گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

پنجم آذرماه نود و هشت

سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۸:۲۹ ب.ظ

یکی از ترسهام اینه که یک روز از خواب بیدار شم و ببینم حرفهام تمام شده...

 

*ظهرها که از چُرت کوتاهم بیدار میشم و میرم سمت توالت،پدر و مادرم رو میبینم که هر کدوم یک گوشه اطراف بخاری ولو شدن و لای پتو خزیدن...چند لحظه می ایستم،به این قاب نگاه میکنم،بغض میکنم و یادم نمیاد آخرین بار توی زندگیم کی انقدر راحت و بی دغدغه خواب بودم،با حال بد ناشی از حسادت و درماندگی میرم که آبی به صورتم بزنم و کارم رو ادامه بدم.من دو سال میشه که هر روز اضطراب داشتم و خوشی های لحظه ای هم چاره نبوده...اینها باعث میشه نسبت به اُرتوی عزیزم مردد بشم...اینا باعث میشه من به رشته هایی مثل رادیو فکر کنم که حتی ذره ای،ذره ای دوستش ندارم...هر وقت حتی برای لحظه ای فکر رشته ای غیر از ارتو به ذهنم میرسه عذاب وجدان میگیرم...من اگر قید این رشته را بزنم_که بعید هم نیست_هیچوقت خودم را نخواهم بخشید.

۹۸/۰۹/۰۵
life around me

نظرات  (۷)

راستش میدونم اصلا مقایسه درستی نیست من هنوز هیچی از پزشکی سر درنمیارم و با اینکه چند سالی گذشته از شروعش ولی نمیتونم بگم هنوز میدونم تو این  رشته چه خبره ولی توسال اخری که قرار بود کنکور بدم وسط چند تا راهی که جلوم بود من به عشق پزشکی کنکورو انتخاب کردم خیلیا گفتن نه عمرت نذار نرو راه دیگه ای انتخاب کن ولی من دیوونش شده بودم و دروغ چرا هنوزم هستم نمیدونم اگه نمیشد چه اتفاقی میفتاد ولی میدونم اگه نمیشد حالِ دلم خوب نبود یه دوستی دارم همیشه میگه ادم حتی اگه تو بدترین شرایطم هست باید راهی که علاقه داره انتخاب کنه چون حسرت بعدش خییلی خیلی سخت تره شما از نوشته هاتون عشقتون به ارتوپدی واضحه امیدوارم بهترین ها براتون رقم بخوره و هر چیزی که صلاحه براتون :)

پاسخ:
سلام شیواجان

ممنون،انشالله واسه توهم همینطور باشه:)
۰۵ آذر ۹۸ ، ۲۱:۵۸ هنوخ شوئن لاین

متاسفانه همینه دیگه ، مخصوصا این رشته های سخت و بی پدر و مادر اگ توی اون چهار سال ساپورت مالی قوی ای نداشته باشی و بخوای همش ب فکر آب و نونت هم باشی دمار از روزگار ادم در میارن.

فعلا تمام توانتو بذار واسه نتیجه ی خوبت ، واسه این چیزا دو سه ماه وقت داری تا خوب فک کنی

پاسخ:
همین خب!!و من واقعا ساپورت مالی ندارم و اصلا اصلا با پول گرفتن از خانواده راحت نیستم و هنوز بابت اینکه قراره چقدر بندازمشون توی خرج خودم رو نبخشیدم...چرا با ما این کارا رو میکنن:(

همین قصد رو دارم ولی این ذهن بی صاحاب مگه میذاره!

نمی دونم گریز اناتومی رو تا کجا دیدی ولی یاد اون قسمت افتادم که کریستینا بعد از اون جراحی سخت روی درک وقتی به درک تیراندازی شده بود به کل از جراحی کنار کشید. اولش خیلی سختش بود چون نمی دونست به جز جراحی باید با زندگیش چیکار کنه! اما بعد رفت بار تندر شد! با هانت ازدواج کرد و کلی وقت صرف انتخاب لباس عروس و دسته گل و ... کرد چون می خواست از این به بعد به قول خودش یه دخنر ساده باشه. 

