گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

نشستم کف حمام،قیچی رو دادم دست مادرم و گفتم بچین!

این موهای کم پشت جز عذاب چیزی برام ندارن...

 

+یعنی شانزدهم اسفند من کجام?آزمون دادم?خوشحالم یا ناراحت?

۱۶ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۲۲
life around me

شب گذشته،همسر یکی از اقوام که ساعت هشت شب رفته بود داروخانه، در راه برگشت به وسیله ی یک ماشین تعقیب میشه.و دقیقا دم در خونه ی خودش جلوش رو میگیرن،ماشین و طلاهایی که داشته رو میدزدن و میرن...

ولی میدونی?خداروشکر امنیت داریم!

۱۳ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۱۶
life around me

بخش زیادی از هیجانم برای اتمام این امتحان اینه که شروع کنم به خوندن زبان که چندساله بخاطر درس رهاش کردم...

گویا تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

۱۰ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۳۱
life around me

اتاق تاریکه...اگر به تاریخ گوشه ی وبلاگ نگاه نکرده بودم نمیدونستم امروز چندم بهمن بود...تاریخ را گم کردم...

به تاریخ شبی که بعد از زدن دکمه ی چهارده ساعت کرنومترم،قدر ده دقیقه رقصیدم...

خوشحالم...از اینکه هنوز نشانه های حیات در من هست خوشحالم...

۰۹ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۲۶
life around me

دفاع عجیبی بود.خوردن تاریخ دفاعم به اومدن بازرس های اعتبارسنجی و حرف عجیب مسئول آموزش که سالن برات رزرو نشده و الان جلسه داریم و برو سه شنبه بیا و قاطی کردن من و استاد راهنمام و اینکه گفتن اوکی پس باید طی بیست دقیقه جمعش کنید و من توی دلم از خوشحالی عروسی بود که وقت نمیکنن گیر بدن و وقت هم نکردن و نهایتا اینکه خدا گر ز حکمت ببندد دری،ز رحمت گشاید در دیگری...اگر من مجبور شدم وقتی دفاع کنم که اصلا کارم آماده نبود و هر کسی یک گوشه کار رو گرفت و نهایتا اوت کام بی کیفیتی شد...اما خدا هوام رو داشت که بی دردسر دفاع کردم و یک بار از روی دوشم برداشته شد...

امروز تنها بودم.تک و تنها کارم رو انجام دادم و پذیرایی را هم...حتی یادم نبود وقتی استاجرهای بخش های سابقم کمک کردن و میز و صندلی ها رو برام از این کلاس به اون کلاس بردن و گفتن دلشون میخواد باشن اما باید برن جلسه ی اجباری آموزش،بهشون بگم محض رضای خدا یه عکس از من بندازین...بعد از دفاع آسانسور را زدم که برم طبقه ی دوم برای اتمام کار و امضاهایی که باید میدادم...دکمه را زدم اما به جای طبقه ی دوم،طبقه ی چهارم ایستادم...خدای من این عادت چه مرضیه?انگار هنوز هم اینترن این بیمارستان باشم و روزی هزاربار بین طبقه ی چهارم این ساختمان و اورژانس بالا و پایین بشم...احتمالا زمان میبره ذهنم از دست این شرطی شدن راحت بشه...

۰۶ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۴۷
life around me

زنی که سالها پشت سر هم با بچه ی کوچک و هزار بدبختی درس خوانده بود درست بعد از پایان دوران تخصص پزشکی اش دچار سرطان تخمدان شد و همین چند روز قبل فوت کرد و لذتی که هزار سال انتظارش را کشیده بود نچشید...دوست دوران دبیرستانم که یک سال بعد از من وارد دانشگاه شد برای ده سال آینده اش هم قصد ازدواج نداشت ولی ترم دوم ازدواج کرد...از ایده ی دو نفری درس خواندنشان برای تخصص حرف میزد که وسط استاجری ناخواسته باردار شد و حالا هنوز اینترن نشده و فکر پوشک بچه و آروغی که بعد از شیر دومش نزده جای خودش را به دغدغه ی تخصص داده...

