گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

اسم اسبش "روزگار" بود...حالا ساعتهاست در آینده،در رویا غرقم و تصور میکنم تمام پس انداز سال های دور را خرج خریدن اسبی کرده ام که تمام طول هفته را با دلتنگی اش سر میکنم...

حالا ساعتهاست برای اسبی که ندارم دنبال اسم میگردم و سر "مارال" با خودم به توافق رسیده ام...

عجب "پدرسوخته"ایست ذهن آدمیزاد...عجب!

۱۱ نظر ۲۶ بهمن ۹۷ ، ۱۵:۵۱
life around me

قسم به دلگرفتگی شبهای کشیک داخلی...

۹ نظر ۲۴ بهمن ۹۷ ، ۱۹:۵۵
life around me
زن خوشحالتری بودم اگر میتوانستم الان موهای نداشته ام را پشت گردنم گرد کنم،دامن کوتاهم را تن کرده و کلاهم را روی سر گذاشته و بزنم به دل خیابان های پُر از آدم...پُر از غریبه...
توی کاپشن چرم مشکی ام جمع شوم و سر از یک بار نه چندان مجلل درآورم...یکی از صندلی های پشت پیشخوان را بدون وسواس انتخاب کرده و بارمن را برای سفارش "شراب قرمز"،سنگین ترین شراب قرمز صدا کنم و تا آماده شدنش سیگار پشت سیگار باشد که دود میکنم و مه خاکستری که دور تا دورم را احاطه میکند...
شب،تنها،سرما،مست،سرخوش،بی خبر،پیچیده لای کاپشن،خودم را بغل کنم و زیر نورهای رنگارنگ چراغ های خیابان قدم بزنم و به مقصد فکر نکنم...به خانه ی بدون تو...به خانه ی ساکت و سرد و بی جان بعد از تو...

*عنوان از نفیسه سادات موسوی.
۱ نظر ۱۷ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۵۸
life around me

بارها گوشی تلفنم را برداشتم تا از کسی،کسانی درخواست همراهی برای بیرون رفتم کنم...برای سینما رفتن و دیدن فیلمهای جشنواره!

اما...اما گوشی را هربار زمین گذاشتم...

فکر معاشرت با آدمها اذیتم میکند...دیگر از "بودن" آدمها در زندگی ام لذت نمیبرم...همین!


*فردا برای اولین بار تنهایی سینما رفتن را تجربه خواهم کرد...برای دیدن فیلم سرخپوست.

۱۶ نظر ۱۶ بهمن ۹۷ ، ۱۷:۰۹
life around me

زن جوان متاهل روستایی و بی سواد که چهار فرزند داشت با شکایت تب و لرز شدید،سردرد و میالژی به سرویس داخلی مراجعه کرده.شب اول توسط اینترن داخلی ویزیت شده و چون باید سی تی اسکن از سینوس ها برای تشخیص سینوزیت انجام میداده و از باردار نبودن خودش اطمینان نداشته اینترن براش تست حاملگی درخواست داده که مثبت شده...روز بعد من ویزیتش کردم و همینطور شانسی شکمش رو لمس کردم و دیدم شدیدا تندر هست(یعنی وقتی لمس میکردم بیمار دچار درد میشد)...سونوگرافی شکم انجام دادیم و جنین مُرده ای را گزارش کرد.

درخواست مشاوره ی زنان و انتقال بیمار به بیمارستان زنان کردیم اما زن رضایت نداد....بهش میگم خانمم بچه توی شکمت مُرده و تو عفونت کردی!!تمام این تب و لرزها بخاطر اون بوده!!!به خدا اگه دیر برای سقط اقدام کنی این عفونت خطرناک از پا درت میاره!میگه بچه رو ول کن،کبدم چطوره?

