گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

سالهای قبلتر خیلی دغدغه ی دین داشتم.خیلی برام مهم بود از فلسفه ی دینی که خودم در انتخابش هیچ نقشی نداشتم بدونم...

دکترشریعتی خیلی به من کمک کرد بتونم از بحران بلوغ و سوالهای زیادی که برام ایجاد شده بود به سلامت بگذرم و واقعا دید جدیدی در مورد دین بهم داد. اما خب متاسفانه ورود به دانشگاه و قرار گرفتن تو یه محیط بیمارستانی و علمی مطلق, که هیچ بحث دینی توش نمیشه باعث شد خیلی از این فضاها فاصله بگیرم و از این بابت ناراحتم.

این کتاب رو محرم سال94 خوندم و عجیب کتاب خوبیه...یادمه در موردش تو یه وبلاگی خوندم و بعد واسه خریدش تردید نکردم...آخ که چقدر قلم شریعتی من رو اشباع میکنه از فهمیدن...

شریعتی زیاد حاشیه میگه و واسه هر کلمه ای هزارتا توصیف پشت بند هم ردیف میکنه اما در نهایت حرفی که میزنه ارزش خوندن اون حاشیه ها رو داره.

تصمیم گرفتم محرم امسال بازهم این کتاب رو بخونم و برام یکجور تجدید حس و حال باشه...توصیه میکنم اگه شمام مثل من و مادر و پدرم از نبودن مراسم عزاداری آبرومند شاکی هستین و هرجا میرین یه عده آدم رو میبینین که فقط به امید غذا خوردن اومدن و حسابی از حال عزاداری پرتتون میکنن بیرون,مثل من بشینین تو خونه و اقلا این کتاب رو بخونین که قول میدم ارزشش کمتر که نیست هیچ, بیشتر هم باشه.

+اگه کتاب خوب دیگه ای هم در این مورد میشناسین معرفی کنین شاید به درد کسی بخوره ولی لطفا کتابی باشه که نویسنده ی قابل اعتمادی داشته باشه....کتاب"حماسه ی حسینی"از شهیدمطهری هم شنیدم خوبه اما خودم نخوندمش.

+تو عمرم فقط یه عزاداری خوب رفتم اونم چندین سال قبل بود,مشهد,حرم امام رضا...

+کتاب"پدر مادر ما متهمیم"از شریعتی رو حتما حتما بخونین.درسته که مربوط به محرم نیست اما شاید عده ای بعد خوندنش به این نتیجه برسن اینجوری نیست که در طول روز ظلم کنی,گناه کنی,دل بشکنی,کامنت آزاردهنده برای دیگران بذاری و بعد شب بری تو مجلس عزای حسین اشک بریزی و فکر کنی تمام گناهات پاک شدن...

۱۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۸
life around me

روز اول مهره. من نشستم و منتظرم امتحانم شروع بشه...از پستهای اینستاگرام میفهمم انگار هفته ی دفاع مقدسه.به حرف استاد روانپزشکی مون فکر میکنم که میگفت "هر"رزمنده ای که خط مقدم جبهه رو دیده،"قطعا"دچار بیماری روانپزشکی هست.در مورد باقی رزمنده ها هم اکثرا صدق میکنه اما قطعیت نداره...


۶ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۳
life around me

همین امروز به مُشکلی برخوردم که حسابی به همم ریخت.فکرم مدام مشغول بود و نمیدونستم چکار کنم تا گره از کارم باز بشه...

یادم افتاد به چند روز قبل که سر همین ماجرا خوب کسی رو نخواستم و حالا شک ندارم که این شکست از قلب خودم منشا گرفت...خوشحالم بابت تلنگری که معتقدم خدا بهم زده و خوبه که اقلا همیشه یادم باشه نتیجه ی نیت های قلبی آدم به خودش برمیگرده.

۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۶
life around me

چندسال قبل با یه اپلیکشن آشنا شدم که هدفش تقویت زبان انگلیسی بود.تو اون اپ تعداد زیادی آدم از هرجای دنیا آنلاین میشدن و با هم انگلیسی صحبت میکردن...یه پسر مصری بود که همونجا باهاش آشنا شدم و سعی میکردیم به انگلیسی با هم از زندگی مون بگیم...وقتی فهمید من شیعه هستم،یه ویدیو برام فرستاد از تعدادی مرد که تو عزاداری امام حسین،بدن خودشون رو با چاقو و قمه زخمی میکردن.میگفت شما شیعه های ایران اینطوری هستین!

خب من خیلی تلاش کردم با زبان دست و پا شکسته، براش شفاف سازی کنم که این موضوع از دید مذهب ما پسندیده نیست اما مطمئنم قانع نشد و دلیل اینکه سکوت کرد این بود که میخواست بحث تموم بشه.

تابستون امسال،مسافرت رفتم اصفهان و اونجا مهمان یکی از دوستام بودم.همین دوستم واسه تقویت زبانش،از چندسال قبل،میره مکانهای توریستی و با توریستها حرف میزنه و الان دیگه هدفش از رفتن اینه که به توریستها کمک کنه و با این کار،دیدشون رو نسبت به ایرانیها تغییر بده(یه جور تور لیدر مجانی).

روزی که من اونجا بودم،دوتا پسر فرانسوی که روز قبل دوستم کمک شون کرده بود آدرس بریونی خفنی رو پیدا کنن،به صرف چای دعوتمون کردن بیرون...بعد از اینکه کلی حرف زدیم(به زبان انگلیسی)،بحث به داعش کشیده شد و اونا صراحتا گفتن ما معتقدیم کشور شما حامی داعشه...شاید نیم ساعت در این مورد حرف زدیم و دلیل آوردیم اما درنهایت بعد کلی تشکر ازمون بابت قبول دعوتشون،با پوزخندی خداحافظی کردن که یعنی باشه بابا شما خوبین،ما که میدونیم داعش زیر سر شماست.

میخوام بگم همونقدر که تلویزیون ما از کشورهای اروپایی غول میسازه،اونا هزاربرابرش مارو غول نشون میدن به مردم شون...اینجاست که آدم میفهمه ایرانی های ساکن اون کشورها چه دردی میکشن.

 

۱۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۲۵
life around me

کاش بلاگ یه آپشن جدید میذاشت تا بشه"بو"ها رو به اشتراک گذاشت...اونوقت شما هم میتونستین بوی نور و پاییز که از پنجره ی اتاقم میاد داخلُ حس کنین...

بوی تغییر فصل با پس زمینه ی صدای بیل مامان و بابا که دارن تو باغچه سبزی میکارن!


۸ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۳۴
life around me

 

سوگند به خدایی که بشر را خلق کرد

و در کله ی او عقلی قرار داد

تا کاشف رسپی قورمه سبزی باشد!

قسم به خداوند آسمانها که مادر را آفرید

که به عمل رساننده ی آن رسپی باشد!!