من?هر وقت که به جلسه ی دفاع پایان نامه ام فکر میکردم دختری توی ذهنم می آمد آراسته،با یک آرایش ملیح و در قشنگ ترین لباس هایش که بالا ایستاده و تلاش میکند با ارائه ی بهترین پرزنتش مشتی باشد به دهن اساتید مفت خوری که نشسته اند منتظر به نیش کشیدن لاشه اش...حالا یک ماه و نیم مانده به مهمترین امتحان زندگی ام تا امروز و برنامه ی ریزی زایمان استاد راهنمای عزیزم کاملا دقیق برنامه ریزی های من را نشانه گرفته...اگر زنده بمانم هفته ی آینده باید متنی را دفاع کنم که هنوز یک خطش را نخواندم.کمدم را زیر و رو میکنم و لباسی پیدا نمیکنم که چربی های ور آمده ی شکمم را بپوشاند...چاق شدم ام و لباس های داخل کمد اندازه ام نیست...هفته ی آینده اگر زنده بمانم دختر بی ریختی خواهم بود با صورتی پُر از مو و ابروهای به هم ریخته و چهره ای خسته و مانتوی رنگ و رو رفته ی هزار سال قبل که با تته پته از روی متنی روخوانی میکند که ذره ای به آن تسلط ندارد و هر لحظه انتظار تکه تکه شدن لاشه اش را میکشد...

دنیای ما دنیای برنامه ریزی نیست...زیادی این زندگی" امروزش این و فرداش را خدا چه داند "جدی گرفته ایم...قهوه مان دستی دستی سرد شد.. 

۰۳ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۱۹
life around me

بالاخره اول بهمن ماه رسید.اگر شهریور ماه یک نفر میگفت چشم به هم بزنی تمام میشه حرفش را باور نمیکردم.البته چشم بر هم زدنی نبود...هزار هزاره گذشت که برای نوشتنش به هزار ساعت وقت احتیاج دارم...حالا دارم کم کم باور میکنم که این روند کسل کننده قرار نیست تا ابدیت کش بیاد...نشون به این نشونی که بهمن آمده!

۰۲ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۰۴
life around me

"_به نظر میرسد که ویژگی های تاهل در مردان و زنان به گونه ای متفاوت در اقدام به خودکشی تاثیر میگذارند.به طوری که متاهل بودن برای زنان و مجرد بودن برای مردان ارتباط بیشتری با اقدام به خودکشی دارد...."

_قسمتی از متن پایان نامه ام_

۲۸ دی ۹۸ ، ۱۲:۱۸
life around me

کاملا شانسی به استاد راهنمام پیام دادم و فهمیدم باردار هستن و دقیقا همون تایمی که من قصد دفاع دارم تا سه ماه میرن مرخصی زایمان و از طرفی ما بخاطر قوانین استعداد درخشانی تعهد دادیم تا پایان اسفند فارغ التحصیل بشیم و خب من تصمیم دارم هرچه زودتر شروع طرح بزنم بعد امتحان و نتیجه اینکه حدود یک ماه و نیم مونده به امتحان نمیدونم دفاع رو کجای دلم جا بدم?!

کنار اومدن با شرایط ناگهانی واقعا برام سخت شده و کوچکترین مساله ای به شدت به همم میریزه و من علی رغم insight داشتن به این مشکلم نمیتونم شرایط رو منیج کنم و اضطراب میگیرم.با خودم میگم خدارو شکر کن اتفاق ناگهانی این روزهات این دفاع غیرقابل پیش بینی شده نه اتفاقات بدتر.میگم به اون داوطلب هایی فکر کن که چند روز قبل عزیزانشون رو در فاجعه ی هواپیمایی از دست دادن.به داوطلب های سیستان و بلوچستانی فکر کن و ناشکری نکن اما در نهایت زیاد موفقیت آمیز نیست.

خداروشکر بخاطر بودن برادرم.من چقدر به این پسر بدهکارم.تمام دوندگی ها و مطب این و اون رفتن ها و امضا گرفتن ها رو برام انجام میده بی هیچ غُر و منّتی...یاد چند هفته قبل و مشکلم موقع ثبت نام می افتم و روزی که برادرم از دانشگاه برگشت ولی خبر خوشی برام نداشت و من از فرط گریه کردن دیگه حتی نای اشک ریختن نداشتم.اومد کنارم،بغلم کرد و گفت گریه نکن درد و بلات تو سرم،درست میشه...

و درست شد...

باید روزی هزار بار با خودم تکرار کنم این روزها میگذرن،به خودت سخت نگیر...اما انگار من با اضطراب خو گرفتم...

