گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

بیست و یکم آذرماه نود و هشت

پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۹ ب.ظ

       

 

باید بنویسم از این روزهای ساعت پنج صبح بیدار شدن و دویدن و غذا را نجویده قورت دادن,این روزهای اضافه وزن و دوری و دلتنگی تمام دنیا و این روزهای سیزده چهارده ساعت درس خوندن...من این روزها رو با این عکس دوام آوردم...با این امید...با این شوق...

هرچند این بیمار بخاطر آمبولی چربی چندساعت بعد از جراحی طولانی و سخت اکسپایر شد و من هنوز حیرت و اندوه استادم رو بعد شنیدن این خبر و دویدنش تا بخش و فحاشی همراه های بیمار که ناباورانه به جسد پسرک جوان شون نگاه میکردن و باور نمیکردن ممکنه یک نفر از شکستگی پا بمیره و اضطراب اون روز رو فراموش نکردم اما من در این برهه ی سخت زندگیم به چیزی برای چنگ زدن و ادامه دادن نیاز دارم و هیچ چیز به اندازه ی این عکس من رو مصمم نمیکنه...

باید بنویسم از گلهای روی میزم.از هفت شاخه گل رز با رنگها و شکل های جور واجور که برادرم آورده و از نرگسی که خودم مثل فرفره دویدم توی باغچه,چیدمش و دویدم پشت میزم تا از این دقایق نامرد عقب نیفتم...باید بنویسم از بلاتکلیفی...از آزمون جامعی که به زودی خواهم داشت و اضطرابی که فکر نتیجه اش به دلم میندازه...از براردم که یک ماهه صداش رو نشنیدم چون وقت ندارم و از پدرم که امروز پانسمانش رو عوض کردم...آخ از پدر و مادرم که بعد ترخیص از بیمارستان و جور نشدن مرخصی ساعتی برادرم,حاضر نشده بودن زنگ بزنن که برم دنبالشون و با آژانس آمده بودن خونه...که به هیچکس حرفی از عمل نزدن تا عیادتی پیش نیاد به خاطر من...به خاطر من...

از بی پولی و استرسی که بابت هزینه ی پایان نامه ام دارم...از شوقی که برای کار کردن دارم...از لحظه شماری برای شب یلدا که میتونم بعد چندماه برم آرایشگاه...از اینکه موقع دیدن عکس دوستم و لاک نقره ای روی ناخنش بغض کردم و یادم افتاد چند ماهه لاک نزدم...

میگذره...این روزها میگذره و من به نتیجه چشم ندارم...من به این عکس چشم دارم و دل جوان طفلکیم...

۹۸/۰۹/۲۱
life around me

نظرات  (۱)

ازوقت شناسی شماواستفاده ی درستتون ازش حیرت میکنم!نتیجه مهم نیست وقتی بعدپایان راند میتونین بابوسه ای به بازوتون بعدازجنگیدن باتمام توان،تشک رو ترک کنید:)))

پاسخ:
مجبورم...مجبور:)
انشالله...