نیکو بندگانی باشید و موجب رضایت پروردگار,

باشد که رستگار شوید...

و در بهشت هایی که از آن

نهرهایی از قورمه سبزی و دریاچه هایی از سالاد شیرازی روان است ساکن شوید

همانا!


۸ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۵
life around me

قطعا دلم نمیخواد برگردم به سالهایی از دانشگاه که گذشت...اما راستش دلم میخواد یک هفته ی اول دانشگاه رو دوباره مزه مزه کنم...

حس و حال عجیب تجربه ی اولین ها...تلاش برای خوب بنظر اومدن... زیر چشمی دید زدن پسرا...جمع های دخترونه و پچ پچ پشت سر پسرا...احساس خنگی سر کلاس های آناتومی...استرس پاس نشدن درسها...اُردوی معارفه ی اول سال و...و...و...

خدای من چقدر فراز و نشیب رو گذروندیم و خبر نداریم...چقدر عوض شدیم...چقدر بزرگ شدیم...چقدر!



۹ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۳
life around me

از این زن درون تنها و بی حوصله ای که سالهاست نشسته لبه ی تخت و به دیوارهای اتاق خیره شده که بگذریم،زن دیگر درونم برهنه کنار دریا ایستاده درحالی که شُرشُر بارون به دریا رسیده...تلاقی دو آبی...

زن دوم درونم وسط این تلاقی محو شده و حتی بدون دست کشیدن رو موهای خیسش یا تلاش برای رسیدن به سرپناه،آروم و با دستهایی که جلوی سینه قلاب کرده به دوردست نگاه میکنه...

زنهای درونم چه شون شده?

۲ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۸
life around me

خب بنظرم یه مقدار مایه ی آبروریزی سینما و تلویزیون هست اگه به بازیگری مثل یوسف تیموری(با احترام)بگیم کمدین،وقتی ایشون معتقدن استندآپ کمدی همون دلقک بازیه!!

اینکه ایشون به این حوزه علاقه نداشته باشن یه بحث جداست اما دلقک بازی دونستن استندآپ کمدی، که تو دنیا انقدر هنر تخصصی و پرطرفداری هست نشونه ی کمبود سواد یه آدمه که سالهاست کمدی کار میکنه(حالا اگه بخوایم فیلمهای لُپ لُپی رو کمدی حساب کنیم).

اینجاست که میبینیم سینما هم مثل تمام اُرگانهای دیگه ی کشور،فیلتر مناسبی برای ورود افراد"متخصص،باسواد و شایسته"نداره و این باعث ناراحتیه.

+تو کتابدونی وبم هم نوشتم.کاری که رامبد جوان در زمینه معرفی استندآپ کمدی کرد هرچند در مقایسه با پیشرفت این هنر تو باقی کشورها کوچیکه اما قدم خیلی خیلی بزرگیه و بزرگی این قدم رو سالهای بعد متوجه میشیم که حداقل یک استندآپ کمدین کار درست روی کار بیاد.

+حالا دیگه گفتن نداره که وودی آلن هم استندآپ میکرد!

+خیر من طرفدار رامبد جوان نیستم.

۱۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۷
life around me

هوا تاریک شده و من نشستم پشت میزم. باد خنکی از پنجره میاد و صدای قرآن از مسجد...

 نگاهم به صفحه ی کتابه اما حواسم هزار کیلومتر اونطرفتر...خیالم تو پانزده سال قبل میچرخه و اونجا من یه دختر دبستانی پُرحرف و سبزه و بانکم که با ورّاجی هاش همه رو دیوونه میکنه...یاد حالُ هوای اون دختربچه می افتم که تو روزای قبل شروع مدرسه ها چه ذوقی داشت...با چه هیجانی هر روز و هرساعت روپوش مدرسه رو میپوشید و از همه میپرسید بهم میاد?

روزی دوهزار بار کیفشُ باز میکرد و با ذوق محتویاتش رو برانداز میکرد و از کامل بودن خریدهاش مطمئن میشد...

لعنتی من کی انقدر بزرگ شدم که دیگه تو پوست خودم جا نشم?من کی اونقدری بزرگ شدم که ازم در مورد ازدواج بپرسن?...این حال و هوا رو باور نمیکنم...این اندام زنانه انگار مال من نیست...

دوست دارم از اینجا بزنم بیرون و از همه ی آدما بپرسم من چندسالمه و اگه نفهمن هنوز همون دخترکوچولوام،مثل بچه های سرتق پا بکوبم زمین و با چشای اشکی بیام خونه و با همه ی دنیا قهر کنم...

۸ نظر ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۷
life around me

این روزا که مجبورم قبل بیمارستان رفتن بیدار بشم و درس بخونم،از اتفاقات جالبی که زیر پوست این خونه جریان دارن خبردار شدم...

اینکه وقتی دارم با لیوان آب جوش از آشپزخونه برمیگردم اتاقم،مامانُ میبینم که با آرامش خاص خودش نماز میخونه...

اینکه وقتی خورشید اومد بیرون،مامان و بابا رو ببینم که نشستن دو طرف میز و مشغول صبحونه خوردنن...

کاش این درسها میفهمیدن ما رو از چه خوشبختیهایی محروم کردن...خوشبختی دیدن قاب پر از نوری که مامانت نشسته وسطش و به بابات خیار،گوجه و پنیر تعارف میکنه...

۷ نظر ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۰۱
life around me

هرچه بیشتر از روانپزشکی میخونم بیشتر متوجه آدمها با درجات مختلف مشکلات روانی میشم که اطرافم هستن و البته یکیشون هم خودم!!...خب هر درجه از این علائم بیماری محسوب نمیشه و حتی گاهی درجات کمی از این علائم لازم هست تا آدم به کارهای روزمره اش برسه...مثلا سطح منطقی از استرس برای برانگیختن دانشجو به درس خوندن لازمه اما بیشتر شدنش اختلال محسوب میشه...

اما خب مسئله ای که از نظر من هر درجه اش بیماری محسوب میشه،"میل به آزردن دیگرانه"و با شنیدن این عبارت اولین اسمهایی که به ذهنم میاد،اسم معلم های پرورشی راهنمایی و دبیرستانم هست که ما بچه های معصوم از دنیا بیخبر که نهایت گناه مون شاید پچ پچ پشت سر معلم ها بود رو مینشوندن جلوی تلویزیون و برامون سی دی سیاحت غرب پخش میکردن...

ما با ترس و وحشت از کارگاه آی تی مدرسه خارج میشدیم و سالها با عذاب وجدان زندگی میکردیم...هر بار بعد دیدن اون تصاویر،خودم رو در حد یک فاحشه،یک دزد اختلاس کار،یک قاتل و مجرم بالفطره میدونستم و سالها با این حس شرم زندگی کردم...

