گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۱۹ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

من اون شبی که بخاطر آفت دهانی عجیب و غریب و وحشتناکم که به هیچ درمانی جواب نمیداد و دکتر بهم گفت آفت عجیبیه و احتمالا باید بیوپسی بشه،با حالت تهوع از شدت اضطراب برگشتم خونه و با چهارصدتا تست عقب افتاده ی ریه مواجه شدم که بخاطر دکتر رفتن نتونسته بودم بزنمشون.اون شب رفتم تو اتاقم و یک نفس اون چهارصدتا تست رو زدم و ساعت کرنومتر رو به 12ساعت که حداقل درس خوندنمه رسوندم،بعد با خیال راحت اومدم بیرون و شروع کردم گریه کردن و سادات هم پا به پام گریه کرد...میخوام بگم من توی اون شرایط کوتاه نیومدم،دیگه قطعی اینترنت و دوری از برنامه ام چیزی نیست که تکونم بده.

اگر بتونم برنامه ی چهارده روزه ی اطفالم رو دوازده روزه تمام کنم و دو روز رو saveکنم برای مینورهایی که توی برنامه ام بهشون ظلم شده حداقل نیمی از دغدغه ام کم میشه...و اگر بتونم جراحی رو به جای 9روز توی 8/5روز تمام کنم که دیگه میمیرم از خوشی....میتونم?این دیگه پرسیدن نداره!

*رسما هشت ماه از شروع خواندنم و سه ماه از خونه نشینیم گذشت.برای اتمام این سه ماه باقی مانده اش لحظه شماری میکنم.

۱۲ نظر ۳۰ آبان ۹۸ ، ۲۲:۰۹
life around me

برادرم چهارشاخه گل رُز را از حیاط اداره اش چیده و دم ظهر کسل کننده ی پاییزی برایم آورده...بی رمقم،بی انگیزه،خسته و عصبی از این درس خواندن های بی تمرکز اما هر از چند دقیقه یکبار چشمم به این حجم صورتی روی میزم می اُفته و به خودم نهیب میزنم بخاطر دست های خسته ای که ساعت دوی بعدازظهر سرد و کسل کننده ی این روز پاییزی بی برف بارون این ها را برات چیده زنده باش...و با قدرت بیشتری نفس میفرستم تو ریه هام...

۱۱ نظر ۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۶:۲۰
life around me

همسرم قیمه درست کرده است.ترکیب جالب دارد.لپه ی افغانی،برنج پاکستانی،زردچوبه ی هندی،سیب زمینی ترکیه ای،لیمو عمانی ایرانی،ربّ گوجه ی سوری.یک ترکیب خاورمیانه ای.وقتی در قابلمه میجوشید،هر قلپ قلپش انگار بمب و موشک بود که در خاورمیانه می ترکید و گوشت هاش تکه های بدن مردمانش.

~علیرضا روشن

۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۰:۰۷
life around me

امروز که پدر و مادرم شال و کلاه کردن و نشستن پشت ماشین و در جواب من که پرسیدم کجا?گفتن میریم یک وری(!) بیش از پیش بهشون حسودی کردم.بنظرم کسانی که یک "person" برای روزهای دلگیری که احساس میکنن باید برن یک وری! دارن،به مراتب خوشبخت تر از آدمهای تنها هستن.حالا گیریم که سر هزار و یک مساله ی پوچ بارها با هم بحث کرده باشن و گیس و گیس کشی حتی!...بنظرم کسایی که توی قلبشون جای برای دوست داشتن کسی دارن خوشبخت تر هستن از امثال من...

