گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

امروز تمرین خواندن سوگندنامه ی پزشکی داشتیم...

استادی که مسئول خواندن سوگندنامه است،روال کار را توضیح میداد.گفت قبل از شروع خواندن من رو میکنم به شما و "دانشجویان عزیز" خطابتون میکنم و در نهایت بعد از سوگند خوردن رو میکنم به شما و اینبار "همکاران محترم" خطابتون میکنم...وقتی این جمله را شنیدم دلم لرزید و سیخ شدن موهای تنم را حس کردم...

 

۳۱ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۵۸
life around me

مورنینگ خنده دارم که بعد از کلی فک زدن،از طرف استاد به افتخار آخرین مورنینگم بهم آوانس دادن و از شب قبل case رو مشخص کردن و حتی بهم گفتن مورنینگ لغو نیست ولی لازم نیست درس بخونی و من با خیال راحت به بچه ها پیتزا و ساندویچ شیرینی دادم و با بچه هایی که بخاطر آخرین کشیکم آمده بودن پاویون فیلم دیدم را ارائه دادم ....سر مادری که طفل مبتلا به CP خودش رو شب توی اورژانس رها کرد به امان خدا و رفت خونه و امروز صبح برگشت و گفت مرخصش کنین ببرمش خونه عصبانی شدم...نه از اون عصبانی شدنهای اوایل اینترنی...عصبانیتی آرام و بدون سر و صدا...سعی کردم خودم را مادر بچه ی CP تصور کنم که شش سال بچه ای را که هیچ امیدی به بهبودش نیست تر و خشک کرده ام و حالا خسته ام و دوتا بچه ی نیازمند مراقبت و یک همسر معتاد هم دارم...سعی کردم درکش کنم اما حق رو بهش ندادم...

عصبانی شدم و گفتم امروز که هیچ،فردا هم ترخیص نمیشه...برگشتم پاویون،کمدم را خالی کردم،پتو و ملحفه ام را زدم زیر بغل،ماگ و قوطی چای و کتاب اورژانس و ریزه جاتم را ریختم داخل پاکت و برگشتم خانه...به رسم روزهای پُست کشیک دوشی گرفتم و حالا چُرت زنان منتظرم ناهار بخورم و آخرین خواب پُست کشیکی ام را داشته باشم...

۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۱۰
life around me

به تاریخ آخرین کشیک دوران پزشکی عمومی...

~اطفال

 

*درسته از فکر اینکه از روز فردای بعد از جشن باید توی خونه ایزوله بشم غمگین میشم و این به قلبم فشار میاره اما نمیتونه جلوی خوشحالیم از تمام شدن این هفت سال رو بگیره...طلایی ترین هفت سال زندگیم که به کسل کننده ترین حالت ممکن گذشت و نگذاشت هیچ لذتی رو تجربه کنم اما انتخاب خودم بوده و هست و راضی ام...وبلاگی رو باز کردم که پست اولش از امتحان انگل شناسی نوشته بود.مثل جانبازهای PTSD جنگ فورا صفحه را بستم و ذهن خودم را منحرف کردم...به هیچ قیمتی حاضر نیستم به یک ثانیه از این هفت سال برگردم...حتی به شیرین ترین لحظاتش.

*باورم نمیشه داره تمام میشه...هنوز هضمش نکردم...

۲۱ نظر ۲۶ مرداد ۹۸ ، ۰۸:۴۳
life around me

روزی حداقل یک بار پنل مدیریت را باز میکنم که چیزی بنویسم اما حرف خاصی ندارم...اینکه درس میخونم و کمتر میخوابم و چُرت میزنم و نمیدونم سرنوشتم چه خواهد شد رو هزار بار دیگه هم گفتم و فکر نکنم نتیجه ی آزمون هماتولوژی که دادم و با زدن سه غلط و یک نزده به معنای واقعی کلمه ریدم برای کسی مهم باشه...

