گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

آدم یک جایی از زندگیش براساس ضرورت توی یک محیطی قرار میگیرد و بعد زمان میگذرد و روابط رنگ میبازند و آدمها(از جمله خود تو)تغییر میکنند و یکهو چشم باز میکنی و میبینی آن محیط مسموم است،روابط مسمومند،سلام و علیک ها مسمومند و تو در تمام مدت داری سم وارد روحت میکنی.

راه حل چیست?کندن و بیرون کشیدن از آن محیط?

نه راه حل انقدر هم ساده نیست...گاهی آن محیط،محیط تحصیل و کار توست و هیچ راه فراری نیست جز تحمل کردن و توی خودت ریختن و غده ی سرطانی درآوردن!...جز با سردرد از بیمارستان برگشتن و بی هدف به دیوار زُل زدن و چوب خط کشیدن روی روزهای باقی مانده و توی بغل گرفتن این تن خسته و ناتوانت...

خسته ام و ناتوان...و جز تمام شدن این شکنجه ها آرزویی ندارم...


_هشت ماه و شش روز و چند ساعت مانده تا تمام شدن این عذاب_

۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۶:۳۲
life around me

حالا جمعه ی جذابم به نفس های آخرش رسیده...جمعه ی زدن به جاده و خوردن غذا در دل طبیعت سرد و گوش دادن به موسیقی زنده...جمعه ی حرف های دخترانه...

و من خسته اما دلگرم نشسته ام کنار بخاری،صفحه ای کتاب میخوانم،قُلُپی چای دارچین هورت میکشم و به هیچ چیز فکر نمیکنم.

دلم میخواست این خلوت تنهایی ام چند روز دیگر ادامه داشته باشد...دلم میخواست همه ی جمعه ها همینقدر بامرام و مشتی باشند...دلم میخواست همه ی جمعه ها من باشم و این خانه ی دویست متری...من و بخاری و لیوان چای و کتاب و این خانه ی دویست متری!


*گفت چهره ات تیپیک یک دانشجوی پزشکی ست.گفتم یعنی چه شکلی?گفت خسته و کسل و بی روح...

۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۸:۴۳
life around me

اینجا یک پست کامل نوشتم و بعد از ترس قضاوت شدن پاکش کردم...وبلاگی که آدم را به خودسانسوری مجبور کنه به چه دردی میخوره?!

۵ نظر ۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۵
life around me

پیدا کردن پیج اینستاگرام female_in_surgeryبرای من مثل کشف یک معدن طلا بود...مثل غرق شدن وسط یک مغازه ی شکلات و شیرینی فروشی...مثل حس دیدن عزیزی بعد از هزارسال دوری...شیرین بود و شورانگیز و احساسی!!!

پیجی که چندین ساعت پیاپی بالا و پایینش کردم و قربان صدقه ی ارتوپدهاش رفتم...

پیجی که همه ی آنچه من از زندگی میخوام رو داره...جراحی!

۸ نظر ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۵:۳۲
life around me

ایستاده بودم جلوی رگال پالتوها و داشتم دودوتا چهارتا میکردم که چه انتخابی بکنم تا جلوی دلم و ایضا جیبم شرمنده نشوم.دیدم فروشنده ها به تک و تا افتادند...یکی دوید سمت آینه و حجابش را سفت تر کرد،یکی دوید سمت ویترین و روی مانکن ها پارچه کشید...از بیرون کسی صدا میزد: از اماکن اومدن حواستون باشه!

این احساس ولوله و ترس اذیتم میکرد...

مرد پوشه به دست وارد بوتیک زنانه شد.از حجاب فروشنده ها سان دید و با تاسف سر تکان داد.به حجاب مانکن ها نگاه کرد و این بار فقط سر تکان نداد!گفت چرا چهره ی مانکن ها آرایش دارد?اصلا چرا یک عروسک باید صورت داشته باشد?چرا زیر دامن مانکن ها شلوار نپوشاندید?چرا?چرا?

من?مبهوت و خالی از هر احساسی ایستاده بودم یک گوشه و با خودم فکر میکردم پس شهاب سنگی که قرار است روی سر ما هشتاد میلیون قربانی خشونت فرود بیاید و همه مان را یکجا کُن فیکون کند کجاست?پس چرا نمیرسد?!

