گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

کشیک جراحی ام!
از ساعت 12شب تا 3:30صبح بی وقفه خوابیدم و این احتمالا لذت بخش ترین خواب زندگیم بوده.طعم شیرینش زیر دهنم مزه کرده بود که تنفربرانگیزترین صدای زندگیم رو شنیدم..."صدای زنگ تلفن پاویون"!و صدای پرستاری که گفت اینترن جراحی زود بیاد اورژانس،مریض چاقو خوردگی داری!
الان تو اورژانسم با آقای سی ساله ای که تمام ساعات روز رو ول کرده و عدل ساعت 2صبح هوس نزاع زده به سرش.پارگی zone2گردن و توراکوابدومینال چپ داره و من باید stableنگهش دارم تا صبح که رزیدنت ببردش اتاق عمل و اکسپلور بشه.
شکر خدا stableمونده فعلا و علی الحساب دلم به همین خوشه!
و بیمار بعدیم خانم جوانی که با علایم تیپیک آپاندیسیت اومده و من موندم بین این دوراهی که بفرستمش سونوگرافی یا نه.چون مطمئنم اگه بفرستمش،صبح رزیدنت میگه این تیپیک بوده و بیخود فرستادیش و اگه نفرستم میگه بیخود نفرستادی شاید تورشن یا پارگی کیست تخمدان باشه!
مهم نیست،به همون چوب دوسرطلا بودن عادت کردم و تمام تلاشم از شروع این بخش این بوده که بدوبیراه های اتند و رزیدنت ها روم تاثیر نداره و مُدام تکرار کنم گلی جان مسیرش این شکلیه،تو خودتُ ناراحت نکن!تو اولین اینترنی نیستی که با تمام وجود حمّالی میکنی ولی کسی ازت تشکر که نمیکنه هیچ،با یه جمله ی قدرنشناسانه آب سرد میریزه روی سرت!
حالا ساعت پنج و نیم صبحه و اوضاع در کنترله...خوابم پریده و غُری برای زدن ندارم....بیمار مشکوک به آپاندیسیتم درد داره و من قانعش میکنم که نمیتونیم بهت مسکّن بزنیم چون باید بفهمیم دردت به چه سمت و مسیری میره...
حالا خوش اخلاقم و با خودم میگم تو پوست کلفت تر از این حرفایی که با بیخوابی و گرسنگی و تشنگی از پا در بیای!پس لوس بازی در نیار و تا صبح،وسط سمفونی تیک تیک دستگاه های مونیتورینگ،مبحث تروما به گردن و شکم رو بخون!

*خدایا،بیمار تروماییم تا صبح بدون علامت بمونه لطفا،باشه?
۷ نظر ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۶
life around me

در راستای روزجهانی بهداشت قاعدگی بدنیست تدبیر روزی به نام "روز جهانی منع خشونت علیه زنان قاعده" رو پیشنهاد بدیم.

چون بنظرم اینکه از یک دختر که داره با دردهای دیسمنوره دست و پنجه نرم میکنه و بدنش خیس خونه،از شدت کمبود انرژی و کسلی توان تکون خوردن نداره بخوایم پابه پای بقیه کشیک سی ساعته وایسته و بعد از بیست و چهارساعت بیداری و سرپا بودن،مورنینگ ارائه بده و با بیرحمی تحقیر بشه دور از انصافه!و حالا اینکه باید ظاهر خودش رو حفظ کنه و جوری رفتار کنه که من خوبم و روزگار بر وفق مراد هست رو نگم بهتره دیگه!


+در سالروز بهداشت قاعدگی،وقتی با بی حوصلگی جواب یکی از پسرهای کلاسمون رو دادم،با پوزخند گفت باشه،باشه به گلی گیر ندین یک هفته ی دیگه خوب میشه!و بعد با احساس بامزه بودن زد زیر خنده!...اینجاست که میفهمیم هنوز راه درازی در پیش داریم!


۲۱ نظر ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۳
life around me

*یه مریض تو icuداریم که بخاطر جراحی که انجام داده باید روزی سه بار TRتحریکی بشه تا دفع مدفوع و گاز روده اش تسهیل بشه و فشار از روی روده هاش برداشته بشه...خوشبختانه من کشیک نیستم و انقدری با خلوص نیت برای بهبودی و ترخیصش تا روز کشیک خودم دعا کردم که شک ندارم خدا یه فرجی درحالش میکنه.

 اینترنی که TRتحریکی کنه دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره و از اون به بعد دیگه داعش و جنگ و حمله ی فرازمینی ها هم نمیتونه آب توی دلش تکون بده!


*امروز با خوردن شیرکاکائو وسط بخش جراحی و حتی تعارف کردن به سرپرستار بخش،بزرگترین گاف زندگیم رو دادم...من هر روز یادم میره که ماه رمضونه و واقعا درمانی برای این فراموشیم پیدا نمیکنم!


*امیدوارم همه اون قسمت از صحبت های مهمان امشب ماه عسل رو دیده باشن که در مورد دستمزد پزشکها در امریکا و مقایسه اش با ایران صحبت میکرد...چون به هرحال من بارها گفتم که دستمزد یک ماه پزشکی توی امریکا با دستمزد چندین ماه یک پزشک در ایران برابری میکنه اونهم درحالی که پزشک ایرانی چندین برابرش مریض میبینه و کسی باور نکرد....تو امریکا اینکه یه پزشک مجبور باشه در روز تا صدتا(وحتی برای پزشک های خانواده تا200تا)مریض ببینه یه جوک محسوب میشه اما تو ایران روتین کار پزشکای طرحیه!

چون فکر میکنم به عنوان کسی که دوستش توی اون سیستم داره کار میکنه بیشتر از این شرایط اطلاع دارم!

و چقدر حالم بد میشه که تا بحث باز میشه،تمام اتندینگ تشویق مون میکنن به رفتن و یکی نیست بگه لعنتیا میخوایم ولی نمیشه!!...سهیل همیشه عاقل ترین دوست من بوده و شاهدش همین تلاش و پافشاریش بود به رفتن،دقیقا همون زمانی که من با مشت های گره کرده میخواستم ایران رو نجات بدم(گریه ی حضار لطفا)!

