هزارسال بعد از این دوران سکوت،هزارسال بعد از این گوشه نشینی و مُراقبه، چشم باز میکنم و میبینم حرف زدن از یادم رفته...
هزارسال بعد از این دوران سکوت،هزارسال بعد از این گوشه نشینی و مُراقبه، چشم باز میکنم و میبینم حرف زدن از یادم رفته...
آخرین بخش مینور را میگذرونیم و من برای پیچوندن و جیم زدن از بیمارستان نهایت تلاشم رو میکنم...هنوز نرفته برمیگردم و در جواب غُر زدن های بابا که میگه معلوم نیست اونجا هیچی به شما یاد میدن یا نه?تو چرا انقدر علافی? شونه بالا میندازم و جواب "بمونم اونجا حمّالی کی رو بکنم?" رو برای خودم نگه میدارم و میرم توی اتاقم و میشینم پای درس و زندگیم!
از شنبه سخت ترین بخش مون یعنی داخلی شروع میشه و من جسته و گریخته نصف مباحثش را بین بخش های دیگه خوندم...داخلی سرنوشت ساز ترین درس برای امتحان دستیاریه و خوشحالم که اقلا خوندنش رو دوست دارم و با لذت میشینم پای جزوه...
امروز که داشتم مبحث AKIرو میخوندم توی دلم یک هیجان و شوق عجیبی داشتم برای اینکه هرچه زودتر فارغ التحصیل بشم و بشینم به خوندن درست و حسابی...و خودم از این ذوق بی معنی متعجب شدم.درست بر خلاف پارسال که وقتی به این فکر میکردم باید یکی دوماه بشینم و برای امتحان پره انترنی درس بخونم افسردگی میگرفتم...
خدایا کمکم کن...
آدم یک جایی از زندگیش براساس ضرورت توی یک محیطی قرار میگیرد و بعد زمان میگذرد و روابط رنگ میبازند و آدمها(از جمله خود تو)تغییر میکنند و یکهو چشم باز میکنی و میبینی آن محیط مسموم است،روابط مسمومند،سلام و علیک ها مسمومند و تو در تمام مدت داری سم وارد روحت میکنی.
راه حل چیست?کندن و بیرون کشیدن از آن محیط?
نه راه حل انقدر هم ساده نیست...گاهی آن محیط،محیط تحصیل و کار توست و هیچ راه فراری نیست جز تحمل کردن و توی خودت ریختن و غده ی سرطانی درآوردن!...جز با سردرد از بیمارستان برگشتن و بی هدف به دیوار زُل زدن و چوب خط کشیدن روی روزهای باقی مانده و توی بغل گرفتن این تن خسته و ناتوانت...
خسته ام و ناتوان...و جز تمام شدن این شکنجه ها آرزویی ندارم...
_هشت ماه و شش روز و چند ساعت مانده تا تمام شدن این عذاب_
نشستم تو دندون پزشکی و آقای بغل دستیم با بلندترین صدای گوشیش کلیپ اینستاگرام نگاه میکنه.هرچقدر صبر کردم دیدم نه مثل اینکه دست بردار نیست.چندبار صداش زدم تا بالاخره متوجه شد.با قیافه ی از خودراضی نگام کرد.گفتم میشه صداش رو کمتر کنین تا جایی که فقط خودتون بشنوین?با اخم سرش رو انداخت پایین و قطعش کرد.همه ی کسایی که اینجا نشستن یه نفس عمیق از سر راحتی کشیدن ...
میفهمین?سه ساعته که این صدا رو اعصابشون بود و حرف نمیزدن!!!
خداییش این مردم را چه میشود?!
پسرک چهارساله ای که در کنار بساط مادر معتادش به تریاک اعتیاد پیدا کرده بود را برای ترک بستری بیمارستان روانپزشکی کردیم.
پسرک چهارساله...چهارساله...چهار...چ...!
بنظرم مادامی که دوستانی داشته باشیم تا بی هوا و بی مناسبت برایمان کتاب بخرند زندگی ارزش جنگیدن و سختی کشیدن را دارد!
کثافت وقتی از سر و رویمان بالا رفت که فلانی ها با بستن یقه ی پیراهن و گرداندن تسبیح در دست و تلفظ عربی غلیظ "ضاد" و "عین" شدند قهرمانان ملی ما...و جانباز PTSDجنگ،روی تخت بیمارستان روانپزشکی از موج انفجار فریاد کشید و سرش را به دیوار کوبید و فحش داد و زجر کشید و زجر کشید و زجر کشید!