۲۰ آذر ۹۷ ، ۰۷:۰۰
life around me
حالا بیدار شدم و تمام عشقم به او تبدیل به نفرتی کهنه و گرد و خاک گرفته شده...و توی کتم نمیرود تمام آن جنگ ها و بدی ها و تُف انداختن توی صورت همدیگرها توی خواب اتفاق افتاده!
۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۳
life around me

فیلم از اونجایی شروع میشه که زن و دوتا فرزندش از آرژانتین(کشوری که بعد از ازدواج به اونجا مهاجرت کرده),برای مراسم عروسی خواهرش به کشور خودش_اسپانیا_میاد...

من منتقد سینما یا یک فیلم بین حرفه ای نیستم که بخوام نقد تخصصی بنویسم.من یک مخاطب عام هستم که خیلی از دیدن این فیلم لذت بردم و با توجه به تجربه ی دیدن فیلم های قبلی اصغر فرهادی باید بگم انتظاری جز این نداشتم.
در تمام مدت فیلم که درگیر گره های داستان بودم,به این فکر میکردم چرا باقی فیلم سازهای ایرانی هیچوقت سراغ همچین سوژه های خاصی نمیرن و چرا مدتهاست ما با دست خالی از سینما برمیگردیم!و از نظر من این فاصله ی نگاه فرهادی رو از بقیه ی همکاران ایرانیش نشون میده.

در کنار خود فیلمنامه که من رو جذب خودش کرد,بازی بازیگرهاش هم واقعا عالی بود! پریشانی دائمی پنه لوپه کروز من رو دقیقا به یاد سه چهار سال قبل خودم مینداخت...زمانی که به همین شکل درگیر بدترین عذاب ممکن یعنی"انتظار" بودیم و باید خبر مهمی رو میگرفتیم و هر روز توی برزخ دست و پا میزدیم...تک تک حرکات چهره ی این بازیگر برای من که همچین موقعیتی رو تجربه کردم آشنا بود...انگار چهره ی اون زمان خودم رو توی آینه میدیدم و با خودم تکرار میکردم انتظار کشیدن در همچین شرایطی مثل این میمونه که بذارنت در تماس با یک سطح فلزی داغ تا تمام بدنت دچار سوختگی درجه یک بشه.نمیکشدت اما عذابش از هزاربار مردن بدتره!
لوکیشن عالی بود...فضای فیلم و نحوه ی برقراری دیالوگ ها و جریان داشتن فیلم حین روزمرگی زندگی کاراکترها مثل فیلم های قبلی فرهادی بود و امضای خودش رو داشت...که مثل همیشه موقع دیدن فیلم هاش آدم احساس نمیکنه نشسته بیرون و داره به زندگی یک عده نگاه میکنه.احساس میکنه یکی از همه ی اون آدمهاست که خودش درگیر ماجرا شده انقدر که همه چیز واقعیه.
خلاصه که من دوستش داشتم امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید.

۱۸ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۶
life around me

نشستم تو دندون پزشکی و آقای بغل دستیم با بلندترین صدای گوشیش کلیپ اینستاگرام نگاه میکنه.هرچقدر صبر کردم دیدم نه مثل اینکه دست بردار نیست.چندبار صداش زدم تا بالاخره متوجه شد.با قیافه ی از خودراضی نگام کرد.گفتم میشه صداش رو کمتر کنین تا جایی که فقط خودتون بشنوین?با اخم سرش رو انداخت پایین و قطعش کرد.همه ی کسایی که اینجا نشستن یه نفس عمیق از سر راحتی کشیدن ...

میفهمین?سه ساعته که این صدا رو اعصابشون بود و حرف نمیزدن!!!

خداییش این مردم را چه میشود?!


۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۱:۱۸
life around me

پسرک چهارساله ای که در کنار بساط مادر معتادش به تریاک اعتیاد پیدا کرده بود را برای ترک بستری بیمارستان روانپزشکی کردیم.

پسرک چهارساله...چهارساله...چهار...چ...!

۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۶
life around me

هفت سال قبل این موقع چشممون به گوشی موبایل بود که تقی صدا بده و روز دانشجو رو بهمون تبریک بگن و باد بندازیم به غبغب که یعنی ما هم بله.و حالا بعد گذشت هفت سال خوشحالیم از اینکه دیگه دانشجو محسوب نمیشیم و برای جشن روز دانشجو دعوت نمیشیم...

و میبینیم تو فراخوان های سایت دانشگاه مینویسه دانشجوها و اینترن ها!

۴ نظر ۱۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۰۰
life around me

بنظرم مادامی که دوستانی داشته باشیم تا بی هوا و بی مناسبت برایمان کتاب بخرند زندگی ارزش جنگیدن و سختی کشیدن را دارد!

۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۹:۲۵
life around me

کثافت وقتی از سر و رویمان بالا رفت که فلانی ها با بستن یقه ی پیراهن و گرداندن تسبیح در دست و تلفظ عربی غلیظ "ضاد" و "عین" شدند قهرمانان ملی ما...و جانباز PTSDجنگ،روی تخت بیمارستان روانپزشکی از موج انفجار فریاد کشید و سرش را به دیوار کوبید و فحش داد و زجر کشید و زجر کشید و زجر کشید!

۱۴ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۵
life around me

توی اورژانس بودم و پیگیر پرونده ی مریض CVA(سکته مغزی) که یکی زد به شونه ام و گفت خانم دکتر?نگاه کردم و دیدم یکی از اتندهای پوستمون بود.سلام کردم...گفت بدو برو اون بچه رو ببین و تشخیص بده چیه?!

از شدت استرس یه حالی شدم و با پاهایی که روی زمین کشیده میشدن یواش یواش رفتم بالاسر مریض و تو دلم میگفتم خداکنه مغزم قفل نکنه!

نگاه کردم و نفس راحت کشیدم...

دکتر گفت خب?گفتم ضایعات وزیکولر و تارگت آکرال داره?...خندید و گفت خب تشخیص چیه?گفتم اریتم مولتی فرم?...خندید و گفت آره دیگه!و من نفس راحت کشیدم.

کاش میتونم وصف کنم لذت اینکه اتندت بعد چندماه هنوز تورو یادش باشه و فراموش نکرده باشه که همیشه ازت تعریف میکرده...

۷ نظر ۱۳ آذر ۹۷ ، ۲۲:۲۲
life around me

چرا فراستیا رو میریزین تو کتاب بازا ?!

۱۲ آذر ۹۷ ، ۲۰:۳۲
life around me

"اسم پسر پیرمردی که در سمت راست تو قرار دارد احمد است.نمیخواهد پسرش خودش خواهد گفت و از شاهدان عینی در بیمارستان است.تو گفتی که من شاهد هستم و شاهد زمین *****است.ولی به فرمان خدای متعال میتوانست جان مرا بگیرد ولی خدا نخواست.و میدانم که روزی در مراسم مرگ من می آید و میگوید خدا به فریاد *****و *****برسد.صد تبارک الله به این پسر.من هم خود فهمیدم ولی دچار حواس پرتی شدیم و هیچکدام از ما نتوانست حرفی بزند چون فرمان خدا برایش قرار گرفته بود.و به فرمان خدا انگشتران دستش را هم تو به راحتی از دستش درخواهی آورد."


بخشی از مطالبی که توسط بیمار اسکیزوفرنی روی کاغذ نوشته شده و مثال بارز loosing of association است که نشاندهنده ی فقدان تفکر در این بیمارانه.یعنی بیمار جملاتی رو میگه که هیچ ارتباطی با هم ندارن و معنای خاصی رو نمیرسونن.


جالب اینجاست که همسر این بیمار در اثر همنشینی زیاد باهاش،توی هذیان هاش shareشده و حتی میگه شیاطینی که شوهرش ازشون حرف میزنه رو به چشم میبینه و این دردناک تره!

و دردناک ترین بخش ماجرا اینجاست که زن امروز برای اولین بار علایمی رو در پسر نوجوانش ذکر کرد که به عقیده ی دکتر صد در صد در آینده به اسکیزوفرنیا ختم خواهد شد.

این بیمار به علت نوع علایمی که داره فرستاده شد برای گرفتن شوک قلبی(چون یکی از درمانهای روانپزشکی در بعضی انواع بیماری ها،شوک هست که به سرعت علایم رو بهتر میکنه)


+این بیمارها چیزهایی رو از خودشون آویزون میکنن که برای خودشون معنی خاصی داره اما بخاطر افکار پارانوئیدی که دارن در موردش حرف نمیزنن.مثلا این مریض چندین انگشتر به انگشتهاش کرده بود اما وقتی دکتر ازش پرسید اینا معنی خاصی برات دارن?گفت نه!...اما توی این کاغذ درمورد انگشترها و اینکه از طرف امام علی بهش رسیدن هم صحبت کرده بود.

حتی بعضی از اسکیزوفرن ها یک دفترچه لغت نامه دارن و یکسری کلمه برای خودشون اختراع میکنن که به این اختلال neologismگفته میشه...


