"_به نظر میرسد که ویژگی های تاهل در مردان و زنان به گونه ای متفاوت در اقدام به خودکشی تاثیر میگذارند.به طوری که متاهل بودن برای زنان و مجرد بودن برای مردان ارتباط بیشتری با اقدام به خودکشی دارد...."
_قسمتی از متن پایان نامه ام_
"_به نظر میرسد که ویژگی های تاهل در مردان و زنان به گونه ای متفاوت در اقدام به خودکشی تاثیر میگذارند.به طوری که متاهل بودن برای زنان و مجرد بودن برای مردان ارتباط بیشتری با اقدام به خودکشی دارد...."
_قسمتی از متن پایان نامه ام_
کاملا شانسی به استاد راهنمام پیام دادم و فهمیدم باردار هستن و دقیقا همون تایمی که من قصد دفاع دارم تا سه ماه میرن مرخصی زایمان و از طرفی ما بخاطر قوانین استعداد درخشانی تعهد دادیم تا پایان اسفند فارغ التحصیل بشیم و خب من تصمیم دارم هرچه زودتر شروع طرح بزنم بعد امتحان و نتیجه اینکه حدود یک ماه و نیم مونده به امتحان نمیدونم دفاع رو کجای دلم جا بدم?!
کنار اومدن با شرایط ناگهانی واقعا برام سخت شده و کوچکترین مساله ای به شدت به همم میریزه و من علی رغم insight داشتن به این مشکلم نمیتونم شرایط رو منیج کنم و اضطراب میگیرم.با خودم میگم خدارو شکر کن اتفاق ناگهانی این روزهات این دفاع غیرقابل پیش بینی شده نه اتفاقات بدتر.میگم به اون داوطلب هایی فکر کن که چند روز قبل عزیزانشون رو در فاجعه ی هواپیمایی از دست دادن.به داوطلب های سیستان و بلوچستانی فکر کن و ناشکری نکن اما در نهایت زیاد موفقیت آمیز نیست.
خداروشکر بخاطر بودن برادرم.من چقدر به این پسر بدهکارم.تمام دوندگی ها و مطب این و اون رفتن ها و امضا گرفتن ها رو برام انجام میده بی هیچ غُر و منّتی...یاد چند هفته قبل و مشکلم موقع ثبت نام می افتم و روزی که برادرم از دانشگاه برگشت ولی خبر خوشی برام نداشت و من از فرط گریه کردن دیگه حتی نای اشک ریختن نداشتم.اومد کنارم،بغلم کرد و گفت گریه نکن درد و بلات تو سرم،درست میشه...
و درست شد...
باید روزی هزار بار با خودم تکرار کنم این روزها میگذرن،به خودت سخت نگیر...اما انگار من با اضطراب خو گرفتم...
*به طرز عجیبی مرورهام زود پیش میرن و من نگران این وضعیتم و فکر میکنم خوب نمیخونم که انقدر سریع پیش میره.آخرین آزمون هایی که دادم چنگی به دل نمیزد...در کل اُمیدم به خودم پنجاه درصد مهر یا آبان ماهه.
دو ماه مونده به امتحان و من هنوز سه تا درس رو اصلا تابحال در عمرم نخوندم،از درس های خونده بخاطر کمبود وقت دارم فرت فرت حذف میکنم و با هر مبحثی که بار قبل کلی براش وقت گذاشتم و الان حذفش میکنم قلبم تیکه تیکه میشه...کاش یکی بود بهم قوت قلب میداد که منم همینجوری بودم ولی نتیجه ام فلان شد...پشتیبان من که به خواب ابدی فرو رفته و انگار نه انگار یه مسئولیتی رو قبول کرده...امروز با تپش قلب از خواب بیدار شدم...دوباره شروع شد!
*موهام انگار به پوست سرم وصل نیستن.دستم که بخوره بهشون یه مشت موی شونه نشده میاد توی دستم...برادرم میگفت اگه یه نفر بیکار باشه میتونه موهای سرت رو بشماره...راست میگفت...
