وهم...
صبح را با کل کل خروس های همسایه شروع کردم و رو به زیباترین و سحرانگیزترین منظره ی دنیا بساط صبحانه را با تخم مرغ محلی و نان خانگی به پا کردم...بوی گلهای رُز و محمدی پاتیلم کرده بود و من زیر سایه ی گیلاس ها و روی چمن فرش باغ درس میخواندم...مرغ حنایی و جوجه های رنگ و وارنگش قُد قُد کنان از کنارم رد میشدند و من حواسم پی هرچیزی بود الا درس...ناهار را کباب آتشی زدیم بر بدن و من هرچند دقیقه یکبار به صورتم سیلی میزدم تا از خواب و رویای احتمالی بیدار شوم که هر چه میدیدم انگار تکه ای از رویای بهشت بود...آلوچه میخوردم و به فردا،به شهر،به درس و به بیمارستان و تنش و تنش و اضطراب فکر میکردم...به اینکه باید یک روزی دست از تلاش بردارم و روی یکی از زمین های ارث پدری ام کشاورزی را شروع کنم و ذوق کدو و بادمجان هایم را بزنم...
به وسایل قدیمی پدربزرگ که عمه نشانم میداد نگاه میکردم و دلم برای پیرمرد تنگ میشد...تفنگ بی مجوزش که سالها از ترس توی انبار کاه پنهانش کرده بود...جعبه ی باروت ها...
شب شد و من با بغلی از گلهای محمدی و رز سوار ماشین شدم و تا خود شهر پیشانی ام را به پنجره چسباندم و حین زمزمه کردن با آهنگ"قطار" چاووشی،ماه و ستاره ها را تماشا کردم...
کاش امروز که نشسته بودم وسط باغ و از تنوع میوه ها شگفت زده بودم و برای لواشک هایی که قرار است مامان درست کند نقشه میکشیدم و صدای خنده ها را از خانه میشنیدم جهان متوقف شده بود...کاش من وسط خاک روستا،با آدمهایش که انگار بدجنسی را یاد نگرفته اند دفن میشدم و مجبور نبودم فردا راهی بیمارستان شوم و آدمهای ترسناکش را تحمل کنم...
~خردادماه نود و هشت