زن خوشبخت
زن بعد از جراحی سزارین ترخیص شده بود و به سختی به سمت در خروجی سالن اصلی حرکت میکرد و مادرش بچه به بغل پشت سرش میرفت و با ذوق به نوه اش نگاه های خریدارانه ای مینداخت.پدر جوان دم در منتظر ایستاده بود.نزدیک که شدن مادرزن داشت میگفت بچه رو بدیم دست پدرش...در باز شد و مرد جوان با ذوق و خوشحالی اومد به پیشوازشون.دست های بچه به بغل مادرزن توی زمین و هوا مونده بودن و منتظر دست پدرجوان اما غافل از اینکه مرد از دیدن همسرش انقدر خوشحال بود که انگار تمام دنیا رو فراموش کرده باشه دست انداخت پشت کمر زنش و انقدر با عجله و هیجان برای هم حرف میزدن که انگار سالهاست همدیگه رو ندیدن...شاید ده دقیقه طول کشید تا از محدوده ی دید من خارج بشن و من تمام مدت با ذوق بهشون زُل زده بودم و با خودم میگفتم چه زن خوشبختی...
باید زن باشی تا بفهمی وقتی زایمان کردی،اضافه وزن داری و از ریخت و قیافه افتادی،هورمون هات فوران کردن و غم بعد از زایمان داری چقدر چقدر چقدر احتیاج داری به همدلی همسرت...به اینکه به هر طریقی بهت بفهمونه تو هنوز هم مهمترین قسمت زندگیش هستی...