صبح ملال انگیزی را شروع کرده ام.بعد از یک شب باران خورده بی جهت هوا گرم است...زودتر از نگهبان رسیده ام و درب ورودی درمانگاه را باز کرده ام اما دعا میکنم مریضی نباشد،حداقل تا یک ساعت دیگر که این سگ سیاه افسردگی تن لش سنگینش را کمی جابجا کند...
در وصف دوره ی فعلی زندگی نکبت بارم کلمه ای بهتر از "خفقان آور" به ذهنم نمیرسد...دیشب شنیدم رییس ستاد ریدمان کرونا درخواست لغو امتحانphd را کرده...جوک خنده داری بود در شرایطی که متروها باز و فوتبال ها به راه و رفت آمد مریض های تست مثبت به درمانگاه من برقرار است...زور وزارت بهداشت انگار فقط به کادر درمان رسیده وبه لغو امتحانات در پیش رو...دوشیده شدیم وخسته و افسرده و امتحان نداده و پا در هوا...خدایا هستی؟گمت کرده ام...دیروز که گریه کنان دنبال نشانه میگشتم انگار منتظر جوابی نبودم...نیستی...سرت یک جای دیگری گرم است...رسمش نبود این زندگی اجباری که انداخته شدیم وسطش و این همه رنج...کمر طاقتم خم شده...گاهی فکر میکنم تو از اولش هم زاده ی ذهن خود ما بودی...خیالی و موهون...هیچوقت وجود نداشتی...