گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

شاید درست در همین لحظه بزرگترین آرزوم این باشه که یکی از دوستام زنگ بزنه و برای عروسی،عقد یا تولدش دعوتم کنه و من با هیجان بشینم کف اتاقم و درحالی که از فرط بیچارگی میکوبم تو سرم بگم حالا من چی بپوشم?!____________بعدا نوشت:به فاصله ی نیم ساعت بعد تایپ این پست دعوت شدم مهمونی!فک کن?

۰ نظر ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۴
life around me

خب به هرحال این از حماقت خودم بوده که دیدن سریال فرندز رو انقدر به تاخیر انداختم و حالا با دیدنش حس اصحاب کهف رو دارم که انگار از یه اتفاق روتین بی خبر بودم.....در اینکه همه شون بینظیرن شکی نیست اما چندلر یه چیز دیگه ست واسه من.شخصیت محبوب شما کدوم یکیه?

۱۴ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۸
life around me

حتما همه تون عکس های منتشر شده از آزادی نامداری رو در مسافرت سوئیس دیدین و البته که تفسیرهای متفاوت و گاها متضادی که افراد مختلف از این موضوع ارائه دادن رو هم خوندید.

عده ی زیادی از رو شدن چهره ی واقعی ایشون ابراز خوشحالی میکنن و عده ای دیگه از ریخته شدن آبروی مسلمان ابراز ناراحتی.

این چند روز که تمام تفاسیر رو میخوندم و در عین حال با خودم فکر میکردم,به این نتیجه رسیدم که هیچکس کاملتر از مسیح علینزاد(masih.alinejad)در این مورد ننوشته.

حقیقت اینه که همه ی ما قربانی قوانینی هستیم که مارو "محکوم" و "مجبور" به ریاکاری میکنه و تک تک قریب به اتفاق ما پیش اومده در موقعیتی قرار بگیریم که با توجه به جو محیط و موقعیت شخصی خودمون,تظاهر به بودن کسی کنیم که در حقیقت نیستیم.برای خیلی از ما پیش اومده که در دوران مدرسه قبل از ورود به دفتر مدیر,ناخودآگاه جلوی مقنعه مون رو لمس کرده و کمی به جلو هدایتش کنیم.

یا با دیدن مامورین منکرات و بسیج,علی رغم داشتن حجاب مناسب و صرفا از روی غریزه احساس ترس کرده و روسری مون رو جلو بکشیم.

یا در جلسه ی مصاحبه برای استخدام توی یک اداره ی دولتی یا آموزش و پرورش با پوششی ظاهر بشیم که دلخواه مون نیست یا اینکه حتی در جمعی حاضر باشیم که بنا به مصلحت خودمون یا چشم غره ی خانواده و یا ترس از حرف هایی که ممکنه پشت سرمون زده بشه,در مورد موضوع مورد بحث توی اون جمع نظراتی بدیم که با نظرات واقعی خودمون تفاوت داشته باشن.

چندسال قبل سوار تاکسی شدم که راننده اش از اول تا آخر مسیر به یک شخصیت مشهور کشوری فحش میداد و میگفت فلانی دزد و مال مردم خوره.انتهای مسیر همون راننده تاکسی با وجود داشتن پول خورد سعی کرد باقی پول من رو نده و من در مقابلش گفتم میدونی تفاوت شما با اون آقا چیه؟اینکه ایشون دستش برای دزدی بازتره و گنده گنده تر میخوره اما دست شما فقط اندازه ی دزدی از ته کرایه ی مردم بازه.و شباهت شما اینه که هر دوتا تون دزدین احتمالا!!گفتم احتمالا چون دزدی شما رو با چشم دیدم اما صحبت دزدی ایشون رو فقط شنیدم...و بعد به راه افتادم و فحش هایی که میداد رو نشنیده گرفتم.

خواستم بگم همه ی ما قربانی جریانی هستیم که مارو با خودش به سمتی میبره که دوست نداریم. و شک نکنید افرادی شبیه خانوم نامداری هم از تظاهر کردن خودشون لذت نمیبرن و ترجیح میدادن که میتونستن با حفظ عقاید خودشون به جایگاهی برسن که الان دارن.

در نتیجه فکر میکنم با اتفاقاتی که در چند سال اخیر برای خیلی از افراد مشهور افتاده وقتش رسیده که معیارهای از پیش تعیین شده ی ذهنی مون از خوبی رو که معلم های مدرسه و صدا و سیما به خوردمون دادن تغییر بدیم و یاد بگیریم داشتن چادر حتما حتما تضمین کننده ی پاکی ذات اون شخص نیست و بی حجابی به معنای صد در صدی بی نماز و کافر و قسی بودن کسی نیست.

یاد بگیریم که مدام جبری که توش رشد کردیم رو به خاطر بیاریم و بعد در مورد باطن دیگران قضاوت کنیم.

یاد بگیریم از آدمها بت نسازیم که بعدش با دیدن روی دیگری از عقاید اون ها شوکه بشیم و تیپا خورده و احساس کنیم در حق مون خیانت شده.


+خانوم مسیح الگوی منه؟هرگز...اما یاد گرفتم که نظرات درست هر شخصی رو فارغ از باقی نظراتش بپذیرم.(پست ایشون رو میتونین تو صفحه ی اینستاگرامشون بخونین)

+مسئله خیلی ساده هست.به ما میگن برا اشتغال به فلان کار دولتی باید با این ظاهر باشی و وقتی افراد(علی رغم میل باطنی)و با توجه به نیاز یا علاقه ای که به اون شغل دارن تظاهر به داشتن اون ظاهر میکنن محکوم به ریاکاری میشن...

+البته که خودم از منتقدهای سرسخت خانوم نامداری هستم اما خواستم این مسئله رو از زاویه ی دیگری ببینیم.


