گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۵ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

روز نمیدونم چندم از قطع شدن اینترنت و یوتیوبی که تمام ساعات خونه بودنم باهاش میگذشت و قطع ارتباط با دنیا.

 

امروز سومین روز پیاپی اتاق عملم بود و خیلی خسته ام.یکی از مریضهام بخاطر فشار تورنیکه سر عمل،عصب پرونئالش نوروآپراکسی شده و خیلی نگرانم.از اون روزهاست که میگم خوشبحال کسایی که تیغ رو پوست مریض نمیذارن و شب کله ی راحت روی بالشت میذارن.

یه مشاوره برای Amputationاندام داشتم در بیمار دیابتی و شارکو که عفونت نداشت.میشد بخاطر دفورمیتی شدید اگر بیمار اصرار داشت قطعش کرد ولی یه نگاه کردم و دیدم برای قطع پای آدما روز مناسبی نیست و نوشتم فعلا باهاش زندگی کنه تا هروقت عفونت کنه.مریض راضی بود از زندگی با پای کجش و پروتز نمیخواست و خب همین کافیه.

دیروز پسربچه ای که مچ پاش رو عمل کرده بودم بخاطر ورم ترخیصش نکردم ولی بهش گفتم چون گریه میکنی ترخیصت نمیکنم و قانون اینجا اینه هرکی گریه کنه میمونه.امروز لام تا کام حرف نزد و گفتم چون گریه نمیکنی میتونم ترخیصت کنم ولی چون نمیخندی هنوز شک دارم که نگهت دارم یا نه،یهو شروع کرد به زور و الکی خندیدن...در حالی که خودم از خنگ بودن دنیای بچه ها قهقهه میزدم ترخیصش کردم.چون ورمش کم شده بود،نه بخاطر گریه نکردن.

 

به اون پسره که توی تصادف پوست رانش رو از دست داده و بستریش کردم برای پیوند پوست و هر روز سر ویزیت بخاطر سختی زندگی توی بیمارستان گریه میکنه گفتم یا خودت رو جمع کن و مثل برج زهرمار نباش هر روز یا خودم جمعت میکنم.امروز میخندید و خب کارم کمتر شد،دیگه لازم نیست جمعش کنم.

 

باید برم ویزیت آخرشب و فردا پرونده ی اتاق عمل های دی ماه رو ببندم.

۶ نظر ۳۰ دی ۰۴ ، ۲۲:۲۰
life around me

دومین روز پیاپی هست که آنکالم و هر روزش رو تا عصر اتاق عمل بودم و تا دو روز آینده هم برنامه همین خواهد بود.حالم ولی روزهای اتاق عمل درکل بهتره.فضای مورد علاقه ام،معاشرت ها،بوی خون و آدرنالین بعد از عمل های موفق...

دیشب توی اورژانس خواستم دست مریضی که طی نزاع چاقو خورده بود رو معاینه کنم که بهم فحش زشت داد.چیزی نگفتم،توی پرونده نوشتم به علت فحاشی ویزیت نخواهد شد و برگشتم خونه.نیمه شب سوپروایزر زنگ زد میشه بیاید ویزیتش گفتم نه.امروز صبح که برای ویزیت بیمارای جدید اورژانس رفته بودم همسرش اومد طرفم و گفت شوهرم دیشب عصبانی بود و از طرف شوهرش عذرخواهی کرد گفتم منم خیلی روزها حالم خوب نیست ولی به مریضام فحش نمیدم.انی وی ویزیتش کردم. البته بعد از اینکه شخصا عذرخواهی کرد...باید ممنونم باشه که دیشب حوصله صورت جلسه کردن نداشتم وگرنه که هنوز یه قانونایی وجود داره انگار!

کلی مریض بچه داشتم امروز که تا میرفتم بالا سرشون جیغ میزدن ولی اون آخریه رو دوسش داشتم که بعد عمل میخندید و من میزدم روی لپای باد کرده اش و دهنش صدا میداد و میگفتم به بابات نگی من زدمت و بیهوشی بهش میگفت این خانم دکتر خیلی پولداره و بچه هه میگفت با موتور میام میدزدمش.

رسیدم خونه،کم خواب و به شدت خسته ام و از شدت خستگی خوابم نمیبره.نشستم یه فصل گریه کردم و بعد جمع و‌جور شدم.ناهار بیمارستان وحشتناک بود و دلم غذای خونگی خوب میخواست،با همون خستگی دارم شویدپلو با تهدیگ سیب زمینی زعفرونی و مرغ درست میکنم...باید برم اورژانس،کلی مریض جدید دارم...

۷ نظر ۲۹ دی ۰۴ ، ۱۸:۲۵
life around me

بهش گفتم ببین باباجون شما زانوهات ساییدگی شدید داره و اگر درمان قطعی میخوای راهی جز تعویض مفصل نیست...گفت من امکان تعویض مفصل ندارم یکاری کن دردم ساکت بشه...گفتم برات یه تزریق انجام میدم تا چندماه بی دردت میکنه...تجربه ی بدی از تزریقی در گذشته داشت ولی به قول من که گفتم جوری میزنم حس نکنی اعتماد کرد...وقتی گفتم تموم شد پاشین باورش نمیشد و میگفت اصلا حس نکردم...

ایستاد وسط کلینیک،دستاش رو گرفت به سمت بالا و گفت خدایا من نمیدونم این دختر چی میخواد ولی هرچی تو دلشه و میخواد رو بهش بده و بعد بلند گفت آمین...

من ناامید از اون خدای بالا،با لبخند نگاهش میکردم و زیر لب میگفتم آمین...

۷ نظر ۲۶ دی ۰۴ ، ۱۷:۳۹
life around me

گالری گوشیم پر شده از عکسای post operative بیمارام که شکستگیاشون جوش خورده،بابت شون خوشحالم ولی اینترنت ندارم که با کسی share کنم این خوشحالی رو...پر عکسای جذاب از بیماریای نادری که توی کلینیک تشخیص دادم و نگه داشتم به اینترن های ارتو نشون بدم و نمیشه...حتی اون عکسی که حین قطع کردن پای بیمار دیابتی ازم گرفتن و خیلی خوشگل افتادم اما چون هرکی ببینه فکر میکنه قصاب محله ام در نتیجه قصد share کردنش رو ندارم.

 

حال این روزهای من؟مثل حال شماها و خیلیای دیگه...همون که چیزه...خودت میدونی....

۷ نظر ۲۶ دی ۰۴ ، ۱۳:۰۰
life around me

سلام!

۱۳ نظر ۲۵ دی ۰۴ ، ۲۱:۳۱
life around me