گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

قسم به دلگرفتگی غروب جمعه...

۱۰ نظر ۳۱ خرداد ۹۸ ، ۱۹:۳۴
life around me

بچه ی 9 ماهه بخاطر اسهال و استفراغ(گاستروانتریت) توی اورژانس تحت نظر سرویس اطفاله و در آزمایش های روتینی که براش خواستیم کراتینین 3 داره!!!(یعنی عملکرد کلیه اش کاهش شدید پیدا کرده و به سمت نارسایی کلیه میره)!

احتمال دادم که اسهالش طول کشیده باشه و جبران کافی مایعات نشده براش و نارسایی حاد کلیه پیدا کرده اما مادر میگفت تازه از دیروز اسهال شده و مرتب هم بهش پودر ORS داده و از طرفی شیرخوار اصلا علایم دهیدریشن(کم آبی)نداشت...بعد از کلی سوال و پرسش بالاخره مادر گفت وقتی حامله بودم هربار که سونوگرافی میشدم دکتر بهم میگفته یکی از کلیه هاش پُر از کیسته و تقریبا عملکردی نداره و انگار که بچه ات یه کلیه داره و گفته بعد زایمان ببرمش برای پیگیری....گفتم خب?گفت ولی من دیگه دلم نیومد ببرمش سونوش کنن!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم دلت نیومد?مگه توی بارداری هزاربار سونو نشدی و ندیدی که حین سونو فقط یه پروب رو میذارن روی پوستت و نه سوزنی داره و نه کار دردناکی...الان بچه ات داره میره به سمت نارسایی کلیه و چند وقت دیگه دیالیزی میشه و باید بذاریش توی صف پیوند کلیه رو دلت میاد?....از بیمارستان برگشتم اما دارم دیوانه میشم از دست این مادر...از سرنوشتی که این طفل معصوم داره...از...از...از...!

لعنت بهتون با پدر و مادر شدنتون...لعنت بهتون...


۳۰ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۱۵
life around me

یکی از مریضهای بخشم تب بدون منشا مشخص داره...تمام آزمایشات و معایناتش نرماله اما دائما تب های 40درجه داشت...پسرکم از شدت تب افتاده بود به ناله و من تمام کشیک دیشبم بهش فکر میکردم...وقتی بعد ساعتها بالاخره به داروی جدید که استاد براش گذاشت جواب داد و تبش برطرف شد رفتم بالا سرش و گفتم خوبی یزدان?با همون لهجه ی قشنگ بچه گونه اش گفت آله(آره)الان بهتلم(بهترم)...گفتم باید بری یه عکس هم برامون بگیری(منظورم گرافی ریه بود که دکتر درخواست داده بود)،گفت عسک?عسکم که توی خونه ست...گفتم خب ما یه عسک جدید ازت میگیریم،گفت آهان،باشه...

امروز رفتم بالاسرش و سرحال بود،گفتم الان میتونی فوتبال بازی کنی?گفت آله،گفتم پس چرا هی خوابیدی روی تخت،پاشو توپ بردار و فوتبال بازی کن دیگه! بیا بیرون ببین همه ی بچه ها دارن بازی میکنن?گفت باشه...داشت توی سالن بازی میکرد و من می اومدم سمت سالن مورنینگ،براش دست تکون دادم،برام دست تکون داد و حرف مامانش که میگفت از خانم دکتر تشکر کن رو تکرار میکرد برام...

پسرک قشنگ،چشم درشت شیرین زبون،تو هم شدی جزو همون مریضهایی که احتمالا بازهم به یادت بیارم...

۲۹ خرداد ۹۸ ، ۰۷:۴۵
life around me
هرچه مسیر جلوتر میرفت و من از بخش های اتاق عمل دار فاصله میگرفتم انگار علاقه ام را فراموش میکردم...اخیرا وقتی کسی میپرسید هنوز هم ارتوپدی?شانه بالا می انداختم و میگفتم:"نمیدونم،معلوم نیست"...
امروز اما پسرک از اتاق عمل ارتوپدی عکسی نشانم داد.دکتر با تمام قدرت با دریل درحال سوراخ کردن استخوان فمور بیمار بود و خشونت میله های متعددی که وسط استخوان فرو شده بود خودنمایی میکرد ...یک آن قلبم لرزید و دوباره به تپش افتاد...خدایا این علاقه را از من نگیر...