با خوبی گفتم.با مهربونی گفتم.التماسش کردم.عصبانی شدم.صدام رو بالا بردم.رزیدنت باهاش حرف زد.اتند باهاش حرف زد....اما زن کوتاه نیومد و با همون چهره ی ریلکسش و لبخند و نگاه عاقل اندر سفیه گفت مگه بچه همینطوری الکی میمیره?بچه چون هنوز کوچیکه قلبش اصلا شروع به زدن نکرده!!!!!ترخیصم کنین میرم همون محل زندگیم تو خونه بهداشت پرونده بارداری تشکیل میدم...

و ما پوکرفیس نگاهش میکردیم و میگفتیم پدرآمرزیده اصلا قبول،بچه ات زنده ست،بیا برو بیمارستان زنان که متخصص خودت بیاد و دوباره سونوگرافی کنه...میگفت نخیرم،من نمیرم!

شوهر گرامیش هم به خودش زحمت نداد تا بیمارستان بیاد و از پشت تلفن فتوا داد که حق نداری پات رو توی بیمارستان زنان بذاری!ترخیص شو و بیا خونه...و نهایتا زن با رضایت شخصی بیمارستان را ترک کرد!

به استادم میگم چطور ممکنه یک نفر انقدر در مقابل فهمیدن مقاومت کنه?میگه یک بچه یعنی چهل هزارتومن یارانه!همینجوری بکنن بندازنش دور?...

و من یاد حرف استاد روانپزشکم می افتم که میگفت بخش بزرگی از جمعیت جوان ما به جای سازنده بودن در حقیقت جمعیت سر بار هستن و توی مطب های مختلف دنبال تایید از کار افتادگی هستن تا نامه برای کمیته و بهزیستی ببرن و خیالشون از بابت ماهی پنجاه تا صد هزارتومن راحت بشه...میگفت ایناست که باعث شده ما جهان سوم بمونیم...اینکه سقف خواسته های مردم ما رو پایین نگه داشتن...

تمام اینهایی که گفتم گریه داره...اینکه بخش خیلی خیلی عظیمی از مردم ما رو در نفهمی نگه داشتن و توی مرزهای محروم حبس کردن و امکانات پیشرفت رو بهشون ندادن و فقط موقع پیاده کردن سیاست های افزایش جمعیت به یادشون می افتن و بعد میان میشینن میگن چهل سالگی ما مبارک بخدا گریه داره...

۱۶ بهمن ۹۷ ، ۱۱:۵۲
life around me

مرد کاشکتیک و لاغر،بی حال و نحیف روی تخت دراز کشیده است و از درد ناشی از لخته در عروق پا گلّه و شکایتی نمیکند...چند روز است که دفع مدفوع نداشته و شکمش در لمس مثل چوب سفت است و فشار ناشی از تورم شکم به مثانه و بیضه ها منتقل شده و مرد به شدت تحت درد و عذاب است.

هر کشیک که بخاطر شکایتش از درد بالای سرش میروم و میبینم که با تلاش زیاد انرژی اش را جمع میکند تا جمله ی "بابا یه کاری کن شکمم کار کنه" را ادا کند تمام غصه ی عالم(حجم تمام غصه ی عالم را تصور کنید)به قلبم فشار می آورد.

مرد بزرگ...سرهنگ...فرمانده ی هشت سال جنگ...با موهایی که در رزم و دیسیپلین نظامی سفید کرده از سرطان متاستاتیک مرحله ی آخر که هیچ درمانی ندارد و انتظار مرگ را میکشد روی تخت دراز کشیده و من بابت اینکه باید بیضه هایش را معاینه کنم رنج میبرم...رنجش را که میبینم رنج میبرم...

دنیا دنیای کثیفیست و شما هرچقدر هم که بزرگ و قوی باشید،هرچقدر هم که تلاش کنید و به جاهایی بالایی برسید که امنیت یک مملکت روی دستتان بچرخد و کرور کرور آدم جلوی پایتان بایستند اما هیچ تضمینی نیست که یک روزی روی تخت بیمارستان دراز نکشید و برای معاینه ی بیضه هایتان شلوارتان را پایین نکشند!


+چهره ات را وقتی گفتم"چشم باباجون الان یه داروی جدید براتون میذارم بلکه اثر کنه و روده هاتون به کار بیفته" و تو نگاهم کردی و گفتی"بابا باهام حرف بزن،بگو چه فکری داری" را فراموش نمیکنم.کاش با چشم های عزیزت انقدر مهربان "بابا" صدایم نمیکردی تا کمتر عذاب بکشم مرد تخت شماره ی بیست و چهار...سرهنگ...

۵ نظر ۱۱ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۱۳
life around me

تعریف میکرد از بخش روانپزشکی و از بیمار افسرده با علایم سایکوتیک که قبلا سابقه ی گرفتن شوک داشته و حالا مجددا برای شوک گرفتن آماده اش میکردن...میگفت مرد گریه میکرده و التماس که "توروخدا بهم شوک ندین،نمیخوام فراموش کنم...من خاطراتم رو دوست دارم..."


بارها و بارها چهره ی مردی که ندیدم را در لباس خاکستری بخش روانپزشکی،حین اشک ریختن و گفتن این جمله ی تراژیک تصور میکنم و با خودم فکر میکنم این اگر سکانس آخر یک فیلم کاندید اُسکار میبود بدون شک میتونست رای مخالف داورها رو تغییر بده...


۰۶ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۵۲
life around me

فیش...فیییششش...فففیییییییییشششششش....


صدای نفس های دخترک تخت بغلی که بخاطر جراحی رینوپلاستی چسب زده روی دماغش...من?با چشمهای خسته،پوکرفیس به سقف خیره ام و با خودم فکر میکنم چه خوب که به یک شات گان دسترسی ندارم وگرنه درحال حاضر شجاعت خالی کردن چندتا ساچمه توی مغزش رو داشتم...!

۹ نظر ۰۴ بهمن ۹۷ ، ۱۴:۳۸
life around me

*خب شانس من هم اینطور بود که وقتی باید برای اولین بار TAPمایع آسیت(کشیدن مایع تجمع یافته داخل شکم) انجام بدم نه رزیدنت بالای سرم باشه و نه اتند و خودم هندل کنم.نتیجه هم برای من راضی کننده بود و هم برای پیرمرد خوش اخلاق و قدرشناس عزیزم...

به همسرش گفت کربلایی کمک خانم دکتر بده...

خندیدم و گفتم کربلایی صداش میکنی؟؟

گفت توی روستای ما به هرکی بره کربلا میگن کربلایی...

گفتم اقلا صداش کن کربلایی جان؟

زن بور شد و سه تایی با صدای بلند خندیدیم...

همینطور که کار میکردم قربون صدقه ام میرفت و دعای خیر میکرد و میگفت هروقت دکتر اصلی:))) شدی بیا شهر ما خوبمون کن و من خیلی دلم میخواست ماچش کنم و بگم دلبری رو بس کن پیرمرد!


*توی کشیک دیروز هم همه ی ساعتهایی که کاور کردن به عهده ی من بود با سرعت هزار اسب بخار میدویدم و نمیدونم اگر یک نفر از بیرون بهم نگاه میکرد در موردم چی فکر میکرد؟مثلا اینکه ببین طرف زنبور افتاده توی شلوارش!!!

اما با وجود اون همه مریضی که باید میدیدم و شرح حال مفصل میگرفتم و order میذاشتم واقعا خوش اخلاق بودم و فکر میکنم همکار بودن مریض ها و خوش انصاف بودن پرستارها خیلی موثر بود...


*هیچ لذتی بالاتر از این نیست که صبح بری ویزیت مریضی که شب قبل با حال عمومی خیلی بد اومده و براش دارو گذاشتی و ببینی طوری خوب شده که انگار هزارسال قبل هم مریض نبوده...اگر مریض خوش انصافی باشه و انرزی مثبت هم برات بفرسته که دیگه گل ها چه گلست!


*دیگه توی کشیک های داخلی افسردگی نمیگیرم...بدنم سر شده...


*شش ماه تا پایان دوره ی پزشکی عمومی...لحظه شماری میکنم...


۵ نظر ۰۱ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۱۱
life around me