گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

بایگانی

۱۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۸ ثبت شده است

خدایا شُکرت که این روزهات میگذرن...شُکر...

 

شما که گردنت بلندتره،ببین پونزده اسفند کدوم وره?

۳۰ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۲۸
life around me

یک.تنها تفریحم این روزها حمام کردن یک شب در میونه که از صبح براش لحظه شماری میکنم...امشب حوله به تن چرخی توی خونه میزدم،چشمم افتاد به مهمان خانه...سرکی کشیدم و یادم افتاد چندماهه نیومدم توی این اتاق...

 

دو.چند روز قبل به بهانه ی خرید مداد و پاک کن برای آزمون،با برادرم زدیم بیرون...پرسید از کدوم مسیر برم?گفتم شلوغ ترینش،میخوام آدمها رو ببینم...

 

سه.تشنه ی حرف زدن با آدمهام و شنیدن قصه هاشون.اینجا همه خسیس شدن و قصه هاشون رو توی مشت شون قایم کردن و خبری از ستاره های روشن نیست...باید زودتر برم بین آدمهای اون بیرون...شاید هنوز هم کسی اهل قصه گفتن رو پیدا کنم.

 

چهار.وقتی زن میان سالی شدم و از این سخت ترین سال زندگیم برای کسی تعریف کردم حتما اشاره ای به وبلاگ خواهم کرد...باید تعریف کنم اگر اینجا نبود که کلمه ها رو بریزم توش خفه میشدم...

 

 

۲۹ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۳۸
life around me

شاید یک زمانی،توی یک عصر دیگه،وقتی زن دیگه ای بودم دلم برای این روزهام تنگ بشه.این صبح های پنج و نیم صبح در سکوت خونه بیدار شدن،پاورچین پاورچین راه رفتن،روی بخاری قدیمی اتاقم و توی قوری قرمز چای با هل گذاشتن و همچنان که با کتابها کلنجار میرم زیر چشمی حواسم به قُل زدنش بودن...این روزهام عجیب با چای گره خورده...با چای و قهوه ی تلخ و ریفلاکس و سوزش معده...چای...دم عصر و چای با طعم گل محمدی دستپخت مادرم که من فکر میکنم اگر هزار سال هم عمرکنم از پس درست کردنش با همین طعم و عطر بر نیام...

هزار سال بعد هر وقت بوی هل،دارچین،باهارنارنج و گل محمدی به مشمامم برسه تصویر دختری شلخته با لباس های کهنه و موهای ژولیده و چربی های آویزون از شکمش توی ذهنم میاد که خسته ست...خیلی خسته...

۲۷ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۰۸
life around me

بخش عمده ی جراحی و اطفال رو تمام کردم و انگار کن یک وزنه ی هزار کیلویی از روی شونه هام برداشته شده باشه...حس عجیب و ترسناکیه...دورهای قبل اگر به مطلب فرّاری میرسیدم میگفتم نگران نباش،دور بعد مرورش میکنی اما این بار دیگه مروری در کار نیست و هر درسی که خونده بشه برای آخرین باره...آخرین بار...

۲۵ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۵۶
life around me

باید گریه کنم...باید دست کنم توی گلوم و تهوعی که راه نفس کشیدنم رو بسته بالا بیارم...آزمون دادم و همون که میترسیدم سرم اومد...ورای تصور نتیحه ام بد بود...در حدی بد که انگار باید قید خوندن رشته ی مورد علاقه ام توی دانشگاه مدنظرم رو بزنم و بسپارم به سرنوشت...به طب اورژانس،اطفال،داخلی،پزشکی اجتماعی...اون هم بعد از اینهمه مدت تلاش بی وقفه...

بغضم شکست و دارم اشک میریزم و کلمات کیبورد تار شدن...من از این امتحان وحشت کردم...هیچکس نمیدونه توی دلم چه غوغایی هست...چه ناامیدی...چه سرخوردگی...هرچقدر هم بگن آزمون آزمایشی سختی بوده و عمدا تعداد زیادی سوال از تغییرات جدید دادن اما من دلم آروم نمیشه...این نمره هیچ جای دل خوش کردن نداره.

۲۱ بهمن ۹۸ ، ۱۵:۰۶
life around me

حال زن باردار ماه نُه رو در نظر بگیرید که دیگه الان سالم بودن و نبودن،دختر بودن و نبودنش براش فرقی نداره.الان فقط و فقط میخواد وقت زاییدنش برسه و اون بار اضافه رو بذاره زمین که بتونه یه شب راحت بخوابه.حال من الان حال اون زنه...خوب و بد و اُرتو و چشم و داخلیش برام مهم نیست.الان فقط میخوام تمام شه...تمام!

۱۸ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۱۲
life around me

نشستم کف حمام،قیچی رو دادم دست مادرم و گفتم بچین!

این موهای کم پشت جز عذاب چیزی برام ندارن...

 

+یعنی شانزدهم اسفند من کجام?آزمون دادم?خوشحالم یا ناراحت?

۱۶ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۲۲
life around me

شب گذشته،همسر یکی از اقوام که ساعت هشت شب رفته بود داروخانه، در راه برگشت به وسیله ی یک ماشین تعقیب میشه.و دقیقا دم در خونه ی خودش جلوش رو میگیرن،ماشین و طلاهایی که داشته رو میدزدن و میرن...

ولی میدونی?خداروشکر امنیت داریم!