+اتند ENTتعریف میکرد زمانی که اینترن بوده با چشم خودش دیده که رزیدنت سال چهار اُرتو،یکی از وسایل فلزی و سنگین جراحی را حین عصبانیت به سمت رزیدنت سال یک پرت کرده و سال یک خوش شانس بوده که سرش را دزدیده و میله فقط گچ دیوار را ریخته...خودم را در حال جاخالی دادن از وسایلی تصور میکنم که به سمتم پرتاب میشوند...هر چه باداباد...
۲۲ خرداد ۹۸ ، ۱۵:۱۵
life around me
وُیسی از یک روانشناس رو گوش میکردم که در مورد علت day dream هایی صحبت میکرد که اکثرمون تجربه اش کردیم.اینکه درحال درس خوندنیم و یکهو متوجه میشیم و میبینیم مدتهاست به یک نقطه خیره شدیم و در مورد مساله ای فکر میکنیم، و این اتفاق بارها در طی روز تکرار میشه.میگفت این موضوع بیشتر در کسانی دیده میشه که به نحوی احساس میکنن مورد ابیوز کسی واقع شدن و مدام یک اتفاق از دنیای واقعی رو در طی روز به صورت ذهنی تصور میکنن...
این روزهام بیشتر به day dream میگذره تا درس خوندن...به حرف زدن ذهنیم با آدمهایی که قلبم رو به درد آوردن و توی پیله ی تنهایی که آدمش نیستم فرو کردن...هر روز به خودم میام و میبینم چند دقیقه ست که دارم با اون آدمها حرف میزنم و توجیه شون میکنم...کاری که در دنیای واقعی هیچوقت انجامش نمیدم...
چیزی نمونده به تولدم و امسال تعداد کسایی که بهم تبریک میگن کمتر شده...نبودن ادمهایی که تبریک هاشون واقعی نبود ناراحتم نمیکنه...از این ناراحتم که من چقدر اون ادمها رو دوست داشتم و چقدر به هم میریختم اگر کسی نگاه چپ بهشون مینداخت و متقابلا چه چیزی دیدم?...

احساس میکنم ابیوز احساسی شدم و دی دریم ها دست از سرم بر نمیدارن...به تراپی احتیاج دارم...به کسی که بهش بگم من توانایی اعتماد کردن به آدمها رو از دست دادم...دیگه نمیتونم با کسی دوست بشم و رابطه ی نزدیک پیدا کنم...دیگه نمیتونم با کسی دردودل کنم...

من آدم حرف زدنم.آدم تعریف کردن ریز ریز جزئیات روزمرگیم برای دوستان نزدیکم و از دوران دبستان این کار هر روزه ام بوده...حالا اما حرف ها میماسن ته گلوم و من کسی رو برای روده درازی ندارم...دلم برای خودم میسوزه...بعد از این همه مدت هنوز با این مساله کنار نیومدم و بابتش رنج میکشم...کی میخوام فراموش کنم?
۹ نظر ۲۱ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۰۸
life around me

 

صبح را با کل کل خروس های همسایه شروع کردم و رو به زیباترین و سحرانگیزترین منظره ی دنیا بساط صبحانه را با تخم مرغ محلی و نان خانگی به پا کردم...بوی گلهای رُز و محمدی پاتیلم کرده بود و من زیر سایه ی گیلاس ها و روی چمن فرش باغ درس میخواندم...مرغ حنایی و جوجه های رنگ و وارنگش قُد قُد کنان از کنارم رد میشدند و من حواسم پی هرچیزی بود الا درس...ناهار را کباب آتشی زدیم بر بدن و من هرچند دقیقه یکبار به صورتم سیلی میزدم تا از خواب و رویای احتمالی بیدار شوم که هر چه میدیدم انگار تکه ای از رویای بهشت بود...آلوچه میخوردم و به فردا،به شهر،به درس و به بیمارستان و تنش و تنش و اضطراب فکر میکردم...به اینکه باید یک روزی دست از تلاش بردارم و روی یکی از زمین های ارث پدری ام کشاورزی را شروع کنم و ذوق کدو و بادمجان هایم را بزنم...

به وسایل قدیمی پدربزرگ که عمه نشانم میداد نگاه میکردم و دلم برای پیرمرد تنگ میشد...تفنگ بی مجوزش که سالها از ترس توی انبار کاه پنهانش کرده بود...جعبه ی باروت ها...

