گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

قرار گذاشته بودم فردا به یُمن یلدا برم آرایشگاه و از پیکره ی میمون به پیکره ی انسان تبدیل بشم و الان میبینم آرایشگرم عکس یک شمع با روبان سیاه رو گذاشته پروفایلش و با این اوصاف شعورم اجازه نمیده بهش پیام بدم که برام نوبت بذاره...نکنه نامادری سفیدبرفی به زیباییم حسادت کرده:))) و با یک طلسم کاری کرده من تا آخر عمرم نتونم برم آرایشگاه?!!...امیدوارم رفع این طلسم با بوسه ی یک شاهزاده ی سوار بر اسب سفید نباشه فقط:)))

 

+امروز اوج self talking من بود و نمیتونم توصیف کنم چقدر فشار روحی رو تحمل کردم...یک جاهایی دندون هام رو از خشم روی هم فشار میدادم و میلرزیدم..کاش میشد تمام اون وقایع را از کودکی تابحال فراموش کنم،کاش به اون قسمت حافظه ام دسترسی داشتم...من از پرسونالیتی خودم رنج میبرم و هر روز بیشتر از روز قبل به تراپی احتیاج پیدا میکنم...امروز میتونستم با بیان چند جمله مسبب تمام رنج هام رو طوری از نظر روحی تخریب کنم که هیچ روان درمانگری نتونه درستش کنه،میتونستم به راحتی اشکش رو در بیارم اما نخواستم...

۷ نظر ۲۹ آذر ۹۸ ، ۲۲:۴۰
life around me

دوستم پرسیده بود اونجا بارون میاد و من چند ثانیه مکث کرده و جواب داده بودم نمیدونم،آره فکر کنم میاد یه صدایی میشنیدم...

از این جوابی که دادم غصه ام گرفت.یه روزی به مادرم میگفتم تنها پدیده ی این دنیا که هیچوقت برام تکراری نمیشه تماشای نم نم بارونه و حالا تمام بعدازظهر و عصر بارون نم نم بود که میبارید و من حتی بهش توجه نکرده بودم...امروز هم بارون بارید.به روال دیروز نم نمک و بی آزار اما این بارن در تمام تایم های استراحتم اول دویدم،در رو باز کردم،نفس کشیدم و برگشتم سر درسم...سر ظهر خودم رو پیچیدم لای لباس گرم،دویدم زیر بارون و با همون سرعت برگشتم توی خونه و توجیهم این بود که اگر نرم کفران نعمت میشه...

کاش بارش های امسال تا بعد امتحان دستیاری هم کش بیاد و من این یک سال عمرم رو بدون قدم زدن زیر بارون خط نزده باشم...

 

*من فصل اول تا سوم پایان نامه ام رو خودم نوشته بودم و داده هام رو آنالیز کرده بودم و چون وقت نوشتن فصول چهارم و پنجمش رو نداشتم سپردمش به یک نفر دیگه...کاری که بعضی از دوستهام تا یک و نیم میلیون هم براشون آب خورده بود و من نگران این بودم که اگر این بنده خدا هم همچین مبلغی بخواد چه گلی به سرم بگیرم.امشب که ایمیل زد مبلغ شما دویست و پنجاه هزارتومن میشه از خوشحالی دلم میخواست جیغ بزنم...من بابت این مدت خوندنم و کتابهام و جزوه هایی که کپی میزنم و هرچیزی که میخرم حتی یک قرون از پدر و مادرم نگرفتم(به جز پول گروه مشاوره که از توانم خارجه) و نمیخواستم بابت پایان نامه هم بگیرم که خداروشکر مبلغش درحدی هست که خودم بپردازمش...توی این چندماه آخر که یکسره درحال خوندن بودم اصلا به حقوق اینترنیم دست نزدم برای همچین روزهایی...شاید یک سال میشه که برای دل خودم هیچی نخریدم و از همه چی زدم تا دستم جلوی کسی دراز نباشه چون معتقدم پدر و مادر ما گناه نکردن که بابت بچه دار شدن و چرا باید تاوان پس بدن و همینطور اعتقاد دارم دیگه الان درآمدشون باید خرج گشت و گذار خودشون باشه و میدونی دردم کجاست?اینکه من با این اخلاقم که از هر خرج اضافه ای میزدم تا از کسی پول نخوام،اگر دستیاری قبول بشم مثل انگل تا پنج سال به جیب پدر و مادر طفلکیم وصل میشم و نگرانی مادرم از خونه ای که باید برام اجاره کنن و وسایلش و پول پیش و هزار خرج دیگه رو به وضوح میفهمم هرچند هیچوقت کوچکترین حرفی نمیزنه...به این چیرها که فکر میکنم دلم مچاله میشه...

۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۳:۳۷
life around me

دوستم در یک منطقه ی دورافتاده طرح میگذرونه.تعریف میکرد از مرد خوشتیپی که چند روز قبل برای چکاپ اومده مرکزش و اینکه بین اونهمه مردم بومی که زبان شون رو نمیفهمه دیدن این آدم چه حالی بهش داده...مثل اینکه طرف مهندس شرکت گاز بوده و موقتی اونجا کار میکرده...بهش میگم استتوسکوپ گذاشتی رو قلبش?میگه نه هول شده بودم یادم رفت...میگم لامصب نگو که دست نزدی ببینی پکتورالیس و دلتوئیدش مالی هست یا نه?میگه روم سیاه حواسم نبود...میگم لعنت بهت!حداقل بهش میگفتی فلان مشکل رو داری باید هر هفته برای ویزیت بیای!میگه خداا چرا به فکر خودم نرسید!

خلاصه که گفتم هفته ی آینده به بهانه ی معاینه ی موی مهندسین گاز و بررسی از نظر شپش و گال میری شرکت نفت و کار رو یکسره میکنی...

چند وقت بود قدّ امشب نخندیده بودم?

۳ نظر ۲۵ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۵
life around me

برنامه ام برای بعد امتحان این بود که در کنار شروع طرح،زبان بخونم و اگر سرنوشتم سمت اُرتو افتاد ویدیوی جااندازی شکستگی ها و دررفتگی ها و گچ گیری و غیره ببینم و درس بخونم...اما همین الان نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم به جای همه ی این کارها اگر از خدا عمری گرفتم به صورت تخصصی و فول تایم با معلم خصوصی پوکر یاد بگیرم:)

۶ نظر ۲۳ آذر ۹۸ ، ۲۲:۲۶
life around me

نشستم و از نو برنامه ام رو نوشتم و روزهایی که save کرده بودم رو بهش اضافه کردم و لطفش این بود که فهمیدم اوضاع اون قدری که تصور میکردم خوب نیست و بازهم برنامه ی فشرده ای شد و اگر خدای نکرده چند ساعت مشکلی پیش بیاد مساوی هست با حذف درسی که باید طی اون چند ساعت میخوندم و نتیجتا بی جواب موندن اون درس توی آزمون...دوتا آزمون زنان دادم که نتیجه ی هر دو بد بود و در عجبم که هنوز هم توی هر آزمون حداقل یک یا دو غلط از سر بی دقتی دارم که غالبا همون سوالاتی هستن که با اطمینان زدم...از فردا پنجاه و دو روز وقت دارم تا یک امتحان جامع که اگر خدای نکرده نتیجه اش خوب نشه توانایی گرفتن بخش زیادی از اعتماد به نفسم رو داره...

پست امشب قرار بود از وصف بوی نرگس ها که از صبح مستم کردن شروع بشه و به بوسه ی دم رفتن برادرم ختم اما با استرس برنامه شروع شد و با هیجان مرور چند روزه ی اکسترای داخلی که گنجوندم لا لوی درسها تمامش میکنم...

~هرشب که عنوان رو به اسم تاریخ هر روز وارد میکنم،عنوان های هم نام قبلی که استفاده کردم میان بالا و من از دیدن"بیست و دوم اردیبهشت ماه نود و هشت" قند توی دلم آب میشه و میگم دیدی گذشت?

