواپیمایی که از بالای سرمون میگذشت...زندگی بدون من جریان داره اون بیرون...

۱ نظر ۰۶ آبان ۹۸ ، ۲۰:۰۳
life around me

دوستم پیام داده بود که گویا جویای احوالم باشه...دختر خوبیه و برای من همکشیکی بدی نبود هیچوقت...نمیدونم چی شد و من چی پرسیدم که جواب این شد:"کار کردن خییییلی خوبه،خیلی بهتر از اینترنیه"...هی به این جمله نگاه میکردم و میگفتم نه بابا،فکر نکنم قصدی داشته ولی نمیدونم چرا چند ساعت گذشته و من هنوز بهش فکر میکنم...درسته که به هرحال خونه نشینی آسیب پذیرم کرده اما واقعا توی این شرایط به تنها چیزی که نیاز نداشتم این بود که دوستم بهم یادآوری کنه ما اومدیم سر کار و خیلی بهمون خوش میگذره و تو بشین و بپوس لای کتابهات...

باور میکنید حتی نزدیکترین دوستان من یکبار هم برای تسکین شرایط سختی که دارم بهم قوت قلب ندادن?...نمیخوام به این حس ها دامن بزنم اما آدمیزاده دیگه،به فکر فرو میره...اینکه من چقدر توی انتخاب کلماتم با بقیه شرایط شون رو درنظر میگیرم که مبادا حس بدی منتقل کنم.اینکه من دائما تشویق شون میکنم توی طرح بخونن و امتحان بدن و واقعا از قبولی شون خوشحال میشم اما...

۰۵ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۷
life around me

امروز بدترین روزی بود که طی چندماه اخیر تجربه اش کردم...نتیجه ی آزمونی که شک نداشتم خوب پیش میره نهایتا شد بدترین آزمونی که تابحال دادم.شب قبل میگفتم من هیچ چشم به نتیجه ی آزمون ندارم و ذره ای برام مهم نیست و مهم اینه که نکته ی جدید یاد بگیرم اما امروز از فرط اضطراب میلرزیدم...چند دقیقه دراز کشیدم و کابوس ها و طپش قلب ها دوباره شروع شدن...

جزوه ی اورولوژی رو بستم و گفتم خب این از دور اولش،هرچه بود تمام شد و شکستی که خوردم بمونه لای همین کتاب و داخلی رو باز کردم...غدد...حالا تمام فکر و ذکرم این جزوه است و تلاشم اینه که حداکثر خودم رو بذارم...شرط من با خودم اینه،اگر راند اول را باختی به درک،بلند شو و راند بعدی را قوی تر مشت بزن...

*در اون اوج درماندگی با خودم میگفتم دختر تو بیخودی تلاش میکنی،با این وضع نهایتا رتبه ات به یک رشته ی ماژور میخوره و بوم...تمام!...اما نه،نه،نه من ورق رو برمیگردونم،قول میدم...

*مادرم چند روزی خونه نیستن،به بابا سپردن سر ساعت مشخصی برام چای و میوه بیاره.هربار میگم نمیخوام عزیزم خودم میام برمیدارم ولی میگن نه مامانت دستور داده...امروز که برام سیب پوست کنده بودن و بخاطر لرزش دست هاشون(پدرم از سن پایین ترمور ارثی داشتن)پوست سیب رو گُله به گُله گرفته بودن بغض کردم...کاش انقدر با من مهربون نبودن،شاید کمتر عذاب وجدان میگرفتم.

*گردن درد هم شده مزید بر علت..این روزها با کیسه ی آب گرم و mineral ice درس میخونم.

 

۰۴ آبان ۹۸ ، ۲۲:۵۱
life around me

دلم برای خودم تنگ شده...

من این نیستم...من پر از شور زندگی ام و رقص و رنگ و صدای قهقهه...من پر از شیطنتم و موسیقی شاد...من حال خوب کن خودم بودم زمانی ...اما...اما به قول گل محمد کلیدر"روزگار...روزگار..."

 

*کاش اورولوژی امروز تمام میشد...از فردا شروع دوره ی سخت بیست و چند روزه ی داخلی...خدایا به امید خودت...