قطعا تمام اون انسانهای خوب و نیکوکار باید تحت درمان دارویی و همینطور مشاوره ای قرار بگیرن تا دیگه به اسم امر به معروف و نهی از منکر،بچه های 12_13ساله رو آزار ندن و یک گوشه با لبخند رضایت به لب ننشینن و از دیدن آثار وحشت تو چهره های اون بچه ها احساس لذت نکنن!

۱۷ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۵
life around me

ساعت پنج مثل همیشه با اولین آلارم گوشی بیدار شدم و به زور خودمُ از تخت کشیدم بیرون...هی به پتوی نرمم با حسرت نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم معین وقتی داشته آهنگ"دلم میخواد به اصفهان برگردم"رو میخونده همین حسی رو داشته که من الان به تختم دارم...

بالاخره دل دادم به خوندن درس(مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم?)...الان ساعت هفته و من نشستم روبه روی پنجره ی باز اتاقم که ازش نسیم خنک میخزه میاد تو یقه ی لباسم و عجیب حالم خوبه...

یعنی این تابستون گرم جهنمی تموم شد?یعنی داره پاییز میاد?

دلم همیشه به این خوشه که"پایان شب سیه سپید است"...

۶ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۲۸
life around me

اگه بخوام از تمام چیزایی که تو بخش چشم خوندم رادیکال بگیرم و فقط یه توصیه ی پزشکی کنم که به درد همه بخوره اینه که عزیزانم لطفا لنز رنگی نذارین!!!

خصوصا این لنزهای بی کیفیت بازار...حواستون باشه با گذاشتن لنز نه تنها خوشگل نمیشید(آخه تو یه مهمونی همه چشم خاکستری داشته باشن???)بلکه بینایی خودتون رو در معرض خطر قرار میدین...اگر هم استفاده کردین نذارین زیاد روی چشم بمونه و اگر بعد خارج کردنش تاری دید داشتین حتما به چشم پزشک مراجعه کنین....استادمون میگفت یکی از رزیدنتهای بیمارستان خودمون بخاطر همین لنزها دچار نابینایی توی یه چشمش شد چون قرنیه کامل آسیب دیده بود...

دیگه حالا صلاح ملک خویش خسروان دانند!

۸ نظر ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۶
life around me

کندال جنر(سوپر مدل مشهور)تو برنامه ی جیمی فلن،نامه ای که درچهارده سالگی خطاب به خودش نوشته بود رو خوند...نوشته بود تو باید در آینده مُدل بشی!

بنظرم فوق العاده ست که سالها بعد در همون جایی باشی که یه روزی رویای رسیدن بهشُ داشتی...من سالهاست که تو دفترم از روزانه هام مینویسم.نوشتنم منظم نیست اما هرازچندگاهی بهش سر میزنم و از دغدغه هام میگم...نوشته های چندسال قبلمُ مرور میکنم و میبینم بدک نبوده کارم.تا حدودی به اونچه که فکر میکردم رسیدم...

یه ویژگی خوبی که دارم اینه که ضعفها و توانایی هامُ میشناسم و احساسی برخورد نمیکنم....من هیچوقت نخواستم تو کنکور مثلا تک رقمی بشم چون میدونستم استعداد من قابل مقایسه با اون همکلاسی مون که نهایتا تک رقمی شد نیست...چون با چشم خودم میدیدم بازده ده ساعت درس خوندن من و اون قابل قیاس نیست و این دونستن باعث میشد سر خورده نباشم و همیشه خودمُ با همسطح های خودم مقایسه کنم.

+میدونستین بیماریهای روانپزشکی داریم که منشا اولیه اش همین عدم شناخت توانایی هاست?اینکه فردی توقعاتش در حد توانش نیست و آخرش زیر بار این سختی ها کم میاره و میشکنه?...بنظرم اگه خودتون تو این راه کج قرار گرفتین یا اطرافیانتون،دستشُ بگیرین و بگین تو خوبی...تلاش کردی،نشد!...برو یه راه جدید بساز و ببین به کجا میرسی...بهش بگین این ویژگی جامعه ی جهان سومی ماست که انتظار داره همه مون پزشک و وکیل و مهندس باشیم وگرنه اون سر دنیا،یه رقاص مشهور یا یه کمدین بانمک جایگاه به مراتب قابل قبول تری دارن...بگو شاید استعداد تو توی رشته ای هست که هیچ پزشکی توان رسیدن بهشُ نداره...بگو حیف عُمرت نیست که داره تموم میشه?....بغلش کن و کمک کن بلند شه...

کمک کن رویاهای درست و منطقی بسازه که سالها بعد ازینکه بهشون رسیده احساس غرور کنه!


+سوال:اگه پزشکی دوست داریم و سال اول قبول نشدیم چیکار کنیم?اگه میدونی سال دوم قراره بیشتر تلاش کنی و انگیزه داری بمون و تلاش کن.

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۱
life around me

دیشب،از اولین گل خورده ی استقلال تا پایان بازی،بابای پرسپولیسی هزارآتیشه ی من که از خوشی بُرد تیمش حتی وسط خیابون داد میزنه و تا هفت کوچه اونطرف تر هم از قرمز بودن دلش خبر دارن،نشسته بود جلوی تلویزیون و با یه حال غمزده ای نُچ نُچ نُچ میکرد...هرچند ثانیه یکبار با تاسف میزد به پاش و میگفت وای وای وای...حال استقلال خیلی بده!!

خندیدم و بهش گفتم اینکه واسه ما پرسپولیسی ها خوبه.باید خوشحال باشی....گفت نه بابا،استقلال هم تیم بزرگیه...دلم راضی نمیشه اینجوری زمین بخوره!!!!میگفت خدا کنه پرسپولیس قهرمان بشه اما استقلال هم همون بالاها باشه...خداکنه استقلال رقیب بمونه بابا!

نگاش میکنم و با خودم میگم چی میشد اگه همه مون انقدر رقبای مهربونی بودیم?


+بخاطر فشار امتحانات خوابم کامل به هم ریخته و بعضی شبها تا صبح بیدارم...امروز میگفتم دیگه دارم دیوونه میشم.میخوام برم دکتر!!!بابا نگام کرد و گفت اینا همش مال استرسه بابا...بعد یه حس و حال احساسی به خودش گرفت و گفت وقتی خواستی بخوابی چشماتُ ببند و تصور کن تو یه باغ قشنگ نشستی.صدای جیک جیک گنجیشکا میاد و...دیگه صداشُ نمیشنیدم و فقط تو دلم به این روانکاوی پُست مُدرنش قهقهه میزدم و میگفتم چشم،چشم:)


۵ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۳
life around me

وسط درس خوندن دلم هوس آش رشته کرده بود...مامان گفته بود واست درست میکنم و من جواب داده بودم نه،نصف لذت آش رشته خوردن تو اینه که خودم درستش کرده باشم...