شب شد و من با بغلی از گلهای محمدی و رز سوار ماشین شدم و تا خود شهر پیشانی ام را به پنجره چسباندم و حین زمزمه کردن با آهنگ"قطار" چاووشی،ماه و ستاره ها را تماشا کردم...


کاش امروز که نشسته بودم وسط باغ و از تنوع میوه ها شگفت زده بودم و برای لواشک هایی که قرار است مامان درست کند نقشه میکشیدم و صدای خنده ها را از خانه میشنیدم جهان متوقف شده بود...کاش من وسط خاک روستا،با آدمهایش که انگار بدجنسی را یاد نگرفته اند دفن میشدم و مجبور نبودم فردا راهی بیمارستان شوم و آدمهای ترسناکش را تحمل کنم...


~خردادماه نود و هشت

۱۷ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۵۷
life around me
دور اول خوندن اطفال رو تموم کردم و خوشحالی کردن برام کافی نیست...باید همینجا در اوج خداحافظی کنم و در تاریخ ماندگار بشم!
(فقط دانشجوهای پزشکی میفهمن تئوری اطفال چه فاجعه ی عظیمیه و به جرات میشه گفت سخت ترین تئوری رو بین دروس پزشکی داره و البته یکی از حجیم ترین هاست!)

دیشب خواب دیدم نتایج امتحان تخصص اومدن و من 3000شدم!!!اول شوکه شدم و گفتم میدونستم قبول شدنش کاری هرکسی نیست اما فورا تصمیم گرفتم سال بعد پرقدرت تر بخونم!!!!اگه خود توی خوابم الان کنارم بود بخاطر این درجه از اراده ی پولادین میزدم لهش میکردم!

یک روزهایی حالم خیلی خوبه و یک روزهایی بغض میچسبه بیخ گلوم...به تازگی کشف کردم این مساله با ساعت خوندنم ارتباط داره و فهمیدم حال روحیم به شدت وابسته به موفقیتم در خوندن بیشتره...هرچه بیشتر بخونم و خسته تر بشم احساس رضایت و شادی بیشتری میکنم...دلم میخواد خودم،خود قوی و با اراده ای که از خودم ساختم رو بغل کنم و این بغل رو با هیچکسی شریک نشم...

در این تنهایی اجباری،در حال کشف خودم هستم...مثلا کشف کردم که من در اوج غم و غصه و اضطراب ها هم پر از شور و هیجان زندگی ام...بعد از سخت ترین کشیک ها میشینم پشت ماشین و تمام مسیر رو با آهنگ های اندی و منصور میرقصم و میخونم و داد میزنم و بدبختی هام رو فراموش میکنم...آدم رویاپردازی هستم و با فکر به رویاهام انقدر انرژی میگیرم که میتونم کوهی رو جابجا کنم...و نمیتونم توصیف کنم چقدر چقدر چقدر بابت این روحیه ی غالبا مثبت خدارو شکر میکنم.(بذارید یک روزهایی رو برای غر زدن و احساس بدبختی کردن هم کنار بذارم...به هرحال منم آدم هستم و خدای نکرده احساساتی دارم که گاهی جریحه دار میشن).

امروز بخاطر اون دویست و چهل و دو هزارتومنی که بابت پول جزه دادم به دویست و چهل و دو تکه ی مساوی تقسیم شدم...خندیدم و به برادرم گفتم من رسما همه ی پل های پشت سرم رو خراب کردم.زندگیم رو دارم برای جزوه خریدن میدم و اگر قبول نشم به فنا میرم چون سال بعد مجددا نصف رفرنس ها عوض میشن...اما به هرحال اجالتا چاره ای جز این ندارم!
۱۵ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۱۵
life around me

چموش ترین و بدقلق ترین پسربچه ی دوازده ساله ی دنیا رو با DKA(تقریبا شدیدترین عارضه ی حاد دیابت)آوردن اورژانس و مادر ریلکسش حتی در جریان دوز انسولین روزانه اش نیست!بچه هر لحظه ممکنه بره توی ادم مغزی و ما مثل اسفند روی آتیش استرس داریم بعد مادرش نشسته یک گوشه و توی دلش به ما میخنده و میگه بچه ام که حالش خوبه چرا اینا انقدر بزرگش کردن!

این مادر مثال بارز کسایی هست که مریض شون توی بیمارستان میمیره و بعد فضای مجازی رو پر میکنن که وای مریضمون با حال خوب و با پای خودش رفت اورژانس و کشتنش!!! اینا نه تنها شعور درک شرایط بحرانی رو ندارن،که هرچه براشون توضیح بدید هم افاقه نمیکنه!