و فاجعه اونجاست که زوج چشم پزشکی میگفتن دوست دوران رزیدنتیشون،همسرش لاتاری برنده شد و قید رزیدنتی چشم که خدای رشته های پزشکیه رو زد و رفت امریکا،و حالا پزشک نشد اما داره تو بهترین شرایط زندگی میکنه،اما این دو نفر جون کندن و تازه کار هر روزشون شده سر و کله زدن با بیمه هایی که نصف حقشون رو بهشون نمیدن و به قول خانم دکتر زور اونجاست که پدر چشمای خودتو در بیاری واسه عمل،پول هم از جیب مریض بره اما بیمه ها خرجش کنن....باور کنین حروم خور تر از بیمه های درمانی تو کشور ما ارگانی وجود نداره...اگر مطمئن نبودم اینو نمیگفتم.


*بیشترین چیزی که تو هرلحظه ی ورود به بخش جراحی خودشُ نشون میده،نبود دکتر ر و همسرش هست که تا ابد توی پررنگ ترین بخش حافظه ی ما ثبت شدن...جذاب ترین و بهترین اساتیدی که داشتیم اما چند ماه قبل مهاجرت کردن خارج از کشور درحالی که پول چندسال کار کردنشون رو بهشون ندادن....به قول یکی دیگه از اساتید،روسیاهی رفتن دوتا نخبه بمونه برای بیمه ها و این سیستم بیمار که همه رو دلزده کرده!

و طفلک مایی که نمیتونیم از تدریسشون استفاده کنیم.(اگه نمیدونین دکتر ر کیه،به آرشیو آذر و دی ماه 95مراجعه کنین که استاجر جراحی بودم)


+TRتحریکی:اول دستکش میپوشی بعد ژل مخصوص میمالی به انگشت مبارک و سپس در ماتحت بیمار فرو کرده و نوازش وار،راه رو باز میکنیم...حالا اسم ما باید بره تو کتاب های دبستان یا پترس فداکار?خداییش سبیل پترس رو چقدر چرب کنن حاضره همچین کاری کنه?:D

+مجتبی میگه گلی میشه به جای انگشت از ماژیک استفاده کنیم?:D

+حالا تصور کنین این بیمار تویicuهست و پوشک میشه...و ممکنه با گشودن پوشک با هر صحنه ای مواجه بشیم.خیلی هم عالیه بخدا!

۱۷ نظر ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۴
life around me

"پسران جامعه ی ما یا شرایط ازدواج ندارند یا علاقه ندارند با ازدواج خود را به وادی مسئولیت بکشانند.واسه همین بخشی از دختران با تنهایی دست و پنجه نرم میکنند."


این چند خط،کپشن یکی از پست های اینستاگرام _mohamadhasan.rohaniبود که من با خوندنش هیچ جوره نمیتونم جلوی تعجب خودم رو بگیرم...

بنظرم اینکه این آقا که در بسیاری از مسائل خود را صاحب نظر میدونن و طبق اعتقاد خودشون که این کار را وظیفه ی شرعی خودشون میدونن که در لباس یک روحانی،در مسائل اجتماعی فعال باشن،و با وجود تاکید دایمی که بر روشنفکری دارن و اما فکر میکنن علت تجرد دختران،عدم علاقه یا توانایی پسران در اقدام به ازدواج هست جدّا و عمیقا جای فکر داره.

این را به عنوان کسی میگم که در جامعه حضور دارم و تعداد بسیار زیادی از دوست های دختر دارم که هیچکدوم حاضر به ازدواج نیستن و هر کدوم برای این کار دلایل متفاوتی دارن مثل تمایل به ادامه ی تحصیل،ترس از ازدواج ناموفق،عدم توانایی اعتماد به کس دیگری چون طبق قوانین کشور ما بخشی از حقوق زن بعد ازدواج به همسرش منتقل میشه و سخته انتخاب کسی که بشه چنین حقوقی رو بهش سپرد بدون ترس از سواستفاده،نداشتن خواستگار متناسب با شان خود و هزار دلیل دیگه.

ای کاش اگر تصمیم داریم در مسایل جامعه صاحب نظر باشیم و مثل ایشون خاصّه در مورد ازدواج تشویق کننده باشیم،اقلا با مطالعه ی دقیقتر عللی رو ارایه کنیم که صحیح تر باشن.


+اینکه من در این مورد با ایشون مخالفم دلیل نمیشه که تمام جهت گیری هاشون رو محکوم کنم.گاها پیش اومده در مواردی باهاشون هم عقیده بودم و در کل منظورم اینه که اینجا قصد رد یا پذیرفتن کسی رو نداریم.

۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۷
life around me

یه توک پا رفتیم بیمارستان برگشتیم،این هری و مگانُ عقد کردن تموم شد رفت!این رسمشه?


توی مراسم،بسیار دلبرکان زیبارو و سیکس پک های فراوان پنهان زیر کُت های خدا دلاری دیدم،بسیار جورج کلونی و امل بانوهای شیک پوش و خوش خنده دیدم اما در آن دشت شقایق،بهتر از دیوید و ویکی بکهام ندیدم که ندیدم!چونه هم نزنین با من...!

۱۷ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۴
life around me

یکی از بدترین اخلاق هایی که دارم،مودی بودنم موقع درس خوندنه!

یعنی حال داشته باشم میخونم،حال نداشته باشم شات گان هم بذارن روی پیشونیم بازهم نمیخونم!

نتیجه میشه اینکه دیروز(که حالش بود)پنج تا مبحث خوندم،110تا تست زدم،یکساعت ورزش کردم،فیلم دیدم و چند صفحه کتاب خوندم.اما امروز(که حالش نبود),دوتا مبحث خوندم و هرچه،تاکید میکنم هرچه به خودم فشار آوردم جز انقباض و انبساط سوچورهای جراحی که روی بدنم هست هیچ فعل و انفعال دیگه ای رخ نداد و هیچ روشی کارساز نشد که بشینم یه مبحث رو مرور کنم!

حقیقتا این میزان از یکدندگی و سرتق بودن خودم دیگه برای خودمم قابل تحمل نیست.و از الان عذاب وجدان اون روزهایی رو دارم که حسرت وقت هدر دادن این روزهام رو میخورم!!


میدونم،من همیشه تو همه چیز همینقدر به خودم سخت میگیرم و دلم برای خودم میسوزه که هیچوقت حمایتش نکردم و بهش افتخار هم!


بعد از لذت غذا خوردن تا خرخره بدون چاق شدن،و لذت پنج ساعت خواب عصر بدون وقفه زیر کولر و بعدش بیدار شدن با چشم های پُف کرده،در درجه ی سوم،اینکه بشنوی بعد از اتمام یک بخش،استادت برای گروه های بعدی با ذکر نامت ازت تعریف کرده قرار میگیره! و تنها موضوعی که باعث میشه توی این لحظه هم زیاد خوشحال نشم اینه که خودم از خوندنم توی اون بخش راضی نبودم!و این یعنی بله،من خودآزاری دارم!


