گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

قبلا گفته بودم که مالک و مدیر شهرکتاب شهرمون چند روزی تو بیمارستان بستری بود و من دانشجوی مسئولش بودم و حالا هربار میرم اونجا کلی خجالتم میده.با تخفیف های ویژه ای که صرفا برای من هستن و جمله ی معروفش که میگه خانوم دکتر هرچی دوست داری بردار و هروقت خواستی پولشُ بیار،ما هرجا که بریم باز یه زمانی کارمون به دست شما می افته!....امروز رفتم تو همون بهشت و174 هزارتومن کتاب برداشتم اما برام 128هزارتومن حسابشون کرد.مرد به این دلبری داریم مگه?

۲ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۲۵
life around me

دیشب یک نفر دیگه رو از بچه دار شدن منصرف کردم و خوشحالم!

تک تک بچه های بیمار بخش اطفال رو براش مثال زدم و گفتم رو زندگی یه موجود بی اراده ریسک نکنه.بهش گفتم یه احمقه و فقط بهم نگاه کرد و به عشق مادر شدنش فکر کرد...

شاید این تنها مقوله ای باشه که در مواجهه باهاش یه هیتلر تمام عیار میشم.یه دشمن دموکراسی و شاید یه فاشیست واقعی!!

ولی بعدش احساس رضایت میکنم!


+سعی نکنید با نصیحت هاتون به راه راست هدایتم کنین که نمیشم...فقط کسی حس منو میفهمه که یه سر به بخش NICU(آی سی یو نوزادان)زده باشه و یه حساب سر انگشتی از بچه هایی با نقایص مادر زادی داشته باشه که در مراقبت کامل و از والدین تحصیل کرده به دنیا اومدن!والدینی که گریه میکردن و نه دلشون می اومد آرزوی مرگ نوزادشون رو بکنن و نه توانایی داشتن تا آخر عمر بچه به بغل بین مطب های پزشکها بگردن!!


+کتابدونی به روز شد!

۲ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۱۰
life around me

از بدترین اتفاقات زندگیت این میتونه باشه که اینستاگرامتُ باز کنی و ببینی استادت بهت درخواست فالو داده!!!نه دلت میخواد اکسپت کنی و نه جرات رد کردن داری...و البته که در نهایت مجبور به کنار اومدن با این درد میشی و موقع پُست گذاشتن باید خودتُ تیکه تیکه کنی تا مبادا غیبت یکی از حضرات رو بکنی!!!

۵ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۹
life around me

یه مسئله ای هست که چند وقته میخواستم در موردش بنویسم اما فرصت نمیشد.مسئله ی انجام عمل های زیبایی...

بارها دیدم خانوم ها یا آقایونی که جراحی زیبایی بینی انجام دادن و از طرف بقیه مورد تمسخر قرار میگیرن.یا میخونم مطالب نویسنده هایی که از لذت دیدن چین و چروک های صورتشون مینویسن و تحقیر میکنن افرادی رو که برای پوشوندن این چروک ها بوتاکس تزریق میکنن!!

خب اینجا جا داره که به یک نکته توجه کنیم.اینکه علم پزشکی اولا در جهت درمان بیماری ها و سالم کردن افراد هست و خب بخشی از این سلامت مربوط به جنبه های روانی هست و وقتی فردی مورد "غیرعادی" تو چهره داره که باعث کاهش اعتماد به نفس و گوشه گیریش میشه این وظیفه ی علم هست که به کمکش بیاد.و دومین کاری که علم پزشکی انجام میده تلاش برای به تاخیر انداختن پیری هست و این حق هرکسی هست که اگر علاقه ای به پیر شدن نداره بخواد به تاخیرش بندازه!

ببینید جراح های زیبایی و متخصصین گوش حلق و بینی که جراحی بینی رو انجام میدن یکسری اندیکاسیون هایی برای انجام این جراحی ها دارن.مثلا داشتن قوز استخونی روی بینی یکی از این اندیکاسیون هاست که حتی پزشک میتونه به بیمارش پیشنهاد بده که اگر دوست داری میتونی جراحیش کنی!

حالا شاید کسی باشه که این قوز رو داره اما مشکلی با چهره ی خودش نداره و تمایلی به جراحی نداره خب این هیچ اشکالی نداره و انتخاب این فرد بوده ولی دلیلی نداره مسخره کنه کسایی رو که با همچین دلیلی اقدام به جراحی میکنن!

یا در مورد چین وچروک های صورت,اساتید پوست ما خودشون تزریق بوتاکس رو حتی توصیه هم میکردن و فقط تاکید داشتن که پیش فرد متخصص و با بهترین مواد انجام بشه.

اینکه خانومی چروک دور چشم داره ولی به گفته ی خودش از دیدن این چروک ها و گذروندن مراحل مختلف زندگی لذت میبره,دلیل نمیشه که با چشم تحقیر به افرادی نگاه کنه که هرچندوقت یکبار برای چروک های صورتشون تزریق انجام میدن!!

بحث ناراحت کننده کسایی هستن که بدون داشتن این اندیکاسیون ها دست به جراحی هایی میزنن که نه تنها چهره شون رو متناسب نمیکنه که از تناسب میندازه...

پس لطفا از این به بعد با احتیاط بیشتری در این مورد حرف بزنیم تا خدای نکرده کسی رو نرنجونیم که از نظر علم پزشکی در هر جای دنیا اجازه ی اون جراحی رو داشته!!