۱۲ نظر ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۴
life around me

خانوم آشنایی رو بعد شش سال دیدم و بهش گفتم خدای من،روزی که میرفتی یه دونه بچه داشتی و الان شدن سه تا،باور نمیکنم این جوجه ها هم بچه های تو باشن...گفت آره دیگه اولی و دومی که دختر شدن دیگه "مجبور شدم" بذارم سومی هم بیاد که شکر خدا پسر شد...بعد تندی خداحافظی کرد و گفت عجله داره چون میره به مناسبت روز دختر برای جفت دختراش هدیه بخره...........هیچی دیگه فقط خواستم بگم لطفا قبل تبریک گفتن این روز فقط چند ثانیه این صحنه رو به خاطر بیارین و بعد سکوت کنین!!

۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۶
life around me

اون خاله قزی چند پُست قبلُ که یادتون هست?امروز ورژن باباقزیش رو تو درمانگاه اورولوژی داشتیم که مشکل به قول خودش"فروستات(پروستات)"داشت و تمام مدارک پزشکیشُ ریخته بود تو گونی و انداخته بود رو دوشش.موبایلش با طناب کوچولو به یه جیبش وصل بود و دسته کلیدش با یه طناب کوچیک دیگه به اون یکی جیبش..یعنی تمام آپشن های موجود رو برای اینکه عاشقش بشم داشت________________انصافا ما مجردا از کجا باید بدونیم سایز بیضه های آقایون قرینه نیست?خب من مریضُ بردم پشت پرده و معاینه کردم،بعد که استاد پرسید چه نکته ی مثبتی تو معاینه داشت گفتم سایز تستیس(بیضه هاش)قرینه نیست و بعد نفهمیدم چی شد که استادی که عمرا لبخند بزنه،روشُ کرد اون طرف و سعی کرد نترکه از خنده و ایضا مجتبی و رضا پخش زمین شدن...بعد هم که هی استدلال میکردم نخیر اینا دیگه خیلی غیرقرینه بودن و مخالفت رضا و مجتبی تو کتم نمیرفت,با جمله ی " گلی بنظرت ما بهتر میدونیم یا تو?" رسما قانع شدم_____________پیرزنه کلیه ی سنگ ساز داشت ولی اصلا تحت نظر دکتر نبود و برای چک کردن خودش مراجعه نداشته.دکتر گفت چرا پیگیری نمیکنی?اگه سنگها دفع نشن کلیه هات آسیب میبینن ها?جواب داد دکتر خونه مون دوره،روم نمیشه تند تند بچه هامُ بندازم تو زحمت و از کارشون بزنن تا منو بیارن اینجا.دلم ریش شد براش و با خودم گفتم کاش کسایی که تنها هدف شون از بچه دار شدن داشتن عصای دسته،اینجا بودن و میدیدن که همه چیز اون طور که فکر میکنن پیش نخواهد رفت_______________بنظر من اینکه پسر15ساله تازه بفهمه که فقط یه دونه بیض داره تقصیر پدر و مادرشه.چون بیضه ها تو دوران جنینی داخل شکم هستن و به تدریج نزول میکنن تا برسن تو کیسه ی خودشون و اگه تو راه نزول بمونن خطر عقیمی و سرطان دارن پس لطفا بچه هاتونُ چک کنین___________یه دور هم بریم قربون اون پیرمردی که میگفت "دکتر من دوشاخ میشاشم" و برگردیم.

۷ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۰
life around me

به دو هفته ی انتهای این ترم کشدار رسیدیم و من دیگه نه توان و نه رغبت درس خوندن برام مونده.و به تنها چیزی که فکر میکنم,تمام شدن هرچه زودتر بخش و رسیدن به آغوش انشالله مهربون تعطیلات دو هفته ای بین دو ترمه ...

این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای احساس تنهایی میکنم و تنها همدم این روزهای کسل کننده ای که دارم,جزوه هایی هستن که برای فرار از عذاب وجدان به دست میگیرم اما نمیخونم,سریال فرندز و گهگداری کتاب خوندنه...
امروز برای ایجاد تنوع آشپزی کردم و مثل همیشه اولین انتخابم ماکارونی بود.از نظر من ماکارونی فقط یه غذا نیست,یه احساسه,یه سبک از زندگی...
من فکر میکنم کسل کننده ترین آدما کسایی هستن که طعم ماکارونی هاشون مثل بقیه ست و رسپی اختصاصی ندارن.ماکارونی من اما از مال مامان هم لذیذتره و شاید تو تمام زندگیم دیگه چیزی بدست نیارم که انقدر بهش افتخار کنم...

میگفتم,تنها هستم و کسل و بخش زیادی از این موضوع به آب و هوا مربوطه.من همون گلسای شاد سابقم اما دیگه برخلاف بهار پربارونی که گذشت,وقتی پنجره رو باز میکنم نسیم خنک نمیخوره تو صورتم و وقتی پامو از در بیرون میذارم عطر گلهای حیاط مستم نمیکنه و دیگه زمین ها نمناک نیست.باید به خودم حق بدم که داغی هوا و نبود مامان و بابا و کشدار شدن این ترم لعنتی کمی خسته و کسلم کنه.
در این لحظه که نشستم پشت لپ تاپ و تلق تلق تایپ میکنم و از لواشک های زردآلوی مامان پز گاز میزنم و همزمان به درست کردن یه شام خلاقانه و کم کالری فکر میکنم,بزرگترین آرزوم اینه که بتونم دو هفته ی تعطیلاتم رو برم مسافرت گرچه بنظرم بعید میرسه...
خدایا؟میشه یه تعطیلات رویایی برام بسازی؟من که چیز زیادی نمیخوام ازت(خودت به ترم بعدی و امتحان پره اینترنی فکر کن بالاغیرتا دلت به رحم میاد حاجی جانم)
+قوه ی تخیل بالا از اون نعمات بی مثال خداست که باعث میشه گرچه نتونیم بریم مسافرت لب دریا,ولی از تصور خودمون تو لباس سرهمی نخی خنک بعد آب تنی درحالی که روی تخت تاشوی جلوی ویلا دراز کشیدیم و آب میوه میخوریم لذت ببریم.
۶ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۷
life around me

