امروز سر راند و بالاسر مریض بودیم که اتند محترم و ایضا مدیرگروه داخلی بعد از اینکه من بیمارم رو پرزنت کردم گفتن خانم دکتر گلسا یکی از بهترین اینترن های من هستن!عالی,عالی و بسیار قابل اعتماد!...و چندین بار این جمله رو تکرارش کردن و من دروغ چرا یک صدم ثانیه توی دلم ذوق کردم اما فورا این فکر که"لعنتی,تو وقتی من از مریضت نیدل استیک میشم بهم نگو مشکل خودته,تعریف کردن پیشکشت"!...و دوباره ازش متنفر شدم!
مریضم گفت شکمم نفخ داره و در جوابش گفتم چشم برات دارو میذارم.سرم توی پرونده بود که با صدای بلندی آروغ زد و من سعی کردم عادی جلوه کنم که دیدم رگباری آروغ میزنه و بعد از هر آروغ میگه نیگا خانم دکتر اینجوری میشم!...من؟پوکرفیس به دوربین خیره بودم...
یک مریض دیگه ی مشکوک به سل داشتم که جلوی چشمام بیش از سی یا چهل تا آروغ پی در پی و بی وقفه زد و من خیلی ریلکس فقط کنارش ایستادم تا کارش تموم بشه و به ادامه ی معایناتم برسم!...شما هیچوقت اوج فاجعه رو درک نمیکنید مگر اینکه من چندسال قبل رو بشناسید و بدونید من اگر کسی توی چند ده متریم آروغی میزد که ته صداش به گوشم برسه چه الم شنگه ای راه مینداختم!هوووف چه بودیم و چه شدیم...
مریض تخت بیست و دوی عزیز دلم,پیرمرد قشنگم کاش دوباره میدیدمت و مثل هر روز دستت رو میفشردم بابت اونهمه قدرشناسی که در وجودت بود و تلاش من و پرستارهات رو میدیدی و هربار که میگفتم باباجون خوبی امروز؟میگفتی به لطف شما و پرستارم خوبم...میگفتی آدم که نمیتونه چشمش رو به روی اینهمه زحمت ببنده که بابا,میتونه؟و من میخندیدم و میگفتم وظیفه مونه بابا...دلم برات تنگ میشه اما امیدوارم همیشه خوب باشی و گذرت به بیمارستان نرسه پیرمرد بی حاشیه:)
امروز سه تا کتاب هیجان انگیز خریدم اما دلم توی قفسه ی کتابهای نوجوان موند...با دیدن کتابهای "پی پی جوراب بلند" و "رامونا" یاد کودکیم افتادم و واقعا از ته دل حسرت نداشتن دختری رو خوردم که براش اون کتابها رو بخرم...
فردا کشیکم...بریم خودکشی یا چی؟
کتابدونی با یک کتاب که عاشقشم به روز شد...کسی این کتاب رو خونده؟نظرش چیه؟