هفته ی آینده که تمام بشه رسما اینترنی من هم به پایان میرسه و من هیچ ایده ای ندارم که بعدش چه خواهد شد...درس خوندن پیاپی با ساعت بالا و حفظ کردن یک عالمه مبحث حجیم و پراکنده که عمدتا برای بار اول میخونمشون از اونچه که فکر میکردم سخت تره...

اما من تمام تلاشم رو میکنم...دستش رو گرفتم توی دستم و گرمای سبیلش رو حس میکنم و نگاه سنگینش رو که زیرچشمی نگاهم میکنه و میگه کنارتم...من چیز زیادی نمیخوام،فقط"حق" خودم رو میخوام...رسیدن به رتبه ی دلخواه توی این امتحان حق منه نه اون کسی که تمام دوران تحصیلش رو درس نخونده و هشت نُه ماه مانده به امتحان نان استاپ درس میخونه و قبول میشه...

روزی هزار بار این حرفها رو مرور میکنم...دلم میخواست میشد برم طرح و نفسی بکشم اما نمیشه...اما ما هنوز فارغ التحصیل نشدیم و نصف رفرنس هامون عوض شده و وای به حال دوسال آینده و قوانین تصویب نشده و لایحه ی سه ساله کردن طرح پزشکهای عمومی...

میدونم دارم برای رشته ای تلاش میکنم که بعدا از انتخابش مثل سگ پشیمون خواهم شد اما انی وی درحال حاضر فقط به یک نقطه ای برای چنگ زدن احتیاج دارم...

*دیشب مُبل یک نفره ای رو آوردم گذاشتم کُنج اتاقم تا هروقت از پشت صندلی نشستن خسته شدم بشینم روش.کاری که دقیقا هفت سال قبل برای کنکورم کردم...خدای بزرگ تاریخ چه ناجوانمردانه تکرار میشه...این هفت سال اخیر زندگی من در کنار اون همه ماجرایی که داشته اما انگار فقط به اندازه ی جابجا کردن یک مبل از گوشه ی سمت راست به گوشه ی سمت چپ اتاقم توی زندگی من تغییر ایجاد کرده.

 

دعام کنین لطفا...به دعا احتیاج دارم...

۲۴ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۸
life around me

دخترک در بهترین دانشگاه کشور پزشکی میخونه...جایی که خیلیا آرزوش رو دارن و منم یک زمانی داشتم...عکسی گذاشته بود از دست بیماری که بخیه اش زده و نوشته بود با این دستها میتونستم نقاشی بکشم اما دست هام رو هدر دادم...

دخترک به زودی فارغ التحصیل میشه و غریبه و آشنا بهش غبطه میخورن اما معتقده دست هاش رو هدر داده...چه توصیف قشنگی کرده...تمام این مدت به حرفش فکر میکردم...

 

مواظب باشید دست هاتون رو هدر ندید...

۲۰ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۲۰
life around me

پنج ماه از شروع خوندن جدی برای دستیاری میگذره و من برای اولین بار به سیزده ساعت رسیدم...سیزده ساعت دقیق با کرنومتر...

خسته ام...چشم درد...بدن درد...بی رمق...اما واقعا خوشحالم!

 

*باید به خودم تکونی بدم.اگر با وضعی که مردادماه رو شروع کردم ادامه بدم باید برای قبول شدن یک رشته ی ماژور دعا دعا کنم...اما من به خودم قول دادم که تکرار نشه...که یادم بیاد چه میخواستم و میخوام...

*آزمون ریه دادم و از بیست و پنج سوال یک غلط داشتم که اونهم یک سوال ساده بود که درست نخونده بودمش...از بین 907نفر شرکت کننده نفر هفدهم شدم...نمیدونم این آزمون ها چقدر ارزش دارن اما علی الحساب که من دل خودم رو باهاشون خوش کردم.

