گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

روزمون با صدای جیغ های گوش خراش زن اتاق 9 که سخت زایید،خیلی سخت زایید شروع شد و شبمون داره با جیغ های بلندتر زن تخت 7 که میگه من مطمئنم نمیزام ادامه پیدا میکنه...روز تستیکولاری بود کلا!


+هیچوقت توی زندگیم اندازه ی بخش زنان جیم زن و در رو و درس نخون نبودم.کلا وجهه ای از خودمون نشون دادیم که امید تمام اتندینگ رو ناامید کردیم و نهایتا به این نتیجه رسیدن که ولمون کنن به امان خدا.راضی ام از اپروچی که توی این ماه های آخر در پیش گرفتیم...والا:)

باهام حرف بزنین لطفا:)

۱۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۱۹
life around me

یکی از مرض هام هم اینه که نمیتونم دوتا کار رو با هم منیج کنم!

حالا موندم چطور برنامه بریزم که هم از درس خوندنم عقب نیفتم و هم پروپوزالم رو برای دفاع آماده کنم و هم برای امتحان صلاحیت بالینی بخونم و هم یه فکری کنم که بعد از گذروندن یک ماه زنان،گوش شیطون کر دو کلمه بخونم که سر راندها مثل بُز به بقیه زُل نزنم!

اجالتا تا حداقل ده روز آینده رو قراره با استرس بگذرونم!

۲۷ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۳۶
life around me

زن شانزده ساله ی باردار تخت نوزده نمیدونست روش پیشگیری از بارداری یعنی چی و از بدو ازدواجش از هیچ روش پیشگیری استفاده نکرده بود!

یک دست و جیغ و هورای بلند به افتخار قانون گذاران عزیز و حامیان قانون کودک همسری...پدرسوخته های عزیزی که با تمام توان از افزایش نسل مسلمان ها مراقبت میکنن...خدا حفظشون کنه انشالله!

۲۵ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۳۱
life around me

نشستم گوشه ی استیشن پرستاری و به زحمت تمرکزم رو روی جزوه نگه میدارم...مرد مأمور بیمه برای پرستار صحبت میکنه از اینکه دخترش بیست و یک ساله شد و تصمیم گرفت عروسش کنه.به زنش گفته طی یکی دو ماه بهش آشپزی و شیرینی پزی یاد بده بقیه اش با من!!!!

مرد PHD رشته ای مرتبط به بیمه داره.خوشتیپه و هرروز با کت و شلوار جدید میاد بخش.ماشین خارجی شاسی بلند(!)سوار میشه و از سفر خارجی که تطعیلات عید با خانواده رفته حرف میزنه...


حالا من ماندم و کتاب و جزوه ای که روی میز رها کردم و به نقطه ی نامعلومی خیره شدم...

۱۸ فروردين ۹۸ ، ۰۸:۵۱
life around me

 

"تو رفته ای

و بحران نوشیدن چای

بی تو در این خانه، 

مهمترین بحران خاورمیانه است

و این احمق ها هنوز سر نفت میجنگند..."

~پوریا عالمی



*عنوان:علیرضا آذر

۱۵ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۰۱
life around me

*دختر 20 ساله به علت درد شدید شکم و با شک به پارگی کیست تخمدان بستری شد و در آزمایشات و سونوگرافی انجام شده نهایتا تشخیص بارداری خارج رحمی داده شد...

حال و احوال و شوک مادرش شد یکی از اون خاطرات ماندگار گوشه ی ذهنم برای همیشه!


*شاید هایلایت ترین اتفاقات دومین کشیک زنانم همین دوتا سقط دم آخری باشن...یکی القای سقط در زنی که توی سونوگرافی جنینش آنومالی نشون داده بود و توی ظاهر جنین دفع شده هم این آنومالی ها واضحا قابل تشخیص بودن...و یکی هم اون زنی که با درد شکم و خونریزی واژینال اومد و ادعا میکرد از بارداریش خبر نداشته اما وقتی دکتر معاینه اش کرد باقیمونده های شیافی که برای سقط استفاده کرده بود رو پیدا کرد...دکتر میگفت تو چقدر بیرحمی...زن میگفت مشکل مالی دارم...دکتر با نهایت عصبانیت میگفت خب از روش پیشگیری درستی استفاده کن...زن چیزی نمیگفت...دکتر برای کشیدن جنین از داخل واژن به مشکل خورده بود و نگران بود سرش که گیر کرده کنده بشه و مدام زیر لب غر میزد و میگفت بیرحم،بیرحم...

