خیلی سربه هوا شدم و حواسم به خیلی چیزا نیست.مثلا یادم نبود همین چند روز قبل بهم گفتن امروز کلینیک سه تا ارتوپد داره و از من خواستن بعد ساعت ده برم.چی شد؟راس نُه رسیده بودم کلینیک و چیزی از این مکالمه یادم نمیومد.
خیلی کارا رو خیلی جاها ریزه ریزه یادداشت میکنم ولی یادم میره و این احساس خنگی و گم شدن بهم میده.
دوستم تعریف میکرد دکتر فلانی_که من هیچوقت باهاش برخورد نداشتم_انقدر ازت تعریف میکرد و میگفت چقدر ماهه و من با خودم فکر میکردم هیچوقت خودمو اون قدری که حقم بود دوست نداشتم.
مریضم باز سر ویزیت از کلافگی گریه کرد و من گفتم طاها بخدا برت میدارم از همین پنجره پرتت میکنم بیرون.خندید و نفهمید دارم جدی میگم...گرافت پوستی طاها گرفته و من توی اتاق عمل بعد از باز کردن پانسمانش از خوشحالی بغض کرده بودم.درود بر علم بچه ها،بخدا فقط و فقط درود بر علم.
نوشتم همین لحظه های کوفتیه که منو دلبسته ی این شغل لعنتی کرده.شغلی که به خیلی چیزاش نمی ارزه.ولی این آدرنالین بعد جراحی موفقیت آمیز انگار جوری ما رو بالا میاره که کار هیچ کوکائینی نیست.
مثل لشکر تیر خورده ایم.دوستام همه با غر و گریه و حال بد بهم زنگ میزنن.من خودم پر غصه ام بابا ولم کنید.من برای شام دختره که کشیکه پلو زعفرونی و خورشت بادمجون درست میکنم و فکر میکنه حالم خیلی خوبه.میگه تو به کدوم منبع انرژی وصلی؟
ولم کنید
ولم کنید
ولم کنید