۱۸ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۴۷
life around me

بعد از چندین روز درگیری فکری و دغدغه های جشن و تنبلی و ال و بل،امروز بالاخره به یک ساعت خوندن ایده آل رسیدم...!

 

*انقدر توی عکس های فارغ التحصیلی خوشگل افتادم که دلم میخواست پسر میبودم و به همچین دختری پیشنهاد ازدواج میدادم...اصلا کاش میشد یکی رو اینجا منتشر کنم و بکوبونم تو صورت اونایی که الان دارن توی دلشون میگن چه خودشیفته:))

۵ نظر ۱۴ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۳۷
life around me
مانتو و شلوار و شال ست برای عکاسی رو کنار گذاشتم،کفش های پاشنه بلندی که میخواهم بپوشم رو انتخاب کردم،استتوسکوپ عزیزم که در این چند سال یار و یاور گردنم بود رو برداشتم،روپوشم رو که اتو بزنم و لاک زرشکی قشنگمم بزنم دیگه آماده ام برای فردا و عکاسی جشن فارغ التحصیلی...
۱۳ نظر ۱۲ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۲۴
life around me

به اون اینترنایی که با هزار مکانیسم ریسکی و خطرناک،کشیک های دو نفره رو یک نفره می ایستن تا تعداد کشیک هاشون نصف بشه سخت نگیرین...اینا ماه آخرشونه،حال ندارن،جون ندارن،نا ندارن...خسته ان،میفهمی?خسته!


*کشیک قبلی که من نرفتم،با هر زنگ تلفنم که شماره ی بیمارستان بود میمردم و زنده میشدم...با خودم میگفتم می ارزه واقعا که بشینی تو خونه و هی چهار ستون بدنت بلرزه?و با لبخند شیطانی جواب میدادم آره!

۴ نظر ۱۱ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۲۰
life around me

طی چند هفته ی اخیر وقتی موبایلم زنگ میخوره تمام دلشوره ی عالم به قلبم فشار میاره...انگار منتظر خبر بدی باشم...مدام گوش به زنگم و میترسم تلفنم رو خاموش کنم...دلهره ی این رو دارم که کسی بخواد خبری بهم بده و نتونه پیدام کنه ..

وقتی دوستی برام مینویسه"سلام،کجایی"،نمیتونم به روال سابق لوکیشن خودم رو اعلام کنم و اول با دلشوره مینویسم"چی شده?"


توی روانپزشکی این علائم مهم هستن...اما نه...نه...من فقط کمی خسته ام،فشار زیادی روی دوشمه،خوب میشم...


*بعد از اونهمه جراحی خوندن حالا بخاطر عوض شدن رفرنس دارم جزوه ای رو برای اولین بار میخونم....تمام اعتماد به نفسم رو گرفته...

۰۹ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۳۲
life around me

بابت مساله ای اضطراب داشتم و نمیتونستم روی درس متمرکز باشم.هر نیم ساعت یکبار بی هدف دست به موبایلم میبردم...بچه ها توی گروه کلاسی درحال بحث در مورد چند و چون جشن بودن...عکسهای خنده داری از ترم های اول تا همین ترم آخر رو میفرستادن تا برای کلیپ ازشون استفاده بشه....دلم میخواست در جواب عکسهایی که میکول میفرستاد استیکر خنده بفرستم...دوست داشتم من هم جزئی از این بدو بدو میبودم...

مادرم گفت بدون گرفتن جشن چطور میخوای فکر کنی این هفت سال تموم شده و از فرداش بشینی به درس خوندن?نمیخوای با یه هیجان تمومش کنی?

چند دقیقه ی بعد درحال واریز پول به حساب مسئول برگزاری بودم...و حالا میتونم با خیال راحت در مورد رنگ شال و کراوات،تندیس،کیک،تزئینات سالن،انتخاب استادی که سوگند نامه رو بخونه و هزار جور جزئیات دیگه نظر بدم...


همینقدر ناپایدار...!