۶ نظر ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۹
life around me

یادمه بخش داخلی بودیم یعنی اولین بخشمون و ما هم خب تازه کار،سر راند صبح استاد از شرح حالم ایراد گرفت و خیلی پکر شدم.شب با اینکه کشیکم نبود رفتم بیمارستان تا یه مریض کش برم و میخواستم بدون چارت شرح حال بگیرم تا ببینم مواردش رو به ترتیب حفظ هستم یا نه.یه جور خود آزاری در واقع....بیماری که نصیبم شد یه خانوم چهل و خورده ای ساله بود که اصرار داشت همه جور بیماری داره و به هرجاش که دست میزدی میگفت درد میکنه،وسط شرح حال گرفتن فهمیدم اعتیاد هم داره.پیش پای من و دور از چشم پرستارها یه تیکه تریاک انداخته بود بالا و نشئه بود و خدامیدونه تو عالم هپروت چقدر چرت و پرت میگفت...کلا حالش زیادی خوب بود و انقدری حرف میزد که اصلا اجازه ی هیچ کاری بهم نمیداد و منم حسابی کلافه شده بودم.رفتم نزدیکش تا به شکمش دست بزنم که یه آروغ عظیم تو دهنم پرتاب شد....خدا میدونه که من حاضرم وحشتناک ترین صحنه ها رو تحمل کنم ولی یکی آروغ و یکی استفراغ رو هیچ جوره تحمل ندارم و ناخودآگاد اوغ میزنم و این اصلا ارادی نیست!!...نفسمُ حبس کردم و حرکت کردم به سمت در چون نمیخواستم بفهمه حالم بهم خورده.یهو گفت خانوم دکتر? برگشتم و گفتم بله?...گفت آدم میتونه جلوی آروغُ بگیره??...گفتم نه نمیتونه!!...گفت آهان،من یه پسر دارم همیشه وقتی آروغ میزنم دعوام میکنه و منم میگم نمیشه که جلوشُ بگیرم.فردا میگم بیاد و شماهم بهش بگین...و اون گوشه ی کادر من بودم که پوکر فیس به دوربین خیره شده بودم و حتی توان لبخند زدن به بیننده های تو خونه رو نداشتم!

۳ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۹
life around me

Grey's anatomyمیبینم و هی حالم از این دختره مردیت بهم میخوره.بیشتر و بیشتر.همینطور از مک دریمی!!....خب میخواین باهم باشین،باشین دیگه چرا ادای انسانهای پایبند به اصول خانواده رو درمیارین??!!شب و روز با همن بعد هی مردیت برمیگرده میگه ما نمیتونیم باهم باشیم چون تو ازدواج کردی....اوغ!!

۸ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۵
life around me

 

یادم باشه که از اینجا به بعد زندگیم همیشه پس انداز مناسب کنار بذارم واسه سفر...

چقدر لذت بخش و جذابه دیدن جاهایی که تا اون روز فقط تصورشون میکردی.باید بری و ببینی که خلاقیت و هنر خدا بیش از قوه ی تخیل ماست.باید یه چیزایی رو اصل و اورجینال دید!

مثل دیدن ساحل جذاب جنوب و تماشای لندیگرافت های غول پیکر که ماشین ها رو بار میزنن و بین جزیره ها جابجا میکنن,مثل دیدن زنهای جنوبی نقاب به چهره که فی البداهه با حنا طرح میزنن رو دستت و توی گوشت حرفای رویایی از دریا و دریانوردها زمزمه میکنن...

مثل دیدن جاده های جنوب که برخلاف تصورت انقدری سرسبز و هیجان انگیزن تو این فصل که با دیدنشون مدام به خودت میگی من کی اومدم شمال که خودم خبر ندارم؟!

خدا امسال واسه جنوبی ها سنگ تموم گذاشت و چه بارون و قشنگی...چه بارون بی آزاری...

امسال برد با کسایی بود که به جای شمال,راه به سمت جنوب کج کردن...

خدایا شکرت!

عکس:جاده ی بندرعباس!

۵ نظر ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۷
life around me

از حمیدرضا قبلا هم نوشته بودم.بیمار17_18ساله ی مبتلا به سندروم داون که برای درمان زردی تو بخش داخلی بستری بود...شانس این بود که تو تقسیم مریضها تو سهم من باشی،که هربار میام بالاسرت گردنتُ کج کنی و به سرم دستت اشاره کنی که یعنی درش بیار و من هربار قربون صدقه ات برم که چشم،فردا درش میارم و هر چنددقیقه یکبار این اتفاق تکرار بشه و من عاشق اون گردن کج کردنها و ادای مظلوم ها رو درآوردنات بشم...بعد گذشت یک سال باید بگم هنوز هم قند تو دلم آب میشه از یادآوری اون لحظه هایی که سر راند صبح،از بین اون همه دانشجو منو پیدا میکردی،گردنتُ سمت من کج میکردی و برام دست تکون میدادی که یعنی بیام پیشت...من مریضهای زیادی داشتم با اخلاقهای جور واجور،بعضیاشون آدمای تحصیل کرده ای بودن که موقع درد صداشون میرفت بالا و بهمون فحش میدادن،بعضیا زحمت جواب دادن سوالامونُ به خودشون نمیدادن و بعضیا هم خب بگی نگی قدر محبت رو میدونستن.اما تو یه چیز دیگه بودی حمید رضاجون،نه منگل بودی و نه عقب مونده،فقط دوتا چیز بیشتر از ما داشتی،یه کرومزوم اضافه و یه دل مهربون گله گشاد که واسه همه توش جا بود.امروز 21مارسه،روز جهانی سندروم داون،روز تو!

۳ نظر ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۵۴
life around me

خب سال جدید ما که با خواستگار شروع شد و اگه قرار باشه تا پایان سال همین ماجراها ادامه پیدا کنه که وای به حالمون رسما!!!چیزی که من درسالهای اخیر فهمیدم اینه که مهم نیست تو خوشگل باشی یا زشت،فهمیده باشی یا نفهم،سبک سر باشی یا سرسنگین,همین که پزشکی بخونی کافیه تا فامیل هایی که سااالهاست ندیدی شون یهو از آسمون پیدا شن و بهت پیشنهاد ازدواج بدن،حالا اینکه چه خیری از پزشکی دیدنُ دیگه نمیدونم والا،ما خودمون که خیری ندیدیم....نتیجه اینکه یه حس بدبینی و ناامنی میمونه رو دلت و ترجیح میدی تا آخر عمرت کسی طرفت نیاد!!!

۶ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۱
life around me

  

صبح از خواب که پا شدیم حس کسایی رو  داشتیم که صبح کریسمس میبینن همه جا سفیده و پاپانوئل براشون برف آورده چون تمام شهرمون با یه بارون قشنگ خیس شده بود...از این بارون نم نما که پدرم بهش میگه بارون بی آزار...

بوی بهار نارنج حیاطمون تا چندتا محل اون ورتر میره و همه رو مست میکنه,مادرم نشسته و شکوفه ها رو جمع میکنه تا زمستون واسمون چای بهار نارنج دم کنه...

صدای آهنگ"من باهارم تو زمین,

من زمینم تو درخت

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم میکنه...." تو گوشم زمزمه میشه و باد خنک میخوره تو صورتم...

اومدم از باغچه پرتقال میچینم تا بذارم کنار موز و خیار و سیب و کیوی هایی که خریدیم و منتظر مهمون باشیم...