۵ نظر ۰۳ آبان ۹۸ ، ۱۷:۴۱
life around me

به اُمید اون روز که برای لاک زدن ناخن هام وقت داشته باشم...

به امید اون روز که بتونم بعد ماه ها برم خرید...

به امید دیدن دوباره ی جنب و جوش آدمها...دیدن حیاط خونه...دیدن رُشد گلهایی که مادرم کاشته...

به امید روزی که دوباره بتونم برم آرایشگاه...

به امید روزی که وقت کنم توی سررسید روزانه هام چند خطی بنویسم...

به امید شبی که با آلارم گوشی نخوابم و صبحی که با صدای گوش خراش این لعنتی بیدار نشم...

به اُمید رقص و پایکوبی دور آتشی که خروار خروار جزوه هایی که تا مرز جنونم بُردن رو توش میسوزونم...

اُمید...چه کلمه ی آشنای غریبه ای...

۰۲ آبان ۹۸ ، ۲۳:۱۸
life around me

من به جوونی خودم یک کنسرت ابی بدهکارم...

 

و زمانی پولش رو خواهم داشت که دیگه جوون نیستم...

۰۱ آبان ۹۸ ، ۲۲:۵۴
life around me

پسرعمه ی مادرم چند روز قبل بر اثر کنسر ریه فوت شد درحالی که قبل از مرگش گفته بود من توی زندگیم فقط دوتا آرزو داشتم که به هیچکدومش نرسیدم.یکی دیدن دخترم توی لباس سفید عروسی و یکی هم دیدنش توی مطبش به عنوان پزشک.

دخترش توی یک شهرستان دور طرح میگذرونه و این چندماه سر بیماری پدرش داغون شد.مجبور بود هر هفته مرخصی بگیره و پروازی بیاد و بره و نهایتا این اواخر علیه اش جلسه تشکیل دادن که تو طبابت رو به مسخره گرفتی و هر روز مرخصی هستی.دخترک وسط جلسه گریه کرده بود که پدرم سرطان داره و مادرم از پس کارهاش و بردنش برای شیمی درمانی برنمیاد من باید باشم پیششون و شنیده بود که تو پزشکی،باید در اختیار بیمارت باشی...دیگه بهش اجازه ی اومدن ندادن...درست در همون روزهایی که مجوز مطب توی همون شهرستان رو گرفته بود پدرش فوت شد...با دوتا آرزوی ماسیده ته قلبش...

امروز مادرم با حالی که تابحال ازش ندیده بودم و درحالی که اشک میریخت وارد اتاقم شد.بند دلم پاره شد و گفتم چی شده?زار زار اشک ریخت و گفت از روزی که گفتی دوستام دارن میرن سمت روستاهای طرحی شون غم نشسته ته دلم...گفتم چرا قربونت برم?گفت من آرزو داشتم تورو تو لباس طبابت ببینم،بری طرح بیام بهت سر بزنم ذوق کنم...بغلش کردم،مثل دختربچه ای نوازشش کردم و گفتم منم انشالله چندماه دیگه میرم طرح عزیزم،خندیدم و گفتم من میرم رزیدنتی و تو میای اونجا پیشم میمونی...آروم تر شد...

این رفتار سادات از ذهنم خارج نمیشه...سن پدر و مادرم هر روز بیشتر میشه و حساستر میشن و آسیب پذیرتر...حالا با کوچکترین حرفی دلشون میشکنه و اشک میریزن...پدر و مادری که برای بزرگ شدن و آرامش ما جون کندن حالا هرروز به بودن ما نیازمندتر میشن و آرزوهای ما هر روز از اونا دورترمون میکنن...من رویای رفتن به جایی رو دارم که اگر بهش برسم دیگه هیچوقت نمیتونم کنارشون باشم...دیگه قلبشون درد بگیره من کاری از دستم بر نمیاد...زمین بخورن من فقط میتونم بشینم و اشک بریزم...حتی اگر یک روز نباشن هم کسی به من مرخصی نمیده...

چقدر این زندگی کثیف و بی ارزش و لعنتیه...کاش بابا هیچوقت پیرتر از اینی که هست نشه...کاش سادات همینقدر که سالم هست سالم بمونه...کاش هیچوقت محتاج دست ما نباشن...کاش...کاش...کاش...