آشفته بازار روزهای قبل امتحان رو انداخته بودم پشت گوش و ایستاده بودم وسط آشپزخونه...سووووت دیگ لوبیا و نخود،قُل قُل سبزی و رشته های توی قابلمه و جیلیز و ویلیز سیر و پیازداغ مثل قشنگ ترین سمفونی دنیا نواخته میشد و من?...من چشامُ بسته بودم و تو خیالم رهبر باشکوه ترین اُرکست دنیا بودم....اُرکست لوبیا،نخود، سبزی و رشته!

۴ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۵۴
life around me

این منم.پزشک طرحی روستایی که اطرافم میبینین...!

سر صپی بساط نون و پنیر و مربا رو زدم زیر بغل و وسط صحرا,درمانگاه سیار راه انداختم...منشیم اون طرفتر زیر سایه ی درخت گیلاس نشسته و با دونه هاش گوشواره ی گیلاس درست میکنه ...اما همزمان حواسش هست کسی تو نوبت نزنه.یه خانوم بچه به بغل اون طرف تر خارج از کادر داره میاد سمتم(افتاده بود تو عکس اما چون ازش اجازه ی انتشار عکس رو نگرفته بودم کاتش کردم).

یکی دیگه از مریضا هم دختر دبیرستانی مهربونی بود که بعدا فهمیدم واسه جوش های صورتش اومده پیشم و  وقتی پرسیدم کی میاد ازم عکس بگیره؟داوطلب شد.

چند دقیقه بعد اینکه این عکس گرفته شد,من و اون خانوم بچه به بغل نشسته بودیم دور سفره,من واسش لقمه میگرفتم و اون از درد بچه ی کوچیکش میگفت...

چند ثانیه بعدش هم منشی صدا زد مریض بعدی!

۱۷ نظر ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۶
life around me

این پست رو واسه دوستانی نوشتم که در مورد علوم پایه پرسیده بودن و سعی کردم پاسخ مبسوط به همه ی سوالا بدم!

اول در مورد روش خوندن خودم میگم بعد توصیه های لازم را ارائه مینمایم(با تشکر)!

خب راستش من از بدو ورودم به دانشگاه خوب درس میخوندم و همیشه جزو معدل بالاها بودم اما تا زمان اتمام ترم پنج و شروع فرجه ی یک ماه و ده روزه ی علوم پایه,واسش هیچی نخونده بودم.

یعنی واقعا تا چند وقت قبل نمیدونستم علوم پایه واسه استریتی نقش داره .ااون موقع هم با خودم میگفتم الان بهتره واسه معدلم وقت بذارم وچه ارزشی داره از این موقع شروع کنم؟!

نتیجه این شد که ترم پنج برای اولین بار معدل اول شدم,درحالی که واسه علوم پایه هیچکاری نکرده بودم جز عذاب وجدان کشیدن.یادمه روزی که استارت خوندن رو زدم اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم و هیچ زمینه ی ذهنی نداشتم و تصمیم گرفتم کورمال کورمال برم جلو ببینم به کجا میرسم.

بعد اصلا استرس هم نداشتم  و میگفتم اوضاع همه مثل منه و اینا...همون روز اول درسخون ترین پسر کلاسمون زنگ زد و پرسید شما چطوری میخونی و تا حالا چقدر خوندی و...!

وقتی فهمیدم اون از تابستون شروع کرده و تمام درسهای اصلی رو به انضمام تست هاش خونده انگار یه سطل آب یخ پاشیدن روم...و تازه اینجا بود که استرسهای من شروع شد چون بعد زنگ زدن به چندتا از بچه درسخون های کلاس فهمیدم فقط من بودم که هنوز شروع نکردم!!

خلاصه با یه حال افسرده طوری گفتم پناه برخدا و شروع!

از ساعت5/5-6صبح تا 11شب یکوپ میخوندم(فقط ظهرا یک ساعت وقت واسه ناهار و استراحت داشتم)...من تو اون مدت واقعا هیچ جا نرفتم و هیچ مهمونی هم نیومد خونه مون و تمام مدت همین برنامه اجرا میشد...دلیلش این نبود که من قصد داشتم رتبه برتر بشم.نه!!! چون خداوکیلی هیچ تصمیمی براش نداشتم و هدفم فقط این بود که با یه رتبه ی معمول آبرومند پاس بشم منتها چون میدیدم بقیه از چندماه قبل شروع کردن,استرس داشتم و میگفتم من احتمالا میفتم!!

خلاصه اول از درسهای اصلی(پاتو,فیزیو,آناتومی,بافت,بهداشت و این درسهای پر سوالتر)شروع کردم و هر روز از همه شون میخوندم.مثلا هر روز از6تا10صبح فیزیو,از10تا1ظهر آنا و به همین ترتیب.چون میخواستم اینا همزمان با هم تموم بشن و بعد واسه درسای کم سوالتر تصمیم بگیرم.

و تو برنامه ی روزانه عمده ساعتم واسه فیزیو,پاتو و آنا بود.بعدش از هر کدوم از باقی درسها روزی یک ساعت(حتی نیم ساعت)میخوندم.

تقریبا یک ماه گذشت و من همه ی درسهای پرسوال رو یه دور تست زدم و یه دور هم مرور کردم و مطمئن شدم میتونم با اطمینان بالایی سوالاشون رو جواب بدم...

(راستی من هر روز که هر درسی مبحثی رو شروع میکردم یه مرور گذری رو مباحث قبلی اون درس هم داشتم...مثلا آنا اندام تحتانی رو شروع کرده بودم ولی نکات فرار فوقانی رو هم یه نگاهی مینداختم)

بعد اتمام یک ماه و اتمام این مباحث اصلی,چند روز بعدی رو صرف خوندن یکسری درس کوچیک دیگه و مرورشون کردم و 4-5روز آخر هم به قصد آمادگی واسه امتحان,هر روز یه آزمون از سالهای اخیر رو اول از خودم میگرفتم و بعد تا آخر شب جواباش رو میخوندم و این خودش یه مرور رو تمام درسها بود.

من چندتا اعتقاد تو خوندن دارم...مهمترینش اینه که کلا واسه بی اهمیت ترین امتحان هم برنامه ریزی دارم و همه چیز باید سر جای خودش باشه.

دوم اینکه هرگز بدون مرور سر جلسه نمیرم چون80درصد یادگیریم تو دور دومه و دور اول برام در حد تفهیم موضوعه(نه حفظ کردن کامل).

یعنی من اگه ببینم وقت یه امتحانی کمه,به جای یه دور خوندن کامل مباحث,میام یکسریا رو حذف میکنم و باقی مونده ها رو دوبار میخونم و خداییش نمره ام همیشه بالاتر از دوستام میشه.

واسه علوم پایه هم دو راه داشتم.یا اینکه تمام مباحث رو بخونم و یکسریاشون بدون مرور بمونه یا اینکه درسهای کم سوال رو حذف کنم و اصلیا رو توپ بخونم و بدون شک راه دوم رو انتخاب کردم و 9تا از درسای کم اهمیت تر رو حذف کردم(تغذیه,روانشناسی,زنتیک,ویروس,قارچ,اندیشه و انقلاب,زبان,فیزیک و اون یکی رو یادم نیست)....چون میدونستم اگه درسی رو بخونم اما مرورش نکنم و تو امتحان ازش سوالی بیاد که میدونم خوندمش ولی جوابش رو یادم نیاد خیلی زور داره!!!

