گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

یک جایی توی سریال Gray's anatomy،کریستینا و اُون در مورد نگه داشتن یا سقط کردن بچه شون بحث میکنن.اُون میگه نگهش دار من قول میدم خودم مرخصی بگیرم و بزرگش کنم و این کار رو داوطلبانه انجام میدم و توهم میتونی به عشقت یعنی جراحی برسی.کریستینا میگه من هیولا نیستم و اگه اون بچه رو نگه دارم میدونم که عاشقش میشم اما اصلا بحث جراحی نیست،من"نمیخوام" مادر بشم،چرا درک نمیکنی?

توی اون صحنه که بغض کریستینا رو میدیدم یه چیزی چنگ به دلم مینداخت...انگار خودم بودم که داشتم از حق انتخابم دفاع میکردم...

توی اون صحنه و اون مکالمه من خود خود کریستینا بودم!

۲۴ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۷
life around me
یکبار یکی از بچه های وبلاگی پرسیده بود سخت ترین کشیکت برای چه بخشی بوده و من گفتم یکی از کشیک های جراحی...اما الان باید بگم اون کشیک جراحی در مقابل کشیک قلبی که گذروندم مثل تفریح و تفرج بود!
هفتاد درصد ویزیت هایی که خوردم اورژانسی بودن و این یعنی باید نهایتا طی 3_4دقیقه میرسیدم برای ویزیت...مریض هایی که داشتم هیچوقت روحشون هم از سگ دوهایی که با تپش قلب از پاویون تا اورژانس زدم خبردار نمیشه...هیچوقت نمیفهمن من برای گرفتن پذیرش از ccuبراشون چقدر استرس تحمل کردم و برای اینکه پرستار کارشون رو زودتر راه بندازه و فورا برسونمشون برای گرفتن رتپلاز چقدر دعوا کردم و حرص خوردم...
به پرستار گفتم نمیخواد نمونه آزمایش و غیره بگیری،فقط دوز ststeاین چندتا دارو رو بریز توی حلقش و بنداز روی برانکارد!!!! این نباید تایم از دست بده اما پرستار بخاطر تعدد مریضها و اطلاع نداشتن از فایده ای که این دارو برای بیمار داره،با آرامش کارش رو انجام میداد...اما به قول استادم اینترن قلب باید مثل شمر بالاسر پرستار وایسته و هرکاری کنه تا مریض سکته ی قلبی فورا برسه ccu!...
اما پرستارهای ccuکه کامل درجریان درمان سکته ی قلبی هستن و میدونن این دارو چقدر برای بیمار مفیده بسیار تا بسیار همکاری میکنن و فقط کافیه بهشون خبر بدی من یه کیس دارم برام تخت خالی کنین و اونا تمام قد کنارت می ایستن.
مریض های دیشب من هیچوقت نمیفهمن در نبود بیماربر، من رفتم شخصا براشون برانکارد پیدا کردم و با وجودی که مسئولیت زیادی برام داشت خودم تنهایی مریض رو رسوندم ccuو اگر مریض وسط راه هر اتفاقی براش می افتاد یا ارست میکرد باید جوابگو میبودم اما ریسکش رو به جون خریدم...!

اما بیشتر از هرچیز دلم برای مریض ادم ریه ای که داشتم میسوزه...پیرمرد مثال بارز عطش هوا داشت و به قدری معاینه اش مختل بود که من مدام ترس داشتم کد بخوره...سه ساعت و نیم تمام از کنارش جُم نخوردم و انقدر با ترس و لرز بخاطر فشارهای پایینش بهش لازیکس(داروی ادرار آور)زدم و هی ثانیه به ثانیه فشار چک کردم و ریه هاش رو سمع کردم تا بالاخره ساعت 4:30صبح stableشد و تونستم ببرمشccu...شاید این اولین مریضی بود که صفر تا صدش رو خودم منیج کردم و شاهد خوب شدنش بودم و نمیتونم توصیف کنم چقدر لذت بخش بود...بعد ازینکه از ادم خارج شد مدام میگفت خداخیرت بده بهم جون دادی...خداخیرت بده کنارم بودی...و من گرچه پلک هام توان یاری نداشتن اما لبخند میزدم و میگفتم انجام وظیفه بود باباجون...
و حالا که اینترن بعدی بهم زنگ زده و میگه مریض دوباره رفته توی ادم ریه و اینتوبه شده انقدر غمگینم که حد نداره...از ته ته قلبم امیدوارم این مریض بمونه تا لذت زحمتی که براش کشیدم پایدار بمونه...
و ساعت 5صبح کارهای این مریض تازه تموم شده بود که دوباره مریض سکته ای آوردن و دوباره همون سیر بحث با پرستارهای اورژانس و سیر پیدا کردن برانکارد و دزدیدن مریض از اورژانس و رسوندنش برای گرفتن رتپلاز!
این اولین کشیکی بود که حتی یک ثانیه هم نخوابیدم...الان بدنم درد میکنه اما حالم خوبه...یعنی خوب میشم...

 ساعت دوازده شب که بهم خبر دادن ویزیت اورژانسی داری و من دویدم سمت اورژانس،بارون تازه نم نم شروع به باریدن کرده بود و تمام مدتی که توی اون هوای محشر میدویدم دلم میخواست یکی پیدا بشه که بگه مریض خوب شد،بپر بریم دور دور...ساعت7:30صبح که بالاخره کارم تموم شد و کشیک رو تحویل دادم و خودم رو روی زمین میکشیدم تا پاویون با تعجب دیدم هوا روشن شده و زمین خیس از بارون شب قبله...گاهی احساس میکنم ما پشت درهای بیمارستان دفن شدیم...انگار که زیر خروارها خاک...

