گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

پسرعمه ی مادرم چند روز قبل بر اثر کنسر ریه فوت شد درحالی که قبل از مرگش گفته بود من توی زندگیم فقط دوتا آرزو داشتم که به هیچکدومش نرسیدم.یکی دیدن دخترم توی لباس سفید عروسی و یکی هم دیدنش توی مطبش به عنوان پزشک.

دخترش توی یک شهرستان دور طرح میگذرونه و این چندماه سر بیماری پدرش داغون شد.مجبور بود هر هفته مرخصی بگیره و پروازی بیاد و بره و نهایتا این اواخر علیه اش جلسه تشکیل دادن که تو طبابت رو به مسخره گرفتی و هر روز مرخصی هستی.دخترک وسط جلسه گریه کرده بود که پدرم سرطان داره و مادرم از پس کارهاش و بردنش برای شیمی درمانی برنمیاد من باید باشم پیششون و شنیده بود که تو پزشکی،باید در اختیار بیمارت باشی...دیگه بهش اجازه ی اومدن ندادن...درست در همون روزهایی که مجوز مطب توی همون شهرستان رو گرفته بود پدرش فوت شد...با دوتا آرزوی ماسیده ته قلبش...

امروز مادرم با حالی که تابحال ازش ندیده بودم و درحالی که اشک میریخت وارد اتاقم شد.بند دلم پاره شد و گفتم چی شده?زار زار اشک ریخت و گفت از روزی که گفتی دوستام دارن میرن سمت روستاهای طرحی شون غم نشسته ته دلم...گفتم چرا قربونت برم?گفت من آرزو داشتم تورو تو لباس طبابت ببینم،بری طرح بیام بهت سر بزنم ذوق کنم...بغلش کردم،مثل دختربچه ای نوازشش کردم و گفتم منم انشالله چندماه دیگه میرم طرح عزیزم،خندیدم و گفتم من میرم رزیدنتی و تو میای اونجا پیشم میمونی...آروم تر شد...

این رفتار سادات از ذهنم خارج نمیشه...سن پدر و مادرم هر روز بیشتر میشه و حساستر میشن و آسیب پذیرتر...حالا با کوچکترین حرفی دلشون میشکنه و اشک میریزن...پدر و مادری که برای بزرگ شدن و آرامش ما جون کندن حالا هرروز به بودن ما نیازمندتر میشن و آرزوهای ما هر روز از اونا دورترمون میکنن...من رویای رفتن به جایی رو دارم که اگر بهش برسم دیگه هیچوقت نمیتونم کنارشون باشم...دیگه قلبشون درد بگیره من کاری از دستم بر نمیاد...زمین بخورن من فقط میتونم بشینم و اشک بریزم...حتی اگر یک روز نباشن هم کسی به من مرخصی نمیده...

چقدر این زندگی کثیف و بی ارزش و لعنتیه...کاش بابا هیچوقت پیرتر از اینی که هست نشه...کاش سادات همینقدر که سالم هست سالم بمونه...کاش هیچوقت محتاج دست ما نباشن...کاش...کاش...کاش...

 

*دو ماه از خونه نشینی گذشت..وخدایا این چهارماه باقی مونده را هم ساده کن...

۳۰ مهر ۹۸ ، ۲۲:۴۵
life around me

وقتی از بقیه درمورد ماه های آخر مانده به امتحان دستیاری میشنیدم ته دلم خنده ام میگرفت و میگفتم من ظهر نخوابم?هع!...من تا خود امتحان هرشب فیلم نگاه میکنم که روحیه ام باز بشه!!!

حالا نزدیک به چهار ماه و اندی مونده به امتحان و خواب دوساعته ی ظهر من رسیده به چرت نیم ساعته و اکتفا به بستن چشم هام و بی محلی به طپش های قلبم...حالا از پشت میز که بلند میشم توی عضلاتم احساس گرفتگی و نکروز قریب الوقوع میکنم!

