قسم به دلگرفتگی غروب جمعه...
بچه ی 9 ماهه بخاطر اسهال و استفراغ(گاستروانتریت) توی اورژانس تحت نظر سرویس اطفاله و در آزمایش های روتینی که براش خواستیم کراتینین 3 داره!!!(یعنی عملکرد کلیه اش کاهش شدید پیدا کرده و به سمت نارسایی کلیه میره)!
احتمال دادم که اسهالش طول کشیده باشه و جبران کافی مایعات نشده براش و نارسایی حاد کلیه پیدا کرده اما مادر میگفت تازه از دیروز اسهال شده و مرتب هم بهش پودر ORS داده و از طرفی شیرخوار اصلا علایم دهیدریشن(کم آبی)نداشت...بعد از کلی سوال و پرسش بالاخره مادر گفت وقتی حامله بودم هربار که سونوگرافی میشدم دکتر بهم میگفته یکی از کلیه هاش پُر از کیسته و تقریبا عملکردی نداره و انگار که بچه ات یه کلیه داره و گفته بعد زایمان ببرمش برای پیگیری....گفتم خب?گفت ولی من دیگه دلم نیومد ببرمش سونوش کنن!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم دلت نیومد?مگه توی بارداری هزاربار سونو نشدی و ندیدی که حین سونو فقط یه پروب رو میذارن روی پوستت و نه سوزنی داره و نه کار دردناکی...الان بچه ات داره میره به سمت نارسایی کلیه و چند وقت دیگه دیالیزی میشه و باید بذاریش توی صف پیوند کلیه رو دلت میاد?....از بیمارستان برگشتم اما دارم دیوانه میشم از دست این مادر...از سرنوشتی که این طفل معصوم داره...از...از...از...!
لعنت بهتون با پدر و مادر شدنتون...لعنت بهتون...
یکی از مریضهای بخشم تب بدون منشا مشخص داره...تمام آزمایشات و معایناتش نرماله اما دائما تب های 40درجه داشت...پسرکم از شدت تب افتاده بود به ناله و من تمام کشیک دیشبم بهش فکر میکردم...وقتی بعد ساعتها بالاخره به داروی جدید که استاد براش گذاشت جواب داد و تبش برطرف شد رفتم بالا سرش و گفتم خوبی یزدان?با همون لهجه ی قشنگ بچه گونه اش گفت آله(آره)الان بهتلم(بهترم)...گفتم باید بری یه عکس هم برامون بگیری(منظورم گرافی ریه بود که دکتر درخواست داده بود)،گفت عسک?عسکم که توی خونه ست...گفتم خب ما یه عسک جدید ازت میگیریم،گفت آهان،باشه...
امروز رفتم بالاسرش و سرحال بود،گفتم الان میتونی فوتبال بازی کنی?گفت آله،گفتم پس چرا هی خوابیدی روی تخت،پاشو توپ بردار و فوتبال بازی کن دیگه! بیا بیرون ببین همه ی بچه ها دارن بازی میکنن?گفت باشه...داشت توی سالن بازی میکرد و من می اومدم سمت سالن مورنینگ،براش دست تکون دادم،برام دست تکون داد و حرف مامانش که میگفت از خانم دکتر تشکر کن رو تکرار میکرد برام...
پسرک قشنگ،چشم درشت شیرین زبون،تو هم شدی جزو همون مریضهایی که احتمالا بازهم به یادت بیارم...
صبح را با کل کل خروس های همسایه شروع کردم و رو به زیباترین و سحرانگیزترین منظره ی دنیا بساط صبحانه را با تخم مرغ محلی و نان خانگی به پا کردم...بوی گلهای رُز و محمدی پاتیلم کرده بود و من زیر سایه ی گیلاس ها و روی چمن فرش باغ درس میخواندم...مرغ حنایی و جوجه های رنگ و وارنگش قُد قُد کنان از کنارم رد میشدند و من حواسم پی هرچیزی بود الا درس...ناهار را کباب آتشی زدیم بر بدن و من هرچند دقیقه یکبار به صورتم سیلی میزدم تا از خواب و رویای احتمالی بیدار شوم که هر چه میدیدم انگار تکه ای از رویای بهشت بود...آلوچه میخوردم و به فردا،به شهر،به درس و به بیمارستان و تنش و تنش و اضطراب فکر میکردم...به اینکه باید یک روزی دست از تلاش بردارم و روی یکی از زمین های ارث پدری ام کشاورزی را شروع کنم و ذوق کدو و بادمجان هایم را بزنم...
به وسایل قدیمی پدربزرگ که عمه نشانم میداد نگاه میکردم و دلم برای پیرمرد تنگ میشد...تفنگ بی مجوزش که سالها از ترس توی انبار کاه پنهانش کرده بود...جعبه ی باروت ها...
شب شد و من با بغلی از گلهای محمدی و رز سوار ماشین شدم و تا خود شهر پیشانی ام را به پنجره چسباندم و حین زمزمه کردن با آهنگ"قطار" چاووشی،ماه و ستاره ها را تماشا کردم...