+رتپلاز دارویی هست که به بعضی از انواع سکته ی قلبی(بسته به اونچه در نوارقلب میبینیم)میزنیم تا لخته ی داخل عروق کرونر رو حل کنه و یک golden timeکوتاه داره که ازش بگذره دیگه دادنش فایده نداره و بیمار بخشی از عضله ی قلبش رو از دست میده...عدم همکاری پرستارهای اورژانس بخاطر اینه که خب اونا تعدادزیادی مریض منتظر دریافت خدمات دارن که مدام توی گوششون غر میزنن و همه میخوان کارشون زود انجام بشه و این کار اینترنه که مریض اورژانسیش رو هرطور شده زود برسونه برای دریافت خدمات مورد نیاز و از توی نوبت ایستادن نجاتش بده.

+در ادم ریه به اصطلاح ریه ها پر از آب میشن و مریض انقدر تنگی نفس داره که عملا هوا رو گدایی میکنه و ما با زدن لازیکس سعی میکنیم آب رو از ریه ها بکشیم و از طریق ادرار دفع کنیم.اما چالش اینجا فشارهای مریضن که اگر کم باشن دادن لازیکس سخت میشه و انقدر باید کنارش استرس بکشی تا مریض از ادم خارج بشه...ادم ریه یک اورژانس واقعی قلب هست که تا تکمیل درمان باید فیکس در کنارش باشیم.

+دیشب سوتی هایی هم دادم که اعصابم از دست خودم خورد شد اما الان که به عقب نگاه میکنم میگم تو شب سختی رو گذروندی و بعد از بیست و چهارساعت سگ دو زدن و استرس تحمل کردن،این سوتی ها فدای سرت!!

+یک بیمار هفده ساله توی ccuداریم که بخاطر نوعی آریتمی بستری هست.اختلال شخصیت نمایشی(هیستریونیک)داره و رسما دهن همه رو سرویس کرد...تمام مدت هم سعی میکنه با گفتن چهارتا اصطلاحی که توی کتاب زیست خونده بگه من فول پزشکی ام.گیر داده که چهارماهه سردرد دارم و شرح حالش چیز مهمی نداشت و جواب ctمغزش هم نرمال بود...پرستارها گفتن از دستش کلافه ایم و نمیدونیم به مریضای اورژانسی برسیم یا این.رفتم بالاسرش گفتم ببین دخترجان سردردهات منشا جسمی ندارن و باید برای درمانش به روانپزشک مراجعه کنی،چهارماهه باهاش ساختی و عدل امشب یادت افتاده سردرد داری?.فعلا برات دارو میذاریم تا بعد ترخیص شدنت و نشنوم دوباره نرس های مارو اذیت کرده باشی...با همون حالت مسخره ای که به صورتش میداد و نازی که میاورد گفت یعنی روانی ام?و به طرز چندش آوری میخندید.با چنان اخمی بهش گفتم حرفهات انقدر نسنجیده هستن که باور نمیکنم هفده ساله باشی!بنظر من تو نهایتا دو سالت باشه و این خشم اژدها انقدر ترسناک بود که پرستارها گفتن خداخیرت بده تا صبح دیگه حرف نزده!...به هرحال گاهی از این حرکت ها هم لازم میشه.
۸ نظر ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۳:۱۲
life around me

وسط خوندن مبحث ترومبوآمبولی ها از رفرنس داخلی بودم که زنگ زدن و گفتن ویزیت اورژانس قلب داری...روپوش پوشیده نپوشیده پریدم توی آسانسور و تا اورژانس دویدم.پرستار شرح حال داد که مریض با دردسینه اومده و توی اورژانس ارست کرده و بعد از نیم ساعت CPR برگشته...براساس نوارقلبی که داشت کارهای لازم ادامه پیدا کردن و با رزیدنت قلب بالاسرش بودیم که مجددا ارست کرد اما اینبار بعد از نیم ساعتCPRهم برنگشت و اکسپایر شد.

همراهی هاش گریه میکردن و من هم واقعا بغضم داشت میترکید و توی اون لحظه به این فکر میکردم که مامان و بابام الان کجان?سالمن?خوبن?

بچه هاش گریه میکردن و میگفتن چون توی اورژانس بهش نرسیدن فوت شده.پرستارها با دلخوری به رزیدنت مون توضیح میدادن که چقدر برای این مریض زحمت کشیدن و این مزد تلاششون نیست...خانم دکتر گفت میدونم اما شما از زاویه دید کسی نگاه کنین که عزیزترینش فوت کرده.واکنش های این افراد تکانشی و از سر حیرته و واقعا نباید به دل بگیرین من میدونم که کسی کوتاهی نکرده.


+برای خوب موندن توی این فضا واقعا نیاز به روحیه ی قوی داریم...خیلی قوی!


+رزیدنت قلب یه حرفی بهم زد که خیلی اعصابم خورد شد ولی مدام با خودم میگم اگه میخوای بری تو سیستم ارتوپدی پس باید به شنیدن این حرفا عادت کنی و پوستت کلفت شه!... اینجوری دردش کمتر میشه برام!


+باید بعد از اینترن طب که پسر بود میرفتم برای ماساژ قلبی دادن به مریض و پسره با دو متر قد انقدر خوب ماساژ میداد که استرس داشتم ماساژهای من مثل نوازش به نظر بیان بخاطر جثه ی کوچکترم اما دکتر گفت آفرین،عالیه!...شاید مسخره به نظر بیاد اما همین یک کلمه میتونه کلی دل آدم رو گرم کنه تو اون شرایط.

۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۳
life around me

 

 این فقط یک سررسید ساده نیست...سنگ صبور من از حدود ده یازده سال قبل هست تا همین امروز...