همگروهی عزیز و مایه دارمون مجتبی جان یه خبطی کرد و سر کل کل با رها،گفت براش یه عینک آفتابی میخوره و هنوز این جمله از دهنش بیرون نیومده بود که سه خرس گرسنه(اینجانب،سوگند و میکول)بهش هجوم برده و گفتیم پس ماچی بی معرفت?پس ماچی نامرد?و بیچاره تو رودربایستی گفت به شرطی که از هر مغازه ای که خودم گفتم و هرچی که خودم انتخاب کردم.گفت شاید شما عینک سه میلیونی بخواین اینجوری که نمیشه!!و ماگفتیم چشم،تو بگو بمیرین ولی برامون عینک بخر!!!طفلک لابد الان تو خونه شون ریلکس کرده و خبر نداره ما دسته جمعی داریم تو سایت برندهای مختلف عینک میگردیم و عینک رویایی مونُ انتخاب میکنیم!!

۷ نظر ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۲
life around me

دیشب تو راه برگشت از بیمارستان پسری رو دیدم که تیشرت آستین حلقه ای و شلوارک چارخونه ی گشادی تنش بود که با وزش نسیم بالا و پایین میشدن.نگاهی کردم به لباسهای ضخیم خودم که بعد ساعتها عرق کردن، تو گوشت و پوستم فرو رفتن و دستی کشیدم به مقنعه ای که تحملش تو این هوای گرم سخت تر هم شده و یاد درد ریشه ی موهای شکسته ی زیر مقنعه ام افتادم و توی دلم به پسرک فحش های رکیکی دادم...بعدتر از خودم خجالت کشیدم و گفتم عکس العمل درستی انجام دادی?...جوابم این بود که شرایط نابرابر جامعه به این سمت هدایتم کرد.به سمت تلنبار شدن عقده از کودکی تا حال و آینده...گفتم من یه شهروند عقده ای هستم که باید از نظر خشم های فرو خورده ی درونم روانکاوی بشم تا شاید دیگه به رویای سفر چند روزه به کشوری دیگه که توش حق پوشیدن دامن کوتاه داشته باشم فکر نکنم...ندای درونیم پرسید ببین چه قدمی میتونی در مقابله با این جریان برداری?گفتم اینکه یه عقده ای دیگه مثل خودم به جهان اضافه نکنم...

۱۲ نظر ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۸
life around me

 مادر و پدرم مسافرت هستن و دوری شون حسابی داغونم کرده و حالا بیشتر از هر موقعی خدارو شکر میکنم که دعاهامو نشنید و تهران قبول نشدم چون تحمل این حجم از تنهایی در تمام طول سال برام غیر ممکن بود قطعا...تنهایی رفتم و FNAکردم و بنظرم حالا کلی بزرگتر شدم و آماده تر برای زندگی تنهایی اما...اما این آمادگی زمانی کامل میشه که بتونم یه قورمه سبزی جانانه بپزم و بعد خوردنش نگم لعنتی چه بدمزه بود!!...البته بعد اینکه یاد گرفتم چطور ماشین لباسشویی رو روشن کنم یا بعد بلند کردن پاکت زباله برای گذاشتنش سر کوچه اوغ نزنم یا چطور دستشویی رو اونطور که مامان برق مینداخت تمیز کنم یا یاد بگیرم چطور تشخیص بدم کدوم بادمجون تلخه و کدوم شیرین,کدوم پیاز برای سالاد خوبه و کدوم برای غذا و...و...و...اوووف...بیخیال بابا،قهوه ات سرد نشه?

۱۰ نظر ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۸
life around me
یه عکس از خودش فرستاده که روی صندلی سالن بزرگی نشسته و شامپاین به دست به دوربین نگاه میکنه.پیرهن سفیدی تنش کرده که آستیناشُ تا آرنج بالا کشیده و کراوات مشکی کج و کوله ای با بی سلیقگی دور گردنش تاب خورده.موهاش آشفته ان و چشاش پاتیل...نمیپرسم اونجا کجاست،لابد مهمونی تولد دوستاش یا یه همچین چیزاییه که هرچی با جزئیات برام تعریف میکنه بازم من سر به هوا فراموش میکنم.نوشته:"باران که گرفت غربتم را شستم/دلتنگی تلخ عزلتم را شستم/یک شب تو به خواب من مرا بوسیدی/یک هفته ی بعد صورتم را شستم".....هیچی ننوشتم و به جاش تو دلم هزار بار واسه غربتش غصه خوردم و قربونش رفته و برگشتم...
۹ نظر ۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۱
life around me