کاش امروز که نشسته بودم وسط باغ و از تنوع میوه ها شگفت زده بودم و برای لواشک هایی که قرار است مامان درست کند نقشه میکشیدم و صدای خنده ها را از خانه میشنیدم جهان متوقف شده بود...کاش من وسط خاک روستا،با آدمهایش که انگار بدجنسی را یاد نگرفته اند دفن میشدم و مجبور نبودم فردا راهی بیمارستان شوم و آدمهای ترسناکش را تحمل کنم...
~خردادماه نود و هشت
چموش ترین و بدقلق ترین پسربچه ی دوازده ساله ی دنیا رو با DKA(تقریبا شدیدترین عارضه ی حاد دیابت)آوردن اورژانس و مادر ریلکسش حتی در جریان دوز انسولین روزانه اش نیست!بچه هر لحظه ممکنه بره توی ادم مغزی و ما مثل اسفند روی آتیش استرس داریم بعد مادرش نشسته یک گوشه و توی دلش به ما میخنده و میگه بچه ام که حالش خوبه چرا اینا انقدر بزرگش کردن!
این مادر مثال بارز کسایی هست که مریض شون توی بیمارستان میمیره و بعد فضای مجازی رو پر میکنن که وای مریضمون با حال خوب و با پای خودش رفت اورژانس و کشتنش!!! اینا نه تنها شعور درک شرایط بحرانی رو ندارن،که هرچه براشون توضیح بدید هم افاقه نمیکنه!
میگم باید(!) یا سوند بذاری یا توی ظرف ادرارت رو جمع کنی.من باید بفهمم چقدر ادرار داری!...مادرش با لبخند از سر بی حوصلگی میگه"نیمیذاااره"!...قشنگ چند سال پیر شدم کنار این بچه ی سرتق و مادر کودنش...یه وقتایی بابت استرس کشیدن برای همچین کسایی واقعا حرص میخورم!
به مادر میگم اصلا این آرامشت رو درک نمیکنم...پسرک جواب میده ما کلا خانواده ی ریلکسی هستیم:|
تفنگ من کو?باید به زانوی چند نفر شلیک کنم!
سه ماه دیگه همین شندرغاز حقوق اینترنی که باهاش جزوه میخریدم هم قطع میشه و من برای اینکه تا حد ممکن دستم جلوی خانواده دراز نباشه کم کمک حدود دو میلیون برای روزهای بعد از فارغ التحصیلی تا امتحان دستیاری کنار گذاشته بودم.حالا موندم سر دوراهی اینکه پایان نامه ام رو چکار کنم?بذارم بعد از امتحان خودم بنویسمش یا پول بدم کسی برام بنویسه?
اگر راه اول رو انتخاب کنم ممکنه این کار خیلی زمانبر باشه و توی اون روزهای شدید بی پولی که میخوام هرچه زودتر دفاع کنم و طرح رو شروع کنم به مشکل بخورم و حیرون بشم...و اگر راه دوم رو انتخاب کنم رسما بی پول بی پول میشم و هیچکس نمیدونه چقدر پول گرفتن از بابا برام ناراحت کننده ست...
اصلا نمیخوام به اینکه اگر خدا خواست و قبول شدم میخوام چکار کنم فکر کنم...چطور چهار سال با بی پولی و اجاره خونه و خرج های زیاد کنار بیام?...
مدام به خودم تشر میزنم که الان نباید به این چیزها فکر کنی دختر جان!...الان فقط بخون...بخون!
+اینکه پزشک عمومی این مملکت باید با فقر(به معنای واقعی کلمه)دست و پنجه نرم کنه بخدا درد داره...به این فکر میکنم چند نفر توی این کشور هستن که امکان ادامه تحصیل دارن ولی پولش رو ندارن?که حداقل خانواده ای که ساپورتشون کنه رو ندارن و مجبورن رها کنن...اینا درد نداره?
من(درحالی که نیش هام تا بناگوش ترین حالت ممکن کش اومدن و سعی دارم با لحن بچگانه،مریض بیست ماهه ام رو دعوت به همکاری برای معاینه کنم):به به چه پسری،عزیز دلم...خاله ببینه کجات اوخ شده?قربونش برم...
مامان بچه(درحالی که پوکر فیس و با ته رگه هایی از خشم و نفرت بهم زل زده):دختره!
من:جانم?:)
مامان بچه:دختره!!!!!!!!!!
من:(درحالی که از سوتی خودم نزدیکه منفجر بشم اما حداکثر تلاش خودم رو برای حفظ موقعیت میکنم): آها...چیزه...چه دختری،خاله قربونش بره...مامانش موهاشو کوتاه کرده...به به...
قسم به عمیق ترین خواب جهان که باهاش مقابله کردم تا به انتهای برنامه ی تعیین شده از شب قبلم برسم...
~سرگیجه و تهوع
بالاخره یک روز که از ICU نوزادان میام بیرون،یواشکی یکی از اون جوجه های تازه متولد شده ی ریزه پیزه ی اندازه ی کف دست رو میذارم توی جیبم و میارم خونه که برام "میو میو" کنه!