اما من به این فکر میکردم که احوالات اون زن نه برای من و نه پزشک کشیک قابل درک نیست.همونطور که احوالات اون زن اول که بعد از دفع کردن تکه ی وجودش به نقطه ی نامعلومی روی سقف خیره شده بود و تنها حرفی که از دهنش شنیدیم این بود"برام نگهش دارین،میخوام دفنش کنم"...


*زن اومده بود تا برای ترخیص دخترش نامه ی رضایت شخصی بگیره.دخترش بعد از سزارین دچار تب شده بود که یکی از مسائل بسیار حساس هست و دکتر به شدت تاکید داشت این زن نباید بره خونه...پرستار گفت چطور انقدر بی فکری?...زن با بغض گفت خانم بخدا من کاره ای نیستم.شوهرش دو روزه داره بهم فشار میاره که چرا الکی نگهش داشتین بیمارستان?رضایت بدین بیارینش دیگه بسشه!!!پرستار گفت به شوهرش بگو ممکنه بمیره...زن با حالت کلافه ای گفت بخدا گفتم...ولله گفتم...

۱۲ فروردين ۹۸ ، ۲۱:۵۸
life around me

رفتم کنار دست دکتر که یه خودشیرینی کرده باشم بلکه زودتر آفم کنه دیدم داره معاینه واژینال انجام میده.داشتم خیلی ملو صحنه رو ترک میکردم که گفت کجا?بیا ببینم!

و چند ثانیه ی بعد من بودم که با انگشتم توی واژن زن بینوا دنبال دهانه سرویکس میگشتم و به بخت بد خودم لعنت میفرستادم!

_بگو ببینم چند فینگره?

+دو فینگر خانم دکتر!

_  :)

+  :/



*دو فینگر یعنی دهانه ی سرویکس به اندازه ی دو انگشت باز شده.

*امروز بالاسر اولین زایمان طبیعی،موقع زدن برش اپی واقعا نزدیک بود بیهوش بشم. کلی خودم رو کنترل کردم...انقدر زور زدن های بی نتیجه ی اون زن ترحم برانگیز بود و انقدر فشار رو توی تک تک اعضای بدنش حس میکردم و التماس هاش عذابم میداد که دوست داشتم میتونستم به یک طریقی به حیاتش پایان بدم و مطمئن بودم ازم تشکر خواهد کرد!

*خیر من با زنان کنار نخواهم اومد.

۱۱ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۵۵
life around me

صدای ضعیفی از میو میوی گربه میشنوم اما گویا صدای گریه کردن نوزاده...

بامزه نیست?


_اولین کشیک زنانت رو چطور گذروندی?

+جیم زدم!

۱۱ فروردين ۹۸ ، ۰۹:۲۹
life around me

آئین مذهبی هر شب قبل از خوابم اینه که لیوان آب به دست بایستم جلوی آینه و سه بار تکرار کنم:"زنده باد قرص های ملاتونین،ایمی پرامین و بوسپیرون!"

۱۰ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۳۷
life around me

امشب که وقت پاک کردن لاک های ناخن هام رو نداشتم و ایده ای هم نداشتم که چطور برای مرتب کردن ابروهام وقت پیدا کنم نهایتا به این نتیجه رسیدم که به مدت یک سال لاک نزنم و ابروهام رو برندارم!

تا تصمیمات بعدی خدانگهدار...