۲۴ آبان ۹۸ ، ۲۲:۴۵
life around me

امروز، همکارم داشت از خانواده همسرش می‌گفت. اینکه تو دوران عقد‌شون مادر شوهرش تصادف می‌کنه و فوت می‌کنه و خانواده داغون می‌شه. اینکه پدر شوهر و مادرشوهرش دختر خاله پسرخاله بودن و بعد فوت ناگهانی زن، مرد دست از زندگی می‌کشه و می‌شینه تو خونه و روزی صد بار به نوه بزرگش که هشت سالشه و از طبقه بالا میاد پایین تا پیش بابابزرگش باشه می‌گه: دیگه وقتشه بمیرم.
اینکه به عنوان تازه عروس وقتی همون روز تصادف میره خونه خانواده همسر، با قابلمه مربا توت فرنگی روی گاز مواجه می‌شه که رو شعله کم داره پخته می‌شه و شیشه های خالی مربا که قرار بوده پر بشه. تو حرفاش گفت: اونجا بود که فهمیدم یهو می‌شه نبود واقعا. ارغوان نبودی ببینی.  خونه یه جوری بود انگار هیشکی حتی یه لحظه به مرگ فکر نمی‌کرده.
تو دستشویی گریه کردم. خیلی. بعدش اومدم بیرون و به احمد مسیج‌ زدم. یه جوری که حتی اگه جواب نداد و من دو‌ دقیقه دیگه مردم، یه شیشه مربا از من داشته باشه که یعنی من نمی‌خواستم‌ بمیرم.

_از کانال تلگرام ارغوان(نه اصلا هیچ وقت قاطع)

 

من اگر امشب بمیرم شیشه ی مربا که هیچ،گردی از خاطرم،چهره ام و صدای خندیدنم را کسی به یاد نمیاره.دوستانم بدون من ازدواج میکنن و جای من خالی نیست.درست تر اینکه دوستان سابقم بدون من دنیا رو تجربه میکنن و جای من خالی نیست.من فراموش شده ام و این لذت بخش ترین خوشی این دورانم بوده.تجربه ی دوری از آدمها و عدم احساس نیاز به بودنشون...من انقدر شلوغم این روزها که انگار فراموش کرده ام اگر در همین لحظه تصمیم بگیرم به کسی زنگ بزنم و چند دقیقه ای فارغ از درس باشم کسی به ذهنم نمیرسه...من خودم خواستم که قابلمه ی مرباهای توت فرنگیم رو توی سطل زباله خالی کنم،شعله ی شمع رو با انگشتم خاموش کنم و خونه ی سرد و تاریک مرتب رو پشت سرم بذارم و برم...

۲۳ آبان ۹۸ ، ۲۳:۱۳
life around me

یک جایی از فیلم shawshank Redemption،مردی که سالهای سال در زندان زندگی کرده و همونجا پیر شده بود بالاخره برگه ی آزادی رو گرفت و بعد از گذشت سالها وسط شهری که نمیشناختش رها شد...برای من تکان دهنده ترین قسمت این فیلم معرکه جایی بود که جسم بی جان به دار آویخته شده ی اون مرد رو دیدم...مردی که بلد نبود بیرون از مرزهای زندان زندگی کنه...حتی با یادآوریش موهای تنم سیخ میشن.

دیروز برای تایید عکسهایی که برای چاپ داده بودم باید میرفتم آتلیه.فرستادنم طبقه ی بالا تا طراح رو ببینم.همه جا پُر از سفره های عقد و لباس عروس و شمع و نبات و تاج عروس بود...من با روح تاریکم اون وسط احساس غریبی میکردم و انگار نور زیادی چشمم رو میزد...مثل بچه ای که برای اولین بار دنیا رو ببینه مبهوت زیبایی هایی که فرسنگ ها ازشون دور بودم چرخ میزدم و به همه ی کسایی که از فضای بیمارستان دورن حسادت میکردم.به آرایشگری که آمده بود تا برای عروسش تاج انتخاب کنه حسادت میکردم و به خانم طراح و به آقای فیلم بردار...دردناکه برام اما من یک چیزی رو فهمیدم.اینکه حتی اگر بخوام هم نمیتونم زندگی نرمالی مثل تمام آدمهای دیگه داشته باشم...احساس میکنم مثل اون مرد فیلم هستم که حتی اگر بهم بگم ok ماراتن تمام شد آروم بگیر،بازهم انقدر به دویدن ادامه بدم تا مرگ هلاکم کنه...من الان جایی از مسیر ایستادم که حتی نمیدونم برای چی دارم جون میکنم.فقط میدونم که باید بدوم تا عقب نمونم...الان اگه کسی ازم بپرسه هنوز هم ارتوپدی?میگم فاک به تمام پیکره ی پزشکی و سیگارم رو آتیش میکنم...

۶ نظر ۲۱ آبان ۹۸ ، ۲۲:۴۸
life around me

هربار که توی آینه نگاه میکنم و چشمم به موهای صورت و ابروهای نامرتبم میفته با خودم میگم انگار با هر نفس دارم به پیکره ی زیبایی شناختی هستی آسیب میزنم...آرایشگاه رفتن من دیگه یک نیاز معمولی نیست،یک ضرورته!!