همه جا خیس و گله و با این هوای خنک احساس میکنم باغمون یه تیکه از شماله,جایی که حتما یه روز واسه زندگی انتخابش میکنم!

فقط صدای دریا رو کم داریم که امیدوارم صدای قهقهه هامون تو سال نو جبرانش کنه!

سال جدیدتون مبارک باشه رفقا,بهترین آرزوها رو واسه همه دارم خصوصا واسه کنکوری ها.بترکونیم این نود و شیش دلبرو!!

۱۵ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۵۰
life around me

از صبح دل و دماغ نداشتم.پا شدم و سین های سفره رو دونه به دونه چیدم ولی حالم خوب نشدم.گپ زدم و کتاب خوندم و فیلم دیدم اما اثری نداشت...میدونی?دل آدم که تنگ باشه تمام دنیا با همه ی بزرگیش واسش قد یه لونه موش میشه...امسال سومین عید دور از سهیل رو میگذرونیم و نمیدونم چرا این سالها انقدر کش میان.میدونستم کشیکه و نمیخواستم مزاحمش بشم، خودش پیام داد و روز زنُ تبریک گفت...نوشتم اون هدیه ای که وقتی اومدی ایران دادی دستم و گفتی روز مادر بدم به مامانمُ بر داشتم واسه خودم پس منتظر تشکر از طرف مامانم نباش.نوشتم خیلی وقته ازش استفاده میکنم ولی دیگه وجدان درد گرفتم و بهت گفتم.نوشت غیر از اینُ انجام میدادی تعجب میکردم رئیس!!!!!نوشتم دل همه اینجا واست تنگه،نوشت شماها جمع تون جمعه ولی من اینجا...نوشت یک کلمه ی دیگه تایپ کنم اشکام میریزن و میشم سوژه ی پرستارا.نوشتم خواهشا این یه ذره آبرو رو حفظ کن و برو...نوشتم گودبای!نوشت عزت زیاد رئیس!

۶ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۵
life around me

اینکه از سر سفره پاشی و برخلاف همیشه که تو از مادرت تشکر میکنی،اون بهت میگه "نه خسته!"،انگار وسط ظهر تابستون یه سطل آب خنک پاشیدن رو صورتت و تمام خستگی صبح زود پاشدن و کباب کردن بادمجون ها و سیر و پیاز پوست کردن و کشک سابیدن و چه و چه و چه همه یکجا نیست و نابود میشن و به جاش میگی آخییییش،می ارزید!.....این مامانا با وجود غر زدن های دائمی و گیر دادنها و مخالفت های دم به دم شون،چقدر بیرحمانه دوست داشتی ان لامصبا!

۱ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۳۱
life around me

سهیل از اون رزیدنتهاست که به قول خودش رابطه ی خوبی با اینترن هاش داره ولی به طرز بیرحمانه ای سخت گیره و هر شب اینترنهای کشیک رو فیکس میکنه یعنی حتی زمانی که بیمار جدید ندارن هم اجازه نمیده برن پاویون واسه استراحت و تا صبح سرپا نگهشون میداره و طبق معمول هزارتا استدلال داره که اینکار باعث مسئولیت پذیری و فلان و فلان و فلان میشه!!!بهش گفتم این کار صرفا باعث فحش خوردنت میشه دلبندم!همین و بس!! انقدر التماسش کردم که قول داد کشیک بعدی وقتی مریض ندارن آف شون کنه و درحقیقت با این کارم واسه خودم حسنه خریدم بلکه خدا دلش به رحم بیاد و تو دوران اینترنی واسم جبران کنه!!!

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۵
life around me

آرایشگاه همیشه پر از اتفاقات عجیب و غریب و البته که آدم های عجیب و غریبه!مثل همیشه ساکت نشسته بودم و منتظر نوبتم بودم،دوتا خانومی که کنارم نشسته بودن با هم صحبت میکردن.اولی گفت دخترم هشت سالشه،ازش خواستم تا وقتی برمیگردم اتاقشُ کامل تمیز کنه و جارو هم بکشه.دومی گفت چطور دلت میاد?دخترا خیلی لطیفن توروخدا نکن اینجوری باهاش!!! اولی گفت نه از همین الان باید یاد بگیره وگرنه هیچوقت مسئولیت پذیر نمیشه.دومی گفت نه من که میذارم دخترم تو قر و فر خودش باشه،وقتش که برسه کار خونه هم یاد میگیره.میخندید و میگفت محیای من روزی سه تا لاک میخره.........با خودم فکر میکردم که واقعا هدف مادر دومی از بزرگ کردن دخترش چیه?رسیدن به قر و فر??اینکه تا حالا با خودش فکر کرده ارزش و اهمیت این کار به تنهایی چیه?تابحال فکر کرده اگه روزی خودش زنده نباشه دخترش چطور از پس خودش برمیاد?یا اگه بزرگ بشه و تو شهر دیگه ای دانشجو باشه چقدر قراره سختی بکشه و مدام باید سربار دیگران باشه?......شاید تنها ایرادی که من میتونم به شیوه ی تربیتی مادرم بگیرم همین بوده که هیچوقت مسئولیتی به جز درس خوندن بهم نداده!!هیچوقت نخواسته کاری رو براش انجام بدم و ریزترین مسئولیت های منُ به عهده گرفته تا مبادا خللی تو درس خوندن من ایجاد بشه،و نتیجه اینکه من در زمینه ی انجام کارهای شخصیم تنبل بار اومدم.یه وقتایی فکر میکنم علت اینکه من حاضر نیستم به هیچ وجه زیر بار ازدواج برم همین مسئله ی مسئولیت ناپذیری هست که نتیجه ی تربیت اشتباهمه!من فکر میکنم درس خوندن منافاتی با انجام کارهای دیگه نداره و مادرم در این مورد کمی زیاده روی کرده!!!دلم میخواست به خانوم دومی بگم لطفا پیج اینستاگرام pv44 رو ببین و لذت ببر از خلاقیت این مادر در تربیت دخترش.زنی که سعی داره یه شخصیت عاقل و خلاق و سالم و مسئولیت پذیر تحویل جامعه بده نه یه دختر ننر سربار!!مادری که هر از چند گاهی به عنوان تفریح،از دختر کوچولوش میخواد ظرف بشوره یا جارو بکشه.مجبورش میکنه?نه!!بهش استرس وارد میکنه?نه!!صرفا به عنوان یک کار فان و جذاب انجامش میده اما کم کم یاد میگیره و میپذیره که انجام این کارها لازمه ی داشتن یه زندگی سالم و مستقله،چه برای یک زن و چه برای یک مرد!!....شک ندارم اگر روزی دختری داشته باشم،حتما مسئولیت پذیرتر از خودم تربیتش میکنم...و مطمئنم که این پیج به مادرای امروز و آینده خیلی کمک میکنه.پانته آ،مادری که برای تربیت یه موجود نوپا،لحظه به لحظه مطالعه میکنه و برای هر چالش تربیتی یک راه عبور پیدا میکنه....توصیه میکنم پیجش رو از اول ببینید و به خوندن چند کپشن آخر اکتفا نکنید....بنظرم بهتره که آدمای با دغدغه ای باشم نه?