چندماهه که زیاد به رژیم پایبند نبودم و اشتهای کاذب پیدا کردم و امروز برای اولین بار با دیدن اولین شواهد قلمبیدگی شکمم یاد این دیالوگ نقی معمولی افتادم که من دارم به قهقرا میرم،فقط بذار برررم!


با خودم گفتم فلان روز که امتحان پایان بخش داریم و طبیعتا درس نمیخونم،روزه میگیرم.همین الان اپلیکشن my calendarبرام پیغام داد که یک روز مونده به شروع سیکل قاعدگیت!...بیا،حالا ما اومدیم یه روز روزه بگیریما!


دیگه فعلا همین غُرها رو دارم(با فاکتور گرفتن اینکه از یکُم میریم بخش جراحی و قراره پیاپی در مورنینگ ها شُسته و پهن بشیم،چون با خودم گفتم خدارو شکر کن که قرار نیست بری زنان و اینجا بود که با چشمهای حلقه زده از اشک به درگاه خدا سجده کرده و طلب بخشش)!

۴ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۵
life around me

 

چند روز قبل ویدیوی رقص چندثانیه ای استاد دلها,محمود دولت آبادی رو در کنسرت گروه موسیقی "لیان" دیدم که به افتخار حاضرین دستی تکون داد.

نگاهش کردم و گفتم مرد,من با خوندن کلیدر عاشقت شدم پس دیگه بیشتر از این دلبری نکن!

با خودم گفتم کاش خوشتر از اینی باشیم که هستیم...کاش اگر در همچین جمعی,یک نویسنده ی زن همچین کاری میکرد به جرم فاحشه بودن هووو نمیشد.

با خودم گفتم کاش یکی بیاد بگه پنج شنبه ی هفته ی آینده کارناوال رقص داریم.دم دستی ترین لباست رو بپوش,بیا تا اندازه ی خستگی تمام سالهای عمرت برقص...

ما برقصیم و خوشحال باشیم,انسانیت نابود نمیشه و دین خدا از دست نمیره؟

میشه بابا میشه,میره بابا میره!


+عکس:گاندی بزرگ درحال نابود کردن انسانیت و دین و خدا و همه چی!


۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۷
life around me
 
 *امروز حال,حال خوندن نبود و حالا به عادت معهود تمام شبهایی که روزش رو به یللی تللی گذروندم,عذاب وجدان بی چاره ام کرده و سعی میکنم با نوشتن مباحث خوندن نشده و برنامه ریزی و دادن قول شرف برای خوندن شون خودم رو قانع کنم بلکه عذاب وجدانم کمتر بشه.

*امشب گرونترین غذا رو به عنوان شیرینی اولین حقوقم خریدم و گویا آشپزهاش قسم خورده بودن بدمزه ترینش رو به من بدن...حالت تهوع دارم!

*باقیمانده ی اولین حقوقم به قرون های آخرش نزدیک میشه...چطور شد که اینطور شد رو نفهمیدم حقیقتا!

*توی بخش هایی که استاجر داشتیم خیلی سعی کردیم اذیت شون نکنیم تا داغ خاطرات استاجری خودمون و ابیوز شدن مون توسط اینترن ها تازه نشه.حتی یادمه یکبار یکی از بچه ها به استاجر گفت براش دستکش بیاره(چون دست خودش بند بود و داشت پانسمان انجام میداد),من کلی به دلش غر زدم که نباید میگفتی....حالا شنیدیم اون استاجرهای سابق,به استاجرهایی که قراره بخش بعدی با ما باشن گفتن که این اینترنا اصلا سخت نمیگیرن و باهاشون انگار رفته باشین هتل,اونقدر خوش میگذره!!!!
همگروهیم مجتبی میگه گلسا حالا قبول داری کرم از خودشونه؟
میگم آره خداییش,خودشون میخارن!
و خلاصه که جراحی از اون بخش ها نیست و اون ممه ی سابق رو لولو برد و تو بخش جراحی انقدر پانسمان عوض کنن و وایتال ساین بگیرن و کشیک هاشون رو تا لحظه ی آخر وایستن و کنفرانس بدن تا به قول مجتبی شیرشون خشک بشه!

*بازهم کتاب هدیه گرفتم,آیا ایمان نمی آورید؟


*هر روز بیشتر از دیروز به نقش پررنگ اخلاق اساتید در انگیزه گرفتن برای درس خوندن پی میبرم...طوری که باوجود استاجری چشم بدی که داشتیم,توی دوهفته ی اینترنی چشم,سه بار تمام مباحث رو خوندم و عمده اش رو تست زدم بسکه اتندینگ تشویق مون میکردن.
و حالا دو هفته ی پوست درحال اتمامه و با وجود استاجری عالی که داشتیم,طی اینترنی انگیزه ای برای خوندن ندارم بسکه تحقیرمون میکنن و میگن شما هیچی بلد نیستین!!

*بعد از دیدن جراحی های چشم صددرصد مطمئن شدم که این رشته رو هیچوقت دوست نخواهم داشت...هنوز نتونستم جذابتر از جراحی های ارتوپدی پیدا کنم.

*همگروهی سابق مون میکول,توی دانشگاه جدیدش اینترنی رو با بخش زنان شروع کرد...زنگ زد بهم و گفت گلی زایمان دیدم...گفتم خب؟چرا گرخیدی؟
گفت گلی بقران جنایته,هضمش نمیکنم.
به صدای عاجزش خندیدم و گفتم میدونم,شلوغش نکن...صداش رفت بالا و گفت زنه جلوی چشام زایید میفهمی چی میگم؟کامل زایید!!!یعنی بچه اش قشنگ در اومد بیرون؟بقرآن زایید!
و من درحالی که قهقهه میزدم گفتم باشه بابا چرا قسم میخوری؟
گفت گلی بخدا تا صبحش خوابم نبرد و کابوس میدیدم.حاضر نیستم حتی یک ثانیه ی دیگه پامو توی زایشگاه بذارم...قسم میخورد که هیچوقت از همسر آینده اش نخواد بچه دار بشه...و من یاد اتند ارتوپدی مون افتادم که میگفت اون هشت تا زایمان طبیعی که تو دوران طرح عمومیم گرفتم جزو بدترین خاطرات زندگیم هستن و بخاطر همین به همه ی خانمهای بارداری که به هرعلتی می اومدن کلینیک ارتوپدی و میگفتن از زایمان میترسن,توی نامه ای دروغا مینوشت که از نظر من باید سزارین بشن و زنها نامه به دست و خوشحال میرفتن و دکتر میگفت کاری به درست و غلطش ندارم فقط میفهمم زایمان طبیعی وحشتناکه!...(از الان غم بخش زنان و زایمان گرفتن رو دارم و واقعا باور نمیکنم بتونم یه زایمان رو تا آخر ببینم).