۰۹ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۷
life around me

شرایط به هم ریخته...کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی سوپراکلاویکولار چپ داده و این یعنی فاجعه...دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی برای دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد...

با نماینده ی عوضی مون دعوا کردم...بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه های کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم...ساعت مطالعه ام شدیدا افت کرده و هر شب با حال بد ناشی از عذاب وجدان مباحث باقی مانده میخوابم...احساس میکنم اگر با این روش ادامه بدم رتبه ام حتی به رشته های ماژور هم نمیخوره...

برای اتمام این یک ماه لحظه شماری میکنم..به نظم و سکوت و دوری احتیاج دارم...

۰۸ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۵۵
life around me

تیکه تیکه خوندن آمار بالاخره تمام شده و بعد از اتمام دور اول گرچه نمیتونم هنوز تست هاش رو جواب بدم اما خودم رو اینطور آروم میکنم که نگران نباش،فعلا درحال قلق گیری هستی...باید اکسترای فارما رو شروع کنم اما ازش وحشت دارم.از اینکه چطور این حجم رو بخونم و اصلا چه تضمینی وجود داره بعد از خوندنش بتونم اون شش سوال دستیاری رو جواب بدم?

از نورو هم وحشت دارم...از درس هایی که مدتهاست نخوندمشون و با فکر بهشون توی این ماراتون احساس ضعف میکنم...اما من نباید احساس ضعف کنم...داخلی نقطه ی قوت منه...و اطفال...و زنان...و حتی جراحی که رفرنسش عوض شده و از "شوارتز"که اونقدر جذاب و کار درست بود و من بارها خونده و بهش مسلط بودم،رسیده به "لاورنس" بی در و پیکر که به خنده دار ترین شکل ممکن جراحی رو توضیح داده...

نقطه ی قوت من ارتوپدیه که با عشق خوندمش و خواهم خوند اما توی این امتحان عشق نیست که پیروزه،قورت دادن قورباغه ها آدم رو پیروز میکنه...انجام کارهایی که دوستشون نداری و هی عقب شون مینداری...خوندن درس هایی که حالت رو به هم میزنن اما خودت رو ملزم به خوندن شون میکنی...

امروز صبح یک ساعت و پانزده دقیقه درس خوندم و بعد راهی بیمارستان شدم تا انگشت ورودی بزنم.بعد از بیمارستان جیم شدم به مقصد آرایشگاه.بعد از کلی گشتن و گشتن بالاخره به یک جایی اعتماد کردم و ابروهای نامرتبم رو سپردم به دستش چون آرایشگر خودم زایمان کرده.

گفتم جیم زدم?اگر با این طرز ادامه بدم این ماه آخری حذف بخش میشم بسکه بخش رو پیجوندم...

حالا نشستم توی ماشین و یه آهنگ ایتالیایی پلی شده...چشمام رو میبندم و برنامه ریزی میکنم...کاری که درتمام این دوسال،این هفت سال،این هزارسال انجام دادم...کاری که در هزاره ی بعد هم درحال انجامش خواهم بود...

۰۵ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۳۳
life around me

دکتر حمیداحمدی که از دوران رزیدنتی شون خواننده ی وبلاگشون هستم و الان فلوشیپ جراحی پستان هستن به مناسبت تولد وبلاگشون پستی گذاشتن و خواستن خواننده های قدیمی ابراز وجود کنن...نوشتم از علوم پایه میخونمتون و چندماه آینده امتحان دستیاری دارم و علاقه ام ارتوپدیه...جواب دادن رشته ی سختی رو انتخاب کردی!!

یعنی میخوام بگم طرف خودش رشته ی کمر شکن جراحی عمومی رو گذرونده که سختی رزیدنتیش معروفه بعد از سختی ارتوپدی حرف میزنه...یعنی میخوام بگم که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...یعنی میخوام بگم وای بر تو گلی...وای...!

۱۱ نظر ۰۱ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۴۳
life around me