۹ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۱
life around me

1_بیمار خانم جوان 26ساله ای که با شکایت گلودردشدید و اختلال در بلع(دیسفاژی)به متخصص داخلی مراجعه کرده.پزشک بعد از معاینه متوجه میشه که مشکل از تیروئید بیمار هست و درخواست سونوگرافی تیروئید میکنه.رادیولوژیست تو سونوگرافی توده(ندول)میبینه و با توجه به شواهد ظاهری اون توده به بدخیمی شک میکنه و درخواست FNAاز همون ندول میکنه...جواب آزمایشگاه نوعی سرطان تیروئید رو نشون میده به اسمPTC!!!بیمار تحت جراحی قرار میگیره و غده ی تیروئیدش برداشته میشه و چندجلسه یُد درمانی انجام میده و شانس آورده که اولا به نوع کم تهاجم تری از سرطانهای تیروئید مبتلا شده و ثانیا اینکه خیلی زود متوجه مشکل شده و زود تحت درمان قرار گرفته.قبل از اینکه قسمتهای دیگه ای از بدنش درگیر بشن._____________2_بیمار خانم جوان 27ساله ای که دچار گلودرد شدید و گرفتگی صدا شده به طوری که قادر به صحبت کردن نیست و علائم خفیفی از سرماخوردگی هم داره.به متخصص داخلی مراجعه کرده اما ایشون صلاح دونستن که بیمار رو بفرستن پیش متخصص گوش و حلق و بینی تا مطمئن بشن تارهای صوتی بیمار مشکلی ندارن.پزشک دوم درمعاینه ی حلق و حنجره متوجه یک توده توی حنجره ی بیمار میشن.برای یک دوره ی دو هفته ای دارو تجویز میکنن تا التهاب حلق بخوابه و بتونن با نمونه برداری وضعیت توده رو مشخص کنن_________هر دو مورد قبلی از اقوام خودم هستن.اینها رو مطرح کردم که بگم حواستون خیلی جمع باشه چون سرطان از رگ گردن به همه ی ما نزدیک تره و دیگه از شنیدنش نباید تعجب کنیم.منظورم این نیست که تا آب از دماغتون اومد برین پیش ده تا دکتر،نه!! اما وقتی علائمی در این حد شدید دارین هرگز بی توجه نباشین.!!!

۳ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۶
life around me

داریم با بچه های گروه برنامه ی عیدمون رو مرور میکنیم:

سوگند برنامه ی مسافرت نداره و علی رغم میل باطنیش باید هی بره عید دیدنی فامیل های بیشمارش که از تک تک شون متنفره و خب معتقده تعطیلات عید گندترین روزهای سال هستن!

رها میره یه شهر دیگه و مهمون یکی از دوستانش هست و حسابی بهش خوش میگذره.

مهسا و همسرش مسافرت داخل کشور دارن البته قبلش باید بمونن و دید و بازدید از خانواده ی همسرش و خودش رو به جا بیارن(واسه اینه من با مقوله ی ازدواج کنار نمیام!)

من قراره فیلم ببینم و کتاب بخونم و اگه سرنوشت یاری کنه برم بندرعباس و یه سر به جزیره ی هرمز بزنم!

رضا میره شهر محل زندگی خانومش و معتقده همینکه کنار همسرش باشه از سرش هم زیادیه(بمیرم برا این دوتا که غم هجران پیرشون کرد)

خانواده ی میکول قصد دارن این طفلی رو بفرستن تهران تا مواظب مادربزرگش باشه و بعد همه ی فامیلشون با خیال راحت برن مسافرت!!!

و اما مجتبی!!!خیلی ریلکس میگه که میره مسافرت خارج از کشور...خیلی ریلکس میگه اروپا!!!کاملا ریلکس,انگار که خیلی امر عادی باشه!!


الان نیم ساعته که میکائیل تو گروه فحش مینویسه و دعا میکنه پدر مجتبی ورشکست بشه چون معتقده همینطور که تو گروه هفت نفری ما یک نفر انقدر فاصله ی طبقاتی با بقیه داره,پس مشت نشونه ی خرواره و تو تمام دنیا اوضاع همینه. به نظام سرمایه داری تف و لعنت میفرسته و کسی جلودارش نیست!

میکول میگه گلی تصور کن درحالی که مجتبی مایو پوشیده و تو استخر ریلکس کرده و چندتا مادام ماسازش میدن,من باید ننه بزرگمو بزنم زیر بغل و ببرم شاه عبدالعظیم بگردونمش؟؟؟میگه درک میکنی چی میگم؟؟و ما کاری از دستمون برنمیاد جز خندیدن!!

(مجتبی جان؟من بابت همه ی شکنجه های روحی که دادمت عذر میخوام,جوونی کردم...تو ببخش و با سوغاتی هات شرمنده م کن وگرنه بعد از عید هم اوضاع همینه!! از ما گفتن بود)


+کتابدونی به روز شد:)

++تو یک ماه و نیم 37 گیگ اینترنت مصرف کردم!!!میکول میگه قسم میخورم همش فیلم درسی و جزوه و کتاب رفرنس دانلود میکردی:D





۱۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۴
life around me

خب همچنان گریزآناتومی میبینم و با خودم فکر میکنم چه خوب میشد اگه میتونستم به دکتر برک(جراح قلب سیاه پوست)پیشنهاد ازدواج بدم?!!خیلی خوبه لعنتی!!!_______پ.ن:لطفا این سریالُ ببینین چون قراره من در ماه های آینده هی در موردش بنویسم و بنظرم بهتره متوجه بشین چی میگم!!!

۷ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۶
life around me

 


سرخوش تموم شدن امتحانات و شروع تعطیلات باورنکردنی سه هفته ای هستم که چند ساله سابقه نداشته!