۱۲ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۱
life around me

این دومین بیمارparasite delusionبود که تو دوران تحصیلم میدیدم.

بیمار خانم جوانی بود که به درمانگاه پوست مراجعه کرده و معتقد بود از بین انگشتای پاش،کرم های خیلی بزرگ درمیاره.میگفت اول یه شاخه مو میاد بیرون و بعد یه کرم بزرگ سیاه دیده میشه که من سرش رو میگیرم و میکشم بیرون.

بیمار لای تمام انگشت هاشُ با چاقو بُریده و سوراخ کرده بود تا کرم ها رو بکشه بیرون...


delusionها منشا تفکر دارن و کاملا از نظر بیمار واقعی هستن و جدل ناپذیرن.یعنی یه احساس ساده نیستن،بلکه بیمار کاملا معتقده که اون اتفاق براش می اُفته و در مورد دلوژن پارازیتی،بیمار قطعا متوجه موجودات و حشراتی میشه که زیر پوستش حرکت میکنن و این خیلی براش آزاردهنده است.در دلوژن ها، بحث و مخالفت با بیمار هیچ نتیجه ای نداره و صرفا بیمار رو عصبی میکنه.

به بیمار گفتیم کاملا متوجه میشیم چی میگی،داروهایی برای ترمیم نواحی بین انگشتان دادیم و به روانپزشک ارجاعش دادیم.

۱۶ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۱
life around me

پیرزن روستایی با شکایت کاهش شدید بینایی به کلینیک چشم پزشکی مراجعه کرده بود...دکتر بعد معاینه ی چشم چپ گفت عصب  این چشمت بخاطر گلوکوم(آب سیاه)درمان نشده از کار افتاده و تقریبا با این چشمت نمیبینی و حتی اگر عملش کنیم هم بیناییت برنمیگرده...

اما چشم راستت کاتاراکت(آب مروارید)بیش از حد رسیده داره و باید هرچه زودتر عمل بشه تا تبدیل به آب سیاه نشه وگرنه بینایی این یکی هم از دستت میره و کاملا کور میشی!

پیرزن گفت نه،نه،نه!!!چشم چپم اگه درمانی داره درمانش کن ولی به چشم راستم دست نزنی که نذر سلامتی پسرم کردمش!

گفت چندسال قبل پسرم مریض شد و من گفتم خدایا چشم راستم نذرش،اینُ بگیر ولی پسرم خوب بشه و حالا نذرم داره ادا میشه.

و نیم ساعت اصرار دکتر که مادرجان کور میشی،میفتی رو دست بچه هات،به خودت رحم کن به نتیجه نرسید که نرسید و پیرزن عصازنان از کلینیک رفت بیرون.

۶ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۲
life around me
دقیقا دو هفته ی قبل،پسره با خواهرش اومدن اورژانس که منُ دید بزنن و مثلا پسند کنن و بعد مطرح کردن و من نیم ساعت باهاشون فک زدم و گفتم نُچ که نچُ.
و حالا در مورد از کار اُفتادگی مغزم همین بگم که پسره امروز به عنوان بیمارم باید ویزیت میشد و من طبق معمول همیشه ام،شروع کردم با شوخی و خنده و هرّ وکرّ ازش شرح حال گرفتم و معاینه کردم و فکر کنم بنده خدا دُچار تعارض شده بود و لابد تو دلش میگفت این چرا با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه...گرفتین چی شد?من یارو رو نشناختم که نشناختم!
یعنی باید یک ساااعت تمام سبک سری میکردم تا بالاخره خواهرش رو ببینم و تو دلم بگم ای دل غافل!!!
خلاصه که منُ به حال خودم رها کنین،از دست رفتم که رفتم...!

۷ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۹
life around me
 
 حالا ببینید دنیا داره به کجا میره که من فوبیای مارمولک,گاهی اوقات همنشینی با این موجودات رو به بودن در کنار بعضی آدمها ترجیح میدم...

حتی به بودن در کنار همه ی آدمها!



+کتابدونی97 به روز شد:)

۱۴ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۲
life around me

اینجا هنوز گرمی هوا اونقدری نبود که نشه رو حیاط بساط پهن کرد.داشتم درس میخوندم و تو سرم هزارجور فکر و خیال بود...و عادت همیشگی حرف زدن با خودم و خالی کردن تمام عصبانیت هام سر مخاطب فرضی!...هوووف چه همه داد و قالی که کردم و باعث و بانیش هیچوقت روحش هم خبر دار نشد...

میگفتم,درس میخوندم و درس میخونم و این شده روتین هر روزم و میدونید؟ته دلم امید دارم به نتیجه اش...

منحنی حالم سینوسی شده اما تلاش میکنم روی حال خوب به ثبات برسونمش و برنامه ی امروزم بعد خوندن واکنش های دارویی,خرید کردن و سفارش دادن کتابه.

راستی؟نگفته بودم خرج کردن حقوقی که حاصل شب بیداری های خودت باشه چه کیفی داره؟هرچقدر هم مبلغش ناچیز باشه اما نباید فراموش کرد که یک سال دیگه که بگذره,من هیچوقت یک اینترن پزشکی نخواهم بود و این خودش انگیزه ست واسه قدر دونستن لحظات برای مایی که از این شش سالی که گذشت هیچی نفهمیدیم چون نگاهمون فقط به آینده بود و امتحان های در راه و استرس های پاس شدن یا نشدن...

حیف نیست؟هست بخدا,هست...

تمام تلاشم موندن در لحظه ی "حال" هست اما هرچه میکنم نمیتونم چشم از یکسال بعدم بردارم...خدایا به امید خودت:)


+همه ی دوستام رفتن یه خوشگذرونی اساسی و من نشستم به درس خوندن.جایزه ی همچین دختر گلی چیه توروخدا؟!

+از صبح چندبار عکس های پنه لوپه کروز و خاویر باردم رو مرور کرده و قربون صدقه شون رفته باشم خوبه؟بنظرم برای جذابیت هم باید حد و مرزی تعیین کرد وگرنه این اجنبی ها همینطوری ریخت و پاش میکنن و چیزی به ما نمیرسه!