میگم باید(!) یا سوند بذاری یا توی ظرف ادرارت رو جمع کنی.من باید بفهمم چقدر ادرار داری!...مادرش با لبخند از سر بی حوصلگی میگه"نیمیذاااره"!...قشنگ چند سال پیر شدم کنار این بچه ی سرتق و مادر کودنش...یه وقتایی بابت استرس کشیدن برای همچین کسایی واقعا حرص میخورم! 


به مادر میگم اصلا این آرامشت رو درک نمیکنم...پسرک جواب میده ما کلا خانواده ی ریلکسی هستیم:|


تفنگ من کو?باید به زانوی چند نفر شلیک کنم!

۱۳ خرداد ۹۸ ، ۰۷:۵۵
life around me
[مادربزرگ با جدیت قربوت صدقه ی نوه اش میره که بستری NICU هست و من میرم برای معاینه ی نوزاد]
من:اه اه اه این دختر زشتت دیگه قربون صدقه هم داره?:))
مادربزرگ:زشت خودتی،دخترم به این خوشگلی!!
من:نه نیگا دماغشو چقدر بزرگه...موهاشو...وای چقدر زشته!!
مادربزرگ:هرچی باشه دخترم از تو خوشگل تره حسود خانم!!
من:اصلنم...دختر زشتت به خودت رفته و زشت شده!
مادربزرگ:بذار دخملم مرخص بشه میگم بیاد حالتو بگیره!

و این مکالمه تا مدتها کش میاد و ما انقدر میخندیم که من یادم میره کلی کار دارم که باید انجام بدم:)

+از لذت های زندگیم بازی با بچه های بستری بخش اطفاله...وقتی با تفنگ نداشته ی معروفم که با انگشت هام درست میکنم پشت ستون های بخش سنگر میگیرم و بهشون تیراندازی میکنم و اونا هم با تفنگ های پلاستیکی که دارن سعی میکنن هدف گلوله هاشون قرارم بدن!
۱۰ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۸
life around me

سه ماه دیگه همین شندرغاز حقوق اینترنی که باهاش جزوه میخریدم هم قطع میشه و من برای اینکه تا حد ممکن دستم جلوی خانواده دراز نباشه کم کمک حدود دو میلیون برای روزهای بعد از فارغ التحصیلی تا امتحان دستیاری کنار گذاشته بودم.حالا موندم سر دوراهی اینکه پایان نامه ام رو چکار کنم?بذارم بعد از امتحان خودم بنویسمش یا پول بدم کسی برام بنویسه?

اگر راه اول رو انتخاب کنم ممکنه این کار خیلی زمانبر باشه و توی اون روزهای شدید بی پولی که میخوام هرچه زودتر دفاع کنم و طرح رو شروع کنم به مشکل بخورم و حیرون بشم...و اگر راه دوم رو انتخاب کنم رسما بی پول بی پول میشم و هیچکس نمیدونه چقدر پول گرفتن از بابا برام ناراحت کننده ست...

اصلا نمیخوام به اینکه اگر خدا خواست و قبول شدم میخوام چکار کنم فکر کنم...چطور چهار سال با بی پولی و اجاره خونه و خرج های زیاد کنار بیام?...

مدام به خودم تشر میزنم که الان نباید به این چیزها فکر کنی دختر جان!...الان فقط بخون...بخون!


+اینکه پزشک عمومی این مملکت باید با فقر(به معنای واقعی کلمه)دست و پنجه نرم کنه بخدا درد داره...به این فکر میکنم چند نفر توی این کشور هستن که امکان ادامه تحصیل دارن ولی پولش رو ندارن?که حداقل خانواده ای که ساپورتشون کنه رو ندارن و مجبورن رها کنن...اینا درد نداره?

۰۹ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۲۷
life around me

من(درحالی که نیش هام تا بناگوش ترین حالت ممکن کش اومدن و سعی دارم با لحن بچگانه،مریض بیست ماهه ام رو دعوت به همکاری برای معاینه کنم):به به چه پسری،عزیز دلم...خاله ببینه کجات اوخ شده?قربونش برم...

مامان بچه(درحالی که پوکر فیس و با ته رگه هایی از خشم و نفرت بهم زل زده):دختره!

من:جانم?:)

مامان بچه:دختره!!!!!!!!!!