۰۹ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۴۵
life around me

بنظرم به جایی رسیدم که نمیتونم با آدمهای جدیدی دوست،رفیق و اُخت بشم...باید اینبار رسپی دقیقتری بفرستم برای خدا بلکه حاصل کار مثل دفعه های قبل نشه و فلفل و نمکش جابجا نشه و ازش "آدم" در بیاد!


همه ی آدمهای تنها وبلاگ مینویسن،یا همه ی وبلاگ نویس ها تنهان?

۰۸ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۱۰
life around me
انقدر دیوارهای تنهایی خونه بهم فشار آورد که وسط درس خوندن گوشی رو برداشتم،گذاشتم روی ریکورد و شروع کردم به حرف زدن...


۲ نظر ۰۷ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۰۴
life around me

برای شروع سخت ترین سال زندگیم پُر از هیجانم...هیجان شیرین!


*آقای خدای سبیلوی قشنگ چلوندنی خودم?لطفا حوّل حالنا الی احسن الحال...

۲۹ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۳۶
life around me

 And finally the last keshik of the internal fucking medicine!!!



۲۹ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۲۳
life around me

اسم اسبش "روزگار" بود...حالا ساعتهاست در آینده،در رویا غرقم و تصور میکنم تمام پس انداز سال های دور را خرج خریدن اسبی کرده ام که تمام طول هفته را با دلتنگی اش سر میکنم...

حالا ساعتهاست برای اسبی که ندارم دنبال اسم میگردم و سر "مارال" با خودم به توافق رسیده ام...

عجب "پدرسوخته"ایست ذهن آدمیزاد...عجب!

۱۱ نظر ۲۶ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۵۱
life around me

قسم به دلگرفتگی شبهای کشیک داخلی...

۹ نظر ۲۴ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۵۵
life around me
زن خوشحالتری بودم اگر میتوانستم الان موهای نداشته ام را پشت گردنم گرد کنم،دامن کوتاهم را تن کرده و کلاهم را روی سر گذاشته و بزنم به دل خیابان های پُر از آدم...پُر از غریبه...
توی کاپشن چرم مشکی ام جمع شوم و سر از یک بار نه چندان مجلل درآورم...یکی از صندلی های پشت پیشخوان را بدون وسواس انتخاب کرده و بارمن را برای سفارش "شراب قرمز"،سنگین ترین شراب قرمز صدا کنم و تا آماده شدنش سیگار پشت سیگار باشد که دود میکنم و مه خاکستری که دور تا دورم را احاطه میکند...
شب،تنها،سرما،مست،سرخوش،بی خبر،پیچیده لای کاپشن،خودم را بغل کنم و زیر نورهای رنگارنگ چراغ های خیابان قدم بزنم و به مقصد فکر نکنم...به خانه ی بدون تو...به خانه ی ساکت و سرد و بی جان بعد از تو...

*عنوان از نفیسه سادات موسوی.
۱ نظر ۱۷ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۵۸
life around me

بارها گوشی تلفنم را برداشتم تا از کسی،کسانی درخواست همراهی برای بیرون رفتم کنم...برای سینما رفتن و دیدن فیلمهای جشنواره!

اما...اما گوشی را هربار زمین گذاشتم...

فکر معاشرت با آدمها اذیتم میکند...دیگر از "بودن" آدمها در زندگی ام لذت نمیبرم...همین!


*فردا برای اولین بار تنهایی سینما رفتن را تجربه خواهم کرد...برای دیدن فیلم سرخپوست.

۱۶ نظر ۱۶ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۰۹
life around me

زن جوان متاهل روستایی و بی سواد که چهار فرزند داشت با شکایت تب و لرز شدید،سردرد و میالژی به سرویس داخلی مراجعه کرده.شب اول توسط اینترن داخلی ویزیت شده و چون باید سی تی اسکن از سینوس ها برای تشخیص سینوزیت انجام میداده و از باردار نبودن خودش اطمینان نداشته اینترن براش تست حاملگی درخواست داده که مثبت شده...روز بعد من ویزیتش کردم و همینطور شانسی شکمش رو لمس کردم و دیدم شدیدا تندر هست(یعنی وقتی لمس میکردم بیمار دچار درد میشد)...سونوگرافی شکم انجام دادیم و جنین مُرده ای را گزارش کرد.