همه بهم میگفتن نکن,ضرر میکنی و اینا اما خب روش من همیشه همینه...تو آزمونهایی که هفته ی آخر میگرفتم میانگین نمره ام 120میشد و واقعا میترسیدم اما سال بالاییا میگفتن نگران نباش سر امتحان خیلی بهتر جواب میدی ولی باورم نمیشد!

دو روز قبل امتحان کاملا بیکار شده بودم و ول میچرخیدم اما حاضر نبودم مبحث جدید بخونم و جالب اینکه دیگه استرس هم نداشتم.

سر امتحان واقعا هلو برو تو گلو بودم و مباحثی که خونده بودم رو عالی جواب میدادم و جالبتر اینکه مباحث حذفیم,یکسری سوالایی داشتن که نکاتش رو تو باقی درسها خونده بودم و اکثرا رو صد زدم.فقط روانشناسی تونستم یه دونه جواب بدم و باقی همه غلط شدن...

سوالایی که اصلا نخونده بودمشون و هیچ نظری نداشتمم شانسی گزینه3 زدم;D

و یه افسوس که ولم نمیکنه اینه که چون سر جلسه مطمئن شدم با نمره ی خوبی پاس میشم,خیالم راحت شد و نصف سوالای زبان رو با وجود اینکه خیلی ساده بودن همینجوری عشقی جواب ندادم(خب نمیدونستم علوم پایه واسه استریتی نقش داره).

و نمره ام 158شد که اگه زبانها رو زده بودم حداقل165میشدم:(

و تو قطب خودمون چهارم شدم...نفر اول هم 170و خوردی شده بود که از دانشگاه خودمون بود(هر چهارنفر از کلاس خودمون بودیم).سه نفر بالایی من از تابستون شروع کرده بودن.واسه یکسری از مباحث جزوه خونده بودن و تقریبا دوبرابر من تست زده بودن.

درصورتی که من کلی مبحث حذف کردم,سوالهای سال85 به بعد رو زدم فقط(اونا 82به بعد رو خونده بودن)و واقعا هدف شون رتبه آوردن بود.

خلاصه بگم بهتون که علوم پایه ارزش غصه خوردن رو نداره(گرچه درک میکنم نگرانش باشین همونطور که خودم بودم).بنظر من همون یک ماه قبل امتحان برای خوندنش کفایت میکنه و تازه اگه قصد رتبه آوردن داشته باشین هم در صورت تلاش زیاد میتونین.

+من کلا تندخون هستم...اگه کندخون هستین شاید تجربه هام به کارتون نیاد.

+اصلا روش خوندن خودم رو به کسی توصیه نمیکنم چون من همونی ام که وقتی روش خوندنم واسه کنکور رو برای بقیه تعریف میکنم از شدت تعجب زمین رو گاز میگیرن و میگن تو چرا اصلا قبول شدی؟...ریسک کارایی که میکردم بالا بود و کلا کانون و گزینه2رو برده بودم زیر سوال و با برنامه ی خودم درس میخوندم(که اصلا توصیه اش نمیکنم چون روشم آزمون و خطا بود و شانس آوردم که به خطا نرفتم)

+تایم آزمون علوم پایه زمان ما خیلی زیاد بود(فکر کنم حدود3ساعتی میشد).در حدی که من یک ساعت و خوردی وقت اضاف آوردم...یقینا میگم که هیچکس وقت کم نمی آورد.

+واسه علوم پایه خوندن جواب تستها کفایت میکنه و اصلا لزومی نداره جزوه بخونین(مگر در موارد خاص که چیزی رو فراموش کردین و جواب تست هم کامل نیست در اون صورت یه سری به جزوه بزنین).

مخلص کلام اینکه رمز موفقیت تو علوم پایه,مرور هرچه بیشتره(همون رمز موفقیت امتحان رزیدنتی)

+با روش خودتون درس بخونین و مطمئن باشین امکان نداره استعدادش رو داشته باشی و پشتکار به خرج یدی اما به جایی نرسی!


+باقی دوستان هم اگه توصیه ای دارن که به درد بچه ها میخوره بگه.

+راستی بچه هایی که هنوز به ترم پنج نرسیدن و بخاطر عذاب وجدانی که اساتید بهشون میدن نگران علوم پایه شدن،باید بهشون بگم کیپ کالم.اصلا نگران

نباشین چون هنوز خیلی زوده و شما فقط هدف تون معدل خوب باشه و فعلا اصلا به علون پایه فکر هم نکنین.(زمان ماهم اساتید از ترم اول همینجوری مینداختنمون تو استرس نامردا)

پ.ن نهایی:خداشانسی بده واقعا...شما گلسایی دارین که براتون سه متر پست درخواستی بنویسه اما من درین هفت آسمان کسی رو ندارم چارتا توصیه واسه امتحان پره بکنه برام:(

۱۵ نظر ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۰
life around me

تند و تند میدویدم که برسم به پارکینگ...نمیدونم،شاید کلاسم دیر شده بود...شاید هم بی دلیل و از روی عادت میدویدم که برسم به یه جایی،به یه کاری...حالا چه جایی و چه کاری مهم نیست!عصر دویدنه...

وسط ماراتن با ثانیه ها،چشمم افتاد به دست فروش کنار خیابون.به خودش نه،به کارتن های کنارش که پُر بودن از جوجه رنگی و جوجه اُردک...خیالم پر کشید به خیلی سال قبل که عادت داشتم همیشه جوجه رنگی نگه دارم و عادت کرده بودم به عُمر کوتاهشون...یادمه مامان زیر بار اردک خریدن نمیرفت و میگفت کثافت کاری دارن!و حسرت بغل کردن یکی یه دونه شون همیشه باهام بود.تا اینکه طلسم شکست و مامان اجازه داد یکی انتخاب کنم...انتخاب کردم و اسمش شد "جُرج"!

شد پُررنگ ترین بخش زندگیم که فقط موقع خواب ازم جدا بود...کسی جرات اخم و تخم بهشُ نداشت و شده بود جزوی از امپراطوری من!...شاید دیگه هیچوقت اندازه ی اون روزی که پشت سرم اومده بود و بدون اینکه بفهمم تا سر کوچه همراهم شده بود احساس پیروزمندی نکنم!...زدمش زیر بغل و از اون روز به بعد واسه عالم و آدم شرح عاشقی بین مونُ تعریف کردم...شرح اردکی که دلش برام تنگ میشه و گریه کنون پشت سرم میاد...

