گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۲۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

امروز دم ظهر تنها چیزی که نیاز داشتم یک شانه ی مردانه بود که سر بذارم روش و های های گریه کنم...احساس میکنم طی کردن این راه آسون تر بود اگر کسی رو در کنار خودم میداشتم...شاید کمی از بی قراریم کم میشد...

 

۱۵ نظر ۲۹ شهریور ۹۸ ، ۲۰:۴۰
life around me

کاش میتونستم تکه ای از حال خوب شب رو بچینم و به جای ساعت پر از تشویش اوایل بعد از ظهر کوک بزنم...اضطراب و دلتنگی عجیبی که توی این ساعات بهم هجوم میاره برام غیرقابل کنترله...ولی شب...آخ که کاش تا ابدیت این شبها کش می اومدن و قرار نبود به تنظیم ساعت موبایل و انتظار برای فردایی سخت ختم بشن.

 

ناخن هام بلند شدن و وقت کوتاه کردن شون رو ندارم.هر روز یک کدومشون میخوره به جایی و میشکنه و من همون یکی رو کوتاه میکنم...دلم نمیخواد حتی یک ثانیه از فراغت آخرشبم رو به کاری مثل ناخن کوتاه کردن بگذرونم....یا تار عنکبوتی که دو هفته است بین دوتا از گلدون های لب پنجره ی اتاقم تنیده شده و روزی هزار بار با دیدنش میگم شب تمیزش میکنم و اما شب که میشه موکولش میکنم به روز بعد...خنده دار نیست?

 

عنوان:بیمارستان که نمیرم تاریخ رو گم میکنم...تاریخ الان من اینطوره:از شروع تا پایان درس زنان...از فلان بخش تا بهمان بخش...همین.

۲۹ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۱۸
life around me

به امید روزهایی که با کتاب خوندن و نوشیدن فنجانی قهوه سر میشن...به امید روزهایی که دوربین عکاسی رو برمیدارم و از شمعدونی های حیاط عکس میگیرم...به امید روزهایی که یادم بیاره کی بودم و دست روزگار به کجا کشوندم...به امید شب بیداری و فیلم دیدن...به امید خواب بدون دلهره از آلارم گوشی...به امید روزهای بدون قرص اعصاب...به امید...به امید...

آدمیزاد به امید زنده ست دیگه!

۲۸ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۱
life around me

به اُمید اون روزی که من از "خواب" بیدار بشم،نه از "بیداری"...

۲۷ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۱۰
life around me

توی موبایلم شماره ی چندتا رزیدنت ارتوپدی رو دارم که توی دانشگاه مدنظرم کار میکنن و از طُرُق مختلف شماره هاشون رو پیدا کردم.با بعضی ها یکبار صحبت کردم و باقی رو موکول کردم بعد امتحان که اگر رتبه ام به اون دانشگاه خورد برای انتخاب بیمارستان ازشون کمک بگیرم...یکی از سرگرمی هام اینه که عکسهای پروفایل شون رو چک کنم و حدس بزنم توی این عکس پُست کشیک بودن یا نه?خسته ان?بعد به خودم امیدواری واهی بدم که ببین رفته کافه عکس گرفته?پس شاید اون قدر هم که میگن وحشتناک نباشه و یه تایم استراحتی داشته باشی(صرفا جهت دلداری دادن خودم)...راستش رو بگم از دیدن عکس هاشون وحشت میکنم...قوی هیکل به نظر میان و با دیسیپلین و بی رحم...سن شون چندین سال از من بیشتره و وقتی تصور میکنم با این جثه ی کوچیکم و سن کمم به خاطر نگذروندن طرح،و به خاطر بی تجربگی که دارم و مُضاف بر همه ی اینها دختر بودنم توی جوی که هیچ جنبنده ی مونثی توش نیست چکار باید بکنم هیچ ایده ای به نظرم نمیرسه...با این روحیه ی حساسم که اشکم دم مشکمه...من میدونم اگه برم تو این راه تمام این چهره های ترسناک دست به یکی میکنن و هر ابیوزی بتونن میکنن...هر زوری که بخوان میگن...هر حمالی که بخوان میکشن...

من وقتی به این عکسها نگاه میکنم نمیتونم بهشون به چشم یک همکار نگاه کنم...احساس میکنم در مقابل شون یک دختر بچه ی کوچیکم...ازشون میترسم...