درخواست مشاوره ی زنان و انتقال بیمار به بیمارستان زنان کردیم اما زن رضایت نداد....بهش میگم خانمم بچه توی شکمت مُرده و تو عفونت کردی!!تمام این تب و لرزها بخاطر اون بوده!!!به خدا اگه دیر برای سقط اقدام کنی این عفونت خطرناک از پا درت میاره!میگه بچه رو ول کن،کبدم چطوره?

با خوبی گفتم.با مهربونی گفتم.التماسش کردم.عصبانی شدم.صدام رو بالا بردم.رزیدنت باهاش حرف زد.اتند باهاش حرف زد....اما زن کوتاه نیومد و با همون چهره ی ریلکسش و لبخند و نگاه عاقل اندر سفیه گفت مگه بچه همینطوری الکی میمیره?بچه چون هنوز کوچیکه قلبش اصلا شروع به زدن نکرده!!!!!ترخیصم کنین میرم همون محل زندگیم تو خونه بهداشت پرونده بارداری تشکیل میدم...

و ما پوکرفیس نگاهش میکردیم و میگفتیم پدرآمرزیده اصلا قبول،بچه ات زنده ست،بیا برو بیمارستان زنان که متخصص خودت بیاد و دوباره سونوگرافی کنه...میگفت نخیرم،من نمیرم!

شوهر گرامیش هم به خودش زحمت نداد تا بیمارستان بیاد و از پشت تلفن فتوا داد که حق نداری پات رو توی بیمارستان زنان بذاری!ترخیص شو و بیا خونه...و نهایتا زن با رضایت شخصی بیمارستان را ترک کرد!

به استادم میگم چطور ممکنه یک نفر انقدر در مقابل فهمیدن مقاومت کنه?میگه یک بچه یعنی چهل هزارتومن یارانه!همینجوری بکنن بندازنش دور?...

و من یاد حرف استاد روانپزشکم می افتم که میگفت بخش بزرگی از جمعیت جوان ما به جای سازنده بودن در حقیقت جمعیت سر بار هستن و توی مطب های مختلف دنبال تایید از کار افتادگی هستن تا نامه برای کمیته و بهزیستی ببرن و خیالشون از بابت ماهی پنجاه تا صد هزارتومن راحت بشه...میگفت ایناست که باعث شده ما جهان سوم بمونیم...اینکه سقف خواسته های مردم ما رو پایین نگه داشتن...

تمام اینهایی که گفتم گریه داره...اینکه بخش خیلی خیلی عظیمی از مردم ما رو در نفهمی نگه داشتن و توی مرزهای محروم حبس کردن و امکانات پیشرفت رو بهشون ندادن و فقط موقع پیاده کردن سیاست های افزایش جمعیت به یادشون می افتن و بعد میان میشینن میگن چهل سالگی ما مبارک بخدا گریه داره...

۱۶ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۲
life around me

مرد کاشکتیک و لاغر،بی حال و نحیف روی تخت دراز کشیده است و از درد ناشی از لخته در عروق پا گلّه و شکایتی نمیکند...چند روز است که دفع مدفوع نداشته و شکمش در لمس مثل چوب سفت است و فشار ناشی از تورم شکم به مثانه و بیضه ها منتقل شده و مرد به شدت تحت درد و عذاب است.

هر کشیک که بخاطر شکایتش از درد بالای سرش میروم و میبینم که با تلاش زیاد انرژی اش را جمع میکند تا جمله ی "بابا یه کاری کن شکمم کار کنه" را ادا کند تمام غصه ی عالم(حجم تمام غصه ی عالم را تصور کنید)به قلبم فشار می آورد.

مرد بزرگ...سرهنگ...فرمانده ی هشت سال جنگ...با موهایی که در رزم و دیسیپلین نظامی سفید کرده از سرطان متاستاتیک مرحله ی آخر که هیچ درمانی ندارد و انتظار مرگ را میکشد روی تخت دراز کشیده و من بابت اینکه باید بیضه هایش را معاینه کنم رنج میبرم...رنجش را که میبینم رنج میبرم...

