گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۱۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

وقتی با کوفتگی از خواب بیدار میشم و میخوام شروع به خوندن کنم دلم گریه میخواد...یک آن هزار فکر وسوسه کننده میاد سراغم که چرا انقدر به خودت سخت میگیری?چرا طرح رو انتخاب نکردی تا یک و نیم سال اینترنی رو با خیال راحت و بدون فشار درس و برنامه ریزی بگذرونی،ورزش کنی،مسافرت بری،کتاب بخونی...چرا به بی پولی خودت و دستت که قرار تا ابد پیش خانواده دراز بمونه فکر نمیکنی...چرا فراغت بهت نیومده...حیف این پولهای زبون بسته نیست انقدر میریزی توی جیب موسسات و جزوه میخری?!و این افکار تا مرز جنونم پیش میبرن...

ولی من باید بلند شم...ولی من اینم...این رو میخوام...میخوام بشه...و این دیالوگ تامی شلبی رو تکرار میکنم که"If we can,we do"!


*امیدوارم سال بعد که این نوشته ها رو میخونم از انتخابم راضی باشم و پیش خودم رو سیاه نشم و قرار نباشه از صفر شروع کنم و به حال امروز بخندم که به خاطر کشیک48ساعتی اخیر و درس خوندن برای فاینال زنان چقدر از برنامه ی رزیدنتیم عقب افتادم و با خودم میگم من امسال قبول نمیشم...

۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۳۳
life around me

نتایج امتحان صلاحیت بالینی اومدن و قبول شدم...

۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۰۰
life around me
سپیده ی صبح فردا که رویت شود دیگر هیچ خانم پیجر بدصدایی توی بلندگوهای این بیمارستان دوست نداشتنی من را به عنوان اینترن کشیک صدا نمیکند.دیگر هیچ مامای بی انصافی ساعت یک بعد از نیمه شب برای نوشتن مشاوره ی غیراورژانسی که در بهترین حالت ممکن فردا انجام خواهد شد من را از خواب بیدار نمیکند.دیگر هیچ مامایی با ژست یک فلوشیپ پریناتولوژی،NST را سمتم پرت نمیکند و من توی دلم برای هیچ کدامشان به تاسف سر تکان نمیدهم....دلم اما برای پرستارهای بخش مامایی و شوخی هایی که باهم داشتیم تنگ میشود...برای میوه هایی که بعد از افطار پشت استیشن میخوردیم و ادای روزه دارهای خسته و گرسنه را درمی آوردیم...

دلم اما برای این بخش،این فضا،زنهای باردار،جیغ های بنفش زایشگاه،تک و توک اتندینگ لعنت شده و حتی برای دو اتند جان تر از جانم و رزیدنت الهه ی زیبایی تنگ نخواهد شد...



۱۴ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۸:۰۴
life around me

 

نوزاد را روی شکم برهنه ی مادرش گذاشتم.پارگی زایمانی را دوختم،حین درآوردن پیشبند و دستکش و آستین و عینک و ماسک و چکمه های زایمان از بین اسم های مدّنظر مادر "اهورا" را انتخاب کردم.به خواهر زائو تبریک گفتم و "خسته نباشید خانم دکتر"ش را به دل خوش شنیدم و از اتاق زایمان شماره ی شش خارج شدم.


اگر یک نفر دوسال قبل که استاجر زنان بودم،یا اصلا همین دو ماه قبل که قرار بود اینترن زنان شوم این سناریوی بالا را تعریف میکرد از ته دل میخندیدم...اما این اتفاق در واقعیت رخ داد و من با یکی از فوبیاهای زندگی ام خداحافظی کردم و لذت جدیدی را تجربه!

۲۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۰۵
life around me

بعد از دوسال رژیم منظم و ورزش و تغییر صد و هشتاد درجه ای لایف استایل و رسیدن به وزن چهل و شش کیلویی(حتی!)،دوباره اُفتادم به پرخوری و خب اجالتا تنها انگیزه ی امید به زندگی که سرپا نگهم داشته همین شوق پریدن سر یخچال خوردن و خوردن و خوردن ست!