*هیکلی که انقدر بخاطرش رژیم گرفتم و ورزش کردم شده یه توپ گنده که باید قلش بدی...همینجا استاپ کن دیگه لعنتی به پوستم داره فشار میاد!
*چقدر خواب دارم...
غصه خوردن و فحش دادن و نفرین کردن و مشت کوبیدن و اشک ریختن و کلافه شدن چیزی نصیبم نمیکنه جز کم شدن ساعت مطالعه ام...میخوام از این زاویه بهش نگاه کنم که رزیدنت ارتوپدی ام و حالا قراره بعد از یک کشیک نود و خوردی ساعته ی سخت برم خونه و از دو روز قبل برای دوش گرفتن و چند ساعت ولو شدن برنامه ریزی و لحظه شماری کردم و درست وقتی که کارم تمام شده و کوله ام رو برداشتم،سال بالایی بی شعور و عوضیم اومده و میگه تا دو روز دیگه حق خونه رفتن نداری...چه حالیه?چه حالی رو به مرگیه?...میخوام اون حال رو تصور کنم و براش آمادگی داشته باشم...گور بابای اونایی که دارن با تغییر دادن مکرر تاریخ مهمترین امتحان زندگی ما آقازاده های عزیزشون رو به امتحان میرسونن.ما تو این خاک بزرگ شدیم و درد کشیدن رو یاد گرفتیم،تیرتون به سنگ خواهد خورد عوضی ها!
*بیچاره اون پسرهایی که دفترچه ی سربازی پست کردن و باید از اول اسفند برن سربازی و گند بخوره به درس خوندن شون...بیچاره اون اینترن هایی که مرخصی گرفته بودن و باید از اول اسفند برگردن بخش...بیچاره من که طبق قوانین میتونستم یک نیمسال پایان نامه ام رو عقب بندازم و باید تا پایان اسفند فارغ التحصیل شده باشم و نمیدونم میشه یا نه...این نیز بگذرد...
ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شی و با خبر عقب افتادن یک هفته ای امتحان دستیاری مواجه شی...
خدا لعنت تون کنه...خدا لعنت تون کنه...
یک شهر کوچیک_بهتره بگم یه شهر که از اول تا آخرش یه خیابون درازه و طی کردنش سرجمع نیم ساعت طول میکشه_ نزدیک روستای پدریم هست که در نظرش گرفتم برای طرح...دو طرف تمام کوچه هاش چنارهای بلند و درخت های بید لیلی داره و وسط بولوار اصلی شهرش پر از گلهای رُز رنگ و وارنگه...فردا برادرم میره با مسئول شبکه صحبت کنه و ببینه برای اون سه چهار ماهی که من بیکار هستم به پزشک احتیاج دارن یا نه...البته اگه نیاز داشته باشن هم به عنوان پزشک جانشین میرم و حقوقم کمتره اما برام مهم نیست...دلم میخواد اون سه ماه رو نفس بکشم و رو به کوچه ی پر از چنار کتاب بخونم و رویا ببافم...
اگه جور نشه دلم خیلی میشکنه جدا:(
*بعدا نوشت:با دوستام صحبت کردم گفتن پزشکای اون مرکز پنج ماهه که حقوق نگرفتن و مگه به سرت زده بخوای بری اونجا?و خب انقدری بی پول هستم که بتونم قید درختای چنار رو بزنم...هق هق حتی!
از روزی که من شروع کردم به خوندن برای دستیاری تا الان هر حادثه ی تاریخی که ممکن بود رو تجربه کردیم.سیل اومد،زلزله شد،تحریم ها کمرشکن شدن،شورش داخلی رخ داد،عده ی زیادی جوون کشته شدن،یکی از ده فرد مهم کشوری کشته شد و این روند ادامه داره...خلاصه میگم دعا کنید این دو ماه زودتر بگذره وگرنه عواقبش با خودتون...