دنیا دنیای کثیفیست و شما هرچقدر هم که بزرگ و قوی باشید،هرچقدر هم که تلاش کنید و به جاهایی بالایی برسید که امنیت یک مملکت روی دستتان بچرخد و کرور کرور آدم جلوی پایتان بایستند اما هیچ تضمینی نیست که یک روزی روی تخت بیمارستان دراز نکشید و برای معاینه ی بیضه هایتان شلوارتان را پایین نکشند!


+چهره ات را وقتی گفتم"چشم باباجون الان یه داروی جدید براتون میذارم بلکه اثر کنه و روده هاتون به کار بیفته" و تو نگاهم کردی و گفتی"بابا باهام حرف بزن،بگو چه فکری داری" را فراموش نمیکنم.کاش با چشم های عزیزت انقدر مهربان "بابا" صدایم نمیکردی تا کمتر عذاب بکشم مرد تخت شماره ی بیست و چهار...سرهنگ...

۵ نظر ۱۱ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۱۳
life around me

تعریف میکرد از بخش روانپزشکی و از بیمار افسرده با علایم سایکوتیک که قبلا سابقه ی گرفتن شوک داشته و حالا مجددا برای شوک گرفتن آماده اش میکردن...میگفت مرد گریه میکرده و التماس که "توروخدا بهم شوک ندین،نمیخوام فراموش کنم...من خاطراتم رو دوست دارم..."


بارها و بارها چهره ی مردی که ندیدم را در لباس خاکستری بخش روانپزشکی،حین اشک ریختن و گفتن این جمله ی تراژیک تصور میکنم و با خودم فکر میکنم این اگر سکانس آخر یک فیلم کاندید اُسکار میبود بدون شک میتونست رای مخالف داورها رو تغییر بده...


۰۶ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۵۲
life around me

فیش...فیییششش...فففیییییییییشششششش....


صدای نفس های دخترک تخت بغلی که بخاطر جراحی رینوپلاستی چسب زده روی دماغش...من?با چشمهای خسته،پوکرفیس به سقف خیره ام و با خودم فکر میکنم چه خوب که به یک شات گان دسترسی ندارم وگرنه درحال حاضر شجاعت خالی کردن چندتا ساچمه توی مغزش رو داشتم...!

۹ نظر ۰۴ بهمن ۹۷ ، ۱۴:۳۸
life around me

*خب شانس من هم اینطور بود که وقتی باید برای اولین بار TAPمایع آسیت(کشیدن مایع تجمع یافته داخل شکم) انجام بدم نه رزیدنت بالای سرم باشه و نه اتند و خودم هندل کنم.نتیجه هم برای من راضی کننده بود و هم برای پیرمرد خوش اخلاق و قدرشناس عزیزم...

به همسرش گفت کربلایی کمک خانم دکتر بده...

خندیدم و گفتم کربلایی صداش میکنی؟؟

گفت توی روستای ما به هرکی بره کربلا میگن کربلایی...

گفتم اقلا صداش کن کربلایی جان؟

زن بور شد و سه تایی با صدای بلند خندیدیم...

همینطور که کار میکردم قربون صدقه ام میرفت و دعای خیر میکرد و میگفت هروقت دکتر اصلی:))) شدی بیا شهر ما خوبمون کن و من خیلی دلم میخواست ماچش کنم و بگم دلبری رو بس کن پیرمرد!


*توی کشیک دیروز هم همه ی ساعتهایی که کاور کردن به عهده ی من بود با سرعت هزار اسب بخار میدویدم و نمیدونم اگر یک نفر از بیرون بهم نگاه میکرد در موردم چی فکر میکرد؟مثلا اینکه ببین طرف زنبور افتاده توی شلوارش!!!

