مشقت...
وقتی با کوفتگی از خواب بیدار میشم و میخوام شروع به خوندن کنم دلم گریه میخواد...یک آن هزار فکر وسوسه کننده میاد سراغم که چرا انقدر به خودت سخت میگیری?چرا طرح رو انتخاب نکردی تا یک و نیم سال اینترنی رو با خیال راحت و بدون فشار درس و برنامه ریزی بگذرونی،ورزش کنی،مسافرت بری،کتاب بخونی...چرا به بی پولی خودت و دستت که قرار تا ابد پیش خانواده دراز بمونه فکر نمیکنی...چرا فراغت بهت نیومده...حیف این پولهای زبون بسته نیست انقدر میریزی توی جیب موسسات و جزوه میخری?!و این افکار تا مرز جنونم پیش میبرن...
ولی من باید بلند شم...ولی من اینم...این رو میخوام...میخوام بشه...و این دیالوگ تامی شلبی رو تکرار میکنم که"If we can,we do"!
*امیدوارم سال بعد که این نوشته ها رو میخونم از انتخابم راضی باشم و پیش خودم رو سیاه نشم و قرار نباشه از صفر شروع کنم و به حال امروز بخندم که به خاطر کشیک48ساعتی اخیر و درس خوندن برای فاینال زنان چقدر از برنامه ی رزیدنتیم عقب افتادم و با خودم میگم من امسال قبول نمیشم...