 

*دو ماه از خونه نشینی گذشت..وخدایا این چهارماه باقی مونده را هم ساده کن...

۳۰ مهر ۹۸ ، ۲۲:۴۵
life around me

وقتی از بقیه درمورد ماه های آخر مانده به امتحان دستیاری میشنیدم ته دلم خنده ام میگرفت و میگفتم من ظهر نخوابم?هع!...من تا خود امتحان هرشب فیلم نگاه میکنم که روحیه ام باز بشه!!!

حالا نزدیک به چهار ماه و اندی مونده به امتحان و خواب دوساعته ی ظهر من رسیده به چرت نیم ساعته و اکتفا به بستن چشم هام و بی محلی به طپش های قلبم...حالا از پشت میز که بلند میشم توی عضلاتم احساس گرفتگی و نکروز قریب الوقوع میکنم!

امروز روز سختی بود...عفونی خونم رو مکیده و من کاری از دستم بر نمیاد جز دعا کردن و ادامه دادن...ولی قانونی که برای خودم گذاشتم جواب داده.قانون"قورباغه ات را قورت بده"!...یعنی اول میرم سراغ مباحث سخت تر و حجیم تر که مغزم دوست داره از زیر بارشون فرار کنه و نتیجه اینکه آخر سر که خسته تر هستم فقط مباحث کوچک و ساده باقی مونده و راحت تر پیش میرم و کمتر عذاب میکشم.

 

*نگران نورولوژی هستم که هیچ هیچ هیچ بیسی براش ندارم و باید دقیقا از نقطه ی صفر شروع کنم به خوندنش و رفرنسش هم عوض شده و حتی خبر ندارم جزوه اش اومده یا نه...از عفونی جان سالم به در میبرم اما احتمالا نورو همون غول آخری باشه که زمینم میزنه.

*من بیش از دوسال هست که هر روز بلااستثنا به رشته ی مورد علاقه ام،ارتوپدی فکر کردم و دلم لرزیده و وحشت کردم و هیجان زده شدم و...و...و!اما حالا که به یاد آوریش و روحیه گرفتن احتیاج دارم وقتش رو ندارم...خنده دار نیست?!

*به بستن موقت اینجا فکر کردم اما نه،از پس این یکی بر نمیام.اینجا معشوقه ی شیرین منه که توی مشتم قایمش کردم و رهاش نمیکنم.

*من بیش از هر زمان دیگه ای به دعا احتیاج دارم.به جایی برای چنگ زدن...فراموشم نکنین...

۲۳ مهر ۹۸ ، ۲۳:۱۸
life around me

*برای اولین بار یک آزمون بی غلط و نزده داشتم و رتبه ی یک شدم.اصولا این آزمون ها با این جامعه ی آماری پایین هیچ ارزشی ندارن اما من دارم با خودم رقابت میکنم و پیدا کردن نقطه ضعف و قوت هام برام جذابه.

 

*با فکر کردن به جراحی موجی از استرس و احساس بدبختی بهم فشار میاره.درسی که اونقدر بهش مسلط بودم اما با فاصله ی کمی از امتحان رفرنسش عوض شد و من برای جزوه عملا حق انتخابی نداشتم و بین جزوه ی ناقص دکترپیرحاجی و جزوه ی انتشارات دکتر مجری گزینه ی دوم رو انتخاب کردم و باید بگم خیلی ناامیدم کرده اما میدونم انتخاب بهتری نمیتونستم داشته باشم.حالا چهار ماه مونده به امتحان تازه کتابهای تست جراحی تالیف دکتر آملی به دستم رسیدن و باید بگم فوق العاده ست!چقدر سواد و تسلط اثر داره توی آموزش!چی میشد اگر جدای از تست،جزوه ی کامل تالیف ایشون هم توی بازار اومده بود و میتونستیم با خوندش تازه بفهمیم این لاورنس لعنتی چی میگه!...خطاب به استاجرها و فیزیوپات ها:جزوه ی آبرومند بخونین!خصوصا برای ماژورها...من همیشه برای انتشارات پارسیان(که جزوه ی جراحی قدیمش تالیف همین آقای دکتر آملی بود)احترام قائل بودم و هستم.جزوه های داخلیش رو در یابید و هرچقدر شروع خوندنش سخت باشه اما ادامه بدین تا دستتون بیاد...از همین حالا جزوه ی خوب بخونین و مثل من از جزوه های اساتید به عنوان کاوری برای پیچیدن پد بهداشتی و انداختنش توی سطل زباله استفاده کنین!