امروز روز سختی بود...عفونی خونم رو مکیده و من کاری از دستم بر نمیاد جز دعا کردن و ادامه دادن...ولی قانونی که برای خودم گذاشتم جواب داده.قانون"قورباغه ات را قورت بده"!...یعنی اول میرم سراغ مباحث سخت تر و حجیم تر که مغزم دوست داره از زیر بارشون فرار کنه و نتیجه اینکه آخر سر که خسته تر هستم فقط مباحث کوچک و ساده باقی مونده و راحت تر پیش میرم و کمتر عذاب میکشم.

 

*نگران نورولوژی هستم که هیچ هیچ هیچ بیسی براش ندارم و باید دقیقا از نقطه ی صفر شروع کنم به خوندنش و رفرنسش هم عوض شده و حتی خبر ندارم جزوه اش اومده یا نه...از عفونی جان سالم به در میبرم اما احتمالا نورو همون غول آخری باشه که زمینم میزنه.

*من بیش از دوسال هست که هر روز بلااستثنا به رشته ی مورد علاقه ام،ارتوپدی فکر کردم و دلم لرزیده و وحشت کردم و هیجان زده شدم و...و...و!اما حالا که به یاد آوریش و روحیه گرفتن احتیاج دارم وقتش رو ندارم...خنده دار نیست?!

*به بستن موقت اینجا فکر کردم اما نه،از پس این یکی بر نمیام.اینجا معشوقه ی شیرین منه که توی مشتم قایمش کردم و رهاش نمیکنم.

*من بیش از هر زمان دیگه ای به دعا احتیاج دارم.به جایی برای چنگ زدن...فراموشم نکنین...

۲۳ مهر ۹۸ ، ۲۳:۱۸
life around me

*برای اولین بار یک آزمون بی غلط و نزده داشتم و رتبه ی یک شدم.اصولا این آزمون ها با این جامعه ی آماری پایین هیچ ارزشی ندارن اما من دارم با خودم رقابت میکنم و پیدا کردن نقطه ضعف و قوت هام برام جذابه.

 

*با فکر کردن به جراحی موجی از استرس و احساس بدبختی بهم فشار میاره.درسی که اونقدر بهش مسلط بودم اما با فاصله ی کمی از امتحان رفرنسش عوض شد و من برای جزوه عملا حق انتخابی نداشتم و بین جزوه ی ناقص دکترپیرحاجی و جزوه ی انتشارات دکتر مجری گزینه ی دوم رو انتخاب کردم و باید بگم خیلی ناامیدم کرده اما میدونم انتخاب بهتری نمیتونستم داشته باشم.حالا چهار ماه مونده به امتحان تازه کتابهای تست جراحی تالیف دکتر آملی به دستم رسیدن و باید بگم فوق العاده ست!چقدر سواد و تسلط اثر داره توی آموزش!چی میشد اگر جدای از تست،جزوه ی کامل تالیف ایشون هم توی بازار اومده بود و میتونستیم با خوندش تازه بفهمیم این لاورنس لعنتی چی میگه!...خطاب به استاجرها و فیزیوپات ها:جزوه ی آبرومند بخونین!خصوصا برای ماژورها...من همیشه برای انتشارات پارسیان(که جزوه ی جراحی قدیمش تالیف همین آقای دکتر آملی بود)احترام قائل بودم و هستم.جزوه های داخلیش رو در یابید و هرچقدر شروع خوندنش سخت باشه اما ادامه بدین تا دستتون بیاد...از همین حالا جزوه ی خوب بخونین و مثل من از جزوه های اساتید به عنوان کاوری برای پیچیدن پد بهداشتی و انداختنش توی سطل زباله استفاده کنین!

*حالا به جایی رسیدم که اگر زیر چهارده ساعت بخونم حالم بده و استرس میگیرم!خدای من ایده آل گرایی تا کجا?

