پس از بیداری!
صبح ها وقتی بیدار میشم که هنوز همه ی اهل خونه خوابن...هوا تاریک...هوا سرد...دریغ از یک قُلُپ چای گرم،یک لیوان آب،یک لقمه نون و پنیر از خونه میزنم بیرون و تو تاریکی دم صبح رانندگی میکنم...و بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار میشم که همه ی اهل خونه رفتن پی گشت و گذار...خونه تاریک...خونه سرد...بخاری ها خاموش..."سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت"!
منم و تقلای بیدار شدن و چشم هایی که برای یک دقیقه ی بیشتر بسته بودن التماس میکن...و جزوه ی گوارش که از روی میز بهم چشمک میزنه و من بهش پشت میکنم که کمتر عذاب بکشم...
اینها را توی هپروت خواب و بیداری بعدازظهر نوشتم درحالی که توی تاریکی اتاق گم بودم و هرچه مامان را صدا میزدم جوابی نمیگرفتم.
حالا از خواب بیدار شدم،دوتا مبحث درس خواندم،حمام کردم و حوله ی صورتی به تن جلوی بخاری نشستم به خوردن پرتقال و برای خواندن مباحث تعیین شده ی باقی مانده برنامه ریزی میکنم.
حالا جزوه ی گوارش عذاب آور نیست و با لذت خوانده هایم را میبلعم...!
.......