اما با وجود اون همه مریضی که باید میدیدم و شرح حال مفصل میگرفتم و order میذاشتم واقعا خوش اخلاق بودم و فکر میکنم همکار بودن مریض ها و خوش انصاف بودن پرستارها خیلی موثر بود...


*هیچ لذتی بالاتر از این نیست که صبح بری ویزیت مریضی که شب قبل با حال عمومی خیلی بد اومده و براش دارو گذاشتی و ببینی طوری خوب شده که انگار هزارسال قبل هم مریض نبوده...اگر مریض خوش انصافی باشه و انرزی مثبت هم برات بفرسته که دیگه گل ها چه گلست!


*دیگه توی کشیک های داخلی افسردگی نمیگیرم...بدنم سر شده...


*شش ماه تا پایان دوره ی پزشکی عمومی...لحظه شماری میکنم...


۵ نظر ۰۱ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۱۱
life around me

حمام کرده و حوله به تن کوله ام رو جمع کردم و وسایل نبرد رو آماده.با موهای جمع شده بالای سرم نشستم به کوتاه کردن ناخن هام و به اتو زدن روپوشم فکر میکنم...حال?حال رزمنده ای که قراره ساعت شش صبح فردا به خط مقدم اعزام بشه!!


*فردا که بگذره یک ماه اول داخلی تموم شده و من سُر و مُر گُنده ام و هیچ کوفتیم نزده...میبینی?آدمیزاد موجود عجیبیه! پوست کُلُفت و سرتق!

۴ نظر ۲۹ دی ۹۷ ، ۱۸:۵۶
life around me

زن هفت سال پزشکی عمومی را تمام کرد،ازدواج کرد و شروع زندگیش با دوری و دوستی بود که باید میرفت روستا برای طرح...تخصص قبول شد و چهارسال بدبختی به معنای واقعی کلمه را چشید و اولین فرزندش را قاطی همین بدبختی ها به دنیا آورد و بچه بی مادر بزرگ شد که مادر باید کشیک می ایستاد...به عنوان پزشک متخصص راهی شهرستانی دور شد برای طرح و دومین فرزندش را باردار شد،سه ماه از زایمانش گذشته بود که متوجه تورم رو به افزایش شکمش شد و بعد از بررسی های انجام شده برایش تشخیص کنسر متاستاتیک پریتوئن داده شد و خب طبیعیست که کنسری تا این حد گسترده که تمام فضای شکم را گرفته درمان منجر به cure ندارد و صرفا با رادیوتراپی و کموتراپی علامت درمانی میشود...

بعد از شنیدن این خبر مدام با خودم فکر میکنم این زن وقتی همدوره ی من بوده چندبار با خودش گفته تحمل بیار،این روزهای سخت تمام میشود...وقتی به عنوان یک تازه عروس دور از شوهرش توی روستا طرح میگذرانده چقدر تکرار کرده تحمل کن،این روزهای سختی هم میگذرد...وقتی به عنوان رزیدنت سال اول سگ دویی و خرحمالی میکرده یا وقتی در لباس یک چیف رزیدنت از صبح تا شب توی اتاق عمل عرق برای جراحی هایی میریخته که پولش توی جیب کس دیگری میرفته چندبار با خشم گفته این روزها هم میگذرد و من روزی آقابالاسر خودم میشوم...وقتی به عنوان متخصص راهی شهرستان شده و بار دیگر از همسرش دور،چندبار به خودش دلداری داده که این نیز بگذرد و از ذوق مطبی که توی شهر خودش خواهد زد ذوق کرده و توی دلش قیلی ویلی رفته...

آن روزها گذشت اما هیچ مدینه ی فاضله ای در پیش نبود...حقیقت اینست که ما پیش میرویم اما دغدغه ها و سختی ها با سرعتی مضاعف از ما پیشی میگیرند و آن روزی که بدون هیچ دغدغه ای روی کاناپه دراز بکشیم هیچوقت فرا نمیرسد...

امروز هزار بار با خودم گفتم کاش از زمان حال،از این فرصت توی مشتت استفاده را ببری و خوشبختی را هیچوقت به امید فردا به تاخیر نیندازی...کاش برای خوشحالی به دنبال شرایط ایده آل نگردی که هرچه هست همین است و هیچ ایده آلی در انتظار ما نیست...