۱ نظر ۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۳
life around me

       

 

باید بنویسم از این روزهای ساعت پنج صبح بیدار شدن و دویدن و غذا را نجویده قورت دادن,این روزهای اضافه وزن و دوری و دلتنگی تمام دنیا و این روزهای سیزده چهارده ساعت درس خوندن...من این روزها رو با این عکس دوام آوردم...با این امید...با این شوق...

هرچند این بیمار بخاطر آمبولی چربی چندساعت بعد از جراحی طولانی و سخت اکسپایر شد و من هنوز حیرت و اندوه استادم رو بعد شنیدن این خبر و دویدنش تا بخش و فحاشی همراه های بیمار که ناباورانه به جسد پسرک جوان شون نگاه میکردن و باور نمیکردن ممکنه یک نفر از شکستگی پا بمیره و اضطراب اون روز رو فراموش نکردم اما من در این برهه ی سخت زندگیم به چیزی برای چنگ زدن و ادامه دادن نیاز دارم و هیچ چیز به اندازه ی این عکس من رو مصمم نمیکنه...

باید بنویسم از گلهای روی میزم.از هفت شاخه گل رز با رنگها و شکل های جور واجور که برادرم آورده و از نرگسی که خودم مثل فرفره دویدم توی باغچه,چیدمش و دویدم پشت میزم تا از این دقایق نامرد عقب نیفتم...باید بنویسم از بلاتکلیفی...از آزمون جامعی که به زودی خواهم داشت و اضطرابی که فکر نتیجه اش به دلم میندازه...از براردم که یک ماهه صداش رو نشنیدم چون وقت ندارم و از پدرم که امروز پانسمانش رو عوض کردم...آخ از پدر و مادرم که بعد ترخیص از بیمارستان و جور نشدن مرخصی ساعتی برادرم,حاضر نشده بودن زنگ بزنن که برم دنبالشون و با آژانس آمده بودن خونه...که به هیچکس حرفی از عمل نزدن تا عیادتی پیش نیاد به خاطر من...به خاطر من...

از بی پولی و استرسی که بابت هزینه ی پایان نامه ام دارم...از شوقی که برای کار کردن دارم...از لحظه شماری برای شب یلدا که میتونم بعد چندماه برم آرایشگاه...از اینکه موقع دیدن عکس دوستم و لاک نقره ای روی ناخنش بغض کردم و یادم افتاد چند ماهه لاک نزدم...

میگذره...این روزها میگذره و من به نتیجه چشم ندارم...من به این عکس چشم دارم و دل جوان طفلکیم...

۱ نظر ۲۱ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۹
life around me

جراحی و اطفال رو که قرار بود بیست و چهار روزه بخونم،هجده و نیم روزه تمام کردم...امشب که قبل از دراز کشیدن توی تختم ایستادم رو به روی برنامه ی چسبیده به دیوارم و با وسواس روی جراحی خط کشیدم حس خوبی داشتم...در اون لحظه دلم نمیخواست به دو ساعت قبل ترش فکر کنم که سر تست های جراحی و مسلط نبودنم انقدر فشار روانی بهم وارد شد که از سر درماندگی سرم رو گذاشتم روی میز و چشمهام خیس شد...به خودم میگم رفرنس جراحی عوض شده و ترجمه ی به درد بخوری هم ازش در دست نیست،خب که چی?الان اوضاع همه همینه...دارم سعی میکنم با این حرفها از بار روانیم کم کنم...نمیخوام به تغییر رفرنس ها فکر کنم و اینکه قراره از قسمتهای تغییر کرده چندتا سوال بیاد و من چندتا رو غلط خواهم زد...الان میخوام به این فکر کنم که از فردا زنان رو شروع میکنم و زنان مباحثش سبک تره و باید بتونم شش روز زنان رو پنج روزه تمام کنم...