رنگ مو خریدم و موهای کم پشت مادرم رو رنگ میکنم...مثل همیشه صدای ملایم آهنگ "میخوام برم کوه,شکار آهو,تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو؟"  پیچیده تو خونه و ما باهاش زمزمه میکنیم...

مادرم میگه ببین کچل شدم؟زشت شدم؟

میگم شما پنجاه رو رد کردی و کچل شدی,منو چی میگی که پام به بیست رسید دیگه مو نداشتم؟میگم همینجوریشم خیلی خاطرخواه داری ها سید!!...میگم خودمون کچل ها سرمون خلوت تره,خیالمون راحت تر...

میگه کم روده درازی کن دختر!!

میگم بابا بیا عروست رو تحویل بگیر...

میگه خوشگل شده ها لامصب!!!...زیر لب با شیطنت میخونه"چشمها را سورمه کردی فکر مارا هم بکن/گیسوان را شانه کردی فکر مارا هم بکن"...

زن شاکی میشه که مرد گنده خجالت نمیکشه!!!

من و مرد گنده میخندیم...



میگن پیشمونی دلمون خوش تره...میگم پیشتونم نفسم تازه تره...

عصری گفتم دلم هوس فلافل کرده...زن دست به کار شد و آماده کرد...

زن میگه دستام بوی نخود و پیاز میده...

میگم بهترین بوی دنیاست...

مردگنده حسودیش میشه به ما...

میرم تا بشم هم گپش بلکه دل نازکش نرنجه...

میگم خدایا سال بعد هم واسم نگهشون دار...و سالهای بعد و بعد و بعد...


+عکس:یه خونه تو روستای مادریم که خودم کشفش کردم و زدمش به اسم خودم.شیش دنگ!!


۲ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۸
life around me

من هرچندوقت یکبار دیوانه میشم و همگروهیام اینو خوب میدونن.الان یکی از اون مواقع هست و دقیقا شب امتحان بهشون گفتم میخوام گریزآناتومی ببینم پس شمام ببینین که باهم بخندیم...طفلی ها چاره ای نداشتن جز پذیرفتن و واقعا برام عجیبه که چطور با این حال بد نشستم و میخندم?...اتفاقات این فیلم رو میبینیم و مرور خاطرات میکنیم.مثلا تو فیلم یه بیماری هست که اتفاقات آینده رو پیشگویی میکنه و موقع پیشگویی چشماشو از حدقه میاره بیرون،و ما رو یاد یه خاطره میندازه!! خاطره ی مریضی که میکول تو بخش عفونی داشت.بیمار دختر جوونی بود که مریض مشترک بخش روانپزشکی و عفونی بود.بیمار مینشست رو تخت و با چشم های از حدقه بیرون زده مثل حالت وحشت به میکول خیره میشد و یه جایی رو پشت سر میکول نشون میداد و یک کلمه حرف نمیزد...هیچوقت یادم نمیره میکول با چه ترسی میپرید تو اتاق پزشک و میگفت"من امشب خوابم نمیبره!!!این دختره جن انداخته به جونم!!!"و چقدر سر به سرش میذاشتیم و پشت گوشش بشکن میزدیم و طفلی دو متر میپرید تو هوا:D__________یا اینکه تو یکی از قسمت های فیلم،جورج به مریضش اطمینان داد که خوب میشی اما زیر عمل مُرد و این اشاره به یه قانون تو پزشکی داره که میگه حق نداری به مریضت اطمینان بدی چون تو پزشکی هیچوقت دو دوتا چهارتا نمیشه و هراتفاقی ممکنه بیفته و دقیقا این اتفاق واسه من و مریضم افتاد______ما باید وقتی بالاسر مریض هستیم و برای استاد شرح حال میخونیم،لغات انگلیسی و ترمینولوژی بکار ببریم تا مریض متوجه نشه و نترسه.و فارسی حرف زدن جریمه داره...بالاسر یه مریضی بودیم که باردار بود و دیابت حاملگی داشت،دکتر از مجتبی پرسید ریسک های دیابت بارداری چیه?و خب انتظار داشت مجتبی به زبان پزشکی حرف بزنه اما مجتبی شروع کرد که بچه اینجوری میشه و اونجوری و درنهایت خطر مرگ برای بچه یا حتی مادر!!!!!!زن بنده خدا دستشُ گذاشت رو قلبش رو شروع کرد عرق کردن و خدا رحم کرد چیزیش نشه و چقدر خندیدیم وقتی استاد مجتبی رو از بخش انداخت بیرون!!!________و یادی کنم از گندی که خودم بالا آوردم.صبح زود رفتم بالاسر مریضم و گفتم صبحانه خوردی?گفت پرستار گفته نخورم.گفتم چرا?گفت باید عکس بگیرم ولی عکسُ گرفتم و تموم شد اما هنوز کسی بهم نگفته اجازه داری بخوری...من گفتم نه بابا اشکال نداره بخور و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دیدم پرستارا میگن این مریض آندوسکوپی داشته و معلوم نیست کی بهش گفته صبحانه بخوره،و با این وضع نمیشه فرستادش واسه آندوسکوپی.خط و نشون میکشیدن،زنگ زدن به دکتر و خلاصه غوغایی شد.و نگم براتون که اون روز چهارشنبه بود و دیگه تا شنبه تو بیمارستان آندسکوپی انجام نمیشد و مریض طفلی مجبور بود تا شنبه همینطوری الکی بستری بمونه.ولی دم اینترنمون گرم لو نداد من بودم وگرنه رزیدنت مون پوستمُ میکند و ازش کیف و کفش چرم انسان میساخت!!ولی واقعا هنوزم که یادم میاد عذاب وجدان میگیریم.با اینکه هیچ تقصیری نداشتم و واقعا نمیدونستم دکتر براش درخواست آندوسکوپی کرده بود،اما بازم بخاطر چند روز نگه داشتن مریض وجدان درد دارم...این شد تجربه ای که دیگه بدون هماهنگی با مافوق حرف اضافه نزنم!!

۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۷
life around me

نمره های پوست رفتن رو سایت و من بالاترین نمره ی گروه شدم.الان چیزی از افسردگیم کم شد??حتی یک سر سوزن!!...فکر میکنم پیرتر از اونی شدم که این چیزا خوشحالم کنه...برخلاف سالهای گذشته...