۱۱ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۲۷
life around me

دوستی آدم رو به خودسانسوری وادار میکنه...و من اینجا خواسته و ناخواسته دوستهایی دارم.

مثل الان که یک عالمه از تمام غم ها و استرس هام تایپ کردم و درست لحظه ی آخر گفتم چرا بقیه رو ناراحت میکنی؟و بدون اینکه فکر کنم اتفاقا وبلاگ جای نوشتن حرفهای دله,پاکش کردم و گفتم بقیه چه گناهی کردن که این همه ناله رو بخونن؟


+چه میخواستم بنویسم و چه شد؟!!


۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۸
life around me

پیج اینستاگرامzanan_alayhe_zananموضوع این هفته اش رو به خاطرات"زنان علیه زنان در مدرسه" اختصاص داده و من تصمیم گرفتم به جای ارسال قصه ام به اون صفحه،همینجا بنویسمش.

دوم دبیرستان بودیم و تو اوج دوران پُر شرّ و شوری.هفته ی معلم بود و تصمیم گرفتیم هرطور شده دبیر دینی رو راضی کنیم اون روز درس نپُرسه.وقتی وارد کلاس شد با ذوق بلند شدیم و با صدای بلند روزش رو تبریک گفتیم و دست زدیم.واکنش ایشون این بود که با اخم گفتن خله خُب!خله خُب بشینین سرجاتون "دست زدن برای زن حرامه"!...ما با لب های آویزون از توی ذوق خوردگی تمرگیدیم روی صندلی و بعد گذشت این همه سال نفهمیدیم تو اون مدرسه ی دخترانه که هیچ جُنبنده ی مذکری رفت و آمد نداشت،دست زدن ما به کجا برمیخورد? و گیریم که مردی صدای دست زدن چندتا دختر دبیرستانی رو میشنید،کدوم ستون دین میلرزید?


بذارین خاطرات رو در همینجا تمام کنم و از تحقیر شدن مون در روزهای سان دیدن از سبیل هامون چیزی نگم...از ناخن های اون دوستمون توی دوران راهنمایی که با قیچی ناظم چیده شدن...از انگشتر طلای دوستمون که توسط مدیر توی صندوق صدقات انداخته شد...از نگاه های معاون پرورشی به اکیپ چهارنفره مون که چون خیلی میخندیدیم تصور میکرد هر روز بعد یک س*ک*س اساسی میایم مدرسه...از...از...از...پُر خشمم از دوران نوجوانیم اما بذارین چیزی نگم.


+با اجازه تون کامنت های پست قبل را برای خودم نگه داشتم.من خیلی ممنونم از دعاهاتون و واقعا نفهمیدم باید به چه زبونی جواب کامنت ها رو بدم تا حق مطلب ادا بشه.

۱۵ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۱
life around me

تو آخرین ساعت های هرکشیک،وقتی خستگی و خواب و حس بیهودگی ناشی از درس نخوندن بهم مستولی شده،دلم میخواد یار هنرمندی داشته باشم تا با اُمید حرفهای قشنگش گوشی رو بردارم و یواشکی باهاش پچ پچ کنم...کسی که هیچ رگه ی ارتباطی با محیط بیمارستان نداشته باشه و توی تصورش هم نگنجه چه شبی رو گذروندم...مثلا رهبر اُرکستی باشه که برام باهیجان از اجرایی که قراره تو برج میلاد داشته باشن بگه و استرسش برای خوب پیش رفتن ماجرا...

اما همین که میام خونه و یاد اتفاقات شب قبل می اُفتم،دلم میخواد کسی رو داشته باشم که وقتی بهش میگم "مریض با ازوتروپی اومده بود و میخواست جراحی بشه"،بفهمه چی میگم...یا لازم نباشه براش توضیح بدم "یه مریض سندروم مارفان داشتیم که با ساب لاکسیشن لنز اومده بود درمونگاه" یعنی چی!

اما وقتی دوستهای متاهلم از دغدغه هاشون میگن و از اینکه بعد راند بیمارستان تازه باید برن آشپزی کنن،وقتی من میتونم روز بعد کشیک رو هرچه دلم خواست بخوابم و نباید نگران تنهایی شریک احساسیم باشم و عذاب وجدان بگیرم،و وقتی شب ها که با ژولیده ترین حالت ممکن روی تختی که تمام مساحتش شش دُنگ مال خودمه دراز میکشم با خودم میگم آخییییش...خداروشکر که یاری ندارم!

۱۶ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۲
life around me

بین خودمون باشه اما یکی از رویاهای من اینه که یک روزی معلم بشم...فکر اتند شدن تو همین دانشگاه خودمون برام انقدر جذابه که با فکر کردن بهش ته دلم مثل یخ در بهشت خنک میشه...


روز معلم رو به استاد پایان نامه ام تبریک گفتم و به روزی فکر کردم که این روز رو بهم تبریک بگن!

۹ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۰۰
life around me

اسم بیمار "دهقان بذرکار"بود...دکتر گفت چه اسم زیبایی!چقدر ادبیاتی و موزون!چقدر فکر شده!

و من به تمام انیسا،مانیسا،سانیسا،تانیساهای بخش اطفال فکر کردم و گفتم جای"پری رُخ"ها و "ماه رُخ"ها خالی...


+استاد عاشق اسم یکی از بیمارها شده بود..."زعفران"!

۱۴ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۴۷
life around me

این اولین بار درتمام عُمر بیست و چهارساله ام بود که دلم گرفت و رفتم شهرکتاب اما هیچ کتابی انتخابم نکرد.کتابها رو یکی یکی ورق زدم و التماس کردم لطفا مال من شو?اما رو برگردوندن و اه و فیس کنان رفتن نشستن گوشه ی قفسه.

برای اولین بار دست خالی از شهر کتابها برگشتم خونه و حس فردی رو دارم که عاشق بچه دار شدنه اما پزشک بهش گفته تو عقیمی و هیچ وقت بچه دار نخواهی شد!