دوران اینترنی فرق میکرد.اینجا شهر خودم بود و من سالهای قبلش خودم رو به همه ثابت کرده بودم پس چالش خاصی نداشتم.بچه ها میدونستن اخلاقم چجوریه و میدونستن نمیتونن به من زور بگن...اینجا همه هم سن و سال من بودن و خبری از چهره های ترسناک نبود ولی اونجا...شهر غریب...منی که هیچوقت تجربه ی دوری از خانواده رو نداشتم...این سن کم لعنتیم...

با فکر کردن به ارتوپدی قلبم فشرده میشه...لعنتی زیبای ترسناک...ازت میترسم!

۲۵ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۲۵
life around me

بابت امروز به خودم مدال افتخار میدم...روزی که زار زدم اما اجازه ندادم وسوسه ها بهم غلبه کنن و به ساعتی که میخواستم رسیدم...حالم از ساعت دو تا پنج بعد از ظهر به هم میخوره...دلگیر و دلگیر و دلگیر...اگر من یک روزی بزنم زیر درس و بذارمش سر طاقچه بفهمین بین این ساعتها همچین تصمیمی گرفتم...

 

 

فردا چندساعتی تایم استراحت دارم و قصد داشتم با یکی از دوستام برم خارج شهر...به چهار نفر دوست نزدیکم پیام دادم و هیچ کدوم بنا بر شرایطشون نمیتونن بیان...من فکر میکنم احتمالا آدمها توی همچین موقعیت غمگینی قرار میگیرن که تصمیم میگیرن ازدواج کنن وگرنه توجیه دیگه ای نداره!

۳ نظر ۲۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۰۴
life around me

آرشیو گالری موبایلم...

عکس های با روپوش سفید که عادت داشتم هروقت ویزیت میخوردم توی آسانسور پاویون بیمارستان از خودم میگرفتم...عکس با قیافه ی داغون و موهای ژولیده و لبهای سفید از گرسنگی صبح اون روزی که شبش ویزیت اورژانسی قلب خوردم،به بچه ها گفتم غذای من رو دست نزنین الان برمیگردم و هفت و نیم صبح روز بعدش برگشتم...ماتیک قرمز تیره ای که همیشه روی لبهام بود...گوشی دور گردنم...

دلم تنگ شد...

۲۳ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۱۴
life around me

ساعت دو و نیم بعد از ظهر قبل از صدای آلارم موبایلم بیدار شدم...مرگ رو به این ترجیح میدادم که خلسه ی شیرینم رو به هم بزنم...با بغض و هق هق از تخت بیرون اومدم...شاید اینکه میگم جهان روی تنم سنگینی میکرد رو باور نکنید اما میکرد...احساسم،قلبم،فکرم،وجودم کتاب رو پس میزد اما به هر مصیبتی که بود صورتم رو شستم،توی چشمهای پر از اشکم قطره ریختم،بسم الله گفتم و شروع کردم و حالا چند ساعته که بی وقفه درحال خوندنم و دیگه خبری از اون جبر نیست...میدونی?همیشه همینطوره...فقط ساعت اولش سخته...

 پس "ران گُلی...ران..."...تو میتونی دخترک رویا پردازم...جاست ران!

۲۲ شهریور ۹۸ ، ۱۸:۱۰
life around me

دیس پپسی و علایم گوارشی وحشتناکی که اخیرا داشتم وادارم کرد بدون دادن آزمایش،درمان  H.pyloriمعده را برای خودم شروع کنم...رژیم دارویی سنگینی که مجبورم کرده به خوردن یازده قرص در روز...

یک استادی داشتیم که میگفتن فلان متخصص اطفال تمام داروهایی که تجویز میکنه رو خودش شخصا چشیده و دقیقا میفهمه این بچه موقع خوردن اون دارو چه طعمی رو خواهد چشید و چه حالی خواهد داشت...بنظرم بد نیست گاهی خودمون رو بذاریم جای بیماری که قراره نسخه ی مارو مصرف کنه...شاید اینجوری بهتر بتونیم متقاعدش کنیم به ادامه ی درمان...

رژیم اچ پایلوری وحشتناکه...دوست دارم دست کنم توی گلوم و دنیا رو بالا بیارم!

۲۱ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۵۹
life around me

خواب میدیدم ازدواج کردم و حامله ام...بیدار شدم...نشستم توی تخت و فقط نفس عمیق میکشم تا تپش قلبم برطرف بشه...خدایا شکرت که خواب بود...خدایا شکرت...

کاش میشد موضوع کابوس هامون رو خودمون انتخاب کنیم...من تحمل این یکی رو ندارم...

۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۶:۲۹
life around me

بالاخره دخترک اینترن ارتوپدی شد و شبها دلم میخواد گوش باشم و چشم باشم و هوش و حواس،او از اُرتوپدی حرف بزنه و من بشنوم...

 

*کاش فاصله ی ما تا رویاهامون کوتاهتر بود...قلبم صبور نیست...

 

*آزمون اطفال دادم و توی یک جامعه ی آماری حدودا 300نفره،اولی را نفر هفدهم و دومی را چهل و دوم شدم...غُر میزدم از اینکه میتونستم بهتر بشم...دخترک رزیدنت رادیولوژی گفت درصدهات شبیه درصدهای اون موقع های من هستن....هاج و واج نگاهش کردم...یعنی چی میشه پایان این داستان?

 

*برای بریک آخرشبها فرندز بهترین گزینه ست...اپیزودهای کوتاهش وقت زیادی نمیگیره و به اندازه ی بار اول من رو میخندونه...مهم نیست این بار سومه که میبینمش.مهم اینه که لعنتی های جذاب هیچوقت تکراری نمیشن!!!

۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۱۳
life around me

این جمله اش همیشه کُنج ذهنمه که:"رویای واقعی هم شما رو به وجد میاره هم میترسونه"!

 

*سیزده ساعت!

۱۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۱۹
life around me

یکی از بچه های سالهای بالاتر که از اول شهریور امسال رزیدنت شده پیام داده که مرکزی که توش طرح میگذرونده بدون پزشک شده و گفته اگه خواستم هروقت نظام پزشکیم اومد تا شروع طرحم برم کار کنم و گفته پول خوبی میدن(روستایی بس دور افتاده که ماشین به سختی تردد میکنه)...شرایطم رو گفتم و اینکه قرار نیست حالاحالاها نظام بگیرم...

به خودم افتخار میکنم...اینکه قید کار کردن و پول درآوردن رو بخاطر رسیدن به رویای عزیزم زدم و نشستم گوشه ی خونه درحالی که وضعیت مالیم وحشتناکه و بار روی دوش خانواده ام هستم برای خودم خیلی ارزشمنده...نمیدونم تهش چی میشه ولی من به خودم بدهکار نیستم و شعارم همچنان همون شعار هفت سال قبل و روزهای کنکوره که میگفتم"ما بنده به وظیفه ایم نه نتیجه"!

۳ نظر ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۴۰
life around me

ساعت شش و بیست دقیقه ی صبح با صدای آلارم گوشی بیدار میشم.دست و صورتم رو میشورم،قطره توی چشمهام میریزم و دست به کار خوندن میشم.تا ظهر فقط یک یا حداکثر دوبار از اتاقم بیرون میام برای صبحانه و توالت...ناهاری میخورم و میخزم توی تخت...خواب به چشمهام نمیاد...کلافه و بلااستثنا هر روز با بغض از فرط درماندگی از تخت بیرون میام،توی چشمهام قطره میریزم و بسم الله مجددی میگم...تمام تلاشم رو میکنم تا هرچه زودتر به ساعت استانداردم برسم و بتونم قبل خواب برای خودم تایمی داشته باشم که اگر بشه یک اپیزود فرندز یا هر سریال دیگه ای ببینم.اگر هم مثل امروز حجم مباحث زیاد باشه قبل خواب قدّ یک موزیک از سوگند،یا "ساربان"نامجو برای خودم وقت میذارم...برنامه ی فردا رو مینویسم،قرصی میخورم،بازهم قطره ای میچکونم توی این چشمهای خسته و اگر مغزم یاری کنه میخوابم...

 

این سناریو بدون جابجا شدن حتی یکی از دقایقش هرروز تکرار میشه و من دعا میکنم انقدر خوش شانس باشم که هیچ مشکلی برام پیش نیاد و خانواده ام سالم باشن و بدون دغدغه همین سیر کسل کننده رو تا روز امتحان ادامه بدم.

 

+چقدر حرف برای زدن دارم و فرصت نمیشه...

+دخترک مهاجرت کرد امریکا.دوستهاش توی کافی شاپ نشستن دور هم و در نبود دخترک دستشون رو جوری حلقه زدن که انگار حضورش رو در آغوش گرفتن.دخترک عکس رو گذاشته روی پروفایلش...ترکیب ساربان نامجو و این عکس یک حالی توی دلم به پا کرد ناگفتنی...دلم فشرده شد...غصه...دلتنگی...لعنت به غربت...