توی اورژانس بودم و پیگیر پرونده ی مریض CVA(سکته مغزی) که یکی زد به شونه ام و گفت خانم دکتر?نگاه کردم و دیدم یکی از اتندهای پوستمون بود.سلام کردم...گفت بدو برو اون بچه رو ببین و تشخیص بده چیه?!
از شدت استرس یه حالی شدم و با پاهایی که روی زمین کشیده میشدن یواش یواش رفتم بالاسر مریض و تو دلم میگفتم خداکنه مغزم قفل نکنه!
نگاه کردم و نفس راحت کشیدم...
دکتر گفت خب?گفتم ضایعات وزیکولر و تارگت آکرال داره?...خندید و گفت خب تشخیص چیه?گفتم اریتم مولتی فرم?...خندید و گفت آره دیگه!و من نفس راحت کشیدم.
کاش میتونم وصف کنم لذت اینکه اتندت بعد چندماه هنوز تورو یادش باشه و فراموش نکرده باشه که همیشه ازت تعریف میکرده...
"اسم پسر پیرمردی که در سمت راست تو قرار دارد احمد است.نمیخواهد پسرش خودش خواهد گفت و از شاهدان عینی در بیمارستان است.تو گفتی که من شاهد هستم و شاهد زمین *****است.ولی به فرمان خدای متعال میتوانست جان مرا بگیرد ولی خدا نخواست.و میدانم که روزی در مراسم مرگ من می آید و میگوید خدا به فریاد *****و *****برسد.صد تبارک الله به این پسر.من هم خود فهمیدم ولی دچار حواس پرتی شدیم و هیچکدام از ما نتوانست حرفی بزند چون فرمان خدا برایش قرار گرفته بود.و به فرمان خدا انگشتران دستش را هم تو به راحتی از دستش درخواهی آورد."
بخشی از مطالبی که توسط بیمار اسکیزوفرنی روی کاغذ نوشته شده و مثال بارز loosing of association است که نشاندهنده ی فقدان تفکر در این بیمارانه.یعنی بیمار جملاتی رو میگه که هیچ ارتباطی با هم ندارن و معنای خاصی رو نمیرسونن.
جالب اینجاست که همسر این بیمار در اثر همنشینی زیاد باهاش،توی هذیان هاش shareشده و حتی میگه شیاطینی که شوهرش ازشون حرف میزنه رو به چشم میبینه و این دردناک تره!
و دردناک ترین بخش ماجرا اینجاست که زن امروز برای اولین بار علایمی رو در پسر نوجوانش ذکر کرد که به عقیده ی دکتر صد در صد در آینده به اسکیزوفرنیا ختم خواهد شد.
این بیمار به علت نوع علایمی که داره فرستاده شد برای گرفتن شوک (چون یکی از درمانهای روانپزشکی در بعضی انواع بیماری ها،شوک هست که به سرعت علایم رو بهتر میکنه)
+این بیمارها چیزهایی رو از خودشون آویزون میکنن که برای خودشون معنی خاصی داره اما بخاطر افکار پارانوئیدی که دارن در موردش حرف نمیزنن.مثلا این مریض چندین انگشتر به انگشتهاش کرده بود اما وقتی دکتر ازش پرسید اینا معنی خاصی برات دارن?گفت نه!...اما توی این کاغذ درمورد انگشترها و اینکه از طرف امام علی بهش رسیدن هم صحبت کرده بود.
حتی بعضی از اسکیزوفرن ها یک دفترچه لغت نامه دارن و یکسری کلمه برای خودشون اختراع میکنن که به این اختلال neologismگفته میشه...
درکل ذهنم خیلی درگیر این بیمارها شده...واقعا مصاحبه باهاشون و جوابهایی که میدن عجیب ترین چیزیه که توی زندگیم دیدم...عجیب ترین!
"....مردم این کشور با فقر و فاقه و گرسنگی دست به گریبانند.هنوز مردم سیستان و بلوچستان با هسته ی خرما و علف هرزه تغذیه میکنند.تعداد بیکاران کشور روز به روز افزون میشود.هر روز مالیات های کمرشکن بر این ملت فقیر تحمیل می گردد.تجارت دچار کسادی شده و بازار در بحران اقتصادی قرار گرفته_"
(بخشی از جلد دوم کتاب مدار صفر درجه نوشته ی احمد محمود.)
از اعلامیه هایی که چهل سال قبل مخفیانه دست به دست میشدند میخوانم و انگار که شرح حال همین امروز را مرور میکنم و با تاسف به این فکر میکنم ما ملتی هستیم که در تمام طول تاریخ درجا زدیم...که هی رفتیم و نرسیدیم.