*البته یک احتمال هم اینه که انقدر پیش بریم تا روز امتحان امام زمان ظهور کنه!
امروز رکورد خودم رو زدم و پنج ساعت پیاپی بدون پا شدن از پشت میز درس خوندم...ساعت دو بعد از ظهر نشستم پشت میز و هفت بعد از ظهر بخاطر آلارم مثانه ام بلند شدم...من اصولا اعتقادی به این سوسول بازی که میگن یک و نیم ساعت درس بخونید و نیم ساعت استراحت کنید ندارم،والا!
چندوقت قبل خانم متاهلی از آشناها چشمش افتاد به موهای پاهام و گفت شیو نمیکنی?گفتم درحال حاضر حوصله ندارم...با حسرت گفت خوشبحالت،من که دیگه فقط دست خودم نیست نمیتونم...
من از زوایای مختلفی به دلایلم برای ازدواج نکردن فکر کرده بودم ولی هیچوقت به ذهنم نرسیده بود که مالکیت بدن خودمم خواه ناخواه کم و بیش از دستم میره و توی ذهنم در کنار از دست رفتن مالکیت تخت خواب و جبر شنیدن فیش فیش نفس کشیدن یک غول گنده بیخ گوشم،اجبار به تند تند شیو کردن موهای بی زبون بدنمم اضافه کردم و دلایلم محکم تر شد...حالا که بخاطر امتحان رزیدنتی تبدیل شدم به یک میمون قشنگ که خودم دوستش دارم میخوام فخر بفروشم به تمام متاهلین دنیا و بگم متاسفم،آپشن های زیادی رو از دست دادین:))
نوشتم و پاک کردم...همین بس که بعد از اون روزی که بابت آفت دهانیم به پزشک مراجعه کردم،امروز بدترین و سخت ترین روز حداقل یک سال اخیرم بود...از این به بعد انگیزه ام از درس خوندن قبولی نیست،هرچه زودتر فارغ التحصیل شدن و خط خوردن اسمم از لیست دانشجوهای نگون بخت این دانشگاه نکبتی هست که کلکسیونی از کارمندهای نفهم و ناآگاه به وظایف شون رو دور هم جمع کرده که خوراکی بخورن و در مورد مدل لباس نظر بدن...
هنوز مدارکم رو ندادن و این یعنی تا حداقل شنبه نمیتونم ثبت نام کنم...این سرنوشت مثلا استعداد درخشان(پوق)این دانشگاهه وای به حال بقیه...گوه به اون دانشگاهی که من استعداد درخشانش باشم و تو کارمندش...تف بهتون!
انقدر حالم بده که اگه یکی بهم تلنگری بزنه میزنم زیر گریه...این چندمین آزمون پیاپی هست که گند میزنم و نمیتونم دلیلش رو پیدا کنم...چرا وقتی خوب میخونم نتیجه اش این میشه?
نکنه فقط فکر میکنم که خوب میخونم?...
+امروز بابت گرفتن گواهی تحصیل و گواهی صلاحیت بالینی که برای آزمون دستیاری لازمشون داریم رفتم دانشکده و وقتم گرفته شد اما به خودم قول دادم حتی اگه زخم بستر بگیرم ولی به مباحثم برسم.ساعت ده شبه و من سیزده ساعت و نیم درس خوندم،به تمام مباحث تعیین شده رسیدم و یک آزمون دادم که خب...بیخیال...
+کامنت های این پست رو تایید نمیکنم...یعنی دل و دماغش رو ندارم واقعا...
بعد از زدن دکمه ی کرنومتر و متوقف کردنش روی عدد 14:02 فقط یک حمام آب گرم میچسبه...بشوره ببره،بشوره ببره،بشوره ببره...
دیشب حافظ همون حرفی رو زد که میخواستم بشنوم...من به فال حافظ اعتقاد ندارم،"ایمان" دارم و حالا دلم روشن تره...