روزی حداقل یک بار پنل مدیریت را باز میکنم که چیزی بنویسم اما حرف خاصی ندارم...اینکه درس میخونم و کمتر میخوابم و چُرت میزنم و نمیدونم سرنوشتم چه خواهد شد رو هزار بار دیگه هم گفتم و فکر نکنم نتیجه ی آزمون هماتولوژی که دادم و با زدن سه غلط و یک نزده به معنای واقعی کلمه ریدم برای کسی مهم باشه...
هفته ی آینده که تمام بشه رسما اینترنی من هم به پایان میرسه و من هیچ ایده ای ندارم که بعدش چه خواهد شد...درس خوندن پیاپی با ساعت بالا و حفظ کردن یک عالمه مبحث حجیم و پراکنده که عمدتا برای بار اول میخونمشون از اونچه که فکر میکردم سخت تره...
اما من تمام تلاشم رو میکنم...دستش رو گرفتم توی دستم و گرمای سبیلش رو حس میکنم و نگاه سنگینش رو که زیرچشمی نگاهم میکنه و میگه کنارتم...من چیز زیادی نمیخوام،فقط"حق" خودم رو میخوام...رسیدن به رتبه ی دلخواه توی این امتحان حق منه نه اون کسی که تمام دوران تحصیلش رو درس نخونده و هشت نُه ماه مانده به امتحان نان استاپ درس میخونه و قبول میشه...
روزی هزار بار این حرفها رو مرور میکنم...دلم میخواست میشد برم طرح و نفسی بکشم اما نمیشه...اما ما هنوز فارغ التحصیل نشدیم و نصف رفرنس هامون عوض شده و وای به حال دوسال آینده و قوانین تصویب نشده و لایحه ی سه ساله کردن طرح پزشکهای عمومی...
میدونم دارم برای رشته ای تلاش میکنم که بعدا از انتخابش مثل سگ پشیمون خواهم شد اما انی وی درحال حاضر فقط به یک نقطه ای برای چنگ زدن احتیاج دارم...
*دیشب مُبل یک نفره ای رو آوردم گذاشتم کُنج اتاقم تا هروقت از پشت صندلی نشستن خسته شدم بشینم روش.کاری که دقیقا هفت سال قبل برای کنکورم کردم...خدای بزرگ تاریخ چه ناجوانمردانه تکرار میشه...این هفت سال اخیر زندگی من در کنار اون همه ماجرایی که داشته اما انگار فقط به اندازه ی جابجا کردن یک مبل از گوشه ی سمت راست به گوشه ی سمت چپ اتاقم توی زندگی من تغییر ایجاد کرده.
دعام کنین لطفا...به دعا احتیاج دارم...