پنجم آذرماه نود و هشت
یکی از ترسهام اینه که یک روز از خواب بیدار شم و ببینم حرفهام تمام شده...
*ظهرها که از چُرت کوتاهم بیدار میشم و میرم سمت توالت،پدر و مادرم رو میبینم که هر کدوم یک گوشه اطراف بخاری ولو شدن و لای پتو خزیدن...چند لحظه می ایستم،به این قاب نگاه میکنم،بغض میکنم و یادم نمیاد آخرین بار توی زندگیم کی انقدر راحت و بی دغدغه خواب بودم،با حال بد ناشی از حسادت و درماندگی میرم که آبی به صورتم بزنم و کارم رو ادامه بدم.من دو سال میشه که هر روز اضطراب داشتم و خوشی های لحظه ای هم چاره نبوده...اینها باعث میشه نسبت به اُرتوی عزیزم مردد بشم...اینا باعث میشه من به رشته هایی مثل رادیو فکر کنم که حتی ذره ای،ذره ای دوستش ندارم...هر وقت حتی برای لحظه ای فکر رشته ای غیر از ارتو به ذهنم میرسه عذاب وجدان میگیرم...من اگر قید این رشته را بزنم_که بعید هم نیست_هیچوقت خودم را نخواهم بخشید.

راستش میدونم اصلا مقایسه درستی نیست من هنوز هیچی از پزشکی سر درنمیارم و با اینکه چند سالی گذشته از شروعش ولی نمیتونم بگم هنوز میدونم تو این رشته چه خبره ولی توسال اخری که قرار بود کنکور بدم وسط چند تا راهی که جلوم بود من به عشق پزشکی کنکورو انتخاب کردم خیلیا گفتن نه عمرت نذار نرو راه دیگه ای انتخاب کن ولی من دیوونش شده بودم و دروغ چرا هنوزم هستم نمیدونم اگه نمیشد چه اتفاقی میفتاد ولی میدونم اگه نمیشد حالِ دلم خوب نبود یه دوستی دارم همیشه میگه ادم حتی اگه تو بدترین شرایطم هست باید راهی که علاقه داره انتخاب کنه چون حسرت بعدش خییلی خیلی سخت تره شما از نوشته هاتون عشقتون به ارتوپدی واضحه امیدوارم بهترین ها براتون رقم بخوره و هر چیزی که صلاحه براتون :)