هربار که دلم گرفته یا خوشحالم و شروع به نوشتن میکنم,احساس کسی رو دارم که برای نوادگان خودش یادگاری پر رمز و رازی به جا میذاره...و عجیب اینجاست که حتی توی این دفتر هم خودسانسوری دارم...از ترس روزی که بمیرم و دست یک نفر بهش برسه.


حس عجیبیه خوندن دغدغه های یک دختر دبیرستانی که فردا امتحان دین و زندگی داره و از استرسش برای نمره نوشته,از مهمانی تولدی که دعوت شده و نمیدونه چه هدیه ای بخره,دغدغه های یک دختر کنکوری که مدام تکرار میکنه کاش یک نفر بیاد و بهش بگه قراره چه رشته ای قبول بشه بعد اون با خیالت راحت به درس خوندنش ادامه بده,دغدغه های یک دانشجوی ترم اولی که از ترس مشروطی نوشته و از ناراحت بودنش برای ابراز نظر در کلاسی که نصف دانشجوهاش پسر هستن,از خاطرات تلخ و شیرین شش سال طولانی...از خوندنش برای امتحان علوم پایه و مصیبت بزرگی که توی اون دوران سخت دید و از گریه هاش,از دوستی ها و خنده ها,مسافرت ها...از امتحان پره انترنی,از دوری ها,درس ها,کشیک ها و شب بیداری ها,استرس ها...از گذر عمر یک دختر جوان و سیر تغییراتی روحی و شخصیتی که تجربه کرده...

هیچکدوم از دغدغه هایی که قبلا داشتم برام خنده دار نیست چون میتونم درک کنم در اون زمان اولویت زندگی من چیز دیگه ای بوده که با حال متفاوته اما یک نگاه گذرا به این ده یازده سال بهم میفهمونه که حتی اگر به ایده آل های اون دورانم نرسیده بودم بازهم زنده بودم و سالم و شانس زندگی داشتم و میتونستم راه جدیدی برای خودم بسازم و خوشحالتر از حال حتی زندگی کنم.باید سعی کنم دنیا رو کمتر جدی بگیرم و به قول چهرازی کمتر خسته باشم...


راستی؟اگر دست به قلم برای ثبت روزانه هاتون ندارین باید بگم لذت عجیبی رو از دست دادین...بنویسین...از حسی که در هر لحظه تجربه میکنین بنویسین و سالها بعد,شاید در پنجاه و دوسالگی که عاشق شدین,تکیه بدین به شونه ی یار مونقره ای تون و حس و حال هزارسال قبل دخترکی که بودین رو بخونین...

۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۹
life around me

دانشگاه فراخوان داده برای پیاده روی اربعین به پزشک احتیاج دارن و از اینترن ها دعوت به همکاری کرده...

درسته قصد رفتن ندارم اما از فکر اینکه رسما از طرف جامعه ی پزشکی پذیرفته شدیم خوشحالم...

۸ نظر ۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۹:۵۴
life around me

تماس تصویری برقرار کرده که خونه ی جدیدش رو نشونم بده...چشمم میفته به پاکت سیگارش.میگم لعنتی یه کف دست ریه برای خودت باقی بذار!...چشمک میزنه و میگه به چه اُمیدی?،میفهمم قصدش دلبری کردنه،میگم راست میگی،به چه اُمیدی?!بکش تا خفه شی عزیزم...میخنده...

گوشه گوشه ی اتاقش رو میبینم و نظر میدم.گوش میکنه و میگه چشم...میگم یه گلدون بخر بذار اونجا لب پنجره بلکه خونه ات رنگ و روی خونه بگیره،میگه چشم...میگم کف خونه ات مثل کف حموم میمونه،یه فکری براش بکن،میگه چشم...میگم به جای جور کردن کتابخونه اول یه تشک برای تختت بگیر که کف سالن نخوابی و بعد بخاطر دو نفره بودن تختش کلی فیلمش میکنم و انقدر میخندیم که دلدرد بگیریم.میگم صاحبخونه فکر دوست دخترات هم کرده که برات تخت دو نفره گذاشته،میگه این جزو درخواست های اصلیم بود و با صدای بلند میخندیم...میگم اگه تو از این عرضه ها داشتی که نگرانت نبودم...میگه نگرانمی?

 به روی خودم نمیارم که عکس قاب گرفته ام رو روی دیوار اتاقش دیدم...

اما شما با کسی که رفته اون سر دنیا و عکستون رو زده به دیوار اتاقش چکار میکنین?

من که زورم بهش نمیرسه...زورم بهش نمیرسه...


*عنوان:خاقانی.

۲ نظر ۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۰
life around me
*برای رسیدن به چیزی که واقعا میخواهم تنها یک راه بیشتر ندارم...گاهی با خودم فکر میکنم اگر نشود?و خب لرزه ی تمام چهار ستون بدنم را احساس میکنم...این خوب نیست که برای آینده فقط یک گزینه روی میز داشته باشیم و هیچ آلترناتیوی برای روز مبادا توی مشت بسته مان قایم نکرده باشیم اما خب چاره ای نیست که من فقط با این راه احساس بی مصرف بودن نمیکنم.

*تصمیم گرفتم کلاس رقص ثبت نام کنم...بعد از سر و کله زدن با یک عالمه جزوه ی مملو از علایم و تشخیص و درمان بیماری هایی که قرار نیست هیچ زمانی حتی یکی از کیس های نادرش را ببینیم چند ساعت رقصیدن منصفانه است،نه?

*و من همچنان راضی ام به شاشیدن وسط جزوه ی قلب.