هر روز تفاوت وزنم نسبت به روز قبل را واضحا احساس میکنم و گرچه درحال حاضر در خوش اندام ترین حالت ممکن خودم هستم  اما تصور هیکل ده ماه آینده ام کار سختی نیست...تصور یک گردالی که وسط راهروهای بیمارستان قل میخورد و جلو میرود!

۲۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۴۵
life around me

پیوست به پست قبل:

اون روز گذشت،اون کشیک با گرفتن نصفه و نیمه ی دوتا زایمان و معاینات واژینال مکرری که انجام دادم تموم شد و مورنینگم رو به خاطر عجله ی اتند و خوب نبودن حالش به ساده ترین حالت و با کمترین گیر ممکن گذروندم.

~شُکر

۲۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۱:۳۲
life around me

کاش چشم باز کنم و ببینم صبح شده.این کشیک پر استرس و مورنینگ و راند نفس گیر بعدش تموم شدن و من حالم خوبه...

۲۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۴:۰۰
life around me

ماتحت خودم رو با جدیت جر میدم و تا ساعت 11شب به خوندنم ادامه میدم و با این وجود ساعت خوندنم به 12ساعت نمیرسه...من چطور دوران کنکور هر شب و هر شب تیک 12ساعت رو سر ساعت9شب میزدم خدا میدونه...شاید صرفا توی تصوراتم اونقدر میخوندم!


*از من خسته انتظار ادب نداشته باشید دیگه توروخدا!

۹ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۴۸
life around me

نقطه ی پرتی از زایشگاه،توی یک اتاق سوت و کور نشسته بودم به درس خوندن اما حواسم پرت صداهای جیغ و خواهش زنهایی که برای زایمان تقلا میکردن بود...سه تا صدای مختلف که با سه تون متفاوت به طور متناوب تکرار میشدن و هر کدوم به نحوی و با کلماتی از خدا میخواستن راحت شون کنه...یکی از زنها دچار ارست دیلاتاسیون شد و این یعنی زایمانش دیگه پیشرفت نخواهد کرد و رفت برای جراحی سزارین...

زن دوم بالاخره زایید و اشک ریخت و اشک ریخت...صحنه ی گریه کردن زن درد کشیده که همچنان برای دفع جُفت زور میزد توی بغل مادرش که ایشون هم اشک میریخت اوج تراژدی بود و من هم بغض کرده ایستاده بودم گوشه ای و شاهد این قاب شاد اما غم انگیز بودم...

زن سوم همچنان داد میزد و معاینه اش میگفت تا حداقل پنج شش ساعت آینده نخواهد زایید و حالا حالاها باید با درد خودش سر کنه...


اومدم خونه اما دلم توی قابی که دیدم مونده...به چهره ی مادرم که نگاه میکنم بغضم میگیره...بابت تمام دردهای ناجوانمردانه ای که برای دنیا آوردنم کشیده اما هیچوقت منّتش رو سرم نگذاشته شرمنده ام...

پیش بینی اینکه من در آیندا مادر خواهم شد یا نه غیرممکنه.اما امیدوارم اگر قرار باشه یک روزی تجربه اش کنم مادرم باشه که صورت پُر از اشکم رو روی سینه اش فشار بده و بگه تموم شد مادر...تموم شد...مبارکت باشه...


*اشکهام...