۳ نظر ۱۷ آبان ۹۸ ، ۲۱:۲۸
life around me

بعد از چهارده ساعت درس خوندن حالا وقت یک ربع ساعت خسته نبودن و شبپره پلی کردن و رقصیدن و هورت کشیدن چای قبل از سرد شدنه...

۲ نظر ۱۶ آبان ۹۸ ، ۲۲:۴۱
life around me

حالت تهوع دارم...سه ماه مونده به امتحان فقط یک آفت دهانی ماژور که به درمان جواب نمیده رو کم داشتم...کاش دکتر جمله ی "اگه تا دو هفته خوب نشد باید بیوپسی کنیم" رو نگفته بود...انگار شنیدنش از زبون اون باورپذیرترش کرده.

~التماس دعا

۱۳ آبان ۹۸ ، ۲۱:۳۷
life around me

بچه ها که توی روستا طرح میگذرونن و چندتایی نزدیک هم هستن گویا دور هم جمع شده بودن،پیام دادن حرفت شد دلمون برات تنگ شده،هروقت موبایلت رو روشن کردی زنگ بزن...موبایلم روشن بود،زنگ زدم و حرف زدن خوشحالم کرد...اما چه خوبه که دانه های دلمان پیدا نیست وگرنه دونستن اینکه دل من براشون تنگ نیست خوشحالشون نمیکرد.

*آزمون نفرولوژی.جامعه آماری صد و هفتاد و نُه نفر:نفر اول...آزمون دوم،جامعه ی آماری ششصد و هشتاد نفری،نفر شانزدهم...

*امروز از فکر اینکه سه ماه و نیم دیگه بیشتر نمونده وحشت کردم.من حتی بیست درصد هم آماده نیستم.

۱ نظر ۱۲ آبان ۹۸ ، ۲۰:۳۵
life around me

ساعت یک بعد از ظهر بود و من از چُرت مختصرم بیدار میشدم،کورمال کورمال دست بُردم و هوهوی کولر بالاسرم را که شده دقّ دل مادرم قطع کردم...شُششش...شُرر..گوش دادم...باران بود...

دویدم بیرون...نگاه کردم،سیر نشدم،بیشتر نگاه کردم،بازهم سیر نشدم،بیشتر و بیشتر...نه فایده ای نداشت...و یک ساعت بعدش من دختری بودم که کف راهروی رو به در باز خونه و شُرشُر بارون درس میخوندم...امروز خدا نعمتش را در حقم تمام کرد...

*آزمون اول،جامعه ی آماری صد و شصت نفر،نفر اول...آزمون دوم،جامعه آماری پانصد و پنجاه نفر،نفر پنجاهم...بلاتکلیفی...

۷ نظر ۰۹ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۷
life around me

حالا رسیدیم به فصلی که قبل از ظهرش نور کمرنگی از پنجره ی اتاق کم نورم میاد داخل و من پاهام رو میذارم روی میز تا نور قلقلکم بده...امروز سر مبحث constipation بودم و همزمان حمام آفتاب میگرفتم که چشمم افتاد به درخت روبه روی پنجره ی اتاقم،دوتا پرنده ی قشنگ که فکر میکنم شاید بلبل بوده باشن نشستن روی یک شاخه جیک تو جیک هم...چند دقیقه ی طولانی نگاهشون کردم...هر کدوم به نوبت بالهاش رو باز میکرد و اون یکی به زیر بالهاش نوک میزد...نمیدونم شاید این هم معاشقه ای به سبک بلبل ها باشه...این روزها دم ظهر پنجره را که باز میکنم جیک جیک گنجشک ها و آواز به غایت قشنگ بلبل ها بازار شام راه انداخته...

و من از پشت پنجره ی توری دار اتاقم انگار تبعید شده ای هستم که حق دارم از تمام زیبایی دنیا فقط تصویری شبیه میدان دید مگس ها رو ببینم که توی کتاب علوم راهنمایی عکسش رو میدیدیم...و به جای دیدن آدمها فقط حق دارم صدای زن همسایه را بشنوم که روزی نهصد و نود و نُه بار پسر سرتق خودش رو صدا میکنه" مه طه"(محمد طه) و سعی میکنم ذهنم از مبحث شیرین یبوست به تصور چهره ی مه طاها منحرف نشه....