۴ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۳
life around me

دیشب که بعد تموم شدن درمانگاه چشم داشتیم اُفتان و خیزان میرفتیم سمت پارکینگ،چشممون اُفتاد به دوتا گربه که با نهایت عشق درحال جُفت گیری بودن...شروع کردیم جیغ زدن و خندیدن و به ضرب و زور چراغ قوه از خلوت تاریک شون عکس گرفتیم...لابد اون لحظه ای که من داشتم به این سسکی ترین صحنه ی دنیا میخندیدم،اون دوتا به زبون گربه ای شون بهم فحش میدادن...یا شایدم نفرینم کردن که همون لحظه اتندمون که داشت میرفت سمت پارکینگ  سر رسید و با هیجان پرسید شما به چی انقدر میخندین?و سر گردوند به سمتی که قبل از اون داشتیم با انگشت نشونش میدادیم،و خنده روی لبهاش خشکید.

ما?اینترن های بی آبرویی بودیم که گرفتار نفرین گربه سیاه شده بودیم...همون گربه سیاهی که همیشه میگفتن به حرفش بارون نمیباره!

الان نشستم به عکسشون نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم یعنی بیماری وجود داره که باعث بشه استاد امروز که بیدار شده دیگه اون "حادثه" رو به یاد نیاره?خدایا لطفا اتندجان دلمون رو به اون بیماری مبتلا کن!

۱۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۲
life around me

توئیتی که چند روز قبل خوندم و هربار با یادآوریش دلم گرم میشه:

"مادری از شهرستان شغنان بخاطر اشتراک در آزمون کانکور آموزگاری در روزهای آخر حملش به فیض آمده بود،در آنجا طفلش را به جهان آورد و با طفل دو روزه اش در این آزمون شرکت کرد".

۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۳
life around me

هربار خواستم بگویم دوستت دارم,گفتم"حالت چطوره؟"...

و من تو را خیلی "حالت چطوره؟".

۹ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۵
life around me

امروز با رزیدنت سال چهار چشم درمونگاه بودیم.پرسید به چشم علاقه داری?گفتم نه ولی اگه رتبه بیارم انتخابش میکنم.گفت منم عاشق زنان بودم ولی چون رتبه ام تاپ شد دیگه دلم نیومد از چشم بگذرم.

خلاصه بحث سر قبولی دستیاری شد،خانم دکتر گفت من استریت بودم و طی اینترنیم خوندم و بلافاصله بعد اتمام عمومی توی شهریورماه،از مهر رزیدنت شدم.

گفت من طی هفت ماه،یازده دور تمام جزوه هامُ خوندم و رتبه ام 50شد!!!!

حالا بماند که من تلاش میکردم فکّمُ جمع کنم اما میخوام بگم خوندن یعنی این!!!میخوام بگم امثال من باید بریم کشک مونُ بسابیم رسما!!!

۱۶ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۵
life around me

جزوه ی "چشم" جلوم بازه.تند تند میخونم و با خودکارهای رنگی،زیر خط های مهم و غیرمهم رو خط میکشم....هرچندلحظه یکبار با ناباوری از خودم میپرسم یعنی اسفندی که میاد امتحان دستیاری داری دختر?بعد پشت کمرم تیر میکشه،موهای تنم سیخ میشن و سعی میکنم بهش فکر نکنم.

به رسم سربه هوایی های همیشگی اینستاگرام رو باز میکنم و چشمم به ویدئویی میفته که برام فرستاده...به چندتا احتمالا رفیق شفیق که نشستن دور هم و صدای موسیقی شون تا هفت کوچه اونورتر میره ...نگاهم از دستهای پسره ی پیانیست میره روی تارهای ویولن سل دخترک و با حیرت نگاهشون میکنم...در مقابل شون خودمُ مثل عقب اُفتاده ای میبینم که از دنیا هیچ هیچ هیچ نمیدونه...

رفتم چای دم کردم و کنار هورت کشیدن چای خرما پهلو،هی پلی میکنم و چشامُ میبندم و کیفور میشم...

چه خوشبختن کسایی که زندگی شون با هنر گره خورده...و با موسیقی که بنظر من نقطه ی اوج تمام هنرهاست و میتونه با ذهن آدم کاری بکنه که خاطره ی هیچ عزیزی نمیتونه.

ویدیو باز هم پلی میشه و من با ذره ذره ی سلول های مغزم نفس میکشمش و حین اینکه تایپ میکنم"داشتم چشم میخوندم که اینُ فرستادی،شک داشتم حلال زاده باشی"و استیکر خنده میذارم،تو دلم میگم من هزارسال بعد هم این آهنگ رو به یاد میارم...مطمئنم... 


*عنوان از جواد منفرد.

۸ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۳۱
life around me

ماه اول اینترنی تموم شد و کشیک هاش هم همینطور...امروز روز حساب و کتابه که ببینم با خودم چند چندم.

دم صبح با کمردرد شدید که احتمالا بخاطر اسپاسم عضلانی باشه از خواب بیدار شدم,کیسه ی آب گرم رو زدم زیر بغل و نشستم روی تخت توی حیاط بلکه مباحثی که این ماه خوندم رو یه جمع بندی بکنم.

بنظرم خوندنم بد نبوده اما الان که برمیگردم عقب میبینم اوقات پرتی زیاد داشتم و میتونستم خیلی بهتر از اینا بخونم و تست بزنم.از الان برای بخش های بهداشت و اورزانس که مباحث تئوری ندارن برنامه ریختم که تست های عقب افتاده رو بندازم جلو.

بچه های سال بالایی استریت مون چند روز دیگه امتحان دستیاری دارن و من هر روز تو کتابخونه شاهد جون کندن شون هستم و میدونم چه استرسی دارن.وقتی باهاشون حرف میزنم و از خوندن شون میپرسم,میبینم خیلی خیلی عقبم.اشتباهات بدی تو گذشته کردم که خب قابل جبران نیستن و منم سعی میکنم بهشون فکر نکنم.مثل حماقت رفرنس خوندن برای داخلی و اطفال که اگه برگردم عقب هرگز تکرارش نمیکنم!

مثل گوش نکردن ویس ها تو دوران استاجری!

اما یه چیزی رو میدونم و اونم اینه که میخوام طوری بخونم که هیچ حسرتی برام باقی نمونه.

نشستم و یه برنامه ی کلی برای یک ماه آینده که میریم بخش های هتل طور کم کشیک مینویسم بلکه تا میتونم ساعت های نشتی و خوش گذرونی رو کم کنم و بچسبم به درس.

حالا بعد یک ماه تعادل زندگیم برگشته و دیگه از اون خستگی های افراطی بعد کشیک خبری نیست و این خبر خوبیه واسه جزوه های تلنبار شده.و برای پایان نامه ای که انگار یادم رفته باید پیگیرش باشم.

