گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

رقابت نابرابر2

جمعه, ۲۱ تیر ۱۳۹۸، ۰۶:۳۵ ق.ظ

شب دوم

ساعت سه بامداد...درد و درد و پیچیدن به خود...

بیدار شدم و تنها مسکنی که باقی مونده بود رو خوردم و بلافاصله لای پتو پیچیدم...درد امانم رو بریده بود و به سوزش مری توجهی نمیکردم...حالت تهوع داشتم و دلم میخواست دست کنم ته حلقم و تمام دنیا رو بالا بیارم ولی باید قرص رو داخل معده ام نگه میداشتم که اثر کنه...التماس میکردم...وسط التماس هام از خدا انگار خوابم برد...

حالا ساعت 6:30صبحه و من انگار کمبود خواب دارم...خودم رو به هر بدبختی که شده میکشم از تخت پایین...نباید عقب بیفتم...نباید...نباید...

۹۸/۰۴/۲۱
life around me