درکل ذهنم خیلی درگیر این بیمارها شده...واقعا مصاحبه باهاشون و جوابهایی که میدن عجیب ترین چیزیه که توی زندگیم دیدم...عجیب ترین!

۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۸:۲۷
life around me

هر وقت از شب قبل به خودم قول شرف میدم که روز بعد دو برابر روز قبل درس بخونم باید مطمئن باشم که هیچ گوهی نخواهم خورد...مثل دیشب که گوش خودم را پیچیدم و گفتم فردا باید این سه مبحث را بخونی و تست بزنی اما امروز صبح با صدای در زدن زن همسایه که آش نذری آورده بود بیدار شدم,یک و نیم صفحه از مبحث دلیریوم و دمانس را خوندم,نیمرو زدم بر بدن و بعد افکار شیطانی مبنی بر اینکه حالا یک روز که هزار روز نمیشه(انگار که روزهای دیگه از شدت درس خوندن متلاشی میشدم!!!) و هزار جور فکرهای دیگه و نهایتا کارم رسید به فیلم دیدن!

باور کنید خیلی از روزهای بریک من با این اضطراب میگذرن که فکر میکنم چکار کنم که ارزش این رو داشته باشه درس نخونم تا بعدا جایی برای سرزنش کردن خودم نداشته باشم و در نهایت میبینم تمام روز سپری شده و من فقط دور خودم چرخیدم و هیچ کار مثبتی انجام ندادم!

نرگس های باغچه استارت را زدن و پشت سر هم گل میدن.درست همین لحظه که من در حال تایپ کردن هستم,از گوشه ی چشم به دسته ی نرگس های روی میز نگاه میکنم و از بوی عجیبی که دارن مست میشم...امروز مامان در اتاقم را زد و این قارچ بامزه را گذاشت کف دستم و تعریف کرد چطور چهل سال قبل بعد از هربار باریدن بارون تمام زمین هایی که اون زمانها خاکی بودن پر از قارچ های بزرگ میشدن و کار بچه ها چیدن قارچ و پختن شون بوده...راستی یک روزی هم از پسری که در اولین سال تدریس مامان دورادور عاشقش شده اما مامان حقش را گذاشته کف دستش برام تعریف کرده بود!

دلم مسافرت میخواد...مسافرت خارج از کشور!تشنه ی دیدن مردم دنیا هستم و آشنایی با طرز زندگی و فکر و فرهنگ شون اما میدونم این آرزو حداقل تا هشت,نه سال آینده برآورده نخواهد شد...با پرتاب کردن تف یک کیلویی به این زندگی موافقید؟!موافقم!

*بخش عفونی که بودیم استاد هروقت میخواست کنفرانسی تعیین کنه به من نگاه میکرد و میگفت خانم دکتر شما زحمتش رو بکش!و حالا بخش روانپزشکی هم که اومدیم بدشانسی های من تمامی نداره.روز اول استاد من رو کشید کنار و گفت من چهار روز اول ماه آنکالم اما توی شهر نیستم,تو اون چند روز را کشیک وایستا!!و من با دهن باز گفتم دکتر چهااار روز پشت سر هم؟خب رزیدنت هاتون که هستن!...البته که قبول نکردم اما خیلی برام مایه ی تعجب بود که چرا من؟...دیروز هم یک کیس جالب داشتیم استاد گفت برای یکشنبه یک شرح حال خوب ازش بگیرین که میخوام در موردش صحبت کنم.بعد رو کرد به من و گفت شما ازش شرح حال بگیر(با اینکه اصلا نوبت من نبود)!
خلاصه دیگه داشتم شاخ درمیاوردم که یکی از بچه های گروه قبلی روانپزشکی گفت دکتر از ما پرسیده بهترین تون کیه؟ما گفتیم دکتر گلسا چون تنها کسی که امتحان آسکی روانپزشکی بیست گرفته اونه!...و حالا لابد دکتر با خودش فکر کرده من عقل کل کشورم!...بماند که پسره رو با خاک یکسان کردم که تو بیخود کردی همچین فضلی فرمودی اما چیزی که واضحه اینه که دهنم سرویسه و باید تلاش کنم ذهنیت بی دلیل خوب دکتر را خراب نکنم که مایه ی آبروریزی بشم...اما اولین سوتی را دیروز دادم که گفتم بیمار با خودش صحبت میکنه و دکتر گفت با زبان علمی صحبت کن خانم دکتر!بگو مریض self talkingداره.با خودش حرف میزنه دیگه چه صیغه ایه؟!!!و من تو دلم گفتم خفه شو بابا!
و میدونم یکشنبه هم توی گرفتن قسمت معاینه ی وضعیت روانی گند خواهم زد.خب بابا اینا کار رزیدنتیه نه من اینترن بدبخت...مثلا از نظر من مریضی که میگه یه موجود میبینه و باهاش حرف میزنه توهم بینایی داره ولی رزیدنت میاد مصاحبه میکنه و تهش در میاد که توهم کاذب یا فانتزی داره!...خب ولمون کنین بابا!!

