روز نمیدونم چندم از قطع شدن اینترنت و یوتیوبی که تمام ساعات خونه بودنم باهاش میگذشت و قطع ارتباط با دنیا.
امروز سومین روز پیاپی اتاق عملم بود و خیلی خسته ام.یکی از مریضهام بخاطر فشار تورنیکه سر عمل،عصب پرونئالش نوروآپراکسی شده و خیلی نگرانم.از اون روزهاست که میگم خوشبحال کسایی که تیغ رو پوست مریض نمیذارن و شب کله ی راحت روی بالشت میذارن.
یه مشاوره برای Amputationاندام داشتم در بیمار دیابتی و شارکو که عفونت نداشت.میشد بخاطر دفورمیتی شدید اگر بیمار اصرار داشت قطعش کرد ولی یه نگاه کردم و دیدم برای قطع پای آدما روز مناسبی نیست و نوشتم فعلا باهاش زندگی کنه تا هروقت عفونت کنه.مریض راضی بود از زندگی با پای کجش و پروتز نمیخواست و خب همین کافیه.
دیروز پسربچه ای که مچ پاش رو عمل کرده بودم بخاطر ورم ترخیصش نکردم ولی بهش گفتم چون گریه میکنی ترخیصت نمیکنم و قانون اینجا اینه هرکی گریه کنه میمونه.امروز لام تا کام حرف نزد و گفتم چون گریه نمیکنی میتونم ترخیصت کنم ولی چون نمیخندی هنوز شک دارم که نگهت دارم یا نه،یهو شروع کرد به زور و الکی خندیدن...در حالی که خودم از خنگ بودن دنیای بچه ها قهقهه میزدم ترخیصش کردم.چون ورمش کم شده بود،نه بخاطر گریه نکردن.
به اون پسره که توی تصادف پوست رانش رو از دست داده و بستریش کردم برای پیوند پوست و هر روز سر ویزیت بخاطر سختی زندگی توی بیمارستان گریه میکنه گفتم یا خودت رو جمع کن و مثل برج زهرمار نباش هر روز یا خودم جمعت میکنم.امروز میخندید و خب کارم کمتر شد،دیگه لازم نیست جمعش کنم.
باید برم ویزیت آخرشب و فردا پرونده ی اتاق عمل های دی ماه رو ببندم.