گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۴ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

خیلی سربه هوا شدم و حواسم به خیلی چیزا نیست.مثلا یادم نبود همین چند روز قبل بهم گفتن امروز کلینیک سه تا ارتوپد داره و از من خواستن بعد ساعت ده برم.چی شد؟راس نُه رسیده بودم کلینیک و چیزی از این مکالمه یادم نمیومد.

خیلی کارا رو خیلی جاها ریزه ریزه یادداشت میکنم ولی یادم میره و این احساس خنگی و گم شدن بهم میده.

دوستم تعریف میکرد دکتر فلانی_که من هیچوقت باهاش برخورد نداشتم_انقدر ازت تعریف میکرد و میگفت چقدر ماهه و من با خودم فکر میکردم هیچوقت خودمو اون قدری که حقم بود دوست نداشتم.

مریضم باز سر ویزیت از کلافگی گریه کرد و من گفتم طاها بخدا برت میدارم از همین پنجره پرتت میکنم بیرون.خندید و نفهمید دارم جدی میگم...گرافت پوستی طاها گرفته و من توی اتاق عمل بعد از باز کردن پانسمانش از خوشحالی بغض کرده بودم.درود بر علم بچه ها،بخدا فقط و فقط درود بر علم.

نوشتم همین لحظه های کوفتیه که منو دلبسته ی این شغل لعنتی کرده.شغلی که به خیلی چیزاش نمی ارزه.ولی این آدرنالین بعد جراحی موفقیت آمیز انگار جوری ما رو بالا میاره که کار هیچ کوکائینی نیست.

مثل لشکر تیر خورده ایم.دوستام همه با غر و گریه و حال بد بهم زنگ میزنن.من خودم پر غصه ام بابا ولم کنید.من برای شام دختره که کشیکه پلو زعفرونی و خورشت بادمجون درست میکنم و فکر میکنه حالم خیلی خوبه.میگه تو به کدوم منبع انرژی وصلی؟

ولم کنید

ولم کنید

ولم کنید

 

۵ نظر ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۲۷
life around me

صبح دیر و بی آلارم

صبحانه و قهوه ی دلخواه

ویزیت خلوت

بانک تعطیل و درگیری برای وصل شدن به اینترنت جهانی...پسره میگفت کانفیگ هایی که فرستادم رو فلان کن و من میگفتم نمیفهمم چی میگی.اصلا منِ شهروندِ عادی که کارم طبابته چرا باید بدونم کانفیگ چیه و وقتی پینگ میکنیم چه اتفاقی میفته.من دلم نمیخواست تو زندگیم اسم هیچکدوم از این چیزا رو بدونم.اینترنت وصل میشه ولی اونجا کسی نیست.کسی نباشه به چه درد میخوره وصل شدنش؟

قطعش میکنم و میام بیرون.یه سریال بیخودی پلی میکنم و دمپختک میذارم.به مامانم میگم دیشب اینجا برف باریده ولی زمین سفید نشده.میگم قهوه ی بعد ناهار رو بزنم حرکت میکنم سمت شما و غر میزنه که دیروقت چرا راه میفتی بذار فردا و میگم نگران نباش من پلنگ جاده هام و عصبانی تر میشه.صبح خواننده توی ماشینم میخوند:من دلم نمیخواس،یه گیلاس،دو گیلاس،سه گیلاس...و این افتاده نوک زبونم.

دختری که فقط یک بار منو دیده میگه دیشب تو خوابش بودم...سرپرستار بخش بهم اطمینان خاطر میده دو روزی که نیستم حواسشون به مریضم باشه...کمر روز شکسته و باید ناهار بخورم و حرکت کنم...

۳ نظر ۰۳ بهمن ۰۴ ، ۱۱:۵۷
life around me

بعد چهار روز اتاق عمل روا نبود کلینیک صبح برمیداشتم...صبح ویزیت تند تند و ترخیص مریضا و تغییر نکردن حال اون پسر ۲۰ساله و راضی کردن اون پیوند پوست به اینکه باید بمونی آنتی بیوتیک بگیری و بعد کلینیک شلوغ و ترافیک بعدش و ناهار بدو بدو و بلافاصله شروع کلاس زبان...

داشتم به تیچرم در مورد مریضم توضیح میدادم و کارهایی که براش انجام دادم،و میگفت شنیدن استوری که تعریف میکنی برام مثل دیدن یه اپیزود دکتر هاوس میمونه...گفتم میدونی سخت ترین قسمت این استوری کجاست؟

نمیدونست...

اونجا که حرفی نداری به پدر و مادرش بزنی...نمیدونم،همه بررسی ها نرماله،هنوز چیزی پیدا نکردیم...حرفای صد من یه غاز چون اینا اون بچه رو هوشیار نمیکنه و پدر و مادره بچه ی هوشیار میخوان...

عصر خواستم برم باشگاه که طوفان شد...برگشتم و خزیدم تو خونه ام...شاید فردا روز بهتری باشه...

۱ نظر ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۲۱
life around me

آخرین کشیک دی ماه نباید اینطوری تموم میشد که ببینم پسر ۲۰ساله ای که دیروز شکستگی فمورش رو بدون هیچ مشکلی عمل کردم،امروز سر ویزیت افت هوشیاری پیدا کرده.بعدش اتاق عمل شلوغ بود و بدو بدو و وسطش استرس این مریض.

تهش هیچی پیدا نکردیم.تمام بررسی ها نرماله از قلب و ریه گرفته تا مغز.توی ادرارش فقط مورفین مثبته ولی چون خودم بهش مورفین دادم نمیدونم بخاطر این مثبته یا از جای دیگه.همکار نولولوژیست میگهاحتمالا بچه تشنج کرده و چون دیشب دوتا رفیقش کنارش بودن احتمالا یه ماده ای ابیوز کرده و در زمینه اونه.

اومدم خونه ولی آروم نیستم.به هرکی فکر میکردم میتونه کمک کنه زنگ زدم و هرکاری به فکرمون میرسیده انجام دادیم ولی هنوز تشخیصی نداریم.فعلا توی icu تحت نظره تا ببینیم هوشیاریش بالا میاد یا نه...وسط این ناراحتیا‌ و اتاق عملی که با بغض گذشت اونجایی که اینترنم دستش رو دراز کرد سمتم و گفت این انرژی زا رو برای شما گرفتم نقطه ی نور بود و اونجایی که وقتی اتاق عمل شون نیست ولی داوطلبانه باهام میان سر عمل چون براشون وقت میذارم و یاد میگیرن.اونجایی که میبینم علاقه مند میشن و درس میخونن.اونجایی که میبینن یکی از کشیکام بدون اینترن هست میان و کشیک می ایستن که من دست تنها نباشم...و اون عمل پیوند پوست برای پسری که از بیمارستان موندن خسته شده برای من نور بود و من امیدوارم بالاخره اون پیوند بگیره و بتونم ترخیصش کنم...

امروز این شغل رو نمیخوام...امروز میخوام یه کاره ای باشم که وقتی میام خونه فکر و خیال راحتم بذاره.که هی تلفنم زنگ نخوره...

۷ نظر ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۳۷
life around me