گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

حمام کرده و حوله به تن کوله ام رو جمع کردم و وسایل نبرد رو آماده.با موهای جمع شده بالای سرم نشستم به کوتاه کردن ناخن هام و به اتو زدن روپوشم فکر میکنم...حال?حال رزمنده ای که قراره ساعت شش صبح فردا به خط مقدم اعزام بشه!!


*فردا که بگذره یک ماه اول داخلی تموم شده و من سُر و مُر گُنده ام و هیچ کوفتیم نزده...میبینی?آدمیزاد موجود عجیبیه! پوست کُلُفت و سرتق!

۴ نظر ۲۹ دی ۹۷ ، ۱۸:۵۶
life around me

زن هفت سال پزشکی عمومی را تمام کرد،ازدواج کرد و شروع زندگیش با دوری و دوستی بود که باید میرفت روستا برای طرح...تخصص قبول شد و چهارسال بدبختی به معنای واقعی کلمه را چشید و اولین فرزندش را قاطی همین بدبختی ها به دنیا آورد و بچه بی مادر بزرگ شد که مادر باید کشیک می ایستاد...به عنوان پزشک متخصص راهی شهرستانی دور شد برای طرح و دومین فرزندش را باردار شد،سه ماه از زایمانش گذشته بود که متوجه تورم رو به افزایش شکمش شد و بعد از بررسی های انجام شده برایش تشخیص کنسر متاستاتیک پریتوئن داده شد و خب طبیعیست که کنسری تا این حد گسترده که تمام فضای شکم را گرفته درمان منجر به cure ندارد و صرفا با رادیوتراپی و کموتراپی علامت درمانی میشود...

بعد از شنیدن این خبر مدام با خودم فکر میکنم این زن وقتی همدوره ی من بوده چندبار با خودش گفته تحمل بیار،این روزهای سخت تمام میشود...وقتی به عنوان یک تازه عروس دور از شوهرش توی روستا طرح میگذرانده چقدر تکرار کرده تحمل کن،این روزهای سختی هم میگذرد...وقتی به عنوان رزیدنت سال اول سگ دویی و خرحمالی میکرده یا وقتی در لباس یک چیف رزیدنت از صبح تا شب توی اتاق عمل عرق برای جراحی هایی میریخته که پولش توی جیب کس دیگری میرفته چندبار با خشم گفته این روزها هم میگذرد و من روزی آقابالاسر خودم میشوم...وقتی به عنوان متخصص راهی شهرستان شده و بار دیگر از همسرش دور،چندبار به خودش دلداری داده که این نیز بگذرد و از ذوق مطبی که توی شهر خودش خواهد زد ذوق کرده و توی دلش قیلی ویلی رفته...

آن روزها گذشت اما هیچ مدینه ی فاضله ای در پیش نبود...حقیقت اینست که ما پیش میرویم اما دغدغه ها و سختی ها با سرعتی مضاعف از ما پیشی میگیرند و آن روزی که بدون هیچ دغدغه ای روی کاناپه دراز بکشیم هیچوقت فرا نمیرسد...

امروز هزار بار با خودم گفتم کاش از زمان حال،از این فرصت توی مشتت استفاده را ببری و خوشبختی را هیچوقت به امید فردا به تاخیر نیندازی...کاش برای خوشحالی به دنبال شرایط ایده آل نگردی که هرچه هست همین است و هیچ ایده آلی در انتظار ما نیست...


*ساعت پنج صبح بالاسر پیرمردی بودم که دچار اختلال تنفسی و کاهش سطح هوشیاری شده بود و برایش درخواست پذیرش ICU دادم...داشتم با خودم غُر میزدم که این هم شد زندگی?که نگاهم افتاد به پسر همان پیرمرد که کنار تخت پدرش بیدار نشسته بود.دیدم من چقدر خوشبخت تر از او هستم که گرچه همزمان با او بیدارم اما اطمینان دارم که پدرم توی رخت خواب گرم و نرمش آرام خوابیده...نفس عمیقی کشیدم،خداراشکر کردم و دیگر غر نزدم.