من:(درحالی که از سوتی خودم نزدیکه منفجر بشم اما حداکثر تلاش خودم رو برای حفظ موقعیت میکنم): آها...چیزه...چه دختری،خاله قربونش بره...مامانش موهاشو کوتاه کرده...به به...


۰۷ خرداد ۹۸ ، ۰۵:۵۷
life around me

قسم به عمیق ترین خواب جهان که باهاش مقابله کردم تا به انتهای برنامه ی تعیین شده از شب قبلم برسم...

~سرگیجه و تهوع

۰۵ خرداد ۹۸ ، ۲۳:۵۸
life around me

بالاخره یک روز که از ICU نوزادان میام بیرون،یواشکی یکی از اون جوجه های تازه متولد شده ی ریزه پیزه ی اندازه ی کف دست رو میذارم توی جیبم و میارم خونه که برام "میو میو" کنه!

۰۴ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۰۴
life around me

وقتی با کوفتگی از خواب بیدار میشم و میخوام شروع به خوندن کنم دلم گریه میخواد...یک آن هزار فکر وسوسه کننده میاد سراغم که چرا انقدر به خودت سخت میگیری?چرا طرح رو انتخاب نکردی تا یک و نیم سال اینترنی رو با خیال راحت و بدون فشار درس و برنامه ریزی بگذرونی،ورزش کنی،مسافرت بری،کتاب بخونی...چرا به بی پولی خودت و دستت که قرار تا ابد پیش خانواده دراز بمونه فکر نمیکنی...چرا فراغت بهت نیومده...حیف این پولهای زبون بسته نیست انقدر میریزی توی جیب موسسات و جزوه میخری?!و این افکار تا مرز جنونم پیش میبرن...

ولی من باید بلند شم...ولی من اینم...این رو میخوام...میخوام بشه...و این دیالوگ تامی شلبی رو تکرار میکنم که"If we can,we do"!


*امیدوارم سال بعد که این نوشته ها رو میخونم از انتخابم راضی باشم و پیش خودم رو سیاه نشم و قرار نباشه از صفر شروع کنم و به حال امروز بخندم که به خاطر کشیک48ساعتی اخیر و درس خوندن برای فاینال زنان چقدر از برنامه ی رزیدنتیم عقب افتادم و با خودم میگم من امسال قبول نمیشم...

۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۳۳
life around me

نتایج امتحان صلاحیت بالینی اومدن و قبول شدم...

۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۰۰
life around me
سپیده ی صبح فردا که رویت شود دیگر هیچ خانم پیجر بدصدایی توی بلندگوهای این بیمارستان دوست نداشتنی من را به عنوان اینترن کشیک صدا نمیکند.دیگر هیچ مامای بی انصافی ساعت یک بعد از نیمه شب برای نوشتن مشاوره ی غیراورژانسی که در بهترین حالت ممکن فردا انجام خواهد شد من را از خواب بیدار نمیکند.دیگر هیچ مامایی با ژست یک فلوشیپ پریناتولوژی،NST را سمتم پرت نمیکند و من توی دلم برای هیچ کدامشان به تاسف سر تکان نمیدهم....دلم اما برای پرستارهای بخش مامایی و شوخی هایی که باهم داشتیم تنگ میشود...برای میوه هایی که بعد از افطار پشت استیشن میخوردیم و ادای روزه دارهای خسته و گرسنه را درمی آوردیم...

دلم اما برای این بخش،این فضا،زنهای باردار،جیغ های بنفش زایشگاه،تک و توک اتندینگ لعنت شده و حتی برای دو اتند جان تر از جانم و رزیدنت الهه ی زیبایی تنگ نخواهد شد...



۱۴ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۸:۰۴
life around me

 

نوزاد را روی شکم برهنه ی مادرش گذاشتم.پارگی زایمانی را دوختم،حین درآوردن پیشبند و دستکش و آستین و عینک و ماسک و چکمه های زایمان از بین اسم های مدّنظر مادر "اهورا" را انتخاب کردم.به خواهر زائو تبریک گفتم و "خسته نباشید خانم دکتر"ش را به دل خوش شنیدم و از اتاق زایمان شماره ی شش خارج شدم.


اگر یک نفر دوسال قبل که استاجر زنان بودم،یا اصلا همین دو ماه قبل که قرار بود اینترن زنان شوم این سناریوی بالا را تعریف میکرد از ته دل میخندیدم...اما این اتفاق در واقعیت رخ داد و من با یکی از فوبیاهای زندگی ام خداحافظی کردم و لذت جدیدی را تجربه!

۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۰۵
life around me

بعد از دوسال رژیم منظم و ورزش و تغییر صد و هشتاد درجه ای لایف استایل و رسیدن به وزن چهل و شش کیلویی(حتی!)،دوباره اُفتادم به پرخوری و خب اجالتا تنها انگیزه ی امید به زندگی که سرپا نگهم داشته همین شوق پریدن سر یخچال خوردن و خوردن و خوردن ست!

هر روز تفاوت وزنم نسبت به روز قبل را واضحا احساس میکنم و گرچه درحال حاضر در خوش اندام ترین حالت ممکن خودم هستم  اما تصور هیکل ده ماه آینده ام کار سختی نیست...تصور یک گردالی که وسط راهروهای بیمارستان قل میخورد و جلو میرود!

۲۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۴۵
life around me

پیوست به پست قبل:

اون روز گذشت،اون کشیک با گرفتن نصفه و نیمه ی دوتا زایمان و معاینات واژینال مکرری که انجام دادم تموم شد و مورنینگم رو به خاطر عجله ی اتند و خوب نبودن حالش به ساده ترین حالت و با کمترین گیر ممکن گذروندم.

~شُکر

۲۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۱:۳۲
life around me

کاش چشم باز کنم و ببینم صبح شده.این کشیک پر استرس و مورنینگ و راند نفس گیر بعدش تموم شدن و من حالم خوبه...

۲۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۴:۰۰
life around me

ماتحت خودم رو با جدیت جر میدم و تا ساعت 11شب به خوندنم ادامه میدم و با این وجود ساعت خوندنم به 12ساعت نمیرسه...من چطور دوران کنکور هر شب و هر شب تیک 12ساعت رو سر ساعت9شب میزدم خدا میدونه...شاید صرفا توی تصوراتم اونقدر میخوندم!


*از من خسته انتظار ادب نداشته باشید دیگه توروخدا!

۹ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۴۸
life around me

نقطه ی پرتی از زایشگاه،توی یک اتاق سوت و کور نشسته بودم به درس خوندن اما حواسم پرت صداهای جیغ و خواهش زنهایی که برای زایمان تقلا میکردن بود...سه تا صدای مختلف که با سه تون متفاوت به طور متناوب تکرار میشدن و هر کدوم به نحوی و با کلماتی از خدا میخواستن راحت شون کنه...یکی از زنها دچار ارست دیلاتاسیون شد و این یعنی زایمانش دیگه پیشرفت نخواهد کرد و رفت برای جراحی سزارین...

زن دوم بالاخره زایید و اشک ریخت و اشک ریخت...صحنه ی گریه کردن زن درد کشیده که همچنان برای دفع جُفت زور میزد توی بغل مادرش که ایشون هم اشک میریخت اوج تراژدی بود و من هم بغض کرده ایستاده بودم گوشه ای و شاهد این قاب شاد اما غم انگیز بودم...

زن سوم همچنان داد میزد و معاینه اش میگفت تا حداقل پنج شش ساعت آینده نخواهد زایید و حالا حالاها باید با درد خودش سر کنه...


اومدم خونه اما دلم توی قابی که دیدم مونده...به چهره ی مادرم که نگاه میکنم بغضم میگیره...بابت تمام دردهای ناجوانمردانه ای که برای دنیا آوردنم کشیده اما هیچوقت منّتش رو سرم نگذاشته شرمنده ام...

پیش بینی اینکه من در آیندا مادر خواهم شد یا نه غیرممکنه.اما امیدوارم اگر قرار باشه یک روزی تجربه اش کنم مادرم باشه که صورت پُر از اشکم رو روی سینه اش فشار بده و بگه تموم شد مادر...تموم شد...مبارکت باشه...


*اشکهام...