چون اون حجم از استرس داغونش کرده بود و می دونست یه دختر ساده مجبور به تحمل اون حجم از استرس نیست.

هرچند بعدش بالاخره از این فازم عبور کرد و برگشت به بیمارستان :)

این بار ولی یه کم تعدیل شده تر. 

 

پاسخ:
دیدم این قسمتش رو...
ولی من دلم یه زندگی نرمال میخواد که توش "مجبور" به بیدار موندن نباشم...نمیشه ولی:(

من هیچوقت ب هیچ کدوم از دوستام نمیگم سمت فلان هدف سختت نرو یا این دست صحبتها

اما برای خودم هر چی بیشتر میگذره و تجربه ام بیشتر میشه ب این نتیجه میرسم که کمتر به خودم سخت بگیرم و توی مضیقه قرارش بدم

وقتی از دور ب هدفی ک دوست داری نگاه میکنی همیشه سخت و ناراحت کنندشت نرسیدن بهش

اما اگه نرسی و راه دیگه ای رو بری هم میبینی باز هم میتونی خوشحال باشی

این رو بیشتر از هر جای دیگه ای توی کنکور تجربه کردم. 

من از بچگی دانش اموز درررررس خون (شما بگو nerd😂 ) بودم و اولویتم حتی تو بچگی هم درس بود.اونم با علاقه فراوان

برچسب پزشک شدن هم خورده بودم اما از سال سوم دبیرستان با خوندن فصل دو و سه پیش دانشگاهی اگه یادت باشه البته ، دست و دلم واسه این مدل کارهای پژوهشی لرزید و دلم خواست اگه پزشک هم شدم تخصصم رو تو همون حوزه بخونم.علوم پایه و ...

تهش هم پزشکی قبول نشدم اما هر چییییی این و اون و خانواده اصرار کردن ک بابا فلان رشته هم قبول میشی اونم خوبه کار داره و ... من یه گوشم در بود یکی دروازه

23تا انتخاب داشتم تو انتخاب رشته و دومی قبول شدم

علوم پایه

الان که برمیگردم عقب با خودم میگم کاش به جای سال سوم از همون دوران ابتدایی متوجه تمام علایقم میشدم.کاش زودتر میفهمیدم ک حتی بعضی وقتها نباید ب یه هدفم برسم که یاد بگیرم چطور توی یه راه جدید و شاید ناخواسته باز هم بدرخشم و خودمو پیدا کنم و شاد باشم

خلاصه که صحبتم با جمله ی اخرت بود.

شما ک قطعا توانایی رسیدن ب هدفت رو داری.تلاش هم که ماشالله

اما اگه انتخاب کنی ک هدفت مسیرت نباشه هم دلیلی نداره خودت رو نبخشی.این بی رحمی در حق خودته

خودتو بغل کن 😍

 

 

ببخشید این همه حرف زدم.خیلی وقت بود ب این مسائل فکر نکرده بودم یهویی شد

 

پاسخ:
سلام لیموجان:)
واقعا خوشحالم که حالت با کارت خوبه...کاش اینهمه طفلک پشت کنکوری که حداقل نود درصدشون بعدا از پزشکی پشیمون خواهند شد هم به یه علاقه ی واقعی برسن...

ارتو قلب منه اما نمیدونم چقدر از شرایطش خبر داری...یعنی اگه انتخابش کنم یکراست از این جهنم راحت رفتم توی یک جهنم واقعی که خیلیا ازش انصراف میدن...نمیدونم توان اونهمه استرس کشیدن و سرپا بودن و جون کندن رو دارم یا نه..خسته ام...یه زندگی به خودم بدهکارم...
ولی خب من آدمی ام که باید عاشق کارم باشم تا ادامه اش بدم..ولذا فعلا لنگ در هوام:)

انشالله به موقعش که از این شرایط در اومدم یه تصمیمی میگیرم...