۲۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۵۵
life around me

امروز سر راند و بالاسر مریض بودیم که اتند محترم و ایضا مدیرگروه داخلی بعد از اینکه من بیمارم رو پرزنت کردم گفتن خانم دکتر گلسا یکی از بهترین اینترن های من هستن!عالی,عالی و بسیار قابل اعتماد!...و چندین بار این جمله رو تکرارش کردن و من دروغ چرا یک صدم ثانیه توی دلم ذوق کردم اما فورا این فکر که"لعنتی,تو وقتی من از مریضت نیدل استیک میشم بهم نگو مشکل خودته,تعریف کردن پیشکشت"!...و دوباره ازش متنفر شدم!


مریضم گفت شکمم نفخ داره و در جوابش گفتم چشم برات دارو میذارم.سرم توی پرونده بود که با صدای بلندی آروغ زد و من سعی کردم عادی جلوه کنم که دیدم رگباری آروغ میزنه و بعد از هر آروغ میگه نیگا خانم دکتر اینجوری میشم!...من؟پوکرفیس به دوربین خیره بودم...

یک مریض دیگه ی مشکوک به سل داشتم که جلوی چشمام بیش از سی یا چهل تا آروغ پی در پی و بی وقفه زد و من خیلی ریلکس فقط کنارش ایستادم تا کارش تموم بشه و به ادامه ی معایناتم برسم!...شما هیچوقت اوج فاجعه رو درک نمیکنید مگر اینکه من چندسال قبل رو بشناسید و بدونید من اگر کسی توی چند ده متریم آروغی میزد که ته صداش به گوشم برسه چه الم شنگه ای راه مینداختم!هوووف چه بودیم و چه شدیم...


مریض تخت بیست و دوی عزیز دلم,پیرمرد قشنگم کاش دوباره میدیدمت و مثل هر روز دستت رو میفشردم بابت اونهمه قدرشناسی که در وجودت بود و تلاش من و پرستارهات رو میدیدی و هربار که میگفتم باباجون خوبی امروز؟میگفتی به لطف شما و پرستارم خوبم...میگفتی آدم که نمیتونه چشمش رو به روی اینهمه زحمت ببنده که بابا,میتونه؟و من میخندیدم و میگفتم وظیفه مونه بابا...دلم برات تنگ میشه اما امیدوارم همیشه خوب باشی و گذرت به بیمارستان نرسه پیرمرد بی حاشیه:)


امروز سه تا کتاب هیجان انگیز خریدم اما دلم توی قفسه ی کتابهای نوجوان موند...با دیدن کتابهای "پی پی جوراب بلند" و "رامونا" یاد کودکیم افتادم و واقعا از ته دل حسرت نداشتن دختری رو خوردم که براش اون کتابها رو بخرم...


فردا کشیکم...بریم خودکشی یا چی؟


کتابدونی با یک کتاب که عاشقشم به روز شد...کسی این کتاب رو خونده؟نظرش چیه؟

۱۵ نظر ۲۵ دی ۹۷ ، ۲۰:۵۲
life around me

استادم به مریض گفت اطرافت گل و گیاه زیاد داری?مرغ و خروس چطور?اینا برات سمّه!

گفت صدتا کفتر دارم...!

گفت دکتر من بخاطر ریه هام مرغ و خروس هام رو فروختم و اما این کفترا عشقمن...هرسال مسابقه داریم و از یه استان دیگه پروازشون میدیم و خودشون میان تا دم خونه...گفت چندساله که هر روز صبح ساعت پنج میبرمشون برای آموزش پروازشون میدم...

دکتر خندید و گفت کفترا عشقشن...بنظرتون میتونیم عشقش رو ازش بگیریم?...نه!

گفت آقای فلانی شاد باشی با کفترات اما حواست هم به ریه هات باشه...مرد گفت چشم...چشم...

۳ نظر ۲۴ دی ۹۷ ، ۱۸:۵۳
life around me

با بچه های دانشگاه تو ماشین بودیم و با صدای بلند آهنگی قدیمی از نوش آفرین میرقصیدیم که میگفت:

"تا میگی سلام،،،فقط با یک کلام،،،دیوونه میشم جز تو نمیبینه چشام،،،میلرزه صدام،،،تنگه نفسهام،،،از تموم این دنیا فقط تورو میخوام"

یکهو سوگند گفت چی شد?نوش آفرین گفت تنگه نفسهام?درمان تنگی نفس چی بود?

بعد از هر طرف صدایی می اومد و یکی میگفت اسپری سالبوتامول، یکی دیگه میگفت اسپری آتروونت، اون یکی میگفت سُلوشن پالمیکورت و بعد غش غش میزدیم زیر خنده که داریم وسط بخش داخلی دیوونه میشیم...که دیگه نمیتونیم مثل آدم به یه آهنگ هم گوش کنیم!

۲۱ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۴
life around me

شب های قبل از کشیک افسردگی میگیرم،تمام ساعات کشیک بغض دارم و دلم میخواد از دیوارهای بیمارستان بالا برم و با هرچه جان در بدن دارم به سمت خونه فرار کنم،و روزهای بعد از کشیک خسته ام و کثیف و دلزده و خالی...پوچ...

در مورد هرچه که تا الان تلاش کردم مرددم...یک جایی از مسیر چشم باز کردم و دیدم و تمام رویاهایی که اینهمه سال براشون تلاش کردم اون چیزی نیستن که میخوام،که میتونم...

که به جایی توی زندگیم رسیدم که فقط میخوام این چندماه باقی مانده هرچه زودتر تموم بشه تا مدتی از این فضا دور بمونم...که از تصور چهارسال دیگه سگ دویی و حمالی و استرس بی وقفه مو به تنم سیخ میشه...نمیدونم...خسته ام و مغزم درست کار نمیکنه و علی الحساب صبر میکنم تا داخلی تموم بشه و شاید حالم بهتر...

شاید...

شاید...

۱۲ دی ۹۷ ، ۲۰:۲۸
life around me

سه چهار ساعتی که تایم خوابم بود انقدری آبریزش بینی داشتم که نتونستم چشم روی هم بذارم.تازه داشت خوابم میبرد که پرستار زنگ زده و میگه مریض تخت چهار که امروز دیالیز شده ریت قلبی 30تا داره.اومدم و فعلا درمان استپ اول هیپرکالمی رو براش گذاشتم و حالا،ساعت3:34بامداد با چشمایی که زیرشون قد یه بند انگشت گود افتاده منتظرم داروش طی نیم ساعت بره تا بتونم جوابش رو ببینم....اگه جواب نده?

استپ دوم...حیرونی...نهایتا آتروپین...سپیده ی سحر...فردا...مورنینگ!

خدایا به بنده هات ساده بگیر...


+به مدت سه ماه میخوام غُر بزنم...از اینترنی و حمالی کردن برای مریضای بقیه...از داخلی و پرکاریش...فاک به پُر کاریش!

+من که بالاسر مریض حیرونم تا سرمش بره و ببینم پاسخی میده یا نه.کسی بیداره?

۲ نظر ۰۸ دی ۹۷ ، ۰۳:۳۸
life around me

موقع گرفتن ABG از یک مریض IV drug abuser سوزن رفت تو دستم و needle stickشدم...از استرس داشتم خفه میشدم،تا جایی که شد انگشتم رو با آب شستم،تست های هپاتیت و HIV رو برای مریض درخواست دادم و فردا خودم باید برم برای آزمایش...

با پرستار به شدت دعوام شد که یعنی یکی از شما نباید به من میگفتین با مریض پرخطر سروکار دارم?که وقتی بهتون میگم من تابحال ABGنگرفتم یکیتون باید همراهم بیاین چرا از جاتون جُم نمیخورین?

سر همراهی مریضی که اصلا تو سرویس ما بستری نیست و افتاده بود دنبالم داد زدم و گرچه بعدا که آروم شدم رفتم عذرخواهی کردم اما احساس میکنم از دلش در نیومد...

خلاصه که اینهم از کشیک روز جمعه...مریض...اعصاب خورد...چندین کانتکت پیاپی با چند نفر...

۰۷ دی ۹۷ ، ۱۳:۰۷
life around me
من توی کشیک هام آدم خوش شانسی نیستم غالبا اما...اما نمیدونم دیشب چه اتفاقی افتاد که خدا چرخ گردون رو در جهتی گردوند که من بتونم بخوابم.قرار بود ساعت 10شب تا2صبح رو همکشیکیم پوشش بده و من از 2صبح تا 7:30را بایستم و در همین راستا ساعت 11که از اورژانس برگشتم یک قرص سرماخوردگی خوردم و خوابیدم و ساعت هفت صبح با صدای تلفن بیدار شدم که گفت ویزیت اورژانسی داخلی داریم و تازه اینجا بود که بعد از هفت هشت ساعت خوابیدن که هیچوقت برام سابقه نداشته لباس پوشیدم و رفتم سمت اورژانس و از شب قبل فقط خاطره ی محوی از صداهای زنگ تلفن توی ذهنمه و "آخ"هایی که موقع پهلو به پهلو شدن میگفتم.
دارم به این فکر میکنم اگر من با اون شدت بدن درد دیشب و خواب آلودگی شدید ناشی از قرص ویزیت میخوردم باید چه میکردم?دلم می اومد هم کشیکی داغونم که اکثر ویزیت ها توی ساعت اون بودن رو بیدار کنم?خودم رو میتونستم بکشم تا اورژانس?
الان که با همه ی بدبختی نشستم پای درس خوندن و دمنوش های مامان رو میخورم با خودم میگم جوابم به این سوالها "نه" هست و این لطف خدا بود که اون شب سخت گذشت و امروز مورنینگی هم نداشتیم...

_خدایاشُکرت_
۵ نظر ۰۵ دی ۹۷ ، ۱۶:۲۱
life around me

کشیکم و با بدن درد،ضعف و بیحالی و اسهال از خواب بیدار شدم و این یعنی فاجعه...روده رو به ضرب قرص دیفنوکسیلات بند آوردم اما برای آبریزش بینی و کوفتگیم کاری نمیتونم بکنم که قرص ها خواب آورن و مگه اینترن داخلی هم میتونه بخوابه?

امروز همش اون جمله ی تیردخت تو ذهنمه که نوشته بود ما داریم چی بر سر خودمون میاریم?


بعدا نوشت:بله از اتاق فرمان اشاره میکنن پریود هم شدیم!

۸ نظر ۰۴ دی ۹۷ ، ۱۱:۲۱
life around me

صبح ها وقتی بیدار میشم که هنوز همه ی اهل خونه خوابن...هوا تاریک...هوا سرد...دریغ از یک قُلُپ چای گرم،یک لیوان آب،یک لقمه نون و پنیر از خونه میزنم بیرون و تو تاریکی دم صبح رانندگی میکنم...و بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار میشم که همه ی اهل خونه رفتن پی گشت و گذار...خونه تاریک...خونه سرد...بخاری ها خاموش..."سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت"!

منم و تقلای بیدار شدن و چشم هایی که برای یک دقیقه ی بیشتر بسته بودن التماس میکن...و جزوه ی گوارش که از روی میز بهم چشمک میزنه و من بهش پشت میکنم که کمتر عذاب بکشم...



اینها را توی هپروت خواب و بیداری بعدازظهر نوشتم درحالی که توی تاریکی اتاق گم بودم و هرچه مامان را صدا میزدم جوابی نمیگرفتم.

حالا از خواب بیدار شدم،دوتا مبحث درس خواندم،حمام کردم و حوله ی صورتی به تن جلوی بخاری نشستم به خوردن پرتقال و برای خواندن مباحث تعیین شده ی باقی مانده برنامه ریزی میکنم.

حالا جزوه ی گوارش عذاب آور نیست و با لذت خوانده هایم را میبلعم...!


۶ نظر ۰۲ دی ۹۷ ، ۱۵:۵۰
life around me