چیف رزیدنت ارتوپدی رسما پدر مارو درآورد.مردک زورگو چنان زور میگفت که تا مغز استخون آدم میسوخت اما نمیشد جوابشُ داد و فقط میتونستیم بگیم:بله آقای دکتر،حق باشماست.ما گوه خوردیم!...دیشب که شنیدم همین مستر خوش تیپ بداخلاق چندبار از یکی از اقواممون که رزیدنت زنان هست خواستگاری کرده و هرچندبار جواب رد شنیده،دلم به خنکای سردخونه ی یخچال شده و به قول میکول دلم میخواد زنگ بزنم به اون خانوم دکتر جذاب و همیشه خوش اخلاق و بگم دمت گرم!شما فقط لب تر کن،ما به مدت دوسال خونه تُ جارو میزنیم در ازای کلی که خوابوندی...آره بابا!!______________پ.ن:حالا کیه که باور کنه ما همراه اتند ارتوپدی مون رفتیم اتاق عمل و دو ساعت کنارش بودیم وقتی داشت با دریل پای بچه رو سوراخ میکرد و پیچ میذاشت داخلش،ولی اصلا مارو ندید?!...نشون به اون نشونی که اسم پرسنل اتاق عملُ خلاصه میکرد و به خانوم حسنی میگفت حسن جان!به خانوم عارف زاده میگفت عارف جون و به همین ترتیب مارو دچار بحران هویت کرده بود مردک مهربون تو دل برو.__________پ.ن2:حالا بیام و بگم دیشب میخواستم تو اورژانس یکیو بزنم کسی باور میکنه?...به هرحال پسره ی الوات باید میدونست جای متلک جنسی تو بیمارستان نیست اونم وقتی که از سر و کولمون مریض بالا میره...اما خب شانس آورد که با اولین فریاد من ساکت شد وگرنه خداوکیلی میزدما!__________پ.ن3:پسر من عاشق پرستارهای بخش ارتوپدی شدم!دیشب چشم که باز کردم دیدم نیم ساعته نشستم کنارشون،برگه زردآلو خشک شده گذاشتن جلوم،میگن و میخندیم و زمان از دستم در رفته.خصوصا اون پسره ی لاغر باحال که نگران زایمان کردن خانوم پا به ماهی بود که بخاطر شکستگی مچ دست تو بخش بستریه و با شوخی های پی در پی دلمونُ خنک میکرد.____________پ.ن4:جذاب تر از جراحیای ارتوپدی اصلا وجود نداره.بحث هم نکنین لطفا!

۱۵ نظر ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۷
life around me

توصیه میکنم اگر آدم بدشانسی هستید نیایید رشته ی پزشکی.چون صد در صد رویّه اینطوری میشه که بیشتر از همه تلاش میکنین و صبح تا شب جاتون تو اورژانسه تا تمام مریضا رو قبل عمل ببینین و معاینه کنین و کلی شرح حال میگیرین ولی به چشم استادتون نمیاد،بعد دقیقه نود قبل اومدن اتند یه مریض سوپر بدحال تصادفی که هیچ جای سالمی رو بدنش نیست و تحت سرویس جراحی،داخلی،نوروسرجری،نورولوژی،entو ارتوپدی هست رو میارن بخش و میفته گردن شما درحالی که حافظه شو از دست داده و هیچکس نمیدونه چه اتفاقی براش افتاده،و استاد عدل دست میذاره رو همون مریض و میگه چرا شرح حال نداره?و بعد ماجراهای کوبیده شدن و..و.......و اینکه بی انگیزه میشین و افسرده.به قول مهران مدیری:دیدم که میگم!

۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
life around me

بنظرم بهترین کمدین های خنداننده شو،زینب موسوی بودن و مجیدافشاری...این دوتا متن هاشون فوق العاده بود و تیکه هایی که به افراد مختلف مینداختن که ویژگی استندآپ های دنیاست عالی بود.بنظرم بهترین جملاتی که تو کل این اجراها گفته شد،جمله ی"اسفندیار گفت من خودم درختم"،یا "جباری رباط صلیبی پاره کرد"و...بودن که هنوز که هنوزه من تو کف خلاقیت زینب هستم! اما از نظر تسلط رو اجرا زینب از 100%،حدود70_80%از من میگیره در مقابل بعضی بچه ها که بهتر بودن...در کل بنظرم حیف بود اون اجرای درجه یک زینب رای کمتری بیاره درمقابل اجرای میثم درویشان پور که با وجود عالی بودن اجرای اولش،این اجرا آخریش فقط ادابازی بی مفهوم بود.

۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۷
life around me

فکر میکنم سریال friendsیکی از جذابترین پدیده هاییه که باهاش آشنا شدم.البته اگه مثل گریز آناتومی توی سیزن های بعدیش دچار حالت تهوعم نکنه!

۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۵
life around me

مثال بارز کودک آزاری اون پدر و مادری بودن که یکیشون از در بیمارستان رفته بود داخل واسه ملاقات و یکیشون اجازه ی ورود پیدا نکرده بود،بعد میخواستن دور از چشم نگهبان بچه رو از لای نرده ها عبور بدن که بره پیش مامانه و علی رغم گیر کردن سر بچه و جیغ و گریه هاش از درد و ترس،غش غش میخندیدن و حالا نکش کی بکش!!!من?تو اون گیر و دار پرپر میزدم و بر پیرهن پدره رو گرفته و میکشیدم و زده بودم به کولی بازی که این چه کاری آخه مرد مومن?نکن لامصب?!!و خب دست آخر بیخیال شدن اما بنظرم بچه یه Brain CTاحتیاج داشت!!

۶ نظر ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۲
life around me

پیرزن خاله قزی شکل دلبری نشست رو صندلی درمانگاه ارتوپدی.دکتر پرسید مشکلت چیه مادرجون?...خاله قزی هم نه گذاشت و نه برداشت،گفت ننه تو دکتری باید بگی چمه،من بگم?....ما?از ترس اخراج شدن تو دلمون قهقهه های خفه ای میزدیم به کنف شدن استاد!

۱۱ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۲
life around me

با پدرم با وجود کیلومترها فاصله به طور جدی برنامه ی خنداننده شو رو دنبال میکنیم و با جدیت رای میدیم.امشب رای من محمدمعتضدی هست و رای پدر رضابهمنی!!!و هر دومون مثل دوتا دیکتاتور زبون نفهم سعی داریم از پشت تلفن اون یکی رو مجاب کنیم که نظر من درست تره.در نهایت بابا خیلی جدی گفت تو هیچی نمیفهمی و تُلُپی گوشی رو قطع کرد....حالا نشستم غش غش به این درجه از طفولیت خودم و پدر سبیلوی مو نقره ایم میخندم!