~عنوان:فاضل نظری

۱۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۲۶
life around me
از خواب ظهر که بیدار شدم گفتم امروز روز درس خوندن نیست.کتاب رو بستم و به خودم وعده ی بیرون رفتن دادم...کمی بعدترش به یازده ماه بعد فکر کردم و تصور لحظه ای که رتبه ی خودم رو میبینم و میکوبونم روی پیشونیم که ببین?لب مرزی شدم! و به خودم لعنت میفرستم که کاش کمی بیشتر میخوندم...کتاب رو برداشتم و گفتم همین یک مبحث رو میخونم و بعد میرم بیرون...مبحث بعدی و بعدتر رو هم با یکسری وعده و وعید دیگه خوندم و گرچه ساعت خوندنم درنهایت کمتر از روزهای عادی شد اما مهم اینه که با تنبلی خودم مقابله کردم.با بهانه ی بیخودی که همیشه برای انجام ندادن کارهای ضروری زندگی مون میاریم...
این روزها بزرگترین چالشم مقابله با همین اخلاقی هست که سالها داشتم.تغییر این باور که "وقتی حال داری درس بخون"!...
بنظر من آدم باید لایف استایلش رو بر اساس اهدافش تغییر بده چون به هرحال در تمام ساعاتی که من"حال" درس خوندن ندارم،صدها نفر رقیب درسی وجود دارن که اتفاقا شدیدا "حالش" رو دارن...
به قول یک بنده خدایی که بهم میگفت الان وقت صرفا لذت بردن از درس خوندن نیست!الان فقط باید بخونی تا یک سال بعد لذتش رو ببری!

*اینها رو مینویسم چون میدونم تعداد زیادی خواننده ی کنکوری دارم...کسایی که میدونم چندساله پشت کنکور موندن و مطمئنم حداقل نصفشون در سالهای بعدی پشت کنکور موندن دقیقا همون اپروچ و ساعت مطالعه ای رو دارن که سال اول داشتن...بذارید منطقی باشم!دوستان عزیزم،هیچوقت نمیشه وقتی در هدفی شکست خوردی دقیقا از همون راه قبلی بری و اینبار پیروز بشی...سال اول مسافرت میرفتی و سال دوم هم بری.مهمونی میرفتی و بازهم بری،روزی ده ساعت میخوندی و بازهم همونقدر بخونی...
اگر این مسیر رو بری و بعد بگی من عاشق فلان رشته ام اما هرچه تلاش میکنم بهش نمیرسم تنها کاری که از دست من برمیاد سکوت کردنه چون تو با مسیری که طی میکنی در واقع عشق خودت رو زیر سوال میبری...اگر واقعا عاشق اون مسیر هستی اول خودت رو از رکود در بیار.نگاه و راه و روشی که داری رو تغییر بده وگرنه مثل گلوله ای میشی که توی یک حلقه بی هدف چرخ میزنی.

*بهش گفتم خوشبحالت که رفتی سفر،خوش بگذرون.گفت تو هم که داری خوش میگذرونی،تو که کتابهات رو بیشتر دوست داری...خندیدم...گفت جدی میگم بنظر من دوستشون داری!

من عاشق کتابهام نیستم.اما عاشق هدفی هستم که این کتابها من رو بهش میرسونن.
۶ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۰۲
life around me

هزارسال بعد نوزادی که حتی اسمش رو نفهمیدم به خاطر نخواهد آورد در همچین شبی،اولین تجربه ی گرفتن جفت و بریدن بندناف برای یک اینترن زنان شده بود.به یاد نخواهد آورد لحظه ی خروج جفتش رو که خون فوّاره داد و ردّش موند به یادگار روی کفش های اینترنی که لجاجت کرده و چکمه ی زایمان نپوشیده بود.

۱۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۴۳
life around me

با دخترک رزیدنت ارتوپدی صحبت کردم.از ده روز کشیک پشت سر هم برام گفت که حق استراحت نداشته...از روزی که توی درمانگاه درحال ویزیت مریض خوابش برده و مریض ده دقیقه ی تمام به همون شکل نشسته و نگاهش کرده...از روزی که رزیدنت سال بالا باهاش بد شده و ده روز تمام بهش میگفته برو بخش عفونی و از اونجا بهم زنگ بزن و وقتی زنگ میزده میگفته دو دقیقه ی دیگه فلان بخش باش و بهم زنگ بزن و باز که زنگ میزده میگفته یک دقیقه ی دیگه از فلان بخش بهم زنگ بزن و این سیکل رو انقدر ادامه داده تا دخترک بگه تسلیمم دست از سرم بردار...از روزهایی که با دندون درد و صورت ورم کرده کشیک میداده و وقت تنها چیزی که پیدا نمیکرده فکر کردن به درد دندون بوده...از شکستن دندون پیشینش و اینکه هفت ماه تمام با همون دندون اومده و رفته و وقت ترمیمش رو پیدا نکرده...از اینکه با خانواده اش توی یک شهر زندگی میکنه اما طی شش ماه اول رزیدنتی یک بار تونسته ملاقاتشون کنه...از تاول های دردناک کف پاش گفت که افتادن به پوسته ریزی و نهایتا یک پوست ضخیم به جاش تشکیل شده که گلوله هم بهش نفوذ نمیکنه...بهم گفت آرایشگاه رفتن رو فراموش خواهی کرد.جوش های صورتت برات بی اهمیت خواهند شد و تو اصلا وقت فکر کردن به این مسائل حاشیه ای رو پیدا نمیکنی...

