تازه گفته بودم سلام باباجون،مشکلت چیه? که چشمم افتاد به برانکاردی که در نیم متریم بود و کوهی از استفراغ های غلیظ خونی روش خودنمایی میکردن...برای چند ثانیه قلبم از تپیدن ایستاد و مغزم از فرمانروایی بدنم دست کشید...به خودم که اومدم دیدم توان ادامه ی مکالمه با بیمارم رو ندارم،فقط با تمام سرعتی که میتونستم فرار کردم،درحالی که با صداهای خیلی بلندی اوغ میزدم و به پهنای صورت از چشم هام اشک می اومد به پرستار فهموندم که خدماتی اورژانس رو خبر کنه...
الان اومدم پاویون و حالم رو به راه شده و با خودم فکر میکنم من پس کی باید با این یک مقوله کنار بیام?و جواب میدم هیچوقت...هیچوقت...!
+عفونی جزو بخش های هتل بیمارستان ما محسوب میشه.کم کشیک،آروم،با اتندینگ و رزیدنتهای stable.و مهمترین مزیتش اینه که دستمون رو برای orderگذاشتن باز میذارن و طوری رفتار میکنن که با آرامش طبابت کنیم نه با ترس از سوال و ایرادهای عجیب و غریب!
+پرستار بخش زنگ زده که مریض غُر میزنه بیا ببینش...و من پوکرفیس به این فکر میکردم که با چه روشی خفه اش کنم که بیشتر درد داشته باشه?!
+شماره موبایلم رو به بخش و اورژانس دادم و برای یک ساعت از بیمارستان جیم زدم و رفتم کفش خریدم...بچه ها میگن ایول داری راه میفتی و من به این فکر میکنم که اگر لو میرفتم...?!