
*خب شانس من هم اینطور بود که وقتی باید برای اولین بار TAPمایع آسیت(کشیدن مایع تجمع یافته داخل شکم) انجام بدم نه رزیدنت بالای سرم باشه و نه اتند و خودم هندل کنم.نتیجه هم برای من راضی کننده بود و هم برای پیرمرد خوش اخلاق و قدرشناس عزیزم...
به همسرش گفت کربلایی کمک خانم دکتر بده...
خندیدم و گفتم کربلایی صداش میکنی؟؟
گفت توی روستای ما به هرکی بره کربلا میگن کربلایی...
گفتم اقلا صداش کن کربلایی جان؟
زن بور شد و سه تایی با صدای بلند خندیدیم...
همینطور که کار میکردم قربون صدقه ام میرفت و دعای خیر میکرد و میگفت هروقت دکتر اصلی:))) شدی بیا شهر ما خوبمون کن و من خیلی دلم میخواست ماچش کنم و بگم دلبری رو بس کن پیرمرد!
*توی کشیک دیروز هم همه ی ساعتهایی که کاور کردن به عهده ی من بود با سرعت هزار اسب بخار میدویدم و نمیدونم اگر یک نفر از بیرون بهم نگاه میکرد در موردم چی فکر میکرد؟مثلا اینکه ببین طرف زنبور افتاده توی شلوارش!!!
اما با وجود اون همه مریضی که باید میدیدم و شرح حال مفصل میگرفتم و order میذاشتم واقعا خوش اخلاق بودم و فکر میکنم همکار بودن مریض ها و خوش انصاف بودن پرستارها خیلی موثر بود...
*هیچ لذتی بالاتر از این نیست که صبح بری ویزیت مریضی که شب قبل با حال عمومی خیلی بد اومده و براش دارو گذاشتی و ببینی طوری خوب شده که انگار هزارسال قبل هم مریض نبوده...اگر مریض خوش انصافی باشه و انرزی مثبت هم برات بفرسته که دیگه گل ها چه گلست!
*دیگه توی کشیک های داخلی افسردگی نمیگیرم...بدنم سر شده...
*شش ماه تا پایان دوره ی پزشکی عمومی...لحظه شماری میکنم...