 

*به طرز عجیبی مرورهام زود پیش میرن و من نگران این وضعیتم و فکر میکنم خوب نمیخونم که انقدر سریع پیش میره.آخرین آزمون هایی که دادم چنگی به دل نمیزد...در کل اُمیدم به خودم پنجاه درصد مهر یا آبان ماهه.

 

۲۵ دی ۹۸ ، ۲۳:۲۹
life around me

دو ماه مونده به امتحان و من هنوز سه تا درس رو اصلا تابحال در عمرم نخوندم،از درس های خونده بخاطر کمبود وقت دارم فرت فرت حذف میکنم و با هر مبحثی که بار قبل کلی براش وقت گذاشتم و الان حذفش میکنم قلبم تیکه تیکه میشه...کاش یکی بود بهم قوت قلب میداد که منم همینجوری بودم ولی نتیجه ام فلان شد...پشتیبان من که به خواب ابدی فرو رفته و انگار نه انگار یه مسئولیتی رو قبول کرده...امروز با تپش قلب از خواب بیدار شدم...دوباره شروع شد!

 

*موهام انگار به پوست سرم وصل نیستن.دستم که بخوره بهشون یه مشت موی شونه نشده میاد توی دستم...برادرم میگفت اگه یه نفر بیکار باشه میتونه موهای سرت رو بشماره...راست میگفت...

 

*هیکلی که انقدر بخاطرش رژیم گرفتم و ورزش کردم شده یه توپ گنده که باید قلش بدی...همینجا استاپ کن دیگه لعنتی به پوستم داره فشار میاد!

 

*چقدر خواب دارم...

۲ نظر ۲۰ دی ۹۸ ، ۲۲:۴۶
life around me

غصه خوردن و فحش دادن و نفرین کردن و مشت کوبیدن و اشک ریختن و کلافه شدن چیزی نصیبم نمیکنه جز کم شدن ساعت مطالعه ام...میخوام از این زاویه بهش نگاه کنم که رزیدنت ارتوپدی ام و حالا قراره بعد از یک کشیک نود و خوردی ساعته ی سخت برم خونه و از دو روز قبل برای دوش گرفتن و چند ساعت ولو شدن برنامه ریزی و لحظه شماری کردم و درست وقتی که کارم تمام شده و کوله ام رو برداشتم،سال بالایی بی شعور و عوضیم اومده و میگه تا دو روز دیگه حق خونه رفتن نداری...چه حالیه?چه حالی رو به مرگیه?...میخوام اون حال رو تصور کنم و براش آمادگی داشته باشم...گور بابای اونایی که دارن با تغییر دادن مکرر تاریخ مهمترین امتحان زندگی ما آقازاده های عزیزشون رو به امتحان میرسونن.ما تو این خاک بزرگ شدیم و درد کشیدن رو یاد گرفتیم،تیرتون به سنگ خواهد خورد عوضی ها!

 

*بیچاره اون پسرهایی که دفترچه ی سربازی پست کردن و باید از اول اسفند برن سربازی و گند بخوره به درس خوندن شون...بیچاره اون اینترن هایی که مرخصی گرفته بودن و باید از اول اسفند برگردن بخش...بیچاره من که طبق قوانین میتونستم یک نیمسال پایان نامه ام رو عقب بندازم و باید تا پایان اسفند فارغ التحصیل شده باشم و نمیدونم میشه یا نه...این نیز بگذرد...

۱۶ دی ۹۸ ، ۲۲:۳۷
life around me

ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شی و با خبر عقب افتادن یک هفته ای امتحان دستیاری مواجه شی...

خدا لعنت تون کنه...خدا لعنت تون کنه...

۱۶ دی ۹۸ ، ۰۵:۲۶
life around me

یک شهر کوچیک_بهتره بگم یه شهر که از اول تا آخرش یه خیابون درازه و طی کردنش سرجمع نیم ساعت طول میکشه_ نزدیک روستای پدریم هست که در نظرش گرفتم برای طرح...دو طرف تمام کوچه هاش چنارهای بلند و درخت های بید لیلی داره و وسط بولوار اصلی شهرش پر از گلهای رُز رنگ و وارنگه...فردا برادرم میره با مسئول شبکه صحبت کنه و ببینه برای اون سه چهار ماهی که من بیکار هستم به پزشک احتیاج دارن یا نه...البته اگه نیاز داشته باشن هم به عنوان پزشک جانشین میرم و حقوقم کمتره اما برام مهم نیست...دلم میخواد اون سه ماه رو نفس بکشم و رو به کوچه ی پر از چنار کتاب بخونم و رویا ببافم...