*بیماری که ساعت7:30صبح و همان شروع کشیکم بستری ccuکردم،ساعت22:30شب دچار تنگی نفس شد و پرستار پیجم کرد.رفتم بالای سرش...با تعجب پرسید شما از صبح بیمارستانی?گفتم بله...با تعجب بیشتر پرسید تا کی?گفتم تا فردا ظهر...هیچوقت تشکرهایی که کرد را فراموش نمیکنم و تاکیدش به اینکه من پزشک خوش اخلاقی هستم(باید یک مقاله درمورد تاثیر ادب و صبر بیمار در اخلاق پزشک بنویسم و توی ژورنال های بین المللی چاپ کنم).

*زن جوان باردار با درد سینه و افت فشارخون مراجعه کرد،با تشخیص پارگی رحم راهی اتاق عمل شد،توسط سه جراح زنان و دو جراح عمومی و یک اورولوژیست و تحت نظارت متخصص قلب جراحی شد اما نهایتا به علت تاخیر در مراجعه(از روستا به شهر)و حجم بسیار زیاد خونی که از دست داده بود چند ساعت بعد از اتمام جراحی سنگینش اکسپایر شد و من هیچوقت چشم های پر از اشک همسر نگرانش پشت در اتاق عمل را فراموش نمیکنم.

*مرد گره از مشکلم باز کرد و من مقاومت سختی برای بغل نکردنش داشتم.

*همگروهی هام از پست اینستاگرام یکی از بچه های سال بالا که به تازگی رزیدنت شده میگفتند که با چه حال خرابی نوشته بوده حماقت من را تکرار نکنید و یکراست از عمومی وارد تخصص نشوید...اما خب بازهم احمق هایی مثل من پیدا میشوند که گوه بزنند به آرامش اعصاب خودشان...به هرحال دنیا به احمق ها هم نیاز پیدا میکند.

*چرا من هیچوقت از خودم احساس رضایت نمیکنم?
ایده آل گرایی آفت بزرگیست که من دچارش هستم و لعنت به من که پول مشاوره ی روانپزشک را ندارم.

*خجالت کشیدم از بابا برای برنامه ای که قصد شروعش را داشتم پول بگیرم و موکولش کردم به بعد.و یکی از دغدغه های ذهنی ام این شده که بچه های آزاد و بین الملل چطور دلشان راضی میشود به کرور کرور پولهایی که از جیب پدرشان خرج این دانشگاه های لعنتی میشود?!

*تمام حقوقی که میگیرم را خرج دندانهای به فنا رفته ام میکنم و نتیجه اش شده دست و پنجه نرم کردن با فقر.

*باید به محض به دست آوردن پول دوباره کتاب خواندن را شروع کنم(راستی?کتابدونی97به روز شد).
۱۸ مهر ۹۷ ، ۲۳:۵۴
life around me
از کشیک برگشتم اما فکر همراهی بیمار رهام نمیکنه...زنی که نگران قلب همسرش بود و از من خواهش کرد با مرد حرف بزنم و تاکید کنم باید بیشتر مراقبت کنه،کمتر چربی و نمک بخوره و کمتر کار کنه و من قول دادم بعد از ویزیت چهارتا مریضی که جدید اومده بودن میام و گوش مرد بی فکر رو میپیچونم اما فراموش کردم.
زن چندین بار خواهش کرد و من چندین بار بهش قول دادم اما فراموش کردم و حالا دچار عذاب وجدان شدم...و الان به این فکر میکنم که از نظر اون زن من چه پزشک بی فکر و بی مسئولتی هستم که حال بیمارم برام مهم نیست...
میبینی?ما از کشیک برگشتیم،کشیک از ما بر نمیگرده!
۳ نظر ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۰
life around me

خدایاشُکرت...ممنون از اینکه راضی نشدی به نابود شدنم...

همیشه کمک و پُشت و پناهم بمون...مثل گذشته...


+مرسی از همه ی کسایی که دعام کردن.ته دلم معتقدم دعای دوستهام بی تاثیر نبوده در باز شدن گره زندگیم...

۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۹:۳۷
life around me

انتخاب ها هر روز سخت تر از روز قبل میشوند.به عنوان مثال یک ماه قبل هیچوقت تصور نمیکردم قرار است وقتی وسط راند post ccu هستم تلفنم زنگ بخورد و زنی از من درمورد انجام سقط جنین مشورت بخواهد...

پزشکی شروع کرده به نشان دادن روی سخت خودش...و من?هنوز آمادگی کافی ندارم!

۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۲:۱۹
life around me

صدای موزیک،درخشش رنگهای قرمز و سبز رقص نور،هیجان رقصنده های جفت جفت،عرق های کش آمده از زیر گوش و پشت گردن...عطش...گرما...

ریتم هماهنگ پاها و حرکت همزمان دست هایی که در هم قفل شده اند،لبهایی که بی وقفه کام میگیرند...جای خالی تو...جای خالی تو...

جای خالی دستت پشت کمرم،جای خالی حرکت بدنت به موازات بدنم،جای خالی شانه ات برای تکیه ی سرم...دلتنگی...دلتنگی...


*عنوان از محمد شیخی.

۱۳ مهر ۹۷ ، ۰۹:۳۵
life around me

ما هر روز با پدیده هایی مواجهیم که موقع تقسیم کشیک ها،گردن کج کرده و معتقدند "به علت دختر بودن" باید کشیک کمتری بایستند،و وقتی اتند کارهای سخت تر را به اینترن های پسر میسپرد اعتراض میکنند که تبعیض جنسیتی تا کجا?!

۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۱:۵۷
life around me

برای مرخصی گرفتن هزار دلیل داشتم. از حال بد و نداشتن توان تن کردن روپوش،تا احتیاج داشتن وقت برای رسیدن به مباحث عقب افتاده و خب عدم علاقه به قلب هم شد انگیزه ی اصلی و تلاشم برای جیم زدن...چون به هرحال دو روز غیبت از این بخش هم غنیمت محسوب میشود.

