گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

بلاتکلیفی2

سه شنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۹:۲۰ ب.ظ

با دخترک رزیدنت ارتوپدی صحبت کردم.از ده روز کشیک پشت سر هم برام گفت که حق استراحت نداشته...از روزی که توی درمانگاه درحال ویزیت مریض خوابش برده و مریض ده دقیقه ی تمام به همون شکل نشسته و نگاهش کرده...از روزی که رزیدنت سال بالا باهاش بد شده و ده روز تمام بهش میگفته برو بخش عفونی و از اونجا بهم زنگ بزن و وقتی زنگ میزده میگفته دو دقیقه ی دیگه فلان بخش باش و بهم زنگ بزن و باز که زنگ میزده میگفته یک دقیقه ی دیگه از فلان بخش بهم زنگ بزن و این سیکل رو انقدر ادامه داده تا دخترک بگه تسلیمم دست از سرم بردار...از روزهایی که با دندون درد و صورت ورم کرده کشیک میداده و وقت تنها چیزی که پیدا نمیکرده فکر کردن به درد دندون بوده...از شکستن دندون پیشینش و اینکه هفت ماه تمام با همون دندون اومده و رفته و وقت ترمیمش رو پیدا نکرده...از اینکه با خانواده اش توی یک شهر زندگی میکنه اما طی شش ماه اول رزیدنتی یک بار تونسته ملاقاتشون کنه...از تاول های دردناک کف پاش گفت که افتادن به پوسته ریزی و نهایتا یک پوست ضخیم به جاش تشکیل شده که گلوله هم بهش نفوذ نمیکنه...بهم گفت آرایشگاه رفتن رو فراموش خواهی کرد.جوش های صورتت برات بی اهمیت خواهند شد و تو اصلا وقت فکر کردن به این مسائل حاشیه ای رو پیدا نمیکنی...

دخترک حرف زد و من گوش دادم...سپردم به خدا که ببینم چه میشه...

دعام کنید لطفا...

۹۸/۰۲/۱۰
life around me