*ساعت پنج صبح بالاسر پیرمردی بودم که دچار اختلال تنفسی و کاهش سطح هوشیاری شده بود و برایش درخواست پذیرش ICU دادم...داشتم با خودم غُر میزدم که این هم شد زندگی?که نگاهم افتاد به پسر همان پیرمرد که کنار تخت پدرش بیدار نشسته بود.دیدم من چقدر خوشبخت تر از او هستم که گرچه همزمان با او بیدارم اما اطمینان دارم که پدرم توی رخت خواب گرم و نرمش آرام خوابیده...نفس عمیقی کشیدم،خداراشکر کردم و دیگر غر نزدم.

۲۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۵۵
life around me

امروز سر راند و بالاسر مریض بودیم که اتند محترم و ایضا مدیرگروه داخلی بعد از اینکه من بیمارم رو پرزنت کردم گفتن خانم دکتر گلسا یکی از بهترین اینترن های من هستن!عالی,عالی و بسیار قابل اعتماد!...و چندین بار این جمله رو تکرارش کردن و من دروغ چرا یک صدم ثانیه توی دلم ذوق کردم اما فورا این فکر که"لعنتی,تو وقتی من از مریضت نیدل استیک میشم بهم نگو مشکل خودته,تعریف کردن پیشکشت"!...و دوباره ازش متنفر شدم!


مریضم گفت شکمم نفخ داره و در جوابش گفتم چشم برات دارو میذارم.سرم توی پرونده بود که با صدای بلندی آروغ زد و من سعی کردم عادی جلوه کنم که دیدم رگباری آروغ میزنه و بعد از هر آروغ میگه نیگا خانم دکتر اینجوری میشم!...من؟پوکرفیس به دوربین خیره بودم...

یک مریض دیگه ی مشکوک به سل داشتم که جلوی چشمام بیش از سی یا چهل تا آروغ پی در پی و بی وقفه زد و من خیلی ریلکس فقط کنارش ایستادم تا کارش تموم بشه و به ادامه ی معایناتم برسم!...شما هیچوقت اوج فاجعه رو درک نمیکنید مگر اینکه من چندسال قبل رو بشناسید و بدونید من اگر کسی توی چند ده متریم آروغی میزد که ته صداش به گوشم برسه چه الم شنگه ای راه مینداختم!هوووف چه بودیم و چه شدیم...


مریض تخت بیست و دوی عزیز دلم,پیرمرد قشنگم کاش دوباره میدیدمت و مثل هر روز دستت رو میفشردم بابت اونهمه قدرشناسی که در وجودت بود و تلاش من و پرستارهات رو میدیدی و هربار که میگفتم باباجون خوبی امروز؟میگفتی به لطف شما و پرستارم خوبم...میگفتی آدم که نمیتونه چشمش رو به روی اینهمه زحمت ببنده که بابا,میتونه؟و من میخندیدم و میگفتم وظیفه مونه بابا...دلم برات تنگ میشه اما امیدوارم همیشه خوب باشی و گذرت به بیمارستان نرسه پیرمرد بی حاشیه:)


امروز سه تا کتاب هیجان انگیز خریدم اما دلم توی قفسه ی کتابهای نوجوان موند...با دیدن کتابهای "پی پی جوراب بلند" و "رامونا" یاد کودکیم افتادم و واقعا از ته دل حسرت نداشتن دختری رو خوردم که براش اون کتابها رو بخرم...


فردا کشیکم...بریم خودکشی یا چی؟


کتابدونی با یک کتاب که عاشقشم به روز شد...کسی این کتاب رو خونده؟نظرش چیه؟

۱۵ نظر ۲۵ دی ۹۷ ، ۲۰:۵۲
life around me

استادم به مریض گفت اطرافت گل و گیاه زیاد داری?مرغ و خروس چطور?اینا برات سمّه!