اگه جور نشه دلم خیلی میشکنه جدا:(

 

*بعدا نوشت:با دوستام صحبت کردم گفتن پزشکای اون مرکز پنج ماهه که حقوق نگرفتن و مگه به سرت زده بخوای بری اونجا?و خب انقدری بی پول هستم که بتونم قید درختای چنار رو بزنم...هق هق حتی!

۴ نظر ۱۴ دی ۹۸ ، ۲۲:۳۲
life around me

از روزی که من شروع کردم به خوندن برای دستیاری تا الان هر حادثه ی تاریخی که ممکن بود رو تجربه کردیم.سیل اومد،زلزله شد،تحریم ها کمرشکن شدن،شورش داخلی رخ داد،عده ی زیادی جوون کشته شدن،یکی از ده فرد مهم کشوری کشته شد و این روند ادامه داره...خلاصه میگم دعا کنید این دو ماه زودتر بگذره وگرنه عواقبش با خودتون...

 

*البته یک احتمال هم اینه که انقدر پیش بریم تا روز امتحان امام زمان ظهور کنه!

۱۳ دی ۹۸ ، ۲۲:۳۳
life around me

امروز رکورد خودم رو زدم و پنج ساعت پیاپی بدون پا شدن از پشت میز درس خوندم...ساعت دو بعد از ظهر نشستم پشت میز و هفت بعد از ظهر بخاطر آلارم مثانه ام بلند شدم...من اصولا اعتقادی به این سوسول بازی که میگن یک و نیم ساعت درس بخونید و نیم ساعت استراحت کنید ندارم،والا!

۹ نظر ۱۲ دی ۹۸ ، ۲۲:۲۳
life around me

چندوقت قبل خانم متاهلی از آشناها چشمش افتاد به موهای پاهام و گفت شیو نمیکنی?گفتم درحال حاضر حوصله ندارم...با حسرت گفت خوشبحالت،من که دیگه فقط دست خودم نیست نمیتونم...

من از زوایای مختلفی به دلایلم برای ازدواج نکردن فکر کرده بودم ولی هیچوقت به ذهنم نرسیده بود که مالکیت بدن خودمم خواه ناخواه کم و بیش از دستم میره و توی ذهنم در کنار از دست رفتن مالکیت تخت خواب و جبر شنیدن فیش فیش نفس کشیدن یک غول گنده بیخ گوشم،اجبار به تند تند شیو کردن موهای بی زبون بدنمم اضافه کردم و دلایلم محکم تر شد...حالا که بخاطر امتحان رزیدنتی تبدیل شدم به یک میمون قشنگ که خودم دوستش دارم میخوام فخر بفروشم به تمام متاهلین دنیا و بگم متاسفم،آپشن های زیادی رو از دست دادین:))

۳ نظر ۱۱ دی ۹۸ ، ۲۳:۱۱
life around me

خدایا راحتم کن...

۰۷ دی ۹۸ ، ۲۱:۲۴
life around me

نوشتم و پاک کردم...همین بس که بعد از اون روزی که بابت آفت دهانیم به پزشک مراجعه کردم،امروز بدترین و سخت ترین روز حداقل یک سال اخیرم بود...از این به بعد انگیزه ام از درس خوندن قبولی نیست،هرچه زودتر فارغ التحصیل شدن و خط خوردن اسمم از لیست دانشجوهای نگون بخت این دانشگاه نکبتی هست که کلکسیونی از کارمندهای نفهم و ناآگاه به وظایف شون رو دور هم جمع کرده که خوراکی بخورن و در مورد مدل لباس نظر بدن...

هنوز مدارکم رو ندادن و این یعنی تا حداقل شنبه نمیتونم ثبت نام کنم...این سرنوشت مثلا استعداد درخشان(پوق)این دانشگاهه وای به حال بقیه...گوه به اون دانشگاهی که من استعداد درخشانش باشم و تو کارمندش...تف بهتون!