۸ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۷
life around me

دچار افسردگی قبل از امتحان شدم و دکتر مجتبی برام فیلم درمانی تجویز کرده.سریال گریز آناتومی میبینم و چقدر همه ی اتفاقاتش آشناست.هرچند بعضی مسائلش با واقعیت فاصله داره مثلا اینکه یه اینترن cv lineبذاره که واقعا کار تخصصیه!و یکسری چیزای دیگه اما واقعا خیلی از چلنج هایی که شخصیتهای فیلم به عنوان دانشجوی پزشکی دارنُ قبلا تجربه کردم...و فکر میکنم من یه چیزی بین شخصیت کریستینا و ایزی هستم.پیگیر و سیریش مثل کریستینا،و تحت تاثیر بیمارها و مشکلاتشون مثل ایزی!

۵ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۳
life around me

تو دانشگاه ما دو نوع گراند راند داریم.یکی اینکه یک بیماری خاصی در یک مریض تشخیص داده میشه،بعد صرفا دانشجوهای همون بخش راجبش میخونن و با مشارکت تعدادی شون،اونcaseارائه میشه و در مورد نحوه ی تشخیص و درمانش صحبت میشه.نوع دوم کیس هایی هستن که خیلی خیلی نادر و خاص هستن،این نوع توسط اساتید و رزیدنتها و اینترنهایی که تو اون بخش هستن برای تمام دانشجوها(حتی کسایی که درحال حاضر تو اون بخش نیستن)ارائه میشه....امروز گراند راند اطفال بود و حضور برای تمام دانشجوها الزامی.بعد اتمام کلاس رادیولوژی گاز دادیم سمت بیمارستان اطفال عزیز.کیس امروز شیرخوار سه ماهه ای بود که با ورم شکم مراجعه کرده بود و بعد کلی آزمایش،توسط تیم نفرولوژی اطفال(که فوق تخصص کلیه اطفال دارن) یه بیماری خاص مادرزادی کلیوی براش تشخیص داده شد.این بچه هرچه پروتئین از طریق غذا دریافت میکنه رو تو ادرار دفع میکنه در نتیجه رشد نمیکنه پس باید مرتبا بهش پروتئین تزریق بشه و برای حمایت بیشتر تغذیه ای،با یک لوله که از بینی وارد معده میشه کالری اضافی باید دریافت کنه اما خانوم دکتر فوق تخصصی که این کیس رو ارائه میداد میگفت اصلا مادرش پیگیر نیست و برای گرفتن درمان مراجعه نمیکنه...درمان نهایی این بچه ها به این صورته که اول یکی از کلیه هاش رو برمیدارن،اگه بعد مدتی خوب نشد اون یکی رو هم برمیدارن و میذارنش رو درمان دیالیز تا زمانی که به وزن کافی برسه و بذارنش تو لیست پیوند کلیه وگرنه هیچ رشدی نمیکنه و سوتغذیه میشه اما به گفته ی خانوم دکتر،والدینش اصرار دارن که همچین چیزی نیست و بچه شون خیلی هم سالمه(!!!!!!!!!!!).........راستش خیلی فکر کردم آخرش چی بنویسم ولی چیزی به ذهنم نمیرسه و بنظرم بهتره پایانش باز باشه!!!________________پ.ن:چند روز قبل به دوستام میگفتم چقد خوبه که بالاخره بخش های مینور شروع شدن و دیگه خبری از مریضهای بستری نیست و لازم نیست کله ی سحر بیایم بیمارستان و تند تند شرح حال بگیریم و توسط رزیدنتها آبکشی بشیم.و خلاصه شاد بودیم از دوری بخش های ماژور(اطفال و داخلی و جراحی و زنان).ولی امروز که سر گراند راند بودیم و توضیحات اساتید و رزیدنتها رو میشنیدم دلم پر کشید واسه بخشهای ماژور و مباحث واقعا جذابشون که دلم نمیخواد هیچوقت تموم بشن....آقای خدا?میشه منم یه تخصص اطفال ناقابل قبول بشم?چیزی که از کرم تو کم نمیشه نه?

۵ نظر ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۵
life around me

دوری دوساله از کلاه قرمزی عزیز سخت بود.همینطور از پسرخاله و فامیل دور و پسرعمه زا و دیوی و ...و مهمتر از همه از ایرج طهماسب بوسیدنی!تمام این دوسال دلمونُ صابون زده بودیم به امید دیدار مجددی که...آقای صدا و سیما?میشه دست از این شوخی های کثیفت برداری?میشه بس کنی این شاشیدن بی وقفه وسط نوستالژی هامونُ?...!

۶ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۲
life around me

 

بعدازظهر روزی که گذشت دلم هوای پیاده روی کرده بود تو اون هوای ابری و خنک.طبق معمول به رها و سوگند،همپاهای همیشگیم زنگ زدم اما هیچکدوم امکان اومدن نداشتن.گوشی رو کناری گذاشتم و مشغول کتاب خوندن شدم اما دلم بیرون پنجره بود و مدام میگفتم کتاب رو شب هم میشه خوند اما پیاده روی نه!!چند پُست قبل از بزرگترین دستاورد سال95نوشتم،تغییر لایف استایلم اما من تغییرات دیگه ای هم داشتم....لذت بردن از تنهایی!!سالهای قبل به یاد ندارم هیچوقت تنها رفته باشم خرید یا کافی شاپ،رستوران یا پیاده روی اما امسال زمانهایی پیش اومد که کسی امکان همراهی من رو نداشت و من به جای نشستن و خیره شدن به دیوار،انجام کار دلخواهمُ انتخاب کردم اما به تنهایی...بارها تنهایی رفتم و نشستم گوشه ی دنج کافی شاپ یا بستنی فروشی و با خلوت خودم حقیقتا کیف کردم...دیروز هم اما میتونستم بشینم تو خونه و حسرت اون هوای محشر بمونه رو دلم اما تنهایی زدم بیرون.یک ساعت تمام با سرعت بالا پیاده روی کردم،رو نیمکت پارک تنهایی نشستم و به بچه های درحال بازی و پیرمردهای بازنشسته زل زدم،نفس کشیدم و بستنی خوردم و وقتی که آفتاب درحال غروب بود برگشتم...میدونی?آدمهایی که تنهایی رو "انتخاب"کردن و میدونن تا سالها ممکنه فریاد رسی جز خودشون نداشته باشن باید بتونن از خلوت تک نفره ی خودشون لذت ببرن.من که باید چندصباح دیگه تو روستایی که هیچکدوم از ساکنینش رو نمیشناسم کار کنم و دوسال از زندگیم رو به دور از هر دوست و آشنایی بگذرونم باید وجود خودم برام جذاب بشه وگرنه انتخاب بعدیم افسردگی هست قطعا!...از این دومین موفقیت سال95 هم راضی ام!