ّ*پدرم فردا جراحی میشن و دختری که با هزار آرزو و امید چشم به پزشک شدنش دوختن نمیتونه پشت در اتاق عمل باشه...دلم براشون میسوزه که انقدر برام زحمت کشیدن اما نتیجه ای ندیدن...

۱۷ آذر ۹۸ ، ۲۳:۱۶
life around me

برای پدرم ماجرای انصراف تمام دوازده رزیدنت زنان دانشگاه شیراز رو در اعتراض به ابیوز سال بالایی هاشون تعریف کردم،کمی توی فکر رفت و گفت بابا نگرانتم و من با صدای بلند خندیدم...چند دقیقه ی بعد صداش رو میشنیدم که آروم خطاب به مادرم میگفت این با یه وجب قد میخواد بره اُرتوپدی اذیتش میکنن بخدا...از توی اتاقم صدا زدم که واقعا تا الان فکر میکردین قراره نازم کنن بابا?

 

من این روزها اضطراب تمام درس های فراموش شده ام رو دارم و واقعا برای اولین بار طی این مدت از نتیجه ای که قراره بیارم نگرانم و خب حقیقتش رو بگم زیاد امیدوار نیستم و از طرفی هیچ هیچ هیچ ایده ای ندارم که قراره چه رشته ای رو انتخاب کنم.یعنی اگر الان بهم بگن تو رتبه ی یک شدی هم زیاد تفاوتی به حالم نمیکنه چون هیچ میلی به رشته های تاپ ندارم و ارتوپدی هم که....هوف!

*مجبور شدم اکسترای داخلی بگنجونم توی برنامه ام چون فراموش شدن هر درسی رو میتونم گوشه ی دلم جا بدم اما داخلی رو چه خاکی بر سرم بریزم...امیدوارم برنامه ی اصلیم جا برای این اکسترا بذاره.

*برنامه ای که برام ریختن کمپلکسی از اشتباهاته...باید طی یک هفته ی آینده خودم بشینم و برنامه ی جدید بریزم.

*دقیقا روز بعد از جشن فارغ التحصیلی یعنی دوم شهریورماه بود که خونه نشینی من شروع شد و در اون بتزه ی زمانی به ماه های پیش رو که نگاه میکردم انگار هزار قرن رو میدیدم.خوب یادمه با خودم میگفتم یعنی میشه آبان برسه?و الان آذر از نیمه گذشته...این عمر منه که میگذره اما از گذرش در این برهه خوشحالم.

۲ نظر ۱۶ آذر ۹۸ ، ۲۲:۱۶
life around me

پی چندتا برگه کاغذ سفید میگشتم تا چیزی رو یادداشت کنم.دست کردم توی کشو و یکی از چنددفترچه ی رنگ و وارنگی که برای یادداشت مریض های بخش های مختلفم خریده بودم رو کشیدم بیرون...دفترچه ی بنفش رنگ...جراحی...

ورق زدم...

تخت 2:PT و INR رو پیگیری(همه ی جملات رو به خاطر عجله داشتن ناقص نوشتم)

MRIتخت 8

12ترخیص

فرشته بهادری:ESRفلان و CBCبهمان

صغری تخت 7سردرد

حسین تخت9 :def_gas_(منظورم این بوده که هنوز بعد از جراحی عملکرد روده اش برنگشته و دفع گاز و مدفوع نداشته)

عزت الله:باکتری few

و همینطور تمام صفحات این دفترچه پر شدن...پر شدن با خاطرات مریض هایی که باید با انگشت های ما TR میشدن و پوشک های پُر از گُه...پر شدن با استرس هایی که یک اینترن داشته و نکاتی که سعی میکرده با گذاشتن کلید فراموش نکنه و بتونه حین راند زیرچشمی بهشون نگاهی بندازه...صفحات عمر من...

دلم هیچ تنگ نشد...

