گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

ماجراهای اطفال

جمعه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۰۸ ق.ظ
[مادربزرگ با جدیت قربوت صدقه ی نوه اش میره که بستری NICU هست و من میرم برای معاینه ی نوزاد]
من:اه اه اه این دختر زشتت دیگه قربون صدقه هم داره?:))
مادربزرگ:زشت خودتی،دخترم به این خوشگلی!!
من:نه نیگا دماغشو چقدر بزرگه...موهاشو...وای چقدر زشته!!
مادربزرگ:هرچی باشه دخترم از تو خوشگل تره حسود خانم!!
من:اصلنم...دختر زشتت به خودت رفته و زشت شده!
مادربزرگ:بذار دخملم مرخص بشه میگم بیاد حالتو بگیره!

و این مکالمه تا مدتها کش میاد و ما انقدر میخندیم که من یادم میره کلی کار دارم که باید انجام بدم:)

+از لذت های زندگیم بازی با بچه های بستری بخش اطفاله...وقتی با تفنگ نداشته ی معروفم که با انگشت هام درست میکنم پشت ستون های بخش سنگر میگیرم و بهشون تیراندازی میکنم و اونا هم با تفنگ های پلاستیکی که دارن سعی میکنن هدف گلوله هاشون قرارم بدن!
۹۸/۰۳/۱۰
life around me