مرخصی گرفتم که دامن گلدار نخی تن کنم و صبح به صبح جزوه ی نچسب قلب که بخشی از مباحثش را کلا حذف کردم را بردارم و روی همان تخت چوبی معروف حیاط بساط پهن کنم و از خنکی هوا لذت ببرم...

دوباره هوا خوب شده،دوباره مامان و بابا مشغول درست کردن کرت و کاشتن سبزی شدند،دوباره گل میکاریم،دوباره منتظر باران دعا میکنیم...سیر همه ی اتفاقات خوش دوباره به راه می افتد و من همچنان مشغول درس خواندن ام.

دارم سعی میکنم به آرامش برسم و احتمالا به توصیه ی اکثر اساتیدم که میگفتند طی دوران پُر تنش رزیدنتی داروی ضداضطراب و آرام بخش مصرف میکردند من هم همینکار را کنم...بیست و چهارسال عمر و این همه غصه خوردن ایده آل هیچکس نیست...

چند روز قبل جمله ای را از دکتر الهی قمشه ای خواندم که دلم را لرزاند.نوشته بود:

"حرام است!

همانطور که خوردن شراب حرام است،خوردن غصه هم حرام است.

و خوردن هیچ چیز مثل خوردن غصه حرام نیست...

اگر ما فهمیدیم که جهان دار عالم اوست دیگر چه غصه ای باید بخوریم?"

من همه ی امور زندگی ام را به دستش سپردم و دل شکسته ی جوانم را...و دیگر غصه ای برا خوردن ندارم...


۱۱ مهر ۹۷ ، ۰۹:۴۳
life around me

سعی میکنم اسب هایی را نقاشی کنم

که در دشت های آزادی میتازند

اما نمیتوانم...


میخواهم قایقی بکشم

که مرا با تو تا آخر دنیا ببرد

اما نمیتوانم...


میخواهم وطنی اختراع کنم 

که مرا به جرم دوست داشتن تو

پنجاه ضربه تازیانه نزند

اما نمیتوانم...


_سعاد الصباح_

۱۰ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۶
life around me

امروز از درون فرو ریختم...گریه کردم،خشم های بیست و چهارساله ام را بیرون ریختم،مشت کوبیدم،فحش دادم،خواستم و مثل همه ی این سالها نتوانستم...نشد...

من از رسیدن به آرزوهایی که داشتم فقط یک پدر شهید یا جانباز کم داشتم.


تُف...تُف به این تبعیض...تُف به این بی خدایی...

من از بانی اتفاقاتی که کمر جوان بیست و چهارساله ام را خم کرد نمیگذرم...

شاید خدای شماها توی جیب پر پول پدرهای رانت خوارتان باشد یا زیر عبای پدر دست به تسبیح تان اما خدای من واقعی تر و بزرگتر از این حرفهاست...خدای من یک روزی روزه ی سکوتش را میشکند و از خونی که تمام این سی چهل سال به دلش کردند ضجه میزند...بترسید از ضجه ی خدای من...

۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۴:۳۷
life around me
دو روز درد کشیدن از سکته ی قلبی و دست و پا زدن وسط استفراغ های زرد رنگ خودش،سرنوشت پیرزنی بود که دور از بچه هایش و تنها زندگی میکرد...با دو روز تاخیر به بیمارستان رسید و شانس گرفتن رتپلاز را از دست داد...من روز به روز شاهد بدتر شدن اوضاعش هستم.شاهد پله پله بالا رفتن تست های کلیوی و تبدیل هوشیاری کامل اش به خواب آلودگی و کانفیوژن...
امروز دخترش پرسید خانم دکتر مادرم بهتر شده?و من گفتم نه!
گفت کی بهتر میشه?گفتم متاسفانه امیدی نداریم.مادرتون بخش زیادی از عضله ی قلبش را از دست داده،دیابت کنترل نشده اش روی کلیه ها اثر گذاشته و خب سن بالا هم مزید بر علت شده.گفت فشارخونش چند باشه خوبه?گفتم همینقدر که هست،منتها درصورتی که گرفتن دوپامین و دوبوتامین را قطع کنیم.گفتم دلیل فشارخون نرمال مادرتون این داروها هستن وگرنه در صورت قطع داروها قلبش تحمل نمیکنه و مجددا فشارها به 5_6میرسن...گفتم باید برای انجام دیالیز مشاوره ی داخلی بشن.

در دنیایی که یک مادر از نبودن هیچکس در کنارش،قدم به قدم جلوی چشم هام به آغوش مرگ کشیده میشود،آدم هایی هستند که بچه دار میشوند چون معتقدند توی پیری به عصای دست احتیاج دارند!

من امروز با چهره ای بدون احساس به زنی خبر مرگ قریب الوقوع مادرش را دادم.امروز ذره امید باقی مانده ی خانواده ای را به نااُمیدی تبدیل کردم.کاری که هیچوقت فکر نمیکردم مجبور به انجامش بشوم...با خودم فکر میکنم پزشکی ما را به کُل تبدیل به آدم دیگری کرد...آدمی که باید محکم بایستد،توی چشم نگران همراه بیمار زُل بزند و اعلام ناامیدی علم از درمان مادر پیرش را کند.


*مردی به دنبال نزاع خانوادگی،خودش را دار زد و از اورژانس راهی قبرستان شد...ما?بحث طولانی درمورد انتخاب روش مناسب خودکشی کردیم.روشی قطعی،کم درد،و بدون خطر نقص عضو...باید اینبار ممنون پزشکی باشیم که دست کم فایده ای که داشت،آشنایی ما با روش های مناسب خودکشی بود تا در صورت لزوم،اقدام به خودسوزی یا دار زدن خود نکنیم.
۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۱۶
life around me

هر صبح که بیدار میشم تا برای ویزیت مریض های ccu و post ccu آماده بشم،و هر بعد از ظهر که تصمیم به شروع خوندن و تست زدن قلب میگیرم روحم دچار شکنجه ی سختی میشه...اما نکته ی مثبتش اینه که میفهمم internal medicine و علی الخصوص قلب هیچوقت انتخاب من نخواهند بود...

