گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

ماجراهای اطفال4

يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۰۳:۴۲ ب.ظ
سناریوی اول:
از استاجری اطفال تابحال چندین کیس مسمومیت با متادون داشتیم که خب 1_2موردشون هم اکسپایر شدن حتی!و سناریوی همه شون به این صورت بود که یکی از اطرافیان کودک متادون مصرف میکرده و داخل یه شیشه شبیه شربت سرماخوردگی(!)نگهشون میداشته و بچه اتفاقی میخورده و کارش به بیمارستان میکشیده!
چند شب قبل اما کیس متفاوتی رو میارن بیمارستان...دختر بچه ی سه ساله ای که پدرش بهش متادون خورانده بود...مادر اول بار بچه رو با شکایت اسهال آورده و میترسیده حرف بزنه.بعد که اینترن و رزیدنت میبینن بچه مدام خوابه و معایناتش مشکوکه شروع میکنن به سوال و پرسش،مادر میفته به گریه و ماجرا رو تعریف میکنه...
پدر معتاده و همه جور موادی مصرف میکنه.یه پسر داره و میگه دیگه دختر میخوام چکار?و چندبار اقدام به کشتنش میکنه که ناموفق بوده...
مادر کم سن و سال که معلوم بود وضع مالی خوبی ندارن و سیستم حمایتی هم همینطور،به دکتر گفت اینو ببرم خونه پدرش میکشتش...میخوام بدمش بهزیستی...
امروز با اورژانس اجتماعی تماس گرفتیم...بلافاصله اومدن و قرار شد فردا بعد ترخیص شدن بچه ببرنش...


سناریوی دوم:
دختر بچه ی سه ساله ی روستایی رو به خاطر درد شکم بستری کردیم.موقع رگ گرفتن از بچه،حال پدرش انقدر بد شد که نزدیک بود بیهوش بشه...بچه ی پنجمش بود اما تحمل درد کشیدنش رو نداشت...بچه ی پنجمش بود،اما بچه اش که بود...
خندیدم و گفتم باباها دختراشون رو خیلی دوست دارن...پرستار لبخند تلخی زد و گفت آره،مثل بابای بچه ی تخت فلان...بچه ای که بالا داستانش رو نوشتم...
لبخندم خشک شد...



۹۸/۰۴/۲۳
life around me