۱ نظر ۰۴ دی ۹۸ ، ۲۲:۰۸
life around me

انقدر حالم بده که اگه یکی بهم تلنگری بزنه میزنم زیر گریه...این چندمین آزمون پیاپی هست که گند میزنم و نمیتونم دلیلش رو پیدا کنم...چرا وقتی خوب میخونم نتیجه اش این میشه?

نکنه فقط فکر میکنم که خوب میخونم?...

 

+امروز بابت گرفتن گواهی تحصیل و گواهی صلاحیت بالینی که برای آزمون دستیاری لازمشون داریم رفتم دانشکده و وقتم گرفته شد اما به خودم قول دادم حتی اگه زخم بستر بگیرم ولی به مباحثم برسم.ساعت ده شبه و من سیزده ساعت و نیم درس خوندم،به تمام مباحث تعیین شده رسیدم و یک آزمون دادم که خب...بیخیال...

 

+کامنت های این پست رو تایید نمیکنم...یعنی دل و دماغش رو ندارم واقعا...

۰۳ دی ۹۸ ، ۲۲:۱۱
life around me

بعد از زدن دکمه ی کرنومتر و متوقف کردنش روی عدد 14:02 فقط یک حمام آب گرم میچسبه...بشوره ببره،بشوره ببره،بشوره ببره...

۰۲ دی ۹۸ ، ۲۲:۵۵
life around me

دیشب حافظ همون حرفی رو زد که میخواستم بشنوم...من به فال حافظ اعتقاد ندارم،"ایمان" دارم و حالا دلم روشن تره...

۰۱ دی ۹۸ ، ۲۳:۱۰
life around me

قرار گذاشته بودم فردا به یُمن یلدا برم آرایشگاه و از پیکره ی میمون به پیکره ی انسان تبدیل بشم و الان میبینم آرایشگرم عکس یک شمع با روبان سیاه رو گذاشته پروفایلش و با این اوصاف شعورم اجازه نمیده بهش پیام بدم که برام نوبت بذاره...نکنه نامادری سفیدبرفی به زیباییم حسادت کرده:))) و با یک طلسم کاری کرده من تا آخر عمرم نتونم برم آرایشگاه?!!...امیدوارم رفع این طلسم با بوسه ی یک شاهزاده ی سوار بر اسب سفید نباشه فقط:)))

 

+امروز اوج self talking من بود و نمیتونم توصیف کنم چقدر فشار روحی رو تحمل کردم...یک جاهایی دندون هام رو از خشم روی هم فشار میدادم و میلرزیدم..کاش میشد تمام اون وقایع را از کودکی تابحال فراموش کنم،کاش به اون قسمت حافظه ام دسترسی داشتم...من از پرسونالیتی خودم رنج میبرم و هر روز بیشتر از روز قبل به تراپی احتیاج پیدا میکنم...امروز میتونستم با بیان چند جمله مسبب تمام رنج هام رو طوری از نظر روحی تخریب کنم که هیچ روان درمانگری نتونه درستش کنه،میتونستم به راحتی اشکش رو در بیارم اما نخواستم...

۷ نظر ۲۹ آذر ۹۸ ، ۲۲:۴۰
life around me

دوستم پرسیده بود اونجا بارون میاد و من چند ثانیه مکث کرده و جواب داده بودم نمیدونم،آره فکر کنم میاد یه صدایی میشنیدم...

از این جوابی که دادم غصه ام گرفت.یه روزی به مادرم میگفتم تنها پدیده ی این دنیا که هیچوقت برام تکراری نمیشه تماشای نم نم بارونه و حالا تمام بعدازظهر و عصر بارون نم نم بود که میبارید و من حتی بهش توجه نکرده بودم...امروز هم بارون بارید.به روال دیروز نم نمک و بی آزار اما این بارن در تمام تایم های استراحتم اول دویدم،در رو باز کردم،نفس کشیدم و برگشتم سر درسم...سر ظهر خودم رو پیچیدم لای لباس گرم،دویدم زیر بارون و با همون سرعت برگشتم توی خونه و توجیهم این بود که اگر نرم کفران نعمت میشه...

کاش بارش های امسال تا بعد امتحان دستیاری هم کش بیاد و من این یک سال عمرم رو بدون قدم زدن زیر بارون خط نزده باشم...