الان که به عقب برمیگردم میبینم هیچ خاطره ی بدی تو ذهنم نمونده.خستگی هاش تموم شدن,عصبانی شدن اتندینگ و رزیدنت ها انگار توی خواب بوده و انگار نه انگار که کلی سوتی دادم و استرس تحمل کردم...همه شون توی ذهنم اونقدر دورن که انگاری هزارسال قبل رخ دادن و اونچه که یادم مونده,چیزایی هستن که یاد گرفتم و تجربه هایی که کسب کردم.و حتی حرف یکی از استاجرا که داشت منو به دوستش نشون میداد و میگفت چققدررر بلده!و دروغ چرا؟خیلی کیف کردم....البته اون استاجر نمیدونه که من چون عاشق ارتوپدی بودم انقدر خوب تو ذهنم مونده و خبر نداره که از یکی دوتا از درس های مینور تف بلد نیستم!

نمیدونم اون اینترن سال بالایی که تو کشیک داخلی و درحالی که قرار بود فردا مورنینگ ریپورت کنه,پریود شده بود و ساعت دو شب درحالی که کتابها جلوش باز بودن از شدت دیسمنوره گریه میکرد هم دردها فراموشش شدن یا نه؟.که به زور فرستادیمش یک ساعت بخوابه و بعد بیدار شه واسه خوندن کیس هاش!

نمیدونم...اما من پماد کمردرد بابا رو مالیدم به کمرم,کیسه ی آب گرم هم گذاشتم و منتظرم بلکه اثر کنن و به این فکر میکنم که انشالله هیچکس تو کشیک هاش درد نداشته باشه!

۱۸ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۴
life around me

شاید از دید خیلی ها،کاراکتر سرسی لنیستر منفورترین کاراکتر سریال گیم آو ترونز باشه که همچنان زنده است.اما در چشم من هیچ هیچ هیچ شخصیتی به تنفربرانگیزی گنجشک اعظم نبود.شخصیتی که به همراه تمام گنجشک هاش،چنان بوی گند و کثافت ریاکاری میدادن که من به وضوح از پشت مانیتور لپ تاپم استشمامش میکردم.

اون شخصیت زن دُرشت هیکلی که توی زندان مسئول ارشاد سرسی شده بود شاید برای خیلی از مردم دنیا اتفاق فانتزی باشه اما برای ما دخترهای ایرانی،تصویری ست آشنا از زنهای بزن بهادر گشت ارشادی که با زشت ترین ادبیات به همجنس هاشون توهین میکنن.

امروز که ویدیوی پخش شده از دختری رو میدیم که به جرم بدحجابی،توسط یکی از همین خانم های کماندوی چادری که تصویر یک زن محجبه رو به گند کشیدن مورد ضرب قرار گرفت و بیهوش شد،به خودم گفتم اگر یک فرد غیر ایرانی این ویدیو رو ببینه چه تصویری در مورد اسلام و حجاب پیدا میکنه?

چرا کسی به داد کسی نمیرسه تو این خشک آباد?این شوره زار?

کسی گردنش بلندتر نیست که ببینه باهار کدوم وره?

۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۷
life around me

دکتر داشت بچه رو معاینه میکرد،پدر بچه گفت راستی دکتر بهش بگین اگه پفک بخوره بهش آمپول میزنین!

دکتر مثل مرغ پر کنده سرشُ گرفت بالا،به پدر زهر چشم رفت و گفت نه عزیزم من کاری بهت ندارم هرچی دلت خواست بخور!!!

بعد رفتن شون هی زیر لب غُر میزد نمیتونه بچه رو کنترل کنه،دکترا رو خراب میکنه.والا بخدا!!میخواد بچه اش پفک نخوره اونوقت دکتر بدبخت باید بشه غول بی شاخ و دُم?من آمپول بزنم?من تو عمُرم ده تا آمپول هم نزدم!

بعد به من نگاه میکرد و میگفت مگه نه خانم دکتر?من تو دلم از شدت خنده غوغایی بود اما ظاهرم متفکرانه سر تکون میداد و میگفت بله البته حق با شماست استاد!

۱۱ نظر ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۴۶
life around me

تو پزشکی یه اصطلاح داریم به اسم distract injury که یعنی وقتی بیمار دوتا درد همزمان داره اما شدت یکیشون انقدر زیاده که اصلا متوجه اون یکی نمیشه و ما خودمون باید حواسمون باشه که همراه کدوم شکستگی ها امکان وجود یک شکستگی دیگه هم وجود داره که ممکنه بیمار ازش شکایتی نکنه و مواظب باشیم این شکستگی از چشممون در نره و تشخیصش بدیم.

سر ویزیت به استادم گفتم من خیلی کمردرد میشم و تشخیص خودم تنگی کانال نخاعیه!!!گفتم دکتر الان انصاف حکم میکنه شما به من مرخصی استعلاجی بدین و از کشیک معافم کنین.

گفت نه،تجدید بخشت میکنم!....میگم چرا خب?

میگه میدونی که distract injuryچیه?

میگم اره!

میگه میخوام یه درد شدید بهت بدم که درد کمر رو فراموش کنی!!

ما و رزیدنت ها?میخندیدیم به این حاضر جوابی!

۵ نظر ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۱۴
life around me

وقتی به فردا و گذروندن سی ساعت تمام توی بیمارستان فکر میکنم،زندگیم به پوچی میرسه.

تو کشیک قبلیم،ساعتای12شب و میون خمیازه کشیدن هام،دکتر اومد ویزیت یه بیمار بدحال که نیاز به انتقال به آی سی یو داشت...بهم گفت چرا انقدر داغونی?گفتم دکتر از زندگی بیزارم.دنبال یه روش خودکشی میگردم که مطمئن باشم موربیدیتی(ناتوانی)نداشته باشه و صد درصد مورتالیتی(مرگ)بدون درد بده.خندید و گفت بذار چهارسال کشیک رزیدنتی بدی،اونوقت میفهمی بیزاری از زندگی یعنی چی...!

هنوز یکماه کامل نشده و من قدّ یکسال خسته ام.تا الان بابت سربه هوایی یه اینترن دیگه نزدیک بوده کشیک اضافه بخورم،یه بار رفتم آی سی یو و دکتر پشت تلفن دارویی رو گفت برای مریض بنویسم که نوشتنش رو بلد نبودم و اصلا توی عمرم اسمشُ نشنیده بودم،اینترنت گوشیم قطع بود و نتونستم سرچ کنم،هم کشیکیم گوشیش رو جواب نداد تا ازش کمک بگیرم و خلاصه بعدا فهمیدم به جایeuاشتباها نوشتم o و خدامیدونه اگه استاد ببیندش چی در انتظارمه.چند مورد سوتی هم دادم که خدا خواسته و خطر از بیخ گوشم رد شده.