۱۱ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۸
life around me

آقای 60ساله ای به درمانگاه اورولوژی مراجعه کرده و شکایت داشته از اینکه چند وقته که "إن.زال" و "نعو.ظ" خوبی نداره و نگرانه که بچه دار نشه.تو شرح حالی که دکتر از نظر روابط ج.ن.س.ی قبلی ازش میگیره نهایتا متوجه میشه که همسر این آقا یک ماه قبل فوت شده و ایشون ده روز بعد فوت همسرش،زن جوانی اختیار میکنه و حالا با گذشت حدود 20روز از ازدواج مجددش نگران بچه دار شدنشه....!+علت این مشکل,داروی قلبی بود که بیمار اخیرا مصرف میکرد و عوارضش باعث این مشکلات شده و قرار شد داروی جدیدی جایگزینش کنن.

۱۵ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۳
life around me

اینترن هامون به طرز عجیبی هی دارن باهم نامزد میکنن و ما انگشت به دهن موندیم!!! تو کشیک امشب با مجتبی عقلامونُ ریختیم رو هم که چجوری زخمی شون کنیم?و با اولین پیشنهاد مجتبی مبنی براینکه(!!)تو و میکول هم in rellبزنین،من تشنج کردم و درحالی کف از دهنم میزد بیرون، نیاز به احیا تنفسی و ماساژ قلبی پیدا کردم!!____________با مجتبی تو اورژانس نشسته بودیم و یه مادر و بچه هم کنارمون بودن.بچه هه با صدای بلند بی دلیل قهقهه میزد و انقدر تو دل برو بود که منم پا به پاش غش غش زدم زیر خنده.مامانه در کمال بی ذوقی سعی داشت بچه رو ساکت کنه،اشاره کرد به ما که روپوش سفید تنمون بود و گفت میگم خاله آمپولت بزنه هاااا،بعد رو کرد طرف ما و دید خاله خودش کف زمین پخشه.مجتبی رو کرد به مامانه و گفت این خاله یه مقدار مشکلات سایکولوژیک داره برا شفاش دعا کنین!خانومه بنده خدا بچه رو زد زیر بغل و از ما دورش کرد._____________توروخدا وقتی میخواین بچه هاتونو تهدید کنین اشاره نکنین به روپوش سفیدا و نگین میگم دکتر آمپولت بزنه!هر وقت یکی اینجوری میگه کلی کفری میشم و نمیفهمم چرا باید یه طفل معصوم رو از پزشک ترسوند آخه?!





 

۱۱ نظر ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۸
life around me

بنظرم اومد باید از پرستارهای بخش ارتوپدی بنویسم تا بعدها که برگشتم و خوندم اینجا رو اقلا خودم لبخند بزنم...باید بگم شُکر خدا که پرستارهای خیلی محترم و باشخصیتی تو این بخش داریم.پرستارهایی که با رفتار احترام آمیزشون نسبت به دانشجوهای پزشکی،در وهله ی اول به شغل شریف خودشون احترام میذارن.تو بخش هایی که تابحال گذروندیم رفتارهایی از طرف اکثر پرستارها دیدیم که بارها قلب مونُ شکست.اینکه پشت استیشن پرستاری نشسته باشی و یهو خودکارت جوهر تموم کنه و حیرون بشی،از طرفی ساعت12شبه و توان بیرون رفتن و خودکار خریدن نداری،رو میکنی به پرستاری که کنارت نشسته و در اوج ادب و احترام میپرسی میشه لطف کنین پنج دقیقه خودکارتون رو بدین من شرح حالمُ کامل کنم چون خودکارم از رنگ رفته?بعد زل بزنه تو چشات و بگه پا که داری،برو خودکار بخر!!

یا اینکه بری تو NICUتا بیماراتُ ببینی،یکی از پرستارهاش در فاصله ی نیم متریت با صدای بلند همکارشُ صدا بزنه و درحالی که صداشُ به شکل تمسخر آمیزی تغییر داده بگه این دانشجوهای پپزززشکی مدام تو دست پای آدمن،هیچی هم که بارشون نیست،والا پزشکا یک سال بیشتر از ما درس میخونن،کیه که ببینه اینو?(حالا بماند که من نفهمیدم چطوری حساب کردن که دوره ی پزشکی شد یه سال بیشتر از پرستاری)،قشنگ یادمه بغض کردم و برگشتم تو بخش اطفال و اشکام ریختن،اینترن مون وقتی ماجرا رو شنید گفت چرا توجه میکنی?گفت ما انقدر ازین توهینا شنیدیم دیگه پوستمون کلفت شده بابا به دل نگیر.

یا روزی که تو بخش داخلی کاف فشارخون گم شد و سرپرستار بخش دست گذاشت رو من و راست گفت تو دزدیدیش!!هیچوقت چهره شو وقتی میگفت دانشجوهای پرستاری ازین کارا نمیکنن،حتما کار پزشکیا بوده یادم نمیره.وقتی کاف تو کمد مریض ترخیصی پیدا شد که انگار همراه بیمار اشتباهی چپونده بودتش اون تو،دلم میخواست برم و تو صورتش تف بندازم.حتی استادمون بعد شنیدن ماجرا انقدر عصبانی شد که خودش رفت دفتر آموزش و خواست با این رفتارا برخورد بشه اما ما که چیزی ندیدیم.هزارون بار شده که از پرستار در مورد بیمار سوالی پرسیدیم و در جوابش گفتن:برو از خود مریض بپرس یا اینکه بهشون سلام کردیم و جوابی ندادن!!...اینا رو الان به این راحتی مینویسم و شما میخونین اما هیچکس نمیدونه در اون لحظه چقدر دلم شکسته و ناامید شدم...اما واقعا ارتوپدی پرستارهای محترمی داره و البته80درصد پرستارهای اورژانس هم خیلی خوب و همراه بودن.کسایی که تا بتونن کمک مون میکنن و اگه سوالی داشته باشیم جواب میدن.حتی دیشب که بالاسر مریض بودم و همراه بیمار بهم گفت خانوم پرستار سرم کار نمیکنه،پرستار بخش بهش گفت ایشون خانوم دکتر هستن، من واقعا تعجب کردم چون عادت نداشتم به شنیدن این حرفا...