 

*من فصل اول تا سوم پایان نامه ام رو خودم نوشته بودم و داده هام رو آنالیز کرده بودم و چون وقت نوشتن فصول چهارم و پنجمش رو نداشتم سپردمش به یک نفر دیگه...کاری که بعضی از دوستهام تا یک و نیم میلیون هم براشون آب خورده بود و من نگران این بودم که اگر این بنده خدا هم همچین مبلغی بخواد چه گلی به سرم بگیرم.امشب که ایمیل زد مبلغ شما دویست و پنجاه هزارتومن میشه از خوشحالی دلم میخواست جیغ بزنم...من بابت این مدت خوندنم و کتابهام و جزوه هایی که کپی میزنم و هرچیزی که میخرم حتی یک قرون از پدر و مادرم نگرفتم(به جز پول گروه مشاوره که از توانم خارجه) و نمیخواستم بابت پایان نامه هم بگیرم که خداروشکر مبلغش درحدی هست که خودم بپردازمش...توی این چندماه آخر که یکسره درحال خوندن بودم اصلا به حقوق اینترنیم دست نزدم برای همچین روزهایی...شاید یک سال میشه که برای دل خودم هیچی نخریدم و از همه چی زدم تا دستم جلوی کسی دراز نباشه چون معتقدم پدر و مادر ما گناه نکردن که بابت بچه دار شدن و چرا باید تاوان پس بدن و همینطور اعتقاد دارم دیگه الان درآمدشون باید خرج گشت و گذار خودشون باشه و میدونی دردم کجاست?اینکه من با این اخلاقم که از هر خرج اضافه ای میزدم تا از کسی پول نخوام،اگر دستیاری قبول بشم مثل انگل تا پنج سال به جیب پدر و مادر طفلکیم وصل میشم و نگرانی مادرم از خونه ای که باید برام اجاره کنن و وسایلش و پول پیش و هزار خرج دیگه رو به وضوح میفهمم هرچند هیچوقت کوچکترین حرفی نمیزنه...به این چیرها که فکر میکنم دلم مچاله میشه...

۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۳:۳۷
life around me

دوستم در یک منطقه ی دورافتاده طرح میگذرونه.تعریف میکرد از مرد خوشتیپی که چند روز قبل برای چکاپ اومده مرکزش و اینکه بین اونهمه مردم بومی که زبان شون رو نمیفهمه دیدن این آدم چه حالی بهش داده...مثل اینکه طرف مهندس شرکت گاز بوده و موقتی اونجا کار میکرده...بهش میگم استتوسکوپ گذاشتی رو قلبش?میگه نه هول شده بودم یادم رفت...میگم لامصب نگو که دست نزدی ببینی پکتورالیس و دلتوئیدش مالی هست یا نه?میگه روم سیاه حواسم نبود...میگم لعنت بهت!حداقل بهش میگفتی فلان مشکل رو داری باید هر هفته برای ویزیت بیای!میگه خداا چرا به فکر خودم نرسید!

خلاصه که گفتم هفته ی آینده به بهانه ی معاینه ی موی مهندسین گاز و بررسی از نظر شپش و گال میری شرکت نفت و کار رو یکسره میکنی...

چند وقت بود قدّ امشب نخندیده بودم?

۳ نظر ۲۵ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۵
life around me

برنامه ام برای بعد امتحان این بود که در کنار شروع طرح،زبان بخونم و اگر سرنوشتم سمت اُرتو افتاد ویدیوی جااندازی شکستگی ها و دررفتگی ها و گچ گیری و غیره ببینم و درس بخونم...اما همین الان نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم به جای همه ی این کارها اگر از خدا عمری گرفتم به صورت تخصصی و فول تایم با معلم خصوصی پوکر یاد بگیرم:)

۶ نظر ۲۳ آذر ۹۸ ، ۲۲:۲۶
life around me

نشستم و از نو برنامه ام رو نوشتم و روزهایی که save کرده بودم رو بهش اضافه کردم و لطفش این بود که فهمیدم اوضاع اون قدری که تصور میکردم خوب نیست و بازهم برنامه ی فشرده ای شد و اگر خدای نکرده چند ساعت مشکلی پیش بیاد مساوی هست با حذف درسی که باید طی اون چند ساعت میخوندم و نتیجتا بی جواب موندن اون درس توی آزمون...دوتا آزمون زنان دادم که نتیجه ی هر دو بد بود و در عجبم که هنوز هم توی هر آزمون حداقل یک یا دو غلط از سر بی دقتی دارم که غالبا همون سوالاتی هستن که با اطمینان زدم...از فردا پنجاه و دو روز وقت دارم تا یک امتحان جامع که اگر خدای نکرده نتیجه اش خوب نشه توانایی گرفتن بخش زیادی از اعتماد به نفسم رو داره...