۰۸ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۱
life around me

توی یک صحنه از فیلم The Dark Knight،اونجا که بتمن جوکر رو توی هوا معلق کرده و جوکر توی اون ارتفاع بلند ترسناک که هر لحظه ممکنه سقوط کنه با صدای بلند قهقهه میزنه و باد میخوره توی موهای بدرنگش و تاب میخوره و انگار داره کیف میکنه.توی این صحنه جوکر به بتمن میگه"تو هیچی نداری که بتونی منو باهاش تهدید کنی"...

یک وقتهایی فکر میکنم کاش همه مون مثل جوکر بودیم.بی اسم،بی نشان،بی شناسنامه،بی خانواده،بی اثر انگشت،بی هیچ وابستگی و تعلقی به این دنیا که حتی تهدید به مرگ باعث خنده مون بشه و با آغوش باز بپذیریمش و به هیچ جامون نباشه...مثل جوکر بی برنامه باشیم و هرکاری رو انجام بدیم که در اون لحظه باعث لذت مون بشه و قرار نباشه دائم دودوتا چهارتای سال بعد و ماه بعد هزاره ی بعد رو داشته باشیم...جوکر،این محبوب ترین شخصیت منفی اونجایی برای من الهام بخش شد که ایستاد روی کُپه ی پولهایی که به زحمت از دست پلیس ها درآورده بود و بعد فندک رو زد و بامب!پولها رو آتیش زد چون مادیات براش اهمیتی نداشت و تمام این پروسه رو برای لذتش انجام داده بود...

اگر شانس زندگی کردن به سبک جوکر رو داشتیم به جرات 99/99درصد دغدغه هامون حل میشد.

۰۷ آبان ۹۸ ، ۲۳:۱۰
life around me

لودینگ...منتظرم نتیجه ی دومین آزمون پیاپی غددی که دادم بیاد روی سایت و به امروز فکر میکنم...

ظهر که بیدار شدم هوا آفتابی بود،دم عصر نرمه بادی شروع شد و بعد صدای رعد و برق...اینجا چند هفته است که رعد و برق میاد و بارونش اما نه...چند دقیقه از دعای عاجزانه ام که خدایا ببارش،خدایا چرا گرفتیش آخه بذار بباره خب پیرمرد لجباز،نگذشته بود که بارید...فقط برای ده دقیقه ی کوتاه بارید و من زیر بارون دویدم تا مدیون دل خودم نباشم و وقتی که قطع شد گفتم مرسی مونقره ای قشنگم و مطمئن بودم که این بارون بی وقفه ی ده دقیقه ای خاصه ی خاصه برای خودم بود...روی حیاط راه رفتم و دیدم درخت مورد علاقه ام گل داده و رُزها هم،ولی گل های رنگی رنگی که سادات کاشته هنوز سبز نشدن.کرت های سبزی را دیدم و درخت و درخت و بعد برگشتم پشت میزم...سر زندگیم...

چه جالب،من فکر میکردم وقتی توی اتاقم نشستم دنیا هم از حرکت ایستاده...بیرون که رفتم اما دیدم صدای بازی بچه های همسایه میاد و جیغ و دادهاشون برای هواپیمایی که از بالای سرمون میگذشت...زندگی بدون من جریان داره اون بیرون...

۱ نظر ۰۶ آبان ۹۸ ، ۲۰:۰۳
life around me

دوستم پیام داده بود که گویا جویای احوالم باشه...دختر خوبیه و برای من همکشیکی بدی نبود هیچوقت...نمیدونم چی شد و من چی پرسیدم که جواب این شد:"کار کردن خییییلی خوبه،خیلی بهتر از اینترنیه"...هی به این جمله نگاه میکردم و میگفتم نه بابا،فکر نکنم قصدی داشته ولی نمیدونم چرا چند ساعت گذشته و من هنوز بهش فکر میکنم...درسته که به هرحال خونه نشینی آسیب پذیرم کرده اما واقعا توی این شرایط به تنها چیزی که نیاز نداشتم این بود که دوستم بهم یادآوری کنه ما اومدیم سر کار و خیلی بهمون خوش میگذره و تو بشین و بپوس لای کتابهات...