*ظهر که سعی داشتم خود خواب آلودم رو از تخت بکشم بیرون حالم واقعا بد بود.یک عکس سلفی از خودم گرفتم و هرچه تلاش کردم نتونستم لبخند بزنم.الان بعد از گذشت چندساعت که بهش نگاه میکنم خنده ام میگیره و هیچ یادم نمیاد چرا اون موقع همچین حسی داشتم...عجیب نیست?

*از فردا عفونی رو شروع میکنم.تقریبا میشه گفت حجیم ترین درس مینور و البته پر سوال ترینش و البته تر درسی که چندساله نخوندمش و هیچ بیسی ندارم.هشت روز براش گذاشتم(یک جزوه ی چندصد صفحه ای و دو جلد کتاب تست که تا بحال ورق شون هم نزدم)و میدونم صرف اینهمه وقت برای عفونی یعنی جنایت اما چاره ی دیگه ای ندارم.من توی دور اول خیلی کُند پیش میرم و اجالتا امیدوارم به روز نُهُم نکشه چون احتمالا تا اون موقع دیگه من از حمله ی قلبی تمام کردم!

*اپیزود آخر پیکی فاکینگ بلایندرز رو دیدین?آخ که قلب من موقع شلیک اون گلوله و پاشیدن خون روی شیشه یک لحظه ایستاد.تمام مدت سخنرانی موزلی من تپش قلب و ترمور داشتم...عجب سریالی بود لعنتی!بازیگرها درجه یک،داستان جذاب،صحنه و لباس عالی،فیلمبرداری که دیگه نگم،و اما وای از موسیقی های فیلم که رسما من رو دیوانه میکردن...یعنی سیزن بعدش هم میاد یا این آخرش بود?بنظر من این فیلم درستش اینه که همینجا تمام بشه...هرچقدر غمگین و اعصاب خورد کن اما وقتی داستان رو تا اینجا مرور کنی میبینی دقیقا در جای درستی تمام شد...یک گوشه ی قلبم رو گذاشتم برای این فیلم و جیپسی های دیوانه اش!

 

۲۰ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۷
life around me

چهارده ساعت و دو دقیقه!

بالاخره تابوی ذهنی ام رو شکوندم و این عدد رو ثبت کردم...لذتی وصف نشدنی...

 

*آزمون روان رو گند زدم.کلا توی روانپزشکی احساس ضعف میکنم که یکیش بخاطر جزوه ی بدی هست که انتخاب کردم و یک علتش هم بخاطر کم تکرار شدن سوالات روانپزشکی سالهای مختلف هست.اما این تنها آزمونی بود که بخاطر هفت تا غلط و نزده اش ناراحت نشدم چون دقیقا هفت تا نکته ی جدید یاد گرفتم...

۱۸ مهر ۹۸ ، ۲۲:۵۷
life around me

"مرد جوانی حین صحبت کردن میگوید:امروز سر کار رفتم،من علاقه ی زیادی به تار دارم،زندگی پُر بار است،دوستم اهل لار است،صبح کلاغه مرتب میگفت غار غار".این طرز صحبت کردن چه نشانه ی روانپزشکی در خود دارد?

_clang association

_punning

_knights move thinking

_word salad

 

نمونه ای از تست های روانپزشکی...(گزینه ی الف درسته.این طرز صحبت کردن که بیمار دنبال کلمات هم قافیه میگرده میتونه یکی از علایم اسکیزوفرنی باشه...یک مثال دیگه هم که توی تست ها دیدم این بود:فکرم رنگ چنگ خدنگ دارد!!! که البته این علاوه بر علامت بالا،سستی تداعی هم داره که حالا بماند چیه)

صرفا خواستم بگم من بالقوه میتونستم با خوندن تئوری روان و این تست های بامزه اش و مبحث نشانه شناسیش که کلا خدای سرگرمیه کلی کیف کنم ولی تف به طراح های نامحترم که با مانورشون روی مبحث داروها که من کلا چیزی ازش نمیفهمم گند زدن به این درس.

