ماجراهای اطفال2
چموش ترین و بدقلق ترین پسربچه ی دوازده ساله ی دنیا رو با DKA(تقریبا شدیدترین عارضه ی حاد دیابت)آوردن اورژانس و مادر ریلکسش حتی در جریان دوز انسولین روزانه اش نیست!بچه هر لحظه ممکنه بره توی ادم مغزی و ما مثل اسفند روی آتیش استرس داریم بعد مادرش نشسته یک گوشه و توی دلش به ما میخنده و میگه بچه ام که حالش خوبه چرا اینا انقدر بزرگش کردن!
این مادر مثال بارز کسایی هست که مریض شون توی بیمارستان میمیره و بعد فضای مجازی رو پر میکنن که وای مریضمون با حال خوب و با پای خودش رفت اورژانس و کشتنش!!! اینا نه تنها شعور درک شرایط بحرانی رو ندارن،که هرچه براشون توضیح بدید هم افاقه نمیکنه!
میگم باید(!) یا سوند بذاری یا توی ظرف ادرارت رو جمع کنی.من باید بفهمم چقدر ادرار داری!...مادرش با لبخند از سر بی حوصلگی میگه"نیمیذاااره"!...قشنگ چند سال پیر شدم کنار این بچه ی سرتق و مادر کودنش...یه وقتایی بابت استرس کشیدن برای همچین کسایی واقعا حرص میخورم!
به مادر میگم اصلا این آرامشت رو درک نمیکنم...پسرک جواب میده ما کلا خانواده ی ریلکسی هستیم:|
تفنگ من کو?باید به زانوی چند نفر شلیک کنم!