**بنده خدا هذیان خودبزرگ بینی داشته رفته میدون بزرگ شهر و گفته من پسر ش.ا.ه هستم...ا.ط.ل.ا.ع.ا.ت طرف رو گرفتن بردن تا میخورده زدنش که ازش حرف بکشن و اونم کوتاه نیومده که نیومده و بعد از اینکه دهن بیچاره رو سرویس کردن به مغز نداشته ی یکیشون خطور کرده که نکنه این مشکل روانی داره و حالا تازه روانپزشک رو خبر کردن!

***دکتر میگفت پرزیدنت قبلی خودمون یک کیس قطعی سایکوتیک بود.وگرنه آدم عادی هاله ی نور نمیبینه...ما گفتیم خب استاد ولی برخلاف بیمارهای سایکوتیک که اختلال فانکشن نداشت! گفت نداشت؟اگه اوضاع مملکت ما نتیجه ی دیس فانکشن اون شخص نبود پس نتیجه ی چی بود؟ و خلاصه کلی خندیدیم.
در کل سعی کنین جلوی روانپزشک ها زیاد صحبت و درفشانی نکنین چون خیلی راحت اختلالات شخصیتی تون رو پیدا میکنن.و در کمال ناباوری توی این بخش من یک بچه ی ساکت و بی زبونی شدم که نگو!

****تو سریال گریزآناتومی, کریستینا و مردیت همیشه به همدیگه میگفتن "you are my person" و من امروز چقدر به یک نفر احتیاج دارم که برام مصداق این جمله باشه...هوف...آدمهای زندگی مون از دست میرن و ما هیچ,ما نگاه...


۲۱ نظر ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۰
life around me

بلاگ به یک گورستان خشک و بی آب و علف تبدیل میشه و کسی عین خیالش نیست!...روزها میگذره و هیچ ستاره ای روشن نمیشه و کسی به هیچ جاش نیست!...تا کی میخواین سکوت کنین و بهونه بیارین که سرم شلوغه و آیم بیزی که میدونم نیست!

تو این وانفسای درس ها و استرس ها و بلاتکلیفی ها،دارم تلاش میکنم با فوت زدن این شعله رو روشن نگه دارم اما اینجا احساس تنهایی میکنم...میشه بهم وبلاگ های روزنگار خوب معرفی کنین که بشه با نویسنده ها شون در چارچوب وبلاگ دوست شد و نظر داد و نظر دید?

اصلا خودتون،میشه با آدرس وبلاگتون کامنت بذارین و من رو با خودتون آشنا کنین?

بعضیا رو کمابیش میشناسم که در اوقات بیکاری، فهرست دنبال کننده هام رو بالا و پایین میکنم و از خوندن بعضیاتون کیف میکنم.

۱۳ نظر ۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۹:۳۸
life around me

مرد روی تخت بیست و هشت خوابیده.توهم های بینایی و شنوایی داره و هذیان خودبزرگ بینی به این صورت که معتقده یکسری الهامات بهش میشه.مثلا به برادرش زنگ میزنه میگه امروز از خونه بیرون نرید،بهم خبر دادن در خطرین یا اینکه یک ماه قبل ادعا کرده امام زمانه!

مرد توهم بینایی داره.اشخاصی را میبینه که ماهیت شیطانی دارن و آزارش میدن.می ایسته روی تخت،با دست دور خودش خط میکشه و میگه دارم شیاطین رو دور میکنم.