۲ نظر ۱۵ آذر ۹۸ ، ۲۲:۳۷
life around me

امروز تمام امیدم از خوندن اینه که آخرشب برسه،دوشی بگیرم،مسواک بزنم،آهنگ دهه شصتی پلی کنم،برقصم و صورتم رو بند بندازم و هیچ ایده ای ندارم که چطور میتونم همه ی این کارها رو طی چهل و پنج دقیقه ای که وقت دارم انجام بدم.

 

*من از آدمی که هستم تعجب میکنم...امروز به مادرم گفتم نمیدونم به چه منبع انرژی وصلم که تمام نمیشه...امیدوارم که تمام نشه البته!

۱ نظر ۱۳ آذر ۹۸ ، ۱۹:۳۶
life around me

از دردهای این روزهام این که درسی که بارها با هزار وسواس خوندم رو باز میکنم و انگار که بار اوله چشمم به این جملات می اُفته...

از دردهای این روزهام اینکه بعد از روزهای پیاپی 13_14ساعت درس خوندن انگار روی نقطه ی صفرم...درس های تلنبار شده...

اینکه روزی هزاربار میگم نمیشه و هربار پشت بندش به خودم قوت قلب دوباره میدم...زمین میخورم و بلند میشم...خاک های روی زانوهام رو با دستم میتکونم و به دویدن ادامه میدم...کاش هرچه زودتر بگذره...حالا که سرنوشت من کشیده شده به جایی که در هر دوره ی زمانی دارم برای هرچه زودتر گذشتن اون دوره دعا میکنم پس ای کاش که این جهنم هم هرچه زودتر بگذره و برم به جهنم بعدی.

۱۲ آذر ۹۸ ، ۲۳:۱۳
life around me

تمام مدتی که روی تخت دراز کشیدم از کمردرد و دردشکم به خودم پیچیدم...مقاومت بیشتر فایده نداشت انگار و باید دست به دامن ژلوفنی میگرفتم که این چندماه همدرد من بود...بخاری را روشن کردم و خزیدم زیر پتو...عقربه های لعنتی ساعت تیک تیک حرکت میکنن و من از برنامه ام عقب می اُفتم...باید دردها رو فراموش کنم،باید یا علی بگم بلند شم و فاتحه ی اطفال رو بخونم...

 

نیم ساعتم سوخت شد و رفت توی هوا...

۰۹ آذر ۹۸ ، ۱۳:۳۱
life around me

یکی از ترسهام اینه که یک روز از خواب بیدار شم و ببینم حرفهام تمام شده...

 

*ظهرها که از چُرت کوتاهم بیدار میشم و میرم سمت توالت،پدر و مادرم رو میبینم که هر کدوم یک گوشه اطراف بخاری ولو شدن و لای پتو خزیدن...چند لحظه می ایستم،به این قاب نگاه میکنم،بغض میکنم و یادم نمیاد آخرین بار توی زندگیم کی انقدر راحت و بی دغدغه خواب بودم،با حال بد ناشی از حسادت و درماندگی میرم که آبی به صورتم بزنم و کارم رو ادامه بدم.من دو سال میشه که هر روز اضطراب داشتم و خوشی های لحظه ای هم چاره نبوده...اینها باعث میشه نسبت به اُرتوی عزیزم مردد بشم...اینا باعث میشه من به رشته هایی مثل رادیو فکر کنم که حتی ذره ای،ذره ای دوستش ندارم...هر وقت حتی برای لحظه ای فکر رشته ای غیر از ارتو به ذهنم میرسه عذاب وجدان میگیرم...من اگر قید این رشته را بزنم_که بعید هم نیست_هیچوقت خودم را نخواهم بخشید.

۷ نظر ۰۵ آذر ۹۸ ، ۲۰:۲۹
life around me

بالاخره تاریخ امتحان دستیاری هم مشخص شد:هشتم اسفندماه...

پنج روز انداختنش عقب،چرا?چون عقلشون نمیکشه که من نیاز به آرایشگاه دارم!

۵ نظر ۰۳ آذر ۹۸ ، ۲۲:۱۳
life around me