هربار به عذابی که برای گذروندن این بخش میکشم فکر میکنم،یاد کسایی میفتم که به جبر یا بخاطر کم صبری وارد رشته ای میشن که دوستش ندارن و حقیقتا عذاب کمی نیست.

من عاشق تخصص های چکشی ام! باز کن، فیکس کن،بدوز...!

از بالا و پایین کردن دوزهای دارویی،از گیر کردن وسط خروارها آزمایش مختلف،و از شنیدن شرح حال های غیرقابل اعتماد بیمارها گریزانم...

من عاشق تخصص های چکشی ام...عکس بگیر،مشکل را ببین،درست کن!


+یک نفر پرسید فلانی و فلانی که توی دانشگاهتون بودن چه تخصصی قبول شدن?گفتم اولی ent(گوش حلق و بینی) و دومی قلب...با ذوق گفت قلب!!!!خدای من خوش بحالش...گفتم چرا?گفت تاپ ترین رشته قبول شده دیگه:|

گفتم entخیلی تاپ تر از قلبه?!!و اینکه قلب اصلا جزو رشته های تاپ نیست و خیلی متوسط محسوب میشه اما اون همچنان با ذوق توی فکر بود.جالبه برام که از دید مردم،قلب و نورولوژی(مغز و اعصاب)تاپ ترین ها هستن...در صورتی که جفتشون متوسط(البته متوسط رو به بالا)محسوب میشن...و هیچکس نمیدونه خدای پزشکی ارتوپدیه...خدا!!!...مفهموم شد?خدا!


۰۸ مهر ۹۷ ، ۰۶:۵۷
life around me

خدایا یا خودت رو نشونم بده،یا چشم های کورم رو به روی خودت باز کن...

خدایا...

خدایا...


+بیش از هر زمان دیگه ای به دعا احتیاج دارم...لطفا لطفا لطفا شما به خدا بگید نگاهم کنه...صدای من بهش نمیرسه...

۰۷ مهر ۹۷ ، ۲۲:۴۱
life around me
پدر و مادرم این روزها تنهاتر از همیشه هستند.مستقل شدن ما گرچه هزار سال طول کشید اما بالاخره اتفاق افتاد.و مادر و پدرم دوباره مثل روزهای اول زندگی شان در سی و خورده ای سال قبل،تنها شدند و هر روز بیشتر از روز قبل به هم وابسته میشوند و من شاهد نزدیکتر و نزدیکتر شدن رابطه ی عاطفی شان هستم.
دلم گرم است از اینکه در نبودن ما،مامان از بی همصحبتی اذیت نمیشود و بابا کسی را دارد که دم عصر صدایش کند و بپرسد"چای دارچین بذارم یا باهار نارنج"?
هربار که صدای پچ پچ خنده ها،همدردی ها و بحث هایشان را میشنوم به دهه ی شش زندگی خودم فکر میکنم و از تصور تنهایی و نداشتن کسی که هر صبح حالش را بپرسم،که هر صبح حالم را بپرسد به خودم میلرزم...نبودن کسی که وقتی ساعت چهار صبح با حمله ی قلبی از خواب بیدار شدم با ترس اورژانس را خبر کند...نداشتن کسی که وقتی سیب زمینی سرخ میکنم ناخنک بزند و من حرص بخورم...حرص بخورم و توی دلم قربان صدقه اش بروم...

*عنوان از افشین یداللهی.


۰۵ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۵
life around me

فقط از یک اینترن قلب که توی کشیکش مریض سکته ی قلبی آوردن که بعد از گرفتن رتپلاز و با وجود انفوزیون دوپامین فشارخونش بالای6نمیاد و هرلحظه ممکنه کُد بخوره و از شانسش دوتا پرستار ccu باردار هستن و نمیتونن ماساژ قلبی بدن و اون مجبوره مدام گوش به زنگ باشه تا در صورت کد خوردن،CPR(احیا) رو شروع کنه و مدام نگران فراموش کردن دوز داروهای آریتمی هاست و در نهایت تو اوج خستگی خوابش میبره برمیاد که صبح به جای خمیردندون کرم QV بریزه روی مسواکش و حالا مسواک نزن کی بزن!

۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۰۶
life around me

اینترن قلب که باشی یادمیگیری هیچوقت به خلوتی کشیک اعتماد نکنی،که تازه از اواخر شب و با افزایش تون سمپاتیک بدن دردهای قلبی شروع میشن و این یعنی شروع به فاک رفتن همون اینترن کذایی!

کشیک قلب بهت یاد میده هیچوقت به خوشی های حال اعتماد نکنی،هیچوقت دلت به آرامش زندگی خوش نباشه،هیچوقت گول خوشبختی های پوچ رو نخوری و با هر تلنگر توی دلت بگی"د وینتر ایز کامینگ"...!

۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۹
life around me
دارم فرو میرم درحالی که دستم به سمتش درازه...اشک میریزم و التماسش میکنم...از نفس کشیدن دست میکشم و نعشم رو وقتی پیدا میکنن که نگاه بی رمقم به آسمونه و یک قطره اشک از گوشه ی چشمم لغزیده پایین...
و خدا?تمام این مدت دست زده زیر چونه و شاهد صحنه ی دست و پا زدن بنده اش،تخمه میشکنه و لبخند میزنه...
......
 قرص آلپرازولام خوردم بلکه با خواب جدا شم از واقعیت...گیجم و منگ اما هنوز بیدار...بیدار...بیدار...
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۲۱
life around me

همیشه اول مهر برای من همراه بود با بوی لباس های تازه دوخت و لوازم تحریر جدید.که هر صبح از خواب بیدار شم و با لباس و کفش هایی که از شدت نو بودن برق میزدن وسط خونه دنس برم و از تک تک اعضای خانواده برای هزار و چهارصد و نود و دومین بار بپرسم قشنگ شدم?بهم میان?

پر از دلهره و شوق روبه رو شدن با سال جدید،درسهای جدید،معلم های تازه و حتی تا یکی دوسال قبل هیجان دیدن اساتید تازه ی آوازه دار و چشیدن طعم بخش های جدید و دل توی دل نداشتن برای آشنا شدن با بیمارهای جدید و شکایت های تازه.

اما حالا اول مهر مفهوم خودش رو برای ما از دست داده...اساتید قبلی،بخش هایی که دوران استاجری تجربه کردیم،جزوه های قبلی و درسهای تکراری...دیدن چهره ی تکراری دختر و پسرهایی که از شش سال قبل هر روز و حتی بیشتر از اعضای خانواده با اونها بودیم.سلام کردن به پرستارهایی که هیچکدومشون جدید نیستن...

هوف...

امروز بیشتر از هرچیز به تازه دانشجوها حسادت میکنم.بعد از این شش سال تکراری که هر ترم قبلی اش به مهر چسبیده بود و رفتن راه تکراری همون بیمارستانهای قبلی و معاشرت با آدمهای تکراری،دلم هوای یک تغییر بزرگ کرده...هوای استرس روزهای اول،شوق وسایل جدید،ترس از درسهای تجربه نشده... 

*چقدر حیف که ما توی بیمارستان محبوس شدیم و توی دانشگاه ترددی نداریم تا ترم اولی ها رو ببینیم و اقلا کمی اذیت شون کنیم بلکه مرهمی روی دردهامون بشه...ترم اولی ها?ما آدمهای عنی نیستیم.فقط دلمون از اینهمه تکرار پوسیده،میفهمید?!پس مثل اون پسره ی ترم اولی که چندسال قبل دیدمش که روز اول با کت و شلوار شق و رق و کیف زیردستی اومده بود و هنوز با یادآوریش از خنده ریسه میرم باشید و توی شاد کردن دل اینترنها خساست به خرج ندید خب?

**بنظرم کسی که اولین بار ترکیب ژلوفن را کشف کرده یا از درد دندان رنج میبرده یا از شدت درد دیسمنوره به خودش میپیچیده.وگرنه هیچ آدم درد نکشیده ای نمیتونسته اینطور میخ نهایی را بکوبه.بعد از این چند روز که از درد کلافه بودم و استامینوفن هیچ غلطی برای تخفیف دردم نکرد با خودم گفتم حالا فهمیدی وقتی برای درد مریض استامینوفن تجویز میکنی و میگه خوب نشدم و تو در جوابش میگی به هرحال مسکن دادم بهتون و بیشتر از این نمیتونم بدم چه آدم گوهی هستی?و جواب میدم بله بله فهمیدم.


***دوباره Gray's Anatomyمیبینم و برام جالبه که نسبت به بار قبل که میدیدمش چقدر عوض شدم و چقدر به کریستینا شباهت پیدا کردم.


****تنها مردی که توجهم به طور جدی بهش جلب شد بابت موضوعی پیام داده"من حتما درستش میکنم.حتی اگه برای بقیه درست نشه برای شما درستش میکنم.اصلا نگران نباش و فقط درست رو بخون".هزار بار این پیامش رو خوندم و با خودم گفتم احتمالا دخترها در این مواقع عاشق میشن.اما خدارو هزارها بار شکر که هنوز افسار دلم توی دستمه...


****خب شما چه خبر?ترم اولی ها رفتین به شهر جدیدتون?الان چه حسی دارین?سردرگمی،اضطراب?شوق?ترس?


۲۱ نظر ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۵۶
life around me

خدایا قبول،من همون بنده ای هستم که توی خوشی ها نه تنها به یادت نیستم که شاید حتی وجودت را انکار کنم.اما اینکه میبینی همین من سرکش توی عمیقترین دردهاش و وقتی از همه ی عالم و آدم ناامید شده دست سمت خودت دراز میکنه و کسی جز تورا برای درد و دل کردن نداره حس خوبی بهت نمیده?اینکه توی سختی ها تنها کس یک فرد باشی دلت را به درد نمیاره?

خدایا من یکی دو ساعت قبل یکی از تلخ ترین خبرهای زندگیم را شنیدم و الان درست روی اون نخ نازک بین خوشبختی و بدبختی ام...کمکم میکنی?


+اشک ها ریختم و همچنان دارم میریزم...دعام میکنین?

۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۲
life around me

دندانپزشکم گفت:خانم دکتر جنس دندونات افتضاحه و پُر از پوسیدگی هایی هستن که در ظاهر دیده نمیشن...خندید و گفت با اولین بارداری که داشته باشی نصف دندونات میریزه!

دهنم به پهنای شانه باز بود و چندین بیلبیلک مجهول الهویه داخل دهانم کار گذاشته شده بود وگرنه درمورد تصمیمم به بچه دار نشدن نطق طولانی ارائه میدادم...و در زمینه ی لزوم پاک کردن این پیش فرض که اولا همه باید ازدواج کنند و ثانیا همه ی کسانی که ازدواج کردند باید بچه دار شوند.

۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۰
life around me

دخترک اینترن طب بود.زنگ و از کشیک سختی که داشت تعریف کرد.از زن بارداری که به دنبال تصادف شدید،توسط EMS به اورژانس آورده شد...زن دچار دکولمان(کنده شدن جفت)شده و خونریزی داشته،زانوش دررفتگی شدیدی داشته و نبض اندام تحتانی رو از دست داده بوده که یعنی تاخیر در جااندازی زانو مساوی با از دست دادن پای همون سمتش بوده اما شرایطش اجازه ی جااندازی نمیداده.

اینکه همزمان پزشکها و رزیدنتهای چندین فیلد مختلف از طب گرفته تا زنان،جراحی،ارتوپد،داخلی،بیهوشی و... بالای سرش بودن،زن میمیره و متخصص زنان و جراح عمومی با کمک هم توی اورژانس سزارین رو انجام میدن اما جنین مرده به دنیا میاد.

چقدر چقدر چقدر دوست داشتم اون شب من کشیک طب میبودم و صحنه ی انجام سزارین خارج اتاق عمل روی یک مادر فوت شده رو از نزدیک میدیدم اما نشد...نشد و امیدوارم هیچوقت دیگه هم همچین اتفاقی تکرار نشه...


+بعد از فوت مادر فقط ده دقیقه زمان هست تا با سزارین جنین رو خارج کنن.و این سزارین نیاز به رعایت هیچ اقدام استریل و حضور در اتاق عمل نداره چون زمان کافی نداریم و هر تعللی مساوی با مرگ جنین هست.

۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۲
life around me

مینویسه:

Is everything ok?


و همین یک جمله ی کوتاه به تنهایی توانایی مچاله کردن قلب یک آدم رو داره...مچاله کردن و فشردن...فشردن و له کردن...


۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۶
life around me

تا همین چندماه قبل میتوانستم آینده ی ده ساله،صدساله یا حتی هزارساله ی دوستی هایی که داشتم را پیش بینی کنم.که در اواخر پیری کنار دخترهایی که از دوران قبل از بلوغ میشناختمشان بنشینم،بافتنی ببافم و انقدر غیبت کنیم و هر و کر خنده راه بیندازیم که صدای پیرمرد خانه در بیاید.

اما حالا?

حالا توی سررسید خاطراتم با آبی پررنگ مینویسم دوستی ها رنگ میبازند...انقدری رنگ میبازند که یکجا نگاه میکنی و میبینی دیگر دخترکی که با او قدکشیدی،پابه پایش عاشق پسرک فروشنده لوازم تحریری سر کوچه ی مدرسه شدی و همزمان با او جوش غرور جوانی زدی را نمیشناسی...

یکجا وسط راه میبینی تنها ایستاده ای و زیر پایت خالی شده...

نگفته بودم?من به همه ی رابطه ها بدبینم...باید از فردا قیچی بردارم و بندتمام وابستگی ها را پاره کنم...

باید روی دستم "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"را خالکوبی کنم و نه یکبار که هرروز و روزی هزاربار توی سررسید خاطراتم با آبی پررنگ بنویسم "آدمها رنگ میبازند"!

۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۲
life around me

ساعت هفت صبح بود.من خواب آلود و هپلی،کیف به دوش و جزوه به دست از سردر ورودی بیمارستان وارد میشدم و به این فکر میکردم چقدر رقت انگیز که مثل هرصبح اولین کسی هستم که وارد کتابخانه میشوم و از برخورد با چراغ خاموش و سرمای ناشی از روشن بودن کولرها از شب قبل حالم گرفته شد.

به نگهبانی که حالا دوست هم هستیم سلام کردم و جوابش را حین رفتن شنیدم.صدا زد و گفت:خانم دکتر بفرمایید انار?

گفتم:شکم ناشتا و انار?

با لبخند گفت:میگن آب نطلبیده مراده...

خندیدم،برگشتم و مُراد را گرفتم و باقی مسیر به این فکر میکردم چه خوب که اولین فردی هستم که وارد کتابخانه میشوم...وگرنه مراد نصیب کس دیگری بود.

۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۴
life around me

مثل درخشش یک شهاب سنگ یا ستاره ی دنبال دار که بعد از دور شدن ردی طلایی از خود به جا میگذارند،دوست دارم رد شهریور بی کشیک امسال تا ابدیت ادامه پیدا کند...احساس میکنم بعد از این یک ماه خانه نشینی،توانایی بیدار ماندن های سی ساعته و زنگ خوردن تلفن فاکینگ پاویون را نداشته باشم.

فکر میکنم قبل از "خوراک،پوشاک،مسکن"باید از "آرامش اعصاب"به عنوان مهمترین نیاز اولیه نام برده شود.چیزی که طی این یک ماه کارورزی بهداشت دارم تجربه میکنم و آنقدری زیر زبانم مزه کرده که قید رزیدنتی و حتی طرح را بزنم،مدرک کذایی را بکوبم تنگ دیوار و خانه داری کنم.

.................

امشب که روی پایان نامه ام کار میکردم و همزمان به استاد مشاور عوضی ام فحش میدادم،یکدفعه دست از کار کشیدم و یاد ترم اول افتادم که تصور میکردم پایان نامه نوشتن کار آدم بزرگ هاست...ترس برم داشت و گفتم ای آینه من هنوز هم هجده ساله ام مگر نه?و آینه جواب داد بله بله ارواح عمه ات!... خواستم الان که بازار اعلام نتایج کنکور داغ است خاطر نشان کنم که قرار است چندسال بعد که درحال تکمیل پایان نامه هستید یکدفعه دست از کار بکشید و به خودتان دلداری داده و پیر شدنتان را انکار کنید!پس حالا که عاقبت همه مان خاک است کمتر خسته باشید و جهان را ول کرده و چای را قبل از سرد شدن بنوشید:)

۲۰ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۱۷
life around me