~عنوان:فاضل نظری

۱۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۲۶
life around me
از خواب ظهر که بیدار شدم گفتم امروز روز درس خوندن نیست.کتاب رو بستم و به خودم وعده ی بیرون رفتن دادم...کمی بعدترش به یازده ماه بعد فکر کردم و تصور لحظه ای که رتبه ی خودم رو میبینم و میکوبونم روی پیشونیم که ببین?لب مرزی شدم! و به خودم لعنت میفرستم که کاش کمی بیشتر میخوندم...کتاب رو برداشتم و گفتم همین یک مبحث رو میخونم و بعد میرم بیرون...مبحث بعدی و بعدتر رو هم با یکسری وعده و وعید دیگه خوندم و گرچه ساعت خوندنم درنهایت کمتر از روزهای عادی شد اما مهم اینه که با تنبلی خودم مقابله کردم.با بهانه ی بیخودی که همیشه برای انجام ندادن کارهای ضروری زندگی مون میاریم...
این روزها بزرگترین چالشم مقابله با همین اخلاقی هست که سالها داشتم.تغییر این باور که "وقتی حال داری درس بخون"!...
بنظر من آدم باید لایف استایلش رو بر اساس اهدافش تغییر بده چون به هرحال در تمام ساعاتی که من"حال" درس خوندن ندارم،صدها نفر رقیب درسی وجود دارن که اتفاقا شدیدا "حالش" رو دارن...
به قول یک بنده خدایی که بهم میگفت الان وقت صرفا لذت بردن از درس خوندن نیست!الان فقط باید بخونی تا یک سال بعد لذتش رو ببری!

*اینها رو مینویسم چون میدونم تعداد زیادی خواننده ی کنکوری دارم...کسایی که میدونم چندساله پشت کنکور موندن و مطمئنم حداقل نصفشون در سالهای بعدی پشت کنکور موندن دقیقا همون اپروچ و ساعت مطالعه ای رو دارن که سال اول داشتن...بذارید منطقی باشم!دوستان عزیزم،هیچوقت نمیشه وقتی در هدفی شکست خوردی دقیقا از همون راه قبلی بری و اینبار پیروز بشی...سال اول مسافرت میرفتی و سال دوم هم بری.مهمونی میرفتی و بازهم بری،روزی ده ساعت میخوندی و بازهم همونقدر بخونی...
اگر این مسیر رو بری و بعد بگی من عاشق فلان رشته ام اما هرچه تلاش میکنم بهش نمیرسم تنها کاری که از دست من برمیاد سکوت کردنه چون تو با مسیری که طی میکنی در واقع عشق خودت رو زیر سوال میبری...اگر واقعا عاشق اون مسیر هستی اول خودت رو از رکود در بیار.نگاه و راه و روشی که داری رو تغییر بده وگرنه مثل گلوله ای میشی که توی یک حلقه بی هدف چرخ میزنی.

*بهش گفتم خوشبحالت که رفتی سفر،خوش بگذرون.گفت تو هم که داری خوش میگذرونی،تو که کتابهات رو بیشتر دوست داری...خندیدم...گفت جدی میگم بنظر من دوستشون داری!

من عاشق کتابهام نیستم.اما عاشق هدفی هستم که این کتابها من رو بهش میرسونن.
۶ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۰۲
life around me

هزارسال بعد نوزادی که حتی اسمش رو نفهمیدم به خاطر نخواهد آورد در همچین شبی،اولین تجربه ی گرفتن جفت و بریدن بندناف برای یک اینترن زنان شده بود.به یاد نخواهد آورد لحظه ی خروج جفتش رو که خون فوّاره داد و ردّش موند به یادگار روی کفش های اینترنی که لجاجت کرده و چکمه ی زایمان نپوشیده بود.