الان تو کوفته ترین حالت ممکنه باید پا شم و درس بخونم و فکر نان کنم که خربزه آب است و طرح پس فردا به هیچکس وفا نکرده...داشتم فکر میکردم اگه یکی پیدا میشد که بگه فردا جات کشیک وایمیستم،حتما حتما بهش پیشنهاد ازدواج میدادم و تا آخر عمر مریدش میشدم!

فکر کردن به تمام متن بالا و اتفاق هاش حس بدی بهم میده.و بدتر از اون اینه که هنوز تازه شروع شده...

اینترنی برای ما پُر بوده از لحظاتی که واقعا نمیدونستیم چه کار بکنیم و چه تعداد زیاد بارهایی که دلم میخواسته گریه کنم از دست دمدمی مزاج بودن اساتید.اساتیدی که اگر مریض رو همون لحظه ی ورود NPOکنی،میان و میگن چرا بیخود به مریض گرسنگی دادی،این فردا باید بره اتاق عمل.و دقیقا مورد مشابهی رو اگر از 12شب NPOکنی،میان و سرت هوار میشن و میگن این باید الان بره اتاق عمل،باید بدو ورود NPOمیشد.

یکبار تمام جرات خودمُ جمع کردم و به یکی شون گفتم استاد ما هرکار کنیم چوب دوسر طلاییم.شما منتظرین ببینین چه کار میکنیم تا بگین ما برعکسش رو میخواستیم...این حرفم فعلا به یه زهرچشم ختم شده اما ته دلم میگه د وینتر ایز کامینگ!


+NPOشدن مریض یعنی اینکه هیچ چیزی نخوره.معمولا قبل رفتن به اتاق عمل و گرفتن بیهوشی،بیمار باید حداقل8ساعت ناشتا بوده باشه.(البته موارد اورژانسی که جان بیمار در خطره استثنا هستن)


عنوان از علی صفری:

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی

بشنود دوستش از نامزدش دل بُرده

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی

که به پرونده ی جُرم پسرش برخورده

۱۳ نظر ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۳۲
life around me

امروز یکی از جذاب ترین روزهای زندگیم بود...با جان ترین اتند ارتوپدی دنیا رفتیم اتاق عمل،گرچه نمیبخشمش که هر چند دقیقه یکبار به دمپایی های پاره مون نگاه میکرد و زیر ماسک ریز ریز میخندید:)

گفت کدومتون میخواین تو عمل دخالت کنین و من درجا گفتم منننن!!! گفت برو استریل شو و بیا...یکی از تکنسین های اتاق عمل بهم توی شست و شوی دستها کمک کرد و انقدری این کار پیچیده بود که فکر کنم پسره با خودش گفت این خنگُ کی راه داده پزشکی!

گان اتاق عمل پوشیدم و دستکش استریل دست کردم و تنها وظیفه ای که داشتم ساکشن خون محل جراحی بود-_-

بیمار شکستگی استخوان تالوس(یکی از استخوان های مچ پا)رو داشت و زور زدن های دکتر و رزیدنت ها برای جااندازی قطعات شکسته، بهم ثابت کرد ارتوپدی چقدر سخته و چقدر فیزیک بدنی قوی نیاز داره.

وسط عمل وقتی میخواستن اشعه بتابونن واسه عکس گرفتن،من حواسم نبود و هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که تکنسین میخواست دکمه رو بزنه،دکتر داااااد زد نزن،نزن خانم دکتر داخله...پسره به شوخی گفت حالا چی میشه یه ذره اشعه بخوره? که دکتر با عصبانیت گفت خودتُ جمع کن!!! یعنی من پوکیده بودم از خنده...!

خلاصه بعد سه ساعت کلنجار رفتن،تونستن فیکسش کنن.در آخر هم دکتر به تکنسین گفت بذار اینترنم سوچورش بزنه،و زدم...

موقع سوچور(بخیه)دکتر رفته بود صبحانه بخوره،من کارم که تموم شد حرکت کردم سمت رختکن که بیام خونه ولی عمل های دکتر حالا حالاها ادامه داشتن.یکی از پرسنل اتاق عمل اومد جلوی دکتر خودشیرینی کنه فورا داد زد دکتر فلانی اینترن داره جیم میزنه-_- دکتر هم اومد با عصبانیت بهش گفت خانم دکتر هروقت دلشون خواست میتونن برن.به شما ارتباطی داره?

یعنی باید بیاین پزشکی بعد بفهمین چقدر خیلیا باهاتون بد میشن.پرسنل که کلا سایه ی مارو با تیر میزنن گرچه بعضیاشون هم خیلی محترمن و مهربون.اما خداییش برخورد دکتر جیگرمُ حال آورد:)

یعنی عاشق ارتوپدی ام اما حیف حیف حیف که نمیشه...و البته شدیدا معتقدم اصلا این همه سختی ارزشش رو نداره!!


+به دکتر گفتیم بیا باهامون سلفی بگیر.یه لباس صورتی ضایعی هم تنش بود...من گوشی رو گذاشتم رو افکت سیاه و سفید،دکتر گفت چرا سیاه و سفیدمون میکنی?گفتم میخوام عکسُ بذارم اینستاگرام بعد شماهم صورتی پوشیدین دیگه سوژه میشیم و با بچه ها زدیم زیر خنده...یعنی دکتر درحدی اعتماد به نفسشُ از دست داده بود که هرچند دقیقه یکبار به سرتاپای خودش نگاه میکرد میگفت خیلیم خوبم:))

+اتندی که با تمام وجودش برای آموزش دانشجوهاش وقت میذاره و تمام عشقش رو بی کم و کاست در اختیار دانشجوها میذاره رو باید سرتاپا طلا گرفت.(ایشون همون دکتری هستن که واسه مریض کولر خریدن)....اینجور آدما خودشون انگیزه میشن واسه بقیه...الگو میشن و هدف...!

+وسط عمل،مقنعه ی من داشت از سرم می اُفتاد اما چون دستام استریل بود نمیتونستم درستش کنم.دکتر با خنده به کارشناس بیهوشی گفت حجاب خانم دکترُ درست کنین.من گفتم الان تمام مشکلات دنیا همین موهای منن?دکتر ترکید از خنده و گفت اینم برگه اعتراض! حالاااا بیاااا درستش کن:D

۱۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۰
life around me