پ.ن:انبه ی دلبر حیاطمون....

۶ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۰۸
life around me

دیروز حال خوبی نداشتم و این بی حوصلگی های من همیشه به شهرکتاب ختم میشه.بهشتی که خودخواهانه دوست دارم فقط مال خودم باشه.وسط گشت و گذارهام بین کتابها،چشمم به سه جلدکتاب "آتش بدون دود" از نادر ابراهیمی افتاد.نویسنده ای که عاشق قلمش هستم و به ویژه آرزوی خوندن این داستانش رو دارم که مکررا تعریفش رو شنیدم.داستانی که حاصل سی سال زحمت نویسنده ست.چندماه قبل وقتی قیمت این سه جلد کتاب رو پرسیدم با جواب 60هزارتومن روبه رو شدم و واقعا نمیدونم چرا خریدشون رو عقب انداختم تا جایی که فروخته شدن و من با لبهای آویزون به خانوم کتاب فروش نگاه کردم.دیروز اما چاپ جدید کتاب رو آورده بودن اما هنوز از شنیدن قیمت 120هزارتومنی شوکه هستم...یعنی قیمت یک کتاب از چاپی به چاپ بعدی باید دو برابر بشه?خدای من باور نمیکنم که این افزایش قیمت به خاطر دوبرابر شدن قیمت کاغذ باشه چون میدونم نیست...دیروز مجددا با لب های آویزون به خانوم فروشنده خیره شدم اما اینبار گفتم از طرف من به ناشر بگید شوخی کثیفی بود و مطمئن باشید حتی اگه این پولُ داشته باشم خرج خرید این کتاب نمیکنم.با این که خوندنش هنوز آرزو و حسرت روی دلمه!

۱۲ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۴
life around me

بین تبریک های بی معنی روز جهانی زن،پیام سهیل اما مثل همیشه متفاوت بود و دلگرم کننده...نوشته بود:"" گلسای عزیزم درجریان روحیه ی سرسختت هستم اما انتظار دارم قوی و سرسخت باقی بمونی و تحت تاثیر بی مبالاتی هایی که میبینی به یک انسان بی تفاوت رقّت انگیز تبدیل نشی!امیدوارم جدی تر از قبل درس بخونی و آرزوی دیدنت در لباس یک متخصص اطفال رو برای ما حقیقی کنی...برات یک پیشنهاد دارم.اینکه در سالی که پیش رو داری،درمورد مسئله ای که همیشه باعث اختلاف نظرمون بوده بیشتر مطالعه کنی تا بحث دقیقتری داشته باشیم.مسئله ی هم جنس گرایی!!به تازگی دوتا از همکلاسی های دختر ما با هم ازدواج کردن و من اطمینان دارم اگر تو به جای من بودی واکنش های وحشتناکی نشون میدادی و واقعا ازت انتظار دارم دفعه ی بعد که میبینمت یک مناظره ی دقیق و براساس اصول پزشکی داشته باشیم گرچه میدونم در برابر استبداد تو ما حریف از پیش باخته ای هستیم...امیدوارم به جایگاهی برسی که روزی کسی کتابی درمورد تلاشهات به عنوان یک زن موفق بنویسه و ما مثل همیشه به بودنت افتخار کنیم.ارادتمندت سهیل!""____________پ.ن:سهیل کلا عادت داره از من یک قهرمان بسازه پس مسئله ی کتاب رو جدی نگیرین:))____________پ.ن2:آخه این کتابی نوشتنش💙

۷ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۵
life around me

مادرم زن قدرتمندیه!!در تمام سالهایی که همسر پدرم و مادر ما بوده به عنوان یک کوه قوی بهش نگاه کردیم و تکیه.مادر و پدرم هر دو معلم بودن اما درآمد هردو دست مادرم بوده و همیشه یادمه که بابا پول توجیبی از مامان میگرفت چون خودش پذیرفته بود که مغز اقتصادی نداره و میدونست اگر حساب و کتاب خانواده رو به دست بگیره حتما وسط ماه کارمون به قرض و وام میرسه.پدرم همیشه میگه مادرتون یه مدیر واقعیه!....در دوران کودکیم هیچوقت از بابا حساب نبردم چون درمقابل بدترین کارها و خجالت آورترین نمره ها فقط ماچم میکرد و میگفت عیب نداره اما بحث مامان فرق میکرد.مامان به خوبی میدونست تربیت درست بچه با باج دادن های همیشگی به جای درستی نمیرسه و همین باعث شد که تو تمام زندگیم فقط3_4بار تنبیهم کنه ولی به قدری با تحکم بود که هیچوقت فکر انجام دوباره ی اون کارها به ذهنم نرسید...مادرم زن هنرمند و خودساخته ای هست و هیچ زمان به یاد ندارم که ما پولی بابت خرید خیارشور،ترشی،مربّا،شیرینی و...خرج کنیم که مادرم زن سازنده ای هست و همیشه گوشه ای از بار این زندگی رو خیلی قوی به دوش کشیده.یادمه روزی که با پدر رفتیم خرید و 16هزارتومن بابت خرید یک شیشه مربّا دادیم،مادر از شدت عصبانیت مجبورمون کرد بریم پسش بدیم و خودش با مبلغ خیلی کم مربا درست کرد و گفت ما نباید عادت کنیم که یه خانواده ی مصرف گرای پوچ باشیم!!...مادرم زن زیباییه اما هیچوقت زیبایی براش در اولویت اول نبوده و حاضر نیست مبالغ خیلی زیاد بابت لوازم آرایشی خرج کنه و میگه محافظت درست از پوست مهمتر از پوشوندن عیب و نقص های ظاهری با کرم و رژ و غیره ست...چندوقت قبل آرایشگر مشترک من و مامان به مادرم گفته بود من عاشق رفتار دخترت هستم و دلم میخواد دخترمُ مثل اون تربیت کنم،چیکار کنم?و مادرم گفته بود آزادش بذار اما با نظارت!ولی قبلش طوری رفتار کن که دوست داری دخترت همونطور بار بیاد چون ما الگوی اونها هستیم...من دختر همون زنی هستم که گواهینامه نداره اما یک روز بهم گفت یه زن تو جامعه ی امروز به رانندگی احتیاج داره پس بجنب و باعث شد هرچه زودتر برای گواهینامه اقدام کنم.مادرم زن کتابخونی نبود اما برای کتاب خوندن همیشه تشویقم کرد و گرچه همیشه چک میکرد که پول توجیبی هام خرج چه چیزی میشن اما بابت پولی که صرف خرید کتاب میکردم هیچ موقع سوال و جوابم نکرد و من به کتاب علاقه مند شدم...مادرم سالها قبل مترجمی زبان انگلیسی قبول شده اما پدرش اجازه ی ادامه تحصیل بهش نداده بود و همین زن با تمام سختی ها پشت ما ایستاد و گفت درس بخونین و شخصیت پیدا کنین!....امروز هشت مارس و روز جهانی زن هست،اینها رو نوشتم که برسم به اینجا که بگم الگوی من در زندگیم مادرم هست،یک زن قوی و خودساخته و سازنده!نه یک موجود ضعیف پول خرج کن،نه یک عروسک!...من فکر میکنم اگر همه ی زنهایی که مادر هستن یا قراره یک روزی مادر بشن،آگاهانه در مورد این مسئولیت فکر کنن و فرزندانشون رو فارغ از جنسیت،انسان وار بزرگ کنن و قبل از هرچیز شخصیت و اعتماد به نفس اونها رو تقویت کنن قطعا دنیا جای قشنگ تری میشه.و اگر زنهای ما چه شاغل و چه خانه دار تلاش کنن که در زندگی نقش موثّر و مفید و سازنده ای داشته باشن نه یک موجود پول دوستی که تمام فکر و وقتش رو در مراکز خرید میگذرونه قطعا ارزش زن در جامعه بیشتر میشه!...الگوی من در زندگیم یک شیرزن به اسم مادرمه نه هیچ مدل زیبایی و نه هیچ هنرپیشه و نه هیچ کس دیگه ای!