۱۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۴۳
life around me

با دخترک رزیدنت ارتوپدی صحبت کردم.از ده روز کشیک پشت سر هم برام گفت که حق استراحت نداشته...از روزی که توی درمانگاه درحال ویزیت مریض خوابش برده و مریض ده دقیقه ی تمام به همون شکل نشسته و نگاهش کرده...از روزی که رزیدنت سال بالا باهاش بد شده و ده روز تمام بهش میگفته برو بخش عفونی و از اونجا بهم زنگ بزن و وقتی زنگ میزده میگفته دو دقیقه ی دیگه فلان بخش باش و بهم زنگ بزن و باز که زنگ میزده میگفته یک دقیقه ی دیگه از فلان بخش بهم زنگ بزن و این سیکل رو انقدر ادامه داده تا دخترک بگه تسلیمم دست از سرم بردار...از روزهایی که با دندون درد و صورت ورم کرده کشیک میداده و وقت تنها چیزی که پیدا نمیکرده فکر کردن به درد دندون بوده...از شکستن دندون پیشینش و اینکه هفت ماه تمام با همون دندون اومده و رفته و وقت ترمیمش رو پیدا نکرده...از اینکه با خانواده اش توی یک شهر زندگی میکنه اما طی شش ماه اول رزیدنتی یک بار تونسته ملاقاتشون کنه...از تاول های دردناک کف پاش گفت که افتادن به پوسته ریزی و نهایتا یک پوست ضخیم به جاش تشکیل شده که گلوله هم بهش نفوذ نمیکنه...بهم گفت آرایشگاه رفتن رو فراموش خواهی کرد.جوش های صورتت برات بی اهمیت خواهند شد و تو اصلا وقت فکر کردن به این مسائل حاشیه ای رو پیدا نمیکنی...

دخترک حرف زد و من گوش دادم...سپردم به خدا که ببینم چه میشه...

دعام کنید لطفا...

۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۲۰
life around me

اسکرین شات فرستاده از صحبتش با دختری که ارتوپدی میخونه و پروفایلش رو برام فرستاده....دقایق طولانی به چهره و اندام دخترانه اش نگاه کردم و هزار فکر و خیال متناقض از ذهنم گذشت...شوق،حسرت،اُمید،یاس...


از آزمون دادن وحشت دارم.دیروز بعد از گذشت یکماه از اتمام خوندن نفرولوژی،بیست و پنج تا تست نفرو زدم که نُه تاش رو یا بلد نبودم کلا و یا حتی جای دقیقش رو توی جزوه یا کتاب تست یادم بود اما مطلب رو فراموش کرده بودم...خدایا?

۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۱۲
life around me

|پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید،گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من شک داشتی...|

~سوره ی احزاب،آیه ی10~

۰۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۰۹
life around me

به این شکل که وقتی صبح با انرژی از خواب بیدار میشم و صبحانه میخورم، با مشت های گره کرده رو به آسمون فریاد میزنم"یا ارتوپدی یا هیچ" و شبها که خسته و خورد خاک شیر شدم و توان بیدار موندن ندارم یواشکی به خودم میگم حالا "پوست" هم رشته ی بدی نیستا!

۰۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۱۰
life around me

زن بعد از جراحی سزارین ترخیص شده بود و به سختی به سمت در خروجی سالن اصلی حرکت میکرد و مادرش بچه به بغل پشت سرش میرفت و با ذوق به نوه اش نگاه های خریدارانه ای مینداخت.پدر جوان دم در منتظر ایستاده بود.نزدیک که شدن مادرزن داشت میگفت بچه رو بدیم دست پدرش...در باز شد و مرد جوان با ذوق و خوشحالی اومد به پیشوازشون.دست های بچه به بغل مادرزن توی زمین و هوا مونده بودن و منتظر دست پدرجوان اما غافل از اینکه مرد از دیدن همسرش انقدر خوشحال بود که انگار تمام دنیا رو فراموش کرده باشه دست انداخت پشت کمر زنش و انقدر با عجله و هیجان برای هم حرف میزدن که انگار سالهاست همدیگه رو ندیدن...شاید ده دقیقه طول کشید تا از محدوده ی دید من خارج بشن و من تمام مدت با ذوق بهشون زُل زده بودم و با خودم میگفتم چه زن خوشبختی...

باید زن باشی تا بفهمی وقتی زایمان کردی،اضافه وزن داری و از ریخت و قیافه افتادی،هورمون هات فوران کردن و غم بعد از زایمان داری چقدر چقدر چقدر احتیاج داری به همدلی همسرت...به اینکه به هر طریقی بهت بفهمونه تو هنوز هم مهمترین قسمت زندگیش هستی...


۰۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۴۴
life around me