با مریض شدنش و کج شدن گردنش ماه ها ساختم و هیچی از عشقم کم نشد و هنوز هم فکر مرگ دردناکش ناراحتم میکنه که پسربچه تُخس همسایه انقدری از بالای پله ها پروازش داده بود که وقتی رسیدم بالاسرش دیدم کف پاهاش خون مُردگی داره!...من جیغ میکشیدم و گریه میکردم،و حرفای مامان که میگفت پسربچه ی دو ساله که نمیفهمه اُردکها پرواز نمیکنن هم تو کتم نمیرفت...یادمه تو یه مراسم باشکوه خاکش کردم و روی قبرش گُل گذاشتم و مثل مادری براش اشک ریختم...

تو دلم میگم اقلا تو عمر کوتاهش خوشبخت بود دیگه و همینطور تو خیالاتمم که لگد ناخواسته ی عابری میخوره تو کتفم...به خودم میام و میبینم چمباتمه زدم کنار خیابون و با نگاه حسرت بار خیره شدم به جعبه ی اُردکها...درست مثل خیلی سال قبل...

۱۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۱۰
life around me

شب عروسی رضا،واسه کارناوال آخر شب،دخترا(رها،سوگند،مهسا و جمعی از دخترای کلاس)تو ماشین من بودن.علاوه بر من،دو نفر جلو و پنج نفر عقب ماشینم سوار بودن و جالب اینکه ذره ای هم احساس فشار نمیکردن بسکه تو جوّ فرو رفته بودیم...پسرا هم تو ماشین مجتبی بودن منتها اونا تحت هیچ فشاری نبودن چون اولا ماشینش شاسی بلند بود و کلی جا داشت و ثانیا اینکه اکثر پسرا خودشون ماشین داشتن و دیگه نیازی به چپیدن نبود!

امروز فیلم عروسی رضا آماده شد و آورد ببینیمش....یعنی خدا بگم اون فیلم بردار رو چیکارش کنه که یه سر سوزن آبرو برامون نذاشت...میپرسین چرا?

چون آخر شب که عروس دوماد رو با ماشین،از تالار تا خونه بدرقه میکردیم،من سپر به سپر ماشین عروس میروندم تا بیشتر خوش بگذره و از اول تا آخر ماها افتاده بودیم تو فیلم، درحالی که صورتمون مثل قورباغه بود از شدت فشار،و دهنمون بخاطر جیغ و کل کشیدنا اندازه ی پنجره باز بود!!!(حالا نخواستم بگم گاله)

خب خدا ناشناس لااقل ازون تیکه هایی که بعد ورود عروس دوماد من یه بغض شیکی کرده بودم فیلم میگرفتی...آخه به تو هم میگن مسلمون?

+بعد یه تیکه ای هم بود که تو تالار،ما میرفتیم سمت رضا که بهش تبریک بگیم مثلا!،بی انصاف لنز دوربینُ زوم کرده بود روی دهن من که داشتم یه چیزی میخوردم و میخندیدم به جای اینکه تبریک بگم!!!

+خدا رحم کرد که فیلما میکس میشن و آهنگ میندازن روشون وگرنه اگه قرار بود صدای پخش ماشین من که کلا صدای شبپره و اندی ازش در میومد تو فیلم باشه دیگه چی میشد?

+گفتم رضا سر شیر مادرت قسم کسی اینُ نبینه گرنه پس فردا هیشکی دم مطب ما پا نمیذاره!!!

+باز خداروشکر رضا و خانومش رو مسائل محرم و نامحرم حساسن و این فیلما رو به میکول نشون نداد وگرنه??...:/

۶ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۷
life around me

یکی از اتندهای (غیر)محترم چشم،گفت من از اون فصلایی که مربوط به خودم هست و باید براتون سوال امتحانی طرح کنم،100تا سوال بدون گزینه طرح کردم.سوالا رو بهتون میدم بخونین،من 10تا از همونا رو راندوم انتخاب کرده و تو امتحان بهتون میدم....ما?حتی ذره ای هم خوشحال نشدیم چون میدونستیم توطئه ای در کار است و اتند چشم جماعت بیخودی مهربانی(!)نمیکند همانا!!!...

دیری نپایید که آقا ما دیدیم حتی open bookهم نمیتونیم اینا رو جواب بدیم...یعنی حتی نمیفهمیم بعضیاشون مال چه مبحثی هستن!!!(در این حد ناجوانمردانه).وخب نشستیم و با نوای"ممنننن،باباااااا"گریه سر دادیم.....و خب اینجای داستان یه موزیک با محتوای"بر طبل شادانه بکوب و پرچم مرچم بگیر بر دست و اینا میاد"،بعد یه مردی در شمایل مرد موزی،با موزی در دست و شنلی بر پشت وارد میشود و برای ما،که به سان کودکان گرسنه،گریه کرده و فین حبابی از مماغ هایمان بیرون میفرستادیم دست تکان میدها!

بلی این مرد موزی،همان سهیل سابق خودمان است که سوالها را برایش مسیج کرده و پاسخ مبسوط چشم استاد کور کن دریافت کردیم(به اضافه ی کلی فحش به کس و کار استاد،که آخه چه دلیلی داره این سوالای فوق تخصصی رو به شما بدن???)

نتیجه ی اخلاقی داستان هم اینه که گاهی درس خوندن خالی خالی کفایت نمیکنه و باید چشم امید به جهان غیب داشته باشیم....همانا!

۱۱ نظر ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۴۳
life around me

چند روز قبل با یکی از بچه های همینجا بحث خشم هایی شد که از کودکی با ما هستن.شاید همه مون درجات(خفیف تا خیلی شدید)از این خشم و عقده ها رو تجربه کردیم...از سمت والدین،معلم ها،خواهر و برادرها،فامیل،همسایه،دوست و...و...!!!و چیزی که الان همراهمونه،یه شخصیت متزلزل و بی اعتماد به نفسه که شاید اولین رفتارش در مقابله با مشکلات،یا گوشه گیر شدنه و یا خشمگین شدن...

اگه یادتون باشه یه بار پستی گذاشتم و از عقده های خودم نوشتم،تو روز گرمی که باید از صبح تا شب مقنعه سر میکردم درحالی که پسر جوانی حق داشت با شلوارک بیاد دم مغازه و جلو چشم من عصبانی،به راحتی خرید کنه...نوشتم واکنشم به این مسئله،دادن فحش های رکیک به اون پسر بود(البته نه بلند بلند!!!)...خب این یه مصداق هست....یکی از دنبال کننده های اینجا برام کامنت گذاشت واقعا تو نباید هیچوقت بچه دار بشی چون عقده ای هستی(حالا بماند که همچنان داره پیج من عقده ای رو دنبال میکنه).