گفت صدتا کفتر دارم...!

گفت دکتر من بخاطر ریه هام مرغ و خروس هام رو فروختم و اما این کفترا عشقمن...هرسال مسابقه داریم و از یه استان دیگه پروازشون میدیم و خودشون میان تا دم خونه...گفت چندساله که هر روز صبح ساعت پنج میبرمشون برای آموزش پروازشون میدم...

دکتر خندید و گفت کفترا عشقشن...بنظرتون میتونیم عشقش رو ازش بگیریم?...نه!

گفت آقای فلانی شاد باشی با کفترات اما حواست هم به ریه هات باشه...مرد گفت چشم...چشم...

۳ نظر ۲۴ دی ۹۷ ، ۱۸:۵۳
life around me

با بچه های دانشگاه تو ماشین بودیم و با صدای بلند آهنگی قدیمی از نوش آفرین میرقصیدیم که میگفت:

"تا میگی سلام،،،فقط با یک کلام،،،دیوونه میشم جز تو نمیبینه چشام،،،میلرزه صدام،،،تنگه نفسهام،،،از تموم این دنیا فقط تورو میخوام"

یکهو سوگند گفت چی شد?نوش آفرین گفت تنگه نفسهام?درمان تنگی نفس چی بود?

بعد از هر طرف صدایی می اومد و یکی میگفت اسپری سالبوتامول، یکی دیگه میگفت اسپری آتروونت، اون یکی میگفت سُلوشن پالمیکورت و بعد غش غش میزدیم زیر خنده که داریم وسط بخش داخلی دیوونه میشیم...که دیگه نمیتونیم مثل آدم به یه آهنگ هم گوش کنیم!

۲۱ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۴
life around me

شب های قبل از کشیک افسردگی میگیرم،تمام ساعات کشیک بغض دارم و دلم میخواد از دیوارهای بیمارستان بالا برم و با هرچه جان در بدن دارم به سمت خونه فرار کنم،و روزهای بعد از کشیک خسته ام و کثیف و دلزده و خالی...پوچ...

در مورد هرچه که تا الان تلاش کردم مرددم...یک جایی از مسیر چشم باز کردم و دیدم و تمام رویاهایی که اینهمه سال براشون تلاش کردم اون چیزی نیستن که میخوام،که میتونم...

که به جایی توی زندگیم رسیدم که فقط میخوام این چندماه باقی مانده هرچه زودتر تموم بشه تا مدتی از این فضا دور بمونم...که از تصور چهارسال دیگه سگ دویی و حمالی و استرس بی وقفه مو به تنم سیخ میشه...نمیدونم...خسته ام و مغزم درست کار نمیکنه و علی الحساب صبر میکنم تا داخلی تموم بشه و شاید حالم بهتر...

شاید...

شاید...

۱۲ دی ۹۷ ، ۲۰:۲۸
life around me

سه چهار ساعتی که تایم خوابم بود انقدری آبریزش بینی داشتم که نتونستم چشم روی هم بذارم.تازه داشت خوابم میبرد که پرستار زنگ زده و میگه مریض تخت چهار که امروز دیالیز شده ریت قلبی 30تا داره.اومدم و فعلا درمان استپ اول هیپرکالمی رو براش گذاشتم و حالا،ساعت3:34بامداد با چشمایی که زیرشون قد یه بند انگشت گود افتاده منتظرم داروش طی نیم ساعت بره تا بتونم جوابش رو ببینم....اگه جواب نده?

استپ دوم...حیرونی...نهایتا آتروپین...سپیده ی سحر...فردا...مورنینگ!

خدایا به بنده هات ساده بگیر...


+به مدت سه ماه میخوام غُر بزنم...از اینترنی و حمالی کردن برای مریضای بقیه...از داخلی و پرکاریش...فاک به پُر کاریش!

+من که بالاسر مریض حیرونم تا سرمش بره و ببینم پاسخی میده یا نه.کسی بیداره?

۲ نظر ۰۸ دی ۹۷ ، ۰۳:۳۸
life around me