پست امشب قرار بود از وصف بوی نرگس ها که از صبح مستم کردن شروع بشه و به بوسه ی دم رفتن برادرم ختم اما با استرس برنامه شروع شد و با هیجان مرور چند روزه ی اکسترای داخلی که گنجوندم لا لوی درسها تمامش میکنم...

~هرشب که عنوان رو به اسم تاریخ هر روز وارد میکنم،عنوان های هم نام قبلی که استفاده کردم میان بالا و من از دیدن"بیست و دوم اردیبهشت ماه نود و هشت" قند توی دلم آب میشه و میگم دیدی گذشت?

۱ نظر ۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۳
life around me

       

 

باید بنویسم از این روزهای ساعت پنج صبح بیدار شدن و دویدن و غذا را نجویده قورت دادن,این روزهای اضافه وزن و دوری و دلتنگی تمام دنیا و این روزهای سیزده چهارده ساعت درس خوندن...من این روزها رو با این عکس دوام آوردم...با این امید...با این شوق...

هرچند این بیمار بخاطر آمبولی چربی چندساعت بعد از جراحی طولانی و سخت اکسپایر شد و من هنوز حیرت و اندوه استادم رو بعد شنیدن این خبر و دویدنش تا بخش و فحاشی همراه های بیمار که ناباورانه به جسد پسرک جوان شون نگاه میکردن و باور نمیکردن ممکنه یک نفر از شکستگی پا بمیره و اضطراب اون روز رو فراموش نکردم اما من در این برهه ی سخت زندگیم به چیزی برای چنگ زدن و ادامه دادن نیاز دارم و هیچ چیز به اندازه ی این عکس من رو مصمم نمیکنه...

باید بنویسم از گلهای روی میزم.از هفت شاخه گل رز با رنگها و شکل های جور واجور که برادرم آورده و از نرگسی که خودم مثل فرفره دویدم توی باغچه,چیدمش و دویدم پشت میزم تا از این دقایق نامرد عقب نیفتم...باید بنویسم از بلاتکلیفی...از آزمون جامعی که به زودی خواهم داشت و اضطرابی که فکر نتیجه اش به دلم میندازه...از براردم که یک ماهه صداش رو نشنیدم چون وقت ندارم و از پدرم که امروز پانسمانش رو عوض کردم...آخ از پدر و مادرم که بعد ترخیص از بیمارستان و جور نشدن مرخصی ساعتی برادرم,حاضر نشده بودن زنگ بزنن که برم دنبالشون و با آژانس آمده بودن خونه...که به هیچکس حرفی از عمل نزدن تا عیادتی پیش نیاد به خاطر من...به خاطر من...

از بی پولی و استرسی که بابت هزینه ی پایان نامه ام دارم...از شوقی که برای کار کردن دارم...از لحظه شماری برای شب یلدا که میتونم بعد چندماه برم آرایشگاه...از اینکه موقع دیدن عکس دوستم و لاک نقره ای روی ناخنش بغض کردم و یادم افتاد چند ماهه لاک نزدم...

میگذره...این روزها میگذره و من به نتیجه چشم ندارم...من به این عکس چشم دارم و دل جوان طفلکیم...

۱ نظر ۲۱ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
life around me

جراحی و اطفال رو که قرار بود بیست و چهار روزه بخونم،هجده و نیم روزه تمام کردم...امشب که قبل از دراز کشیدن توی تختم ایستادم رو به روی برنامه ی چسبیده به دیوارم و با وسواس روی جراحی خط کشیدم حس خوبی داشتم...در اون لحظه دلم نمیخواست به دو ساعت قبل ترش فکر کنم که سر تست های جراحی و مسلط نبودنم انقدر فشار روانی بهم وارد شد که از سر درماندگی سرم رو گذاشتم روی میز و چشمهام خیس شد...به خودم میگم رفرنس جراحی عوض شده و ترجمه ی به درد بخوری هم ازش در دست نیست،خب که چی?الان اوضاع همه همینه...دارم سعی میکنم با این حرفها از بار روانیم کم کنم...نمیخوام به تغییر رفرنس ها فکر کنم و اینکه قراره از قسمتهای تغییر کرده چندتا سوال بیاد و من چندتا رو غلط خواهم زد...الان میخوام به این فکر کنم که از فردا زنان رو شروع میکنم و زنان مباحثش سبک تره و باید بتونم شش روز زنان رو پنج روزه تمام کنم...