۱۵ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۳
life around me

اساتید رادیولوژی در کنار درس دادن،caseهای مربوط به اون درس رو هم برامون مطرح میکنن.و تقریبا برای هر سرطان چند مورد خاطره تعریف میکنن از مریضهای سن پایینی که براشون تشخیص سرطان مطرح شده.مثل خانوم24ساله ای که به پزشک داخلی مراجعه کرده و با توجه به شکایاتی که داشته براش سونوگرافی کبد درخواست داده شده.و تو سونوگرافی توده های متعدد متاستاتیک دیده شده و این یعنی یک جای دیگه ای از بدنش سرطان داره.استادمون گفت ازش پرسیدم توده ای توی سینه ات لمس نمیکنی?و گفته چرا لمس کردم اما جدی نگرفتم...و خب گفتن نداره که تو بررسی های بیشتر،مشخص میشه که این بیمار سرطان اولیه ی پستان داشته که بیشتر قسمت های بدنش رو درگیر کرده...یک سرطانend stageکه دیگه درمانی نداره جز درمانهای تسکینی دل خوش کُنک.نگفتم که این زن بچه ی شیرخواره داشته??......امروز سر کلاس تصمیم گرفتم با ترسهام کنار بیام و تکلیف توده ی برستم رو یکسره کنم.تصمیم گرفتم مثل همیشه قورباغه رو همون اول قورت بدم و آسوده بشم،نه اینکه با فکر قورت دادنش مدام عذاب بکشم...بعد کلاس به استادم گفتم من یه توده ی حدودا یک و نیم سانتی تو ساعت9پستانم دارم که متحرکه و هیچ علامت دیگه ای نداره،تو سونوگرافی هم چهارتا توده تو همین برستم گذارش شده که نمای خوش خیم دارن و جراح گفته واسه اطمینان FNAکن.کی بیام?خندید و گفت فردا بیا برات انجامش میدم و هیج نگران نباش...

۷ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۶
life around me

پنج و نیم صبح پا شدم و نماز خوندم،تو اینترنت گشتی زدم و لباس پوشیدم و آماده شدم. و ساعت شش و نیم راه افتادم به سمت بیمارستان.برخلاف هر روز ماشین نداشتم و دست به دامن آژانس شدم...7تا8:15کلاس داشتم و بعدش یه نگاه به آسمون ابری صبح اسفند انداختم و با خودم گفتم چند صباح دیگه اینجا از گرما مثل جهنم میشه پس این بهشت گذرا رو قدر بدونیم.پیاده راه افتادم سمت خونه و الان بعد یک ساعت پیاده روی،ساعت9:15رسیدم خونه و پر از انرژی ام.میرم یه لیوان شیر بخورم و روزمُ سالم بسازم....میدونید?بزرگترین اتفاق زندگی من در سال 95همین تغییر لایف استایلم بود.کاری که سالها نتونستم انجامش بدمُ امسال اما با اراده به مقصود رسوندم.12کیلو وزن کم کردم،فست فودها رو به حداقل رسوندم و خرما و عسل و انجیر و اینجور خوراکی هایی رو که حاضر نبودم به دهنم نزدیک کنم جزئی از رژیم روزانه ام کردم و شیر رو که توی عمرم به جز دوران شیرخوارگی نخورده بودم به یک نوشیدنی خوشمزه برای خودم تبدیل کردم....بنظر خودم که فوق العاده ست و واقعا با افتخار به این تغییر نگاه میکنم و امیدوارم که بتونم در آینده هم ادامه اش بدم!!

۳ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۰
life around me

امشب ما هفت نفر همگروهی بودیم به اضافه ی همسر مهسا که رفتیم سینما و "خوب بد جلف" رو نگاه کردیم و نگم براتون که بجز ما هشت نفر هیچ جنبنده ای تو سالن نبود!!!هفت نفر شیرین عقل بودیم(میگم هفت چون همسر مهسا شیرین عقل نیست!)که تک و تنها نشسته بودیم تو یه سالن درندشت و غش غش میخندیدیم...راجع به فیلم نظر کارشناسانه ای ندارم چون کارشناس نیستم ولی اینُ میدونم که حسابی مارو خندوند و یکی از بهترین شبهامونُ ساخت...البته به قول مجتبی امشب کلا افتاده بودیم رو دور خنده و اگه فیلم کازابلانکا هم پخش میشد خودمون میخندیدیم!__________پ.ن:دیگه گفتن نداره که مهمون مجتبی بودیم!

۲ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۱۱
life around me