 

کاش وقت داشتم بشینم و دونه دونه علایم روانپزشکی خصوصا اسکیزوفرنی رو بنویسم اینجا...بعضی هاش واقعا باور نکردنیه و اگر کیسش رو ندیده بودم برام قابل درک نبود.

مثلا بعضی مریض های اسکیزو توی یک وضعیت بدنی خاص خودشون رو نگه میدارن و هزارسال هم که بگذره تکون نمیخورن و همونجا از گرسنگی و هزار مشکل دیگه اکسپایر میشن اگه به دادشون نرسی.ما مریضی داشتیم که امروز رفتیم ویزیتش و دیدیم یه سیب گرفته دستش و بالای سرش نگه داشته و کنار تخت چهارزانو نشسته.فرداش که اومدیم هم دقیقا به همون وضع بود.حالا شما فقط ده دقیقه دستت رو بی حرکت بالای سرت نگه دار ببین چه دردی داره?...اون مریض رفت شوک گرفت وگرنه تمام عضلاتش توی همون حالت نکروز میشدن.

۱۶ مهر ۹۸ ، ۲۲:۵۸
life around me

فروردین ماه که به طور جدی شروع کردم به درس خوندن حتی به خودم اجازه ی فکر کردن در مورد روزی یازده ساعت خوندن رو نمیدادم...فکر میکردم نشدنیه...یادمه وقتی برای اولین بار به دوازده ساعت رسیدم از خستگی درحال مرگ بودم و تا مدتی هم نتونستم دوباره تکرارش کنم...اولین باری که سیزده ساعت خوندم?از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و حتی عکس کرنومترم رو به عنوان رکورد توی گوشیم نگه داشتم...حالا رسیدم به سیزده و نیم ساعت...به راحتی...بدون خستگی و حس متلاشی شدن...طوری که حتی قبل از خواب همچنان یک ساعت وقت برای خودم دارم.

این یک ماه و نیم خونه نشینی به من درس زندگی هم داد...من یاد گرفتم که سنگ بزرگ برندارم.که ذره ذره،دقیقه به دقیقه از خوابم کم و به ساعت خوندنم اضافه و کنم و بعد یکجایی چشم باز کنم و ببینم دیگه خواب ظهر برام جذاب نیست و با وجود اینکه اخیرا اگر بخوام به راحتی خوابم میبره اما خودم اجازه نمیدم...

این روندی بود که طی چندین ماه اتفاق افتاد و هیچ کدومش یکباره نبود...

منظم و رو به جلو درس میخونم،نتایج آزمون هام ظاهرا خوبه،طبق برنامه جلو میرم اما با همه ی اینها نمیدونم چرا حالم با درس خوندنم خوب نیست.احساس میکنم خوندنم پروگنوز نداره و خیلی نگران مباحثی هستم که طی چند روز فراموششون میکنم...نمیدونم بقیه هم مثل من هستن یا فقط این مشکل منه اما واقعا نگرانم کرده...ولی قانون من اینه:با نگرانی،بی نگرانی،با بیخوابی،با استرس،بی استرس حق نداری کوتاه بیای...من تلاش خودم رو میکنم و نتیجه اش رو میسپارم دست اوس کریم...من همه ی خودم رو میذارم تا مدیون دل خودم نباشم و آخرش اگر نشد بتونم بگم فدای سرم،من چیزی کم نذاشتم.

~التماس دعا

~عنوان:جمله ای که هفت سال قبل وقتی کنکوری بودم برادرم توی گوشم زمزمه میکرد و بعدترش شد شعار زندگیم.

۱۵ مهر ۹۸ ، ۲۳:۳۳
life around me

دیگه بعد از ظهرها خبری از اون اضطراب و بی قراری سابق نیست...چقدر دنیا از پشت عینک داروهای روانپزشکی دوست داشتنی تره...باید یک جایی یادداشت کنم تا یادم بمونه هروقت رفتم طرح،کنار نسخه ی تمام مریضهام یک داروی ضد اضطراب یا افسردگی بنویسم...حالا میخواد شکایت اولیه اش سرماخوردگی باشه یا اسهال یا هر چیز دیگه ای مهم نیست...مهم این لعنتی های هدیه ی علم به بشریت هستن و بس...این گردالی های ریز زندگی بخش!