بنظرم آدم تو هر شغلی که باشه،وقتی قلبش خالی از هر عقده ای باشه و دیگران رو عامل نرسیدن به خواسته هاش ندونه و برای کار خودش ارزش قائل باشه،قطعا مورد احترام دیگران هم واقع میشه.پرستاری یکی از شغل های خیلی سخته واقعا که من خودم شاهد زحمت هاشون بودم و بنظرم حیفه که با رفتارهای عجیب و غریب،با زبون بی زبونی مدام به بقیه بفهمونی که از نظر من شغل تو بهتره پس من تلاش میکنم بکشمت پایین.
اما این دلیل نمیشه رویه ی من تغییر کنه.روش من همیشه بر مبنای احترام بوده خصوصا نسبت به کسایی که حداقل از نظر سنی بزرگتر از من هستن.
پ.ن:یه توصیه ی دوستانه میکنم بهتون،اینکه اول رشته تون رو بپذیرین و بعد انتخابش کنین.اول آگاه بشین که اون رشته چقدر برای جامعه مفیده و قراره شما چه میزان مسئولیت رو دوشتون باشه و بعد پا بذارین تو دانشگاه.اون وقته که دیگه دست از مقایسه ی خودتون برمیدارین و دیگه هیچوقت کُری خونی بین پرستاری ها و مامایی ها و پزشکی ها و دارو و دندون و...رو نمیشنویم که همه شون تلاش دارن بگن ما بهتریم...حقیقت اینه که هر کدوم از این شغل ها یه حلقه از یه زنجیر خیلی بزرگن که نقش های متفاوتی دارن اما اگه هر کدومشون نباشن کل اون زنجیر بی مصرف میشه.





۱۲ نظر ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۴
life around me

چیزی که با یکی دو روز رفت و آمد تو بخش ارتوپدی خودشُ نشون میده،دیسیپلین شدید و نظامی گری افراطی اساتید و رزیدنتهای این رشته هست.مثل این میمونه که تو پادگان رفت و آمد دارن و با توجه به مباحث سنگین و حجیمی که رزیدنتهای این رشته باید بخونن و نیروی بدنی که صرف میکنن و در واقع میشه گفت سخت ترین رشته ی پزشکیه،باید بگم کسایی که میان این رشته یا واقعا عاشقشن،یا عقلشون کمه یا اینکه زیادی دلشون خوشه و خبر ندارن چی در انتظارشونه.خصوصا رزیدنتهای سال یک که نقش حمّال رو ایفا میکنن و نه اجازه ی عمل دارن و نه میتونن کار تخصصی انجام بدن،و از طرفی وقت درس خوندن هم ندارن و تصور زندگی روزمره شون واسه من غیر ممکنه.باید ساعت4صبح بیمارستان باشن و تا 2عصر فرداش کشیک شون ادامه داره و تازه اون موقع هم حق خروج از بیمارستان رو بدون اجازه ی رزیدنت سال بالا ندارن.حالا رزیدنت سال بالا کجاست?تو اتاق عمل!!!و این بنده خدا باید تا حدود11_12شب منتظر بمونه و اون موقع که سال بالا از اتاق عمل اومد بیرون،اگه از کارت راضی باشه اجازه میده بری خونه بعد دوروز برسی به تختت و دوباره4صبح برگردی.و اگه ازت راضی نباشه یا به قول معروف کرم داشته باشه باید بمونی و دیگه از همون3_4ساعت خواب هم خبری نیست...از یکیشون پرسیدم شما کی وقت درس خوندن پیدا میکنین?گفت تا سال3اصلا وقت خوندن پیدا نمیشه و فقط هرچی عملی از سال بالاها یاد بگیریم!....جالب اینجاست که ما دوتا رزیدنت سال آخر خانوم داریم که مثل باقی ارتوپدها مطلقا اعصاب ندارن.با کوچکترین اشتباه سال پایینی ها جوش میارن و دیگه فحش هایی میاد بیرون که باید جاشون بوق پخش بشه.ولی خب واسه رزیدنتها این چیزا عادیه و به قول یکیشون انقدر کشیک اضافه میخورن و فحش میشنون و تخریب میشن تا بالاخره بتونن به اوضاع مسلط بشن.یکیشون میگفت روز اولی که اومدیم ارتوپدی،برامون جلسه تشکیل دادن و گفتن تو تمام این چهارسال حواستون باشه که شما حق فکر کردن ندارین.مثل طوطی فقط،چشمتون به دهن سال بالاتون باشه!!!!!.ولی خوشبختانه اساتیدش با ما خیلی خیلی خوش اخلاقن و بارها دلم خواسته مثل "قیمت"که وایمیسته روبه روی مهران مدیری،دستشُ میکوبه رو سینه و میگه"عشقی مدیری،عشق"،بکوبم رو قلبم و بگم عشقین بخدا،عشق!!!_____________پ.ن:بدون شک ارتوپدی جذابترین رشته ی پزشکیه اما خب من آدمش نیستم واقعا!____________پ.ن2:دیشب کشیک بودیم،دکتر اومد تو اورژانس مشاوره ها رو انجام بده چشمش افتاد به ما گفت:شمایین?دخترای خودم^_^__________همون دیشب من بالاسر یه مریضی بودم که با شیشه دستش بریده شده بود و داشتم چک میکردم ببینم عصب آسیب دیده یا نه.مریضم به حدی خنگ و بامزه بود که من غش غش میخندیدم.بهش میگفتم به دستم نگاه نکن و بگو چندتا سوزن گذاشتم رو دستت?هنوز سوزن به دستش نخورده بود که میگفت:1_2_3_4_5_6و...!!!خلاصه هی میگفتم و هی متوجه منظورم نمیشد که یهو دیدم میکول پر پر میزنه و میگه خانوم دکتر??برگشتم دیدم اتند و رزیدنت و اینترن و میکول کنار تخت وایستادن و معاینه ی منو تماشا میکنن.یعنی قلبم وایستاد یه لحظه!بعد میکول گفت چند دقیقه ای اونجا بودن ولی هرچی منو صدا میزده متوجه نمیشدم.میگفت گلی قیافه ات عین احمقا شده بود وقتی میخندیدی:/(راست میگفت خداییش)