۱۲ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۳۱
life around me

بعضی از نوزادان از بدو تولد ضایعه ای روی قسمتی از پیشانی یا پشت گردن دارن که به شکل یک ناحیه ی صورتی رنگه.هیچ مشکل خاصی نداره و در موردش صرفا به والدین اطمینان خاطر میدیم...اسم های مختلفی برای این ضایعه گفتن که یکیش "angel's kiss"هست...شما ببین یک آدم چقدر ذوق و سلیقه داشته که اسم یک ضایعه ی پوستی رو بذاره "بوسه ی فرشته"?

۱۱ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۳۶
life around me

ساعت یازده تا دوازده شب بهترین زمان شبانه روز برای من در این دورانه...یک ساعتی که میتونم برای خودم باشم...

کاش هیچ صبح زودی در کار نبود...

۱۱ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۷
life around me

حتی ذره ای اضطراب ندارم اما ظهرها همین که سر روی بالشت میذارم تپش های افسارگسیخته ی قلبم شروع میشن.دست میذارم روی سینه ام و بالا و پایین رفتنش رو با هر ضربه احساس میکنم...حتی ضربه های محکم نبض رادیالم که زیر سرم بکوب بکوب میزنه رو هم احساس میکنم...

ظهرها خوابم نمیبره...کلافه ام...نهایت استیصال...

خدایا به دادم برس...

۱۰ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۳۵
life around me

توی مباحث مشترک ارتوپدی،اطفال و نوروسرجری اصطلاحی داریم به اسم "battered baby syndrom"که سندروم کودک کتک خورده ترجمه اش میکنن...

از علائمش و وحشتی که توش هست بگذریم،خود همین کلمه ی "کودک کتک خورده" یک غمی داره که هربار با خوندنش قلبم فرو میریزه...

۲ نظر ۰۹ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۳۸
life around me

دارم اطفال میخونم و سر مبحث اپروچ به تب اطفال زیر سه ماه و اطفال سه ماه تا سه سال دلم میخواد قهقهه بزنم...شما فکر کن مادر ایرانی بچه اش رو با تب بیاره پیش شمای پزشک و شما بگید بچه تون نه تنها اندیکاسیون بستری نداره که فعلا درمان هم نمیخواد.صرفا این آزمایش رو انجام بدین و 24ساعت بعد بیارینش که مجددا ببینمش!!!!

در اون لحظه نه تنها مادر ایرانی متهم به بی سواد بودنتون میکنه و شلوار از پاتون در میاره،که میگه اگه دارو نمیدی پس چرا ویزیت گرفتی?ویزیتم رو پس بده(دیدم که میگم)...بعد میره خونه و برای تمام مردم شهر تعریف میکنه که فلانی نه تنها سواد نداره،که برای مردم کیسه دوخته و به بهانه ی اینکه24ساعت دیگه دوباره بیارش میخواد دوبار ویزیت بگیره...

خلاصه که اگر میخواین در طبابت شهره ی خاص و عام باشین، هروقت مادر ایرانی با بچه اش اومد مطبتون نه تنها فورا با حالت نگران بستریش کنین،که یک کیسه دارو هم بدین دستش و بدرقه اش کنین!!!مادر ایرانی راضی،اعصابتون راحت،دنیا امن و امان...دیگه چی میخواین?!

۰۶ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۱۲
life around me

آخر شب جشن دانش آموختگی که بازار عکاسی داغ بود اتند ارتوپدی جآن جآآنانم اومد طرفم و خودش رو جا داد توی قاب دوربین و گفت یه عکس با خانم دکتر گلسا بگیریم که اینترن درسخونی بود،ارتوپد هم که میخواد بشه دیگه واقعا باید باهاش عکس بگیریم...پروانه های صورتی که از اون شب هنوز دارن دور سرم میچرخن رو میبینین?

۰۵ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۳
life around me

تمام روزم رو به این امید سر میکنم که ساعت دوازده نیمه شب بشه،لای پتوی چرک مُردم بلولم و خواب از این دنیا رهام کنه...

 

~دیشب با جدیت از این حرف میزدم که باید بعد امتحان دستیاری بجنبم و زود شروع طرح بزنم تا قبل شروع رزیدنتی کمی پول در بیارم و از این فلاکت در بیام...خندید و گفت یعنی دیگه مطمئنی که قبول میشی?...یک لحظه وحشت کردم و با حیرت نگاهش کردم...خدای بزرگ من از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم...

 

 

۰۴ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۰۰
life around me