۱۱ مهر ۹۸ ، ۲۲:۲۷
life around me

دوسال قبل همین حوالی،شب با دخترها با اتوبوس دریایی بین دوتا جزیره جابجا میشدیم...وسط راه بارون شروع کرد به باریدن و ما میخواستیم هرطور شده شب بارون خورده ی دریا رو ببینیم...اجازه نمیدادن کسی بره بیرون اما پافشاری هامون جواب داد...یادمه بچه ها یه آهنگ از مهدی مقدم پلی کرده بودن که به تم شاد داشت و به حال و هوامون میخورد و هی تکرارش میکردیم و باهاش میخوندیم...

امشب دلم هوای حال اون شبمون رو کرده...رهای رها...رو به شب بارونی و دریای آروم...باد خنکی که به موهای بازمون میخورد...آآآخ

 

*پروپوزالم دفاع شد...آخرین حقوق اینترنیم به حسابم واریز شد...

*همین الان تلویزیون کلیپی از خانه ی سالمندان نشون داد...مامان گفت اینا رو میبینم غصه میخورم،نکنه عاقبت ماهم این بشه?بعد شروع کرد به اشک ریختن و همینجوری چند دقیقه تو بغل هم گریه کردیم...قلبم تیر کشید...

۱۰ مهر ۹۸ ، ۲۲:۵۰
life around me

فردا دفاع پروپوزال دارم و هنوز ننشستم یک دور از روش بخونم بلکه فردا آبروریزی نکنم...بعد از سیزده ساعت درس خوندن هندزفری زدم توی گوشم،بابا کرم و منصور و شماعی زاده پلی میکنم و فارغ از این دنیا میرقصم و همزمان سبیل های قدر دسته ی دوچرخه ام رو بند میندازم تا فردا کسی وحشت نکنه از دیدنم...بعضی وقتها با خودم فکر میکنم چه جونی دارم واقعا!...مثل وقتهایی که با تنش از تخت بیرون میام و میرم سمت دستشویی و مادرم میپرسه بازم خوابت نبرد و من جواب میدم نه عشقم،نخواستم بخوابم و مسیر اتاق تا دستشویی و دستشویی تا اتاق رو میرقصم و سادات میخنده و میگه روحیه ات رو برم و من خنده ی عصبی میکنم و میگم دست رو دلم نذار که خونه!بذار برا خودم خوش باشم...میخنده و میگه دیوانه ها همیشه خوشن...

*هوا خنک شده...صبح ها سادات سفره ی صبحانه رو میندازه روی حیات و دوتایی تو هوای خنک قدر هفت هشت دقیقه که من مشغول قورت دادن لقمه های نجویده هستم با هم حرف میزنیم...بهش که نگاه میکنم عذاب وجدان دیوانه ام میکنه...تمام حسرتش اینه که حداقل یکی از بچه هاش ازدواج کنه تا نوه دار بشه،عروس و داماد دار بشه اما از شانس بدش نه دخترش زیر بار ازدواج میره و نه پسرهاش...وقتی میبینم چطوری برای نوه های خاله ذوق میکنه دوست دارم بمیرم...فدای دلش بشم که تمام خودش رو صرف ما کرد ولی ما هیچ قدمی برای دلخوشیش بر نمیداریم.

۰۹ مهر ۹۸ ، ۲۲:۳۰
life around me

هنوز هم دم ظهر به روال سابق میل به خودکشی دارم اما به خودم زمان میدم،سعی میکنم روی مطالب چشم که گاهی اصلا چیزی ازشون نمیفهمم متمرکز باشم تا گذشت زمان رو حس نکنم و این ترفند جواب میده همیشه و دم عصر دوباره سرحالم و از اون دلشوره خبری نیست...بدون استثنا هر ظهر که از چرت کوتاهم(بخوان غلتیدن کوتاه)بلند میشم اینجا رو باز میکنم که بنویسم امروز دیگه فرق میکنه،امروز کار رو یکسره میکنم و میزنم زیر درس و میرم بیرون اما به خودم غلبه میکنم.