تسلیم نشو. حتی وقتی همه توانت تموم شد، یه ذره بیشتر پوش کن. یه ذره بیشتر دووم بیار. تو میتونی به ارتوی عزیزت برسی. به خودت شک نکن. 

پاسخ:
مرسی عزیزم تو هم خوب بخون که امتحان های فشرده ات رو خوب بدی;)
ارتو آخ...مطمئن نیستم انتخابش کنم...

واهااااای *-* کامنتدونی باااز !

گلسای عزیز.. یه مدتی هست که نوشته هاتو می خونم .. و نمی تونم وصف کنم که چقدر لذت می برم از قلم روان و دلنشینت .

تاحدی که تمام تایم های استراحت من کنکوری پر شده از نوشته های تو...

چند روز پیش تمام شد.. تمام نوشته های آرشیوت رو خوندم .. و الان حس میکنم که سالها باهات زندگی کردم...

میدونم دوره ی سختی رو داری می گذرونی .. اینو منی میگم که با 18 سال سن ، همین اواخر دچار افسردگی خفیفی شده بودم و هر روزم پر بود از تهی. غرق شده بودم در پوچی مطلق و نمی تونستم درس بخونم.. منی که یه زمانی درس خوندن برام کاری بود که با لذت وااافر انجامش میدادم .. نمی تونستم درس بخونم و بعد ازغذاب وجدان و فکر به اینکه درس نخوندم، نمی تونستم درس بخونم ! و این لوپ وحشتناک هر روز هروز هروز تکرار می شد.. یه مدت کوتاهیه که دارم دست و پا میزنم خودمو نجات بدم .... هرچند فکر گذشته دست از سرم بر نمیداره... اینو برات نوشتم که بگم تو تنها نیستی .. هر کس به نحوی داره دست و پا میزنه تا از این باتلاقی که توش هستیم(!) فرار کنه [و بلاخره یه روز از شر خاورمیانه راحت بشه... ].

برام دعا کن گلسا جان که بتونم با تلاش مضاعف جبران کنم... هدفم داروسازی تهرانه... و حتی فکر یه روز بیشتر پشت کنکور این سیستم فلج آموزشی موندن عذابم میده...

منم امیدوارم فردا با حس خیلی خیلی بهتری از خواب بیدار بشی و پر قدرت به مسیرت ادامه بدی ؛ چون تو میتونی ... :)

پاسخ:
سلام لیاجان:)
تنها راه حس خوب داشتن برای یک کنکوری اینه که تلاش حداکثری کنه.هنوز قابل جبرانه و با تلاش بیشتر حتما میتونی...من تا عید قبل کنمکورم درصدهای خیلی پایینی داشتم ولی تلاش شدید اون اواخر باعث شد رتبه ام خیلی تغییر کنه.
ممنون:)

سلام خانم دکتر خوبی ؟

من به این جمله ایمان دارم که هرکس که تلاش میکنه ،نتیجه ی تلاشش رو میبینه . مطمئنم که شما نتیجه تلاشت رو میبینی ، با قدرت به راهت ادامه بده :) 

یه چیزی اضافه کنم ، من گاهی وقتا که خسته و بی انگیزه میشم میام و پستا و کامنتای پستا رو میخونم . یه انرژی عجیب غریبی میاد سراغم اونقدر که باعث میشه یه راست بیوفتم رو جزوه هام و میز رو ترک نکنم، قلم و تلاشت مانا باشه💜

پاسخ:
سلام عزیزم...خداروشکر در بهترین حالتی ام که آدم در این شرایط میتونه باشه:)

خوشحالم اینو میشنوم...خوب بخون،خوب تلاش کن و به اون چیزی که دوست داری برس;)