ّ*پدرم فردا جراحی میشن و دختری که با هزار آرزو و امید چشم به پزشک شدنش دوختن نمیتونه پشت در اتاق عمل باشه...دلم براشون میسوزه که انقدر برام زحمت کشیدن اما نتیجه ای ندیدن...

۱۷ آذر ۹۸ ، ۲۳:۱۶
life around me

برای پدرم ماجرای انصراف تمام دوازده رزیدنت زنان دانشگاه شیراز رو در اعتراض به ابیوز سال بالایی هاشون تعریف کردم،کمی توی فکر رفت و گفت بابا نگرانتم و من با صدای بلند خندیدم...چند دقیقه ی بعد صداش رو میشنیدم که آروم خطاب به مادرم میگفت این با یه وجب قد میخواد بره اُرتوپدی اذیتش میکنن بخدا...از توی اتاقم صدا زدم که واقعا تا الان فکر میکردین قراره نازم کنن بابا?

 

من این روزها اضطراب تمام درس های فراموش شده ام رو دارم و واقعا برای اولین بار طی این مدت از نتیجه ای که قراره بیارم نگرانم و خب حقیقتش رو بگم زیاد امیدوار نیستم و از طرفی هیچ هیچ هیچ ایده ای ندارم که قراره چه رشته ای رو انتخاب کنم.یعنی اگر الان بهم بگن تو رتبه ی یک شدی هم زیاد تفاوتی به حالم نمیکنه چون هیچ میلی به رشته های تاپ ندارم و ارتوپدی هم که....هوف!

*مجبور شدم اکسترای داخلی بگنجونم توی برنامه ام چون فراموش شدن هر درسی رو میتونم گوشه ی دلم جا بدم اما داخلی رو چه خاکی بر سرم بریزم...امیدوارم برنامه ی اصلیم جا برای این اکسترا بذاره.

*برنامه ای که برام ریختن کمپلکسی از اشتباهاته...باید طی یک هفته ی آینده خودم بشینم و برنامه ی جدید بریزم.

*دقیقا روز بعد از جشن فارغ التحصیلی یعنی دوم شهریورماه بود که خونه نشینی من شروع شد و در اون بتزه ی زمانی به ماه های پیش رو که نگاه میکردم انگار هزار قرن رو میدیدم.خوب یادمه با خودم میگفتم یعنی میشه آبان برسه?و الان آذر از نیمه گذشته...این عمر منه که میگذره اما از گذرش در این برهه خوشحالم.

۲ نظر ۱۶ آذر ۹۸ ، ۲۲:۱۶
life around me

پی چندتا برگه کاغذ سفید میگشتم تا چیزی رو یادداشت کنم.دست کردم توی کشو و یکی از چنددفترچه ی رنگ و وارنگی که برای یادداشت مریض های بخش های مختلفم خریده بودم رو کشیدم بیرون...دفترچه ی بنفش رنگ...جراحی...

ورق زدم...

تخت 2:PT و INR رو پیگیری(همه ی جملات رو به خاطر عجله داشتن ناقص نوشتم)

MRIتخت 8

12ترخیص

فرشته بهادری:ESRفلان و CBCبهمان

صغری تخت 7سردرد

حسین تخت9 :def_gas_(منظورم این بوده که هنوز بعد از جراحی عملکرد روده اش برنگشته و دفع گاز و مدفوع نداشته)

عزت الله:باکتری few

و همینطور تمام صفحات این دفترچه پر شدن...پر شدن با خاطرات مریض هایی که باید با انگشت های ما TR میشدن و پوشک های پُر از گُه...پر شدن با استرس هایی که یک اینترن داشته و نکاتی که سعی میکرده با گذاشتن کلید فراموش نکنه و بتونه حین راند زیرچشمی بهشون نگاهی بندازه...صفحات عمر من...

دلم هیچ تنگ نشد...

۲ نظر ۱۵ آذر ۹۸ ، ۲۲:۳۷
life around me