تلنگر!
زن هفت سال پزشکی عمومی را تمام کرد،ازدواج کرد و شروع زندگیش با دوری و دوستی بود که باید میرفت روستا برای طرح...تخصص قبول شد و چهارسال بدبختی به معنای واقعی کلمه را چشید و اولین فرزندش را قاطی همین بدبختی ها به دنیا آورد و بچه بی مادر بزرگ شد که مادر باید کشیک می ایستاد...به عنوان پزشک متخصص راهی شهرستانی دور شد برای طرح و دومین فرزندش را باردار شد،سه ماه از زایمانش گذشته بود که متوجه تورم رو به افزایش شکمش شد و بعد از بررسی های انجام شده برایش تشخیص کنسر متاستاتیک پریتوئن داده شد و خب طبیعیست که کنسری تا این حد گسترده که تمام فضای شکم را گرفته درمان منجر به cure ندارد و صرفا با رادیوتراپی و کموتراپی علامت درمانی میشود...
بعد از شنیدن این خبر مدام با خودم فکر میکنم این زن وقتی همدوره ی من بوده چندبار با خودش گفته تحمل بیار،این روزهای سخت تمام میشود...وقتی به عنوان یک تازه عروس دور از شوهرش توی روستا طرح میگذرانده چقدر تکرار کرده تحمل کن،این روزهای سختی هم میگذرد...وقتی به عنوان رزیدنت سال اول سگ دویی و خرحمالی میکرده یا وقتی در لباس یک چیف رزیدنت از صبح تا شب توی اتاق عمل عرق برای جراحی هایی میریخته که پولش توی جیب کس دیگری میرفته چندبار با خشم گفته این روزها هم میگذرد و من روزی آقابالاسر خودم میشوم...وقتی به عنوان متخصص راهی شهرستان شده و بار دیگر از همسرش دور،چندبار به خودش دلداری داده که این نیز بگذرد و از ذوق مطبی که توی شهر خودش خواهد زد ذوق کرده و توی دلش قیلی ویلی رفته...
آن روزها گذشت اما هیچ مدینه ی فاضله ای در پیش نبود...حقیقت اینست که ما پیش میرویم اما دغدغه ها و سختی ها با سرعتی مضاعف از ما پیشی میگیرند و آن روزی که بدون هیچ دغدغه ای روی کاناپه دراز بکشیم هیچوقت فرا نمیرسد...
امروز هزار بار با خودم گفتم کاش از زمان حال،از این فرصت توی مشتت استفاده را ببری و خوشبختی را هیچوقت به امید فردا به تاخیر نیندازی...کاش برای خوشحالی به دنبال شرایط ایده آل نگردی که هرچه هست همین است و هیچ ایده آلی در انتظار ما نیست...
*ساعت پنج صبح بالاسر پیرمردی بودم که دچار اختلال تنفسی و کاهش سطح هوشیاری شده بود و برایش درخواست پذیرش ICU دادم...داشتم با خودم غُر میزدم که این هم شد زندگی?که نگاهم افتاد به پسر همان پیرمرد که کنار تخت پدرش بیدار نشسته بود.دیدم من چقدر خوشبخت تر از او هستم که گرچه همزمان با او بیدارم اما اطمینان دارم که پدرم توی رخت خواب گرم و نرمش آرام خوابیده...نفس عمیقی کشیدم،خداراشکر کردم و دیگر غر نزدم.