مرد فقط به میکول اعتماد داره و مقدار خیلی کمی از علایم روانپریشی خودش رو به زحمت براش توضیح میده(میگم خیلی کم چون بعد از مقدار کمی از توضیحات ساکت میشه و میگه دیگه اجازه ی حرف زدن ندارم و ما فکر میکنیم احتمالا یکی از هذیان های اشنایدر را هم داشته باشه و احساس میکنه افکارش خونده میشن) اما در مقابل اتند روانپزشکی مون لام تا کام حرف نمیزنه و میگه خوبم و هیچ مشکلی ندارم و تلاش خانم دکتر برای به حرف آوردنش بی فایده ست و جالب اینجاست وقتی احساس میکنه دکتر زیادی بهش پیله کرده دچار لکنت زبان میشه.بچه های پزشکی میدونن که به این علامت میگن conversionو با تمارض فرق میکنه چون بیمار هیچ منفعت مالی نداره و صرفا این علامتش میخواد این پیام رو به دکتر منتقل کنه که سوالات رو همینجا تموم کن! و خانم دکتر هم دقیقا به این علامت توجه میکنه و به محضی که مریض لکنت میگیره مصاحبه رو تمام میکنه.

مرد مبتلا به اسکیزوفرنی هست و من با هربار دیدنش و هربار مشاهده ی مصاحبه باهاش تو دلم میگم لعنتی روانپزشکی چقدر تئوری قشنگی داره.فقط حیف که من نمیتونم تا آخر عمرم بشینم گوشه ی مطب و به اتاق عمل نیاز دارم!

۷ نظر ۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۱
life around me

"....مردم این کشور با فقر و فاقه و گرسنگی دست به گریبانند.هنوز مردم سیستان و بلوچستان با هسته ی خرما و علف هرزه تغذیه میکنند.تعداد بیکاران کشور روز به روز افزون میشود.هر روز مالیات های کمرشکن بر این ملت فقیر تحمیل می گردد.تجارت دچار کسادی شده و بازار در بحران اقتصادی قرار گرفته_"

(بخشی از جلد دوم کتاب مدار صفر درجه نوشته ی احمد محمود.)


از اعلامیه هایی که چهل سال قبل مخفیانه دست به دست میشدند میخوانم و انگار که شرح حال همین امروز را مرور میکنم و با تاسف به این فکر میکنم ما ملتی هستیم که در تمام طول تاریخ درجا زدیم...که هی رفتیم و نرسیدیم.

۰۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۴
life around me

اینکه عدل روز عروسی که از مدتها قبل براش تدارک دیدم،لباس و کفش گران قیمت خریده و وقت آرایشگاه گرفتم، postکشیک باشم و خسته و خواب آلود،و بعد از در آمدن از خلسه ی کشیک متوجه چندتا آکنه قرمز جدید که روی صورتم دهن کجی میکنند بشوم، به خاطر شانس بد و زمین کج و توطئه ی روزگار نیست...إنی وی این بخشی از زندگی حال و آینده ی من هست که باید باهاش کنار بیام.

۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۹
life around me

مشکلات اخیر به من ثابت کرد چقدر آسیب پذیرم و حساس،و چقدر زود میشکنم و از پا درمیام اما شکرخدا_نه یک که هزاربار_ همه چیز به خیر گذشت...گرچه پیرتر شدم و از نظر روحی بیمارتر اما واقعا از ته ته ته دل خوشحالم و دیدم انصاف نیست حالا که شما غُرنامه ی بدبختی های من را سخاوتمندانه میشنوین درجریان حال خوبم نباشین.


اتفاقات سختی را پشت سر گذاشتم و یک ماه گذشته خیلی بد درس خوندم و روزهای زیادی را به خیره شدن به دیوار گذروندم اما طوفان رد شده و من سالمم.و برای شروع ماه جدید انرژی و هیجان دارم و آماده ام استارت یک درس خوندن اساسی را بزنم.


دیروز یکی از بچه ها زنگ زد و با هیجان تعریف کرد که خانم دکتر اتند نورولوژی گفته ارتوپدی یکی از بهترین رشته هاست و بچه ها را تشویق کرده به انتخابش و گفته اگر واقعا دوستش دارین انتخابش کنین چون در این صورت میتونین سختی هاش را تحمل کنین.دوستم گفت ما بهش گفتیم یکی از دخترهای ورودی ما عاشق ارتوپدیه اما همه میترسوننش و خانم دکتر گفته بگین اهمیتی نده...میبینین?شدم شُهره ی شهر به عشق ورزیدن!


فردا اولین کشیک بخش جدید هست و من باید به تنهایی سه تا بخش را پوشش بدم اما درکمال ناباوری تمام افکار منفی و منفعلانه را به تخم چپ و ایضا تخم راست نداشته ام حواله داده و آماده ی آماده ام!

۰۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۵۵
life around me

"....مردمک های بیمار دیلاته و non reactive به نور میباشند.PR وBPبیمار قابل detectکردن نