ماجراهای اطفال3
یکی از مریضهای بخشم تب بدون منشا مشخص داره...تمام آزمایشات و معایناتش نرماله اما دائما تب های 40درجه داشت...پسرکم از شدت تب افتاده بود به ناله و من تمام کشیک دیشبم بهش فکر میکردم...وقتی بعد ساعتها بالاخره به داروی جدید که استاد براش گذاشت جواب داد و تبش برطرف شد رفتم بالا سرش و گفتم خوبی یزدان?با همون لهجه ی قشنگ بچه گونه اش گفت آله(آره)الان بهتلم(بهترم)...گفتم باید بری یه عکس هم برامون بگیری(منظورم گرافی ریه بود که دکتر درخواست داده بود)،گفت عسک?عسکم که توی خونه ست...گفتم خب ما یه عسک جدید ازت میگیریم،گفت آهان،باشه...
امروز رفتم بالاسرش و سرحال بود،گفتم الان میتونی فوتبال بازی کنی?گفت آله،گفتم پس چرا هی خوابیدی روی تخت،پاشو توپ بردار و فوتبال بازی کن دیگه! بیا بیرون ببین همه ی بچه ها دارن بازی میکنن?گفت باشه...داشت توی سالن بازی میکرد و من می اومدم سمت سالن مورنینگ،براش دست تکون دادم،برام دست تکون داد و حرف مامانش که میگفت از خانم دکتر تشکر کن رو تکرار میکرد برام...
پسرک قشنگ،چشم درشت شیرین زبون،تو هم شدی جزو همون مریضهایی که احتمالا بازهم به یادت بیارم...