چندین ماه قبل دختر دیگه ای از شرایط زندگیش برام نوشته بود...ازینکه خانواده ی متزلزلی داره،والدین معتاد،و برادری که بهش تجاوز میکنه و این دختر حق اعتراض نداره چون خانواده خودش رو متهم میکنن(لطفا در این مورد کامنت نامهربانانه ای نذارین چون ممکنه اون عزیز هنوز هم اینجا رو بخونه)...من نتونستم به این دختر کمکی کنم چون این تجربه های دردناک رو تابحال از سر نگذرونده،و از طرفی روانپزشک هم نیستم و فقط سعی کردم بهش بگم خدا کمکت کنه بالاخره یه روزی راه خودت رو پیدا کنی...

فقط بهش گفتم قوی باش(میدونم که نفسم از جای گرم بالا می اومد).


مثالها و تجربه های ما متفاوتن اما چیزی که روشنه اینه که خیلی از ماها تصمیم داریم روزی پدر یا مادر بشیم و بدیهیه که نخوایم یه موجود خشمگین یا افسرده مثل خودمون تربیت کنیم و لازمه ی پدر یا مادر خوب بودن،داشتن ذهنی سالمه...اخیرا که شروع به خوندن روانپزشکی کردم تازه دارم میفهمم چقدر چقدر چقدر زیاد بوده مواقعی که بیمارم رو درک نکردم و از درد روحیش چیزی نفهمیدم...تازه دارم با معجزه ی سلامت روانی آشنا میشم و اهمیتش رو درک میکنم.

پیج اینستاگرامpv44که قبلا معرفیش کردم،شروع کرده به باز کردن همین مطلب...صحبت کردن از وقایعی که در کودکی ما اتفاق افتادن و آثارش هنوز روی پیکره ی روح مون احساس میشه...دلم نیومد تنها بخونمشون و گفتم پیشنهاد بدم اگه تا الان ندیدین،یه سری به پیجش بزنین و علاوه بر خوندن چند پست اخیر،استوری ها رو هم دنبال کنین...حداقل نتیجه ای که داره اینه که میفهمین تنها نیستین....یا شاید حداقل بعد خوندش،به کسی که داره با واکنش عصبانیت از خشم هاش حرف میزنه نمیگیم مادر نشو چون عقده ای هستی:)

پ.ن:تا جای ممکن کامنتها رو هم بخونید و همچنین لیست کتابهایی که معرفی کردن هم یه گوشه یادداشت کنین...یه روزی به دردمون میخوره.





۴ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۵
life around me

حدود یکی دو ساله که دارم تلاش میکنم بیشتر خودمُ بشناسم و لازمه ی این کار،فهمیدن حس های مختلف و واکنشم در مقابل اون احساساته...میخوام بدونم چه چیزهایی آزارم میده تا اولا از مسبب اونها فاصله بگیرم،و ثانیا خودم عامل اون حس آزاردهنده برای کس دیگه ای نباشم.

یه جایی نوشته بود طعنه زدن،سخیف ترین شکل ارتباط برقرار کردن با دیگرانه.نوشته بود طعنه زن ها شجاعت پذیرفتن بازخورد حرف خودشون رو ندارن و به محض اعتراض به حرف شون،خیلی راحت میگن منظور ما تو نبودی(درحالی که مطمئنی روی سخنش با شما بوده).

راستش در این مورد خیلی فکر کردم و دیدم چقدر تو زندگیم از طعنه ی دیگران زخم خوردم.به جرات میتونم بگم جزو بدترین احوالم بوده وقتی کسی حرف و انتقادی رو به جای اینکه به خودم بگه،در حضور خودم به یه مخاطب فرضی گفته...طی این مدت واقعا تلاش کردم اقلا خودم جزو این گروه نباشم...گاهی تخطّی کردم اما حداقل خوشحالم ازینکه اگر گاها به کسی زخمی زدم،بعدش احساس شرمندگی داشتم و اینبار بیشتر از قبل برای ترک این عادت زشت تلاش کردم...

ظهر امروز در تقلا برای خواب بودم(من خیلی سخت میخوابم)که دوستی خواست براش کاری انجام بدم.انجام دادم و دوباره به تخت برگشتم...مجددا درخواست دیگه ای کرد...درحالی که روی صورتم لبخند بود،براش نوشتم اگه گذاشتی بخوابم!!پیامم بدون جواب موند و من مطمئن بودم که طرف مقابلم سکوت کرده تا خوابم به هم نخوره...بلافاصله بعد بیدار شدن بهش پیام دادم که دوباره بگو انجامش بدم...

اینستاگرام رو که باز کردم دیدم متنی رو در طعنه به من نوشته که از "بعضیا"هیچوقت تقاضای کمک نکن و این حرفا که واضحا مخاطبش من بودم...بهش پیام دادم این چه حرفیه?خیلی راحت گفت منظورم تو نبودی!

داشتم فکر میکردم اگر دوستم مستقیما به من گفته بود ازینکه تقاضاش رو بدون جواب گذاشتم ناراحته،من حتما بلند میشدم و کارش رو انجام میدادم،یا اینکه ازش عذرخواهی میکردم و کدورتی باقی نمیموند.به این فکر میکنم که چندبار پیش اومده از کسی دلخور بودم اما به جای مطرح کردن این مسئله با طرف مقابلم،اخمام تو هم رفته،سکوت کردم و سعی کردم نادیده اش بگیرم...چند بار پیش اومده کسی رو محکوم کردم،بدون اینکه اجازه بدم خودش هم از محکومیتش با خبر باشه?...نتیجه ی این کار هم شده دلخورتر و تر و تر شدن من،و طرف مقابلی که در بهت و حیرت مونده و دلیل رفتار عجیب و غریب من رو نمیدونه....

خب متاسفانه تعدادش زیاده اما چیزی که امیدوارم میکنه،اینه که دارم سعی میکنم ترکش کنم و این اقلا برای خودم ارزش داره.



۷ نظر ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۸
life around me

سالها قبل نشستم کنار مادرم و از انگیزه های هیتلر پرسیدم.شانه بالا انداخت و گفت چی بگم!!...پرسیدم هولوکاست چه چیزی به این دنیا اضافه کرد?و مادرم چهره ای غمگین به خودش گرفت و گفت آدم بد هم داریم...از جنگ ایران و عراق پرسیدم...از اینکه مردم مرز نشین ما چه بدی به صدام کرده بودن??بی حوصله جواب داد آدم بد،بده دیگه...

حالا هر روز و هر روز،تصاویر قطار قطار اجساد بچه های میانمار رو میبینم که دراز به دراز کنار خیابون پهن شدن و یه تیکه پارچه هم انداختن روشون...به دختری که میتونستم داشته باشم فکر میکنم.دختری که مینشست کنارم و میپرسید مامان?چرا من این همه چیزای خوشگل موشگل دارم و فلانی نداره?...وای اگه میپرسید گناه بچه های جنگ چیه چه جوابی میدادم?...هنوز نمیدونم مامانها در این مواقع سخت چطوری خودشونُ میزنن به اون راه...!

نفس عمیقی میکشم و میگم خدایا شکرت...میگم خدایا من واست بنده ی روسفیدی نیستم اما تو این یک مورد رو سفید نگهم دار..



۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۳
life around me

بدون شک باحال ترین تجربه ی زندگیم،تجربه ی خلسه ی قبل و بعد از بیهوشیه...چندسال قبل بخاطر یه مسئله ای جراحی شدم و به طرز عصبی کننده ای از اتاق عمل میترسیدم اما انقدری اون چندساعت بعد از به هوش اومدنم حالم خوب بود که همیشه دلم میخواست دوباره تجربه اش کنم!

چند وقت قبل هم که دوباره بخاطر توده ی برست جراحی شدم همون حال دفعه ی قبل،تازه با کیفیت بهتری تکرار شد.این بار وقتی داروی بیهوشی بهم تزریق شد متوجه بودم که دارم سبک میشم و پرواز میکنم و کاملا آگاهانه بیهوش شدم...اما جذابترین بخش ماجرا،اون چند ساعت اول بعد به هوش اومدنه که هوشیاری کامل برگشته اما چشمها تار میبینن...

به اضافه ی یه سرخوشی کاذب که فوق العاده ست...در همون راستا نُطق های جالبی هم میکردم که یکیش قابل پخشه:

تو اتاق ریکاوری بودم...با همون مود سرخوش و دید تار،و شدیدا اصرار داشتم حالم خوبه و میخوام بشینم اما پزشکم مصرّانه تاکید داشت هنوز حق نشستن ندارم...یکی از پرسنل میپرسید یه فوق تخصص غدد خوب میشناسی و اون یکی هم جواب داد نه، باهاشون آشنایی ندارم!...هیچی دیگه من(که از دید همه شون یه ملنگ پاتیل بودم)شروع کردم به توضیح دادن نقاط قوت و ضعف فوق غددهای شهرمون و در ادامه گفتم حالا دیگه تصمیم با خودتونه پیش کدومشون برید!!!!

هیچی دیگه یادمه همه شون زدن زیر خنده و میگفتن بابا این مریض زیادی stableشده!!!

و خب این دیگه گفتن نداره که وقتی اومدن منتقلم کنن بخش، تاکید داشتم تختم تو اتاق فلانه و شماره ی تختم فلانه...!

+اگه مواد مخدر هم باعث همین حال تو آدم میشه،به تمام معتادین عزیز(یا به قولی مصرف کنندگان!!!چون به هرحال معتاد مجرم نیست،بیمار است و این صحبتا)حق میدم کل زندگیشونُ بفروشن و خرج این حال خوب کنن.



۷ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۰
life around me

جو اینجا منو به سمتی برده که اخیرا تمام پستهام شدن در حد چند خط کوتاه و کم حاشیه.

نتیجه ی تلاش امروزم برای نوشتن,شد نیم ساعت هی نوشتن و پاک کردن و آخرش هم هیچی که هیچی!

قبلا که اینجا خلوت بود و من دستم باز,میتونستم چند ساعت روده درازی کنم و بنویسم اما الان؟

بعضی کامنت ها چقدر اذیتم میکنن....بعضی سوالهای شخصی...بعضی قضاوت های بدون فکر...

خب من محتاط شدم و نمیتونم در مورد عقایدم بنویسم....نه اینکه نخوام,نمیتونم واقعا!

+مدتی قبل پریا(از دوستای بلاگی)نوشته بود قراره یه نی نی به خانواده شون اضافه بشه اما حرفی از اینکه چه نسبتی باهاش داره نزده بود.کنجکاو شدم بدونم چیکارشه اما دستم به پرسیدنش نرفت چون میدونستم اگر بخواد بگه,میگه.....دوست دیگه ای حرف از یه رابطه ی عاشقانه زده بود اما,به خودم اجازه ندادم بپرسم ماجرا چیه...عزیز دیگه ای گفته بود میره مسافرت و دعام میکنه و من حاضر نشدم بپرسم مشهد میری یا کربلا....و هزارتا مثال دیگه...

اینا یعنی بذاریم هر کسی فقط از اون قسمت از زندگیش که دلش میخواد بنویسه نه اون قسمتی که ماها دوست داریم.

اینا یعنی حواسمون باشه کامنتی که گاها از روی بی حواسی(و حتی شاید بدون قصد و نیت بد)چقدر میتونه روی یه نفر تاثیر بذاره و حتی تو فضای مجازی هم گوشه گیرش کنه.


+دوران دبیرستان زیادی کنجکاوی(شما بخون فضولی)میکردم و دوست داشتم از هر چیزی سر در بیارم.الان مدتهاست دارم تلاش میکنم از کسی سوالی رو نپرسم که جوابش ممکنه"به تو چه" باشه.بارها خواستم تو دنیای واقعی چیزی بپرسم و فورا تو دلم گفتم ممکنه در جوابم بگه به تو چه؟و اگه جوابم مثبت بوده نپرسیدم...دارم سعی میکنم در مورد چیزایی که دردی ازم دوا نمیکنن نپرسم.......بیاین باهم تلاش کنیم.خب؟

۱۶ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۲۹
life around me

قاب درخشان امشب:

بابا دراز می کشه روی تختم و به خنده میگه اومدم تزریقاتی گلی...بهش میگم جای دلبری شلوارتُ بکش پایین حاجی!...آمپولُ خالی میکنم تو پاش و میگه دستت درد نکنه بابا اصلا درد نداشت...میگه دستت سبُکه بابا و من تو دلم قربونش میرم.


+نویسنده های سریال کذایی شهرزاد باید یه توضیح بدن که این شهرزاد بانویی که دم به دقیقه،میوه به دست میاد به دیدار شوی خود،آیا درس و مشق و کشیک نداره احیانا?...وجدانا خسیس نباشن بگن کدوم دانشگاه درس میخونه بلکه انتقالی بگیریم اونجا نفسی تازه کنیم بابا!!!




۱۲ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۳
life around me

تولد دخترهای دوقلوی نابینای بیمارستان مون دقیقا همونقدری غمگینم کرد،که کامنت دختری که برام نوشته بود صدای زیبایی دارم و رویای خوندن،اما ....تو ایران آینده ای ندارم...!!



۸ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۳
life around me

به سهیل پیام دادم که از معلومات دریافتی بخش چشم استفاده کرده و یه بیمار رو از رفتن به اورژانس معاف کردم.پلکش رو برگردونده،جسم خارجی رو خارج کرده،شست و شو داده و نهایتا فوت کوزه گری کردم روش که خوب شه.!...!...الان یک ساعته که داره بی دلیل بهم افتخار میکنه هی...(تو خانواده ی ما که کلا کسی به توانایی هام توجه نمی کنه،وجود سهیل برای جلوگیری از افسردگیم نعمته واقعا.الانم مثل اولین باری که سرم وصل کردم یا اولین باری که بخیه زدم،احساس میکنم اکسپرت ترین پزشک فوق تخصص دنیام!!!!)


۴ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۲
life around me