۵ نظر ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۶
life around me

صبحا ساعت6پا میشم و شبها حدود ساعت 1 میخوابم.تمام طول روز روپوش سفید تنمه و شلوار جین و مقنعه و کفش اسپرت.و وقتی لباسهامُ در میارم رد دوز و درزهاشون رو تنم نقاشی شده، موهام چسبیدن فرق کله ام و انگشت های پاهام از بی خونی سفید شدن.در طول هفته تا خرخره مشغولم و رادیولوژیست مورد نظرم پنج شنبه ها و جمعه ها مطب نمیشینه که FNAکنم و از طرفی دکتر ر جراح تو زمان مورد نظر من میره خارج از کشور دوره ببینه و بهم فشار آورده که زودتر FNAکن که بریم واسه عمل.اتند ارتوپدیم مرخصی نمیده و میگه به ازای هر روز نیومدنت باید قاطی بخش بعدی بیای اینجا و کشیک وایستی و من میدونم که نمیشه دوتا بخش رو باهم توان آورد....دیروز به دوستی گفتم دانشگاه چطور میگذره?با چشای گولّه شده نگام کرد و گفت الان تابستونه ها،دانشگاه کیلو چنده!!!با خودم حساب کتاب کردم و یادم افتاد که مدتهاست یادم رفته تعطیلات تابستونی هم وجود داره....خسته ام....صبحا که از خواب پا میشم خسته ام و شبها که جسد بی جون خودمُ میکشم تو رخت خواب هم خسته ام،اما جدا خوشحالم ازینکه روزهام انقدر تا خرخره پُر و پیمون هستن که فرصت فکر کردن بهم نمیدن.حالا گیریم که از گذشت عمر چیزی حالیمون نشه...خب نشه...____________پ.ن:عمیقا عاشق اتندهای ارتوپدیم هستم و انقدر برام محترمن که دیسیپلین شدید بخش شون برام قابل درک باشه.گویا یکی از رزیدنتهای سال دو ارتوپدی تو اورژانس بیماری داشته که از درد شانه شاکی بوده،تو عکس مشکلی نداشته و ترخیصش میکنه.بعد یک ماه همون بیمار با ادامه و تشدید دردها میاد.رزیدنت سال بالا میبیندش و براش یه عکس دیگه با یک نمای متفاوت درخواست میده و میبینه تو این نما در رفتگی واضحه.کلا این نوع از در رفتگی های شونه رو چون تو عکس APدیده نمیشه تشخیصش سخته و باید پزشک تو فکر باشه که نمای لترال اسکاپولار درخواست بده اما اون رزیدنت سال دو این کیس رو میس کرده و فکر میکنین جریمه اش چی شد???بله یک مااااه کیشیک اضافه....بخدا موقع شنیدن این جریمه اشک هاش دم پلک هاش بودن اما مقاومت کرد در برابر ریختن شون.اون لحظه دلم خواست برم بغلش کنم و بگم طاقت بیار مرد،تو از منم طفلی تری که!!

۷ نظر ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۵:۱۵
life around me

اولین بیمارم تو بخش ارتوپدی آقای جوونی بود که پنج تا انگشتش لای در گیر کرده اما به پزشک مراجعه نداشته.به مرور زمان انگشت ها شروع به سیاه شدن میکنن و در نهایت عفونی میشن و خونابه بیرون میزنه.بالاخره به ارتوپد مراجعه میکنه و پزشک میبینه که هر پنج انگشت شروع کردن به نکروز و گانگرن شدن.یعنی بافت انگشت ها مُرده.خلاصه میره اتاق عمل و بند آخر هر پنج انگشت رو قطع میکنن تا بقیه ی انگشت ها نجات پیدا کنن....از دستش عصبانی بودم.گفتم آخه انقدر بی فکر???گفت خانوم دکتر من کارگرم،هم خرج زن و بچه میدم و هم پدر و مادر.این مدت یه کار ساختمانی گیر اومد و اگه میخواستم بیام دکتر دیگه کارُ از دست میدادم،مجبور شدم بچسبم به کار و درد دستمُ فراموش کنم....نگاش کردم و گفتم شرمنده ام...

۱۲ نظر ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۸
life around me

تو جهان موازی این خونه ی منه.
تمام کتابهاش حاصل شیطنت های شبانه و نخوابیدن هام برای فهمیدن آخر داستانهاست.تو جهان موازی این کتابخونه تمام سرمایه منه و اون کلکسیون پروانه های خشک شده تنها دلخوشی هام.
درست در این لحظه از سر کار برگشتم خونه,کیف و کلاهم رو از جا لباسی که اونطرف تر کنار در گذاشتم آویزون کردم(چون تو جهان موازی,من جایی زندگی میکنم که مجبور نیستم مقنعه سر کنم).
گذاشتم آب جوش بیاد تا قهوه ای درست کنم و تمام خستگی روزم رو برطرف کنم.بعد برم سمت گلدونهای عزیزم که توی عکس پیدا نیستن و بهشون محبت کنم.
ناهار؟معلومه که ماکارونی درست میکنم!
تو جهان موازی من تنهایی معنایی نداره و غصه تعریف نشده ست...
اونجا من حاکم تمام زندگیمم و هیچکس نمیتونه غمگینم کنه...