دخترک حرف زد و من گوش دادم...سپردم به خدا که ببینم چه میشه...

دعام کنید لطفا...

۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۲۰
life around me

اسکرین شات فرستاده از صحبتش با دختری که ارتوپدی میخونه و پروفایلش رو برام فرستاده....دقایق طولانی به چهره و اندام دخترانه اش نگاه کردم و هزار فکر و خیال متناقض از ذهنم گذشت...شوق،حسرت،اُمید،یاس...


از آزمون دادن وحشت دارم.دیروز بعد از گذشت یکماه از اتمام خوندن نفرولوژی،بیست و پنج تا تست نفرو زدم که نُه تاش رو یا بلد نبودم کلا و یا حتی جای دقیقش رو توی جزوه یا کتاب تست یادم بود اما مطلب رو فراموش کرده بودم...خدایا?

۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۱۲
life around me

|پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید،گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من شک داشتی...|

~سوره ی احزاب،آیه ی10~

۰۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۰۹
life around me

به این شکل که وقتی صبح با انرژی از خواب بیدار میشم و صبحانه میخورم، با مشت های گره کرده رو به آسمون فریاد میزنم"یا ارتوپدی یا هیچ" و شبها که خسته و خورد خاک شیر شدم و توان بیدار موندن ندارم یواشکی به خودم میگم حالا "پوست" هم رشته ی بدی نیستا!

۰۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۱۰
life around me

زن بعد از جراحی سزارین ترخیص شده بود و به سختی به سمت در خروجی سالن اصلی حرکت میکرد و مادرش بچه به بغل پشت سرش میرفت و با ذوق به نوه اش نگاه های خریدارانه ای مینداخت.پدر جوان دم در منتظر ایستاده بود.نزدیک که شدن مادرزن داشت میگفت بچه رو بدیم دست پدرش...در باز شد و مرد جوان با ذوق و خوشحالی اومد به پیشوازشون.دست های بچه به بغل مادرزن توی زمین و هوا مونده بودن و منتظر دست پدرجوان اما غافل از اینکه مرد از دیدن همسرش انقدر خوشحال بود که انگار تمام دنیا رو فراموش کرده باشه دست انداخت پشت کمر زنش و انقدر با عجله و هیجان برای هم حرف میزدن که انگار سالهاست همدیگه رو ندیدن...شاید ده دقیقه طول کشید تا از محدوده ی دید من خارج بشن و من تمام مدت با ذوق بهشون زُل زده بودم و با خودم میگفتم چه زن خوشبختی...

باید زن باشی تا بفهمی وقتی زایمان کردی،اضافه وزن داری و از ریخت و قیافه افتادی،هورمون هات فوران کردن و غم بعد از زایمان داری چقدر چقدر چقدر احتیاج داری به همدلی همسرت...به اینکه به هر طریقی بهت بفهمونه تو هنوز هم مهمترین قسمت زندگیش هستی...


۰۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۴۴
life around me

تلفنم زنگ خورد و مرد پشت خط گفت خسته نباشید خانم دکتر،بخش داخلی خانم ها کارتون دارن...برای چند ثانیه مغزم کاملا متوقف شد و بعد از شروع مجدد فعالیتش تونستم به سختی بگم داخلی چی?کدوم بیمارستان?

مرد گفت مگه شما خانم دکتر گلسا نیستین?بیمارستان فلان دیگه...و من پوکر فیس به دوربین خیره شده و میگفتم آقا سر شیر مادرت اسم من رو از اون لیست تلفن خط بزن!!! داخلی من یک ماهه که تموم شده...مرد که تقریبا از خنده ریسه رفت بود گفت چشم چشم و تلفن رو قطع کرد.

میبینید?من از داخلی برگشتم،داخلی از من برنمیگرده!

۳ نظر ۳۰ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۱۱
life around me