رقابت هر روز سخت تر میشه.مباحث بسیار حجیم و پراکنده اما بیشترین چیزی که عذابم میده تناقض رفرنس هاست.تعداد زیادی از بیماری ها بین فیلدهای مختلف مشترک هستن و گاها هر فیلد یک اپروچ کاملا متفاوت از باقی فیلدها داره و من مثلا باید یادم بمونه ضایعات ملانوم بدخیم رو توی جراحی گفته با فلان مارژین برمیداریم اما پوست یک مارژین دیگه گفته...یا اپروچ کاملا متفاوت به ندول تیروئید در داخلی و جراحی و هزار و یک مورد مشابه و اون جایی میخوام سر خودم رو بکوبونم توی دیوار که طراح های نامحترم دقیقا روی همین تناقض ها مانور میدن...اما به هرحال همینه که هست و همه همین شرایط رو دارن و فقط من نیستم...واقعا هیچ ایده ای ندارم که اوضاعم چطوره و امیدی بهم هست یا نه و فقط ادامه میدم و میسپارم به خودش....فراموش نکنید که من باید با کسایی که بعضا چندین بار این امتحان رو دادن و بارها این کتابها رو خوندن رقابت کنم...با لعنتی هایی که دارن روزی پانزده ساعت درس میخونن...

 

*چشم میخوندم.مامان سادات اومد کنارم و گفت این رو خوب بخون،دوست دارم چشم قبول بشی،خوب و با دقت بخون...زدم زیر خنده و گفتم عشقم چشم کم اهمیت ترین درس برای رتبه آوردنه.چس مثقال سوال داره که اونم گاهی انقدر سخت میدن که کسی نتونه جواب بده.شما دعا کن من داخلی رو خوب بزنم که یک سوالش میتونه رشته و شهر رو عوض کنه...گفت نمیدونم دیگه مامان،به هرحال بخون چشم قبول شی،من دوست دارم:|||||

۵ نظر ۰۷ مهر ۹۸ ، ۲۲:۵۷
life around me

مکن ای صبح طلوع...

۰۶ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۵
life around me

دارم میمیرم از خستگی و چشم درد...ظهر خوابم نمیره و شبها دائما چُرت میزنم...الان فقط یه پیک شراب قرمز میتونه سرپام کنه...

 

*یکی از دوستان رسما کارش رو شروع کرده و عکس اولین روز کاریش رو فرستاده و مختصری از ماجراهای بیمارهاش برامون نوشته...من?آه...حسرت...چقدر دلم میخواد الان میتونستم برم سر کار...اما...اما چشم میبندم روی این وسوسه ها و ادامه میدم.

 

پ.ن به شما:من از ساعت 5:30صبح تا وقت خوابم هیچ تایم استراحتی ندارم اما هرشب به عشق زنده نگه داشتن اینجا چند خطی مینویسم...باورم نمیشه آدمهای اینجا چطور اینقدر غرق زندگی هستن که وبلاگ هاشون رو خاک گرفته?چرا نمینویسید لعنتی ها?!...یکی از سرگرمی های قبل خوابم خوندن وبلاگهایی بود که دنبالم میکنن اما اخیرا همه ساکتن و خاموش ...دل آدم میگیره.

۲ نظر ۰۴ مهر ۹۸ ، ۲۲:۱۵
life around me

تو سریال پیکی بلایندرز، تامی شلبی یک دیالوگی داره که بارها و بارها بهش فکر کردم...اون جایی که در جواب خدمتکار خونه اش که میگه آقای شلبی نمیخواید استراحت کنید?،جواب میده توی این دنیا وقتی برای استراحت من نیست،شاید توی دنیای بعدی باشه!