۱۳ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۱۶
life around me

بخش زیادی از هیجانم برای اتمام این امتحان اینه که شروع کنم به خوندن زبان که چندساله بخاطر درس رهاش کردم...

گویا تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم!

۱۰ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۳۱
life around me

اتاق تاریکه...اگر به تاریخ گوشه ی وبلاگ نگاه نکرده بودم نمیدونستم امروز چندم بهمن بود...تاریخ را گم کردم...

به تاریخ شبی که بعد از زدن دکمه ی چهارده ساعت کرنومترم،قدر ده دقیقه رقصیدم...

خوشحالم...از اینکه هنوز نشانه های حیات در من هست خوشحالم...

۰۹ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۲۶
life around me

دفاع عجیبی بود.خوردن تاریخ دفاعم به اومدن بازرس های اعتبارسنجی و حرف عجیب مسئول آموزش که سالن برات رزرو نشده و الان جلسه داریم و برو سه شنبه بیا و قاطی کردن من و استاد راهنمام و اینکه گفتن اوکی پس باید طی بیست دقیقه جمعش کنید و من توی دلم از خوشحالی عروسی بود که وقت نمیکنن گیر بدن و وقت هم نکردن و نهایتا اینکه خدا گر ز حکمت ببندد دری،ز رحمت گشاید در دیگری...اگر من مجبور شدم وقتی دفاع کنم که اصلا کارم آماده نبود و هر کسی یک گوشه کار رو گرفت و نهایتا اوت کام بی کیفیتی شد...اما خدا هوام رو داشت که بی دردسر دفاع کردم و یک بار از روی دوشم برداشته شد...

امروز تنها بودم.تک و تنها کارم رو انجام دادم و پذیرایی را هم...حتی یادم نبود وقتی استاجرهای بخش های سابقم کمک کردن و میز و صندلی ها رو برام از این کلاس به اون کلاس بردن و گفتن دلشون میخواد باشن اما باید برن جلسه ی اجباری آموزش،بهشون بگم محض رضای خدا یه عکس از من بندازین...بعد از دفاع آسانسور را زدم که برم طبقه ی دوم برای اتمام کار و امضاهایی که باید میدادم...دکمه را زدم اما به جای طبقه ی دوم،طبقه ی چهارم ایستادم...خدای من این عادت چه مرضیه?انگار هنوز هم اینترن این بیمارستان باشم و روزی هزاربار بین طبقه ی چهارم این ساختمان و اورژانس بالا و پایین بشم...احتمالا زمان میبره ذهنم از دست این شرطی شدن راحت بشه...

۰۶ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۴۷
life around me

زنی که سالها پشت سر هم با بچه ی کوچک و هزار بدبختی درس خوانده بود درست بعد از پایان دوران تخصص پزشکی اش دچار سرطان تخمدان شد و همین چند روز قبل فوت کرد و لذتی که هزار سال انتظارش را کشیده بود نچشید...دوست دوران دبیرستانم که یک سال بعد از من وارد دانشگاه شد برای ده سال آینده اش هم قصد ازدواج نداشت ولی ترم دوم ازدواج کرد...از ایده ی دو نفری درس خواندنشان برای تخصص حرف میزد که وسط استاجری ناخواسته باردار شد و حالا هنوز اینترن نشده و فکر پوشک بچه و آروغی که بعد از شیر دومش نزده جای خودش را به دغدغه ی تخصص داده...

من?هر وقت که به جلسه ی دفاع پایان نامه ام فکر میکردم دختری توی ذهنم می آمد آراسته،با یک آرایش ملیح و در قشنگ ترین لباس هایش که بالا ایستاده و تلاش میکند با ارائه ی بهترین پرزنتش مشتی باشد به دهن اساتید مفت خوری که نشسته اند منتظر به نیش کشیدن لاشه اش...حالا یک ماه و نیم مانده به مهمترین امتحان زندگی ام تا امروز و برنامه ی ریزی زایمان استاد راهنمای عزیزم کاملا دقیق برنامه ریزی های من را نشانه گرفته...اگر زنده بمانم هفته ی آینده باید متنی را دفاع کنم که هنوز یک خطش را نخواندم.کمدم را زیر و رو میکنم و لباسی پیدا نمیکنم که چربی های ور آمده ی شکمم را بپوشاند...چاق شدم ام و لباس های داخل کمد اندازه ام نیست...هفته ی آینده اگر زنده بمانم دختر بی ریختی خواهم بود با صورتی پُر از مو و ابروهای به هم ریخته و چهره ای خسته و مانتوی رنگ و رو رفته ی هزار سال قبل که با تته پته از روی متنی روخوانی میکند که ذره ای به آن تسلط ندارد و هر لحظه انتظار تکه تکه شدن لاشه اش را میکشد...

دنیای ما دنیای برنامه ریزی نیست...زیادی این زندگی" امروزش این و فرداش را خدا چه داند "جدی گرفته ایم...قهوه مان دستی دستی سرد شد.. 

۰۳ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۱۹
life around me

بالاخره اول بهمن ماه رسید.اگر شهریور ماه یک نفر میگفت چشم به هم بزنی تمام میشه حرفش را باور نمیکردم.البته چشم بر هم زدنی نبود...هزار هزاره گذشت که برای نوشتنش به هزار ساعت وقت احتیاج دارم...حالا دارم کم کم باور میکنم که این روند کسل کننده قرار نیست تا ابدیت کش بیاد...نشون به این نشونی که بهمن آمده!

۰۲ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۰۴
life around me