عکس:از پیج اینستاگرام بینظیر shelfjoy
۶ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۸:۲۱
life around me

توده ی معروف پستانم "فیلوئیدس تومور"بود و دکتر ر جراح گفت باید عمل شی.من?نشستم و شُر شُر اشک میریزم و در عین حال از این حجم سوسول بودن خودم حیرت میکنم!!

۲۴ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۰
life around me

باباهه یه چشم اشک و یه چشم خون،جگرگوشه اش با سوختگی صد درصد رو بغل گرفته و اومده بود اورژانس.باباهه منتظر بود بشنوه که جگرگوشه اش به زودی خوب میشه.باباهه نمیدونست کوچولوش خیلی وقته که رو دست باباش جون داده و تموم کرده...نمیدونست لعنتی!

۸ نظر ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۷
life around me

چند وقت قبل دیدم که خانومی جوان و تیشان فیشان با رنگ موی بلوند و آرایشی زیبا تو پروفایل اینستاگرام خودش نوشته بود:ملیسا فلانی,همسر دکتر فلانی متخصص قلب"!!!!

و امروز هم به لطف فضای مجازی با این عکس که مرتب دست به دست میشه مواجه شدم!

با مقایسه ی این دو موضوع با خودم میگم یعنی نتیجه ی گذشت سالها و تلاش عده ی زیادی زن برای حضور فعال تو اجتماع و مبارزه با خونه نشینی چی بوده؟

با خودم میگم وقتی هنوز داریم خانوم هایی رو که با ادعای روشنفکری و امروزی بودن,بزرگترین دستاورد زندگیشون ازدواج با یک متخصص قلب بوده و از خودشون هویت مستقل ندارن واقعا باید با دیدن این سنگ قبر متعجب شیم؟


+کتابدونی به روز و توضیحات کتاب بیلی کامل شد!


۹ نظر ۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۷
life around me

نیم ساعته،شایدم بیشتر که زُل زدم به جدیدترین عکس سهیل که خودش برام فرستاده.که نشسته رو چمن های حیاط بیمارستان شون درحالی که پاهاشُ خم کرده و دستاشُ دور زانوهاش حلقه زده و با مهربونترین نگاهی که فقط فقط مال خودشه خیره شده به لنز دوربین،به من.بارها به جزئیات این عکس دقیق شدم،به روپوش همیشه تمیزش که کنارش افتاده،به ساعت جدیدش که دور دستش بسته شده،به ته ریش نامرتبش که چند برابر جذابترش کرده و به موهای بهم ریخته اش که بعد ساعتها کشیک سر ناسازگاری گذاشتن.به خطوط چهره اش نگاه میکنم و بهش میگم چقدر بزرگ شدی سهیل،چقدر پخته تر شدی.بهش میگم شونه هات پهن تر شده انگار و دستات قوی تر...میگم پیر شدی سهیل?میگه پیر شدم رئیس!

۹ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
life around me

خانوم جوانی به همراه خانوم مسن تری وارد اورژانس شدن.زن جوونتر میلنگید و از درد پا به دنبال زمین خوردن شکایت داشت.تو معاینه،مچ پا شدیدا تندر بود و جیغ بنده خدا بلند شد.گفتیم باید یه عکس از مچ پات بگیری که ببینیم شکسته یا فقط ترک برداشته یا اینکه فقط یه کشیدگی تاندون بوده?!...زن مسن تر زبان به دندان کشید و گفت نههههه!!!حامله ست نمیشه عکس بگیره برای بچه ضرر داره.توضیح دادیم که اشکال نداره و درصورت لزوم گرفتن عکس مانعی نداره.چه عکس دندان و چه عکس بدن.این بار لُپ خراشید و گفت نههههههه!!نمیخواد. همینجوری یه کاریش کنین.توضیح دادیم که ممکنه شکستگیش جوری باشه که نیاز به ویزیت ارتوپدی پیدا کنه و نیاز به جا اندازی تو اتاق عمل!زن مسن تر بازهم گفت نههههههه!!و خلاصه یه آتل بست و رفت خونه و معلوم نشد جریان پاش چیه......بله درست حدس زدید اون خانوم مسن تر مادر شوهرش بود!___________پ.ن:یه استاد عفونی داشتیم که میگفت تعداد بی شماری بیمار باردار داشتم که شوهر و مادرشوهرشون حتی اجازه نمیدادن قرص مصرف کنه و میگفتن برای جنین ضرر داره و اطمینان خاطر دادن ماهم فایده ای نداشت.دکتر میگفت من تلاش میکنم تا جایی که امکان داره این کیس هارو پنهانی از شوهرشون درمان کنم.میگفت بعضیا به زن به عنوان"بچه دون"نگاه میکنن و این منصفانه نیست.

۹ نظر ۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۳
life around me

یکی از خیل تصادفی های دیشب خانوم جوانی بود که صدماتش نسبت به بقیه شدت کمتری داشت.دستگاه سونویFASTرو آوردیم بالاسرش که از نظر خون ریزی داخل شکم بررسیش کنیم.دکتر ازش پرسید حامله ای?زن گفت فک نکنم،نمیدونم.دکتر گفت ماه قبل چندم پریود شدی?...-زن:یادم نیست!....+شوهرش:نوزدهم دکتر،نوزدهم بود!....من و مجتبی:  :D

۸ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۰:۳۸
life around me