بیستم دی ماه نود و هشت
دو ماه مونده به امتحان و من هنوز سه تا درس رو اصلا تابحال در عمرم نخوندم،از درس های خونده بخاطر کمبود وقت دارم فرت فرت حذف میکنم و با هر مبحثی که بار قبل کلی براش وقت گذاشتم و الان حذفش میکنم قلبم تیکه تیکه میشه...کاش یکی بود بهم قوت قلب میداد که منم همینجوری بودم ولی نتیجه ام فلان شد...پشتیبان من که به خواب ابدی فرو رفته و انگار نه انگار یه مسئولیتی رو قبول کرده...امروز با تپش قلب از خواب بیدار شدم...دوباره شروع شد!
*موهام انگار به پوست سرم وصل نیستن.دستم که بخوره بهشون یه مشت موی شونه نشده میاد توی دستم...برادرم میگفت اگه یه نفر بیکار باشه میتونه موهای سرت رو بشماره...راست میگفت...
*هیکلی که انقدر بخاطرش رژیم گرفتم و ورزش کردم شده یه توپ گنده که باید قلش بدی...همینجا استاپ کن دیگه لعنتی به پوستم داره فشار میاد!
*چقدر خواب دارم...
متأسفانه تجربه ای ندارم و ندیدم از نزدیکانم تا بتونم کمکت کنم.
خیلی وقته وبلاگت رو دنبال می کنم و خیلی از دورانت لذت بردم، وآقعاً. اما تنها کاری که از دستم بر میاد دعا کردنه. من واقعاً از صمیم قلبم برات آرزوی خوشحالی و رضایت دارم گلسا. تو موفق و خوشحال باش. این برای من خیلی دلنشینه و باعث خوشحالیمه (: .
+ واقعاً متأسفم که توانایی کمک کردن و روحیِۀ مضاعف دادن بهت رو ندارم.