باور میکنید حتی نزدیکترین دوستان من یکبار هم برای تسکین شرایط سختی که دارم بهم قوت قلب ندادن?...نمیخوام به این حس ها دامن بزنم اما آدمیزاده دیگه،به فکر فرو میره...اینکه من چقدر توی انتخاب کلماتم با بقیه شرایط شون رو درنظر میگیرم که مبادا حس بدی منتقل کنم.اینکه من دائما تشویق شون میکنم توی طرح بخونن و امتحان بدن و واقعا از قبولی شون خوشحال میشم اما...

۰۵ آبان ۹۸ ، ۲۳:۰۷
life around me

امروز بدترین روزی بود که طی چندماه اخیر تجربه اش کردم...نتیجه ی آزمونی که شک نداشتم خوب پیش میره نهایتا شد بدترین آزمونی که تابحال دادم.شب قبل میگفتم من هیچ چشم به نتیجه ی آزمون ندارم و ذره ای برام مهم نیست و مهم اینه که نکته ی جدید یاد بگیرم اما امروز از فرط اضطراب میلرزیدم...چند دقیقه دراز کشیدم و کابوس ها و طپش قلب ها دوباره شروع شدن...

جزوه ی اورولوژی رو بستم و گفتم خب این از دور اولش،هرچه بود تمام شد و شکستی که خوردم بمونه لای همین کتاب و داخلی رو باز کردم...غدد...حالا تمام فکر و ذکرم این جزوه است و تلاشم اینه که حداکثر خودم رو بذارم...شرط من با خودم اینه،اگر راند اول را باختی به درک،بلند شو و راند بعدی را قوی تر مشت بزن...

*در اون اوج درماندگی با خودم میگفتم دختر تو بیخودی تلاش میکنی،با این وضع نهایتا رتبه ات به یک رشته ی ماژور میخوره و بوم...تمام!...اما نه،نه،نه من ورق رو برمیگردونم،قول میدم...

*مادرم چند روزی خونه نیستن،به بابا سپردن سر ساعت مشخصی برام چای و میوه بیاره.هربار میگم نمیخوام عزیزم خودم میام برمیدارم ولی میگن نه مامانت دستور داده...امروز که برام سیب پوست کنده بودن و بخاطر لرزش دست هاشون(پدرم از سن پایین ترمور ارثی داشتن)پوست سیب رو گُله به گُله گرفته بودن بغض کردم...کاش انقدر با من مهربون نبودن،شاید کمتر عذاب وجدان میگرفتم.

*گردن درد هم شده مزید بر علت..این روزها با کیسه ی آب گرم و mineral ice درس میخونم.

 

۰۴ آبان ۹۸ ، ۲۲:۵۱
life around me

دلم برای خودم تنگ شده...

من این نیستم...من پر از شور زندگی ام و رقص و رنگ و صدای قهقهه...من پر از شیطنتم و موسیقی شاد...من حال خوب کن خودم بودم زمانی ...اما...اما به قول گل محمد کلیدر"روزگار...روزگار..."

 

*کاش اورولوژی امروز تمام میشد...از فردا شروع دوره ی سخت بیست و چند روزه ی داخلی...خدایا به امید خودت...

۵ نظر ۰۳ آبان ۹۸ ، ۱۷:۴۱
life around me

به اُمید اون روز که برای لاک زدن ناخن هام وقت داشته باشم...

به امید اون روز که بتونم بعد ماه ها برم خرید...

به امید دیدن دوباره ی جنب و جوش آدمها...دیدن حیاط خونه...دیدن رُشد گلهایی که مادرم کاشته...

به امید روزی که دوباره بتونم برم آرایشگاه...

به امید روزی که وقت کنم توی سررسید روزانه هام چند خطی بنویسم...

به امید شبی که با آلارم گوشی نخوابم و صبحی که با صدای گوش خراش این لعنتی بیدار نشم...

به اُمید رقص و پایکوبی دور آتشی که خروار خروار جزوه هایی که تا مرز جنونم بُردن رو توش میسوزونم...

اُمید...چه کلمه ی آشنای غریبه ای...

۰۲ آبان ۹۸ ، ۲۳:۱۸
life around me

من به جوونی خودم یک کنسرت ابی بدهکارم...

 

و زمانی پولش رو خواهم داشت که دیگه جوون نیستم...

۰۱ آبان ۹۸ ، ۲۲:۵۴
life around me