 

به نظر من تمام این سریال یک طرف و این جمله یک طرف...همیشه با خودم تکرار میکنم که هیچکس با استراحت کردن به جایی نرسیده و از خودم خواهش میکنم کوتاه نیاد و ادامه بده...به هر سختی که شده ادامه بده چون لذت این ماجرا اون جاییه که خورد و خاک شیر،خونی و کبود و ضربه خورده بالاخره میرسی بالای قله و به مسیر سختی که اومدی نگاه میکنی...حتی اگر جلوی پات دره باشه اما چیزی از حس خوب کار دشواری که انجام دادی کم نمیکنه...من فکر میکنم زندگی پر از دره است که مابین شون جزیره های قشنگی گذاشتن که هرچه جلوتر بریم این قشنگی و اعجاب بیشتر میشه...حالا این تصمیم به ماست که به جزیره ی اول اکتفا کنیم یا دل رو بزنیم به دریا و دره ها رو طی کنیم و به جزیره ای جذابتر برسیم.

 

*نوشتن این متن بعد از سیزده ساعت درس خوندن یعنی جهاد اکبر...باور کنید!

*از یکطرف خوشحالم که فعلا شماره نظام نمیگیرم چون در غیر این صورت باید تمام وقتم به نسخه نوشتن برای فامیل و آشنا اختصاص پیدا میکرد...ولی خوبیش این بود که اقلا داروها و آزمایش های خانواده ی خودم رو میتونستم بنویسم نه اینکه بخاطر یک آزمایش نوشتن برادرم پول ویزیت بپردازه...یا داروهای خودم که آزاد میخرمشون.

۰۳ مهر ۹۸ ، ۲۳:۱۷
life around me

با خودم میگفتم شش ماه از خوندن جدی و یک ماه از خانه نشینیم میگذره و به پنج ماه(بخوان پنج مااااه) پیش رو نگاه کردم و از غصه قلبم گرفت...بالا و پایین کردم و دیدم مهر که تمام بشه تازه جسته و گریخته دور دوم را تمام کردم و این بار پنج ماه بنظرم زمان کوتاهی اومد...چطور این همه مبحث را جمع کنم?چطور مرور کنم?کی و با کدوم موسسه آزمون بدم?اصلا من تا اینجای کار چند چندم?چرا احساس بلد بودن نمیکنم...چرا اطفالی که همین شهریور ماه برای بار دوم خوندمش را فراموش کردم...چرا مطالب را از این طرف میفرستم توی مغزم و از طرفی دیگه دود میشن و هوا میرن?چطور ممکنه زنانی که همین امروز خواندنش را تمام کردم از بیست و پنج تست شش تا غلط و نزده داشته باشم?

بی رودربایستی احساس خنگ بودن میکنم...هیچ حس خوبی به خوندنم ندارم و مدام فکر میکنم کسی رتبه میاره که کار عجیب و غریبی کرده باشه...بیشترین چیزی که عذابم میده اینه که تست هایی که قبلا غلط زدم را برای دور دوم هم غلط میزنم...گاهی وسط تست زدن دلم میخواد بشینم و زار بزنم به حال خودم...

اما انی وی راهی جز ادامه دادن ندارم...میخونم و میخونم بدون اینکه به نتیجه اش حس خوبی داشته باشم...خدایا به امید خودت...خدایا دُرُست.من این راه را ازت خواسته بودم و تو سخاوتمندانه بهم بخشیدی.حالا لطف کن و رهام نکن که بیش از هر زمانی بهت احتیاج دارم پیرمرد سبیلوی مهربانم...

~التماس دعا برای این بلاتکلیفیم...برای این اضطراب و بی قراریم.

~دلم به آمدن پاییز خوشه...صبح که پنجره را باز میکنم انگار داروی تقویتی بهم تزریق کرده باشن انرژی میگیرم...کرمت شُکر خداجان.

۰۱ مهر ۹۸ ، ۲۳:۲۴
life around me