*حالا به جایی رسیدم که اگر زیر چهارده ساعت بخونم حالم بده و استرس میگیرم!خدای من ایده آل گرایی تا کجا?

*ظهر که سعی داشتم خود خواب آلودم رو از تخت بکشم بیرون حالم واقعا بد بود.یک عکس سلفی از خودم گرفتم و هرچه تلاش کردم نتونستم لبخند بزنم.الان بعد از گذشت چندساعت که بهش نگاه میکنم خنده ام میگیره و هیچ یادم نمیاد چرا اون موقع همچین حسی داشتم...عجیب نیست?

*از فردا عفونی رو شروع میکنم.تقریبا میشه گفت حجیم ترین درس مینور و البته پر سوال ترینش و البته تر درسی که چندساله نخوندمش و هیچ بیسی ندارم.هشت روز براش گذاشتم(یک جزوه ی چندصد صفحه ای و دو جلد کتاب تست که تا بحال ورق شون هم نزدم)و میدونم صرف اینهمه وقت برای عفونی یعنی جنایت اما چاره ی دیگه ای ندارم.من توی دور اول خیلی کُند پیش میرم و اجالتا امیدوارم به روز نُهُم نکشه چون احتمالا تا اون موقع دیگه من از حمله ی قلبی تمام کردم!

*اپیزود آخر پیکی فاکینگ بلایندرز رو دیدین?آخ که قلب من موقع شلیک اون گلوله و پاشیدن خون روی شیشه یک لحظه ایستاد.تمام مدت سخنرانی موزلی من تپش قلب و ترمور داشتم...عجب سریالی بود لعنتی!بازیگرها درجه یک،داستان جذاب،صحنه و لباس عالی،فیلمبرداری که دیگه نگم،و اما وای از موسیقی های فیلم که رسما من رو دیوانه میکردن...یعنی سیزن بعدش هم میاد یا این آخرش بود?بنظر من این فیلم درستش اینه که همینجا تمام بشه...هرچقدر غمگین و اعصاب خورد کن اما وقتی داستان رو تا اینجا مرور کنی میبینی دقیقا در جای درستی تمام شد...یک گوشه ی قلبم رو گذاشتم برای این فیلم و جیپسی های دیوانه اش!

 

۲۰ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۷
life around me

چهارده ساعت و دو دقیقه!

بالاخره تابوی ذهنی ام رو شکوندم و این عدد رو ثبت کردم...لذتی وصف نشدنی...

 

*آزمون روان رو گند زدم.کلا توی روانپزشکی احساس ضعف میکنم که یکیش بخاطر جزوه ی بدی هست که انتخاب کردم و یک علتش هم بخاطر کم تکرار شدن سوالات روانپزشکی سالهای مختلف هست.اما این تنها آزمونی بود که بخاطر هفت تا غلط و نزده اش ناراحت نشدم چون دقیقا هفت تا نکته ی جدید یاد گرفتم...

۱۸ مهر ۹۸ ، ۲۲:۵۷
life around me

"مرد جوانی حین صحبت کردن میگوید:امروز سر کار رفتم،من علاقه ی زیادی به تار دارم،زندگی پُر بار است،دوستم اهل لار است،صبح کلاغه مرتب میگفت غار غار".این طرز صحبت کردن چه نشانه ی روانپزشکی در خود دارد?

_clang association

_punning

_knights move thinking

_word salad

 

نمونه ای از تست های روانپزشکی...(گزینه ی الف درسته.این طرز صحبت کردن که بیمار دنبال کلمات هم قافیه میگرده میتونه یکی از علایم اسکیزوفرنی باشه...یک مثال دیگه هم که توی تست ها دیدم این بود:فکرم رنگ چنگ خدنگ دارد!!! که البته این علاوه بر علامت بالا،سستی تداعی هم داره که حالا بماند چیه)

صرفا خواستم بگم من بالقوه میتونستم با خوندن تئوری روان و این تست های بامزه اش و مبحث نشانه شناسیش که کلا خدای سرگرمیه کلی کیف کنم ولی تف به طراح های نامحترم که با مانورشون روی مبحث داروها که من کلا چیزی ازش نمیفهمم گند زدن به این درس.

 

کاش وقت داشتم بشینم و دونه دونه علایم روانپزشکی خصوصا اسکیزوفرنی رو بنویسم اینجا...بعضی هاش واقعا باور نکردنیه و اگر کیسش رو ندیده بودم برام قابل درک نبود.

مثلا بعضی مریض های اسکیزو توی یک وضعیت بدنی خاص خودشون رو نگه میدارن و هزارسال هم که بگذره تکون نمیخورن و همونجا از گرسنگی و هزار مشکل دیگه اکسپایر میشن اگه به دادشون نرسی.ما مریضی داشتیم که امروز رفتیم ویزیتش و دیدیم یه سیب گرفته دستش و بالای سرش نگه داشته و کنار تخت چهارزانو نشسته.فرداش که اومدیم هم دقیقا به همون وضع بود.حالا شما فقط ده دقیقه دستت رو بی حرکت بالای سرت نگه دار ببین چه دردی داره?...اون مریض رفت شوک گرفت وگرنه تمام عضلاتش توی همون حالت نکروز میشدن.

۱۶ مهر ۹۸ ، ۲۲:۵۸
life around me

فروردین ماه که به طور جدی شروع کردم به درس خوندن حتی به خودم اجازه ی فکر کردن در مورد روزی یازده ساعت خوندن رو نمیدادم...فکر میکردم نشدنیه...یادمه وقتی برای اولین بار به دوازده ساعت رسیدم از خستگی درحال مرگ بودم و تا مدتی هم نتونستم دوباره تکرارش کنم...اولین باری که سیزده ساعت خوندم?از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و حتی عکس کرنومترم رو به عنوان رکورد توی گوشیم نگه داشتم...حالا رسیدم به سیزده و نیم ساعت...به راحتی...بدون خستگی و حس متلاشی شدن...طوری که حتی قبل از خواب همچنان یک ساعت وقت برای خودم دارم.

این یک ماه و نیم خونه نشینی به من درس زندگی هم داد...من یاد گرفتم که سنگ بزرگ برندارم.که ذره ذره،دقیقه به دقیقه از خوابم کم و به ساعت خوندنم اضافه و کنم و بعد یکجایی چشم باز کنم و ببینم دیگه خواب ظهر برام جذاب نیست و با وجود اینکه اخیرا اگر بخوام به راحتی خوابم میبره اما خودم اجازه نمیدم...

این روندی بود که طی چندین ماه اتفاق افتاد و هیچ کدومش یکباره نبود...

منظم و رو به جلو درس میخونم،نتایج آزمون هام ظاهرا خوبه،طبق برنامه جلو میرم اما با همه ی اینها نمیدونم چرا حالم با درس خوندنم خوب نیست.احساس میکنم خوندنم پروگنوز نداره و خیلی نگران مباحثی هستم که طی چند روز فراموششون میکنم...نمیدونم بقیه هم مثل من هستن یا فقط این مشکل منه اما واقعا نگرانم کرده...ولی قانون من اینه:با نگرانی،بی نگرانی،با بیخوابی،با استرس،بی استرس حق نداری کوتاه بیای...من تلاش خودم رو میکنم و نتیجه اش رو میسپارم دست اوس کریم...من همه ی خودم رو میذارم تا مدیون دل خودم نباشم و آخرش اگر نشد بتونم بگم فدای سرم،من چیزی کم نذاشتم.

~التماس دعا

~عنوان:جمله ای که هفت سال قبل وقتی کنکوری بودم برادرم توی گوشم زمزمه میکرد و بعدترش شد شعار زندگیم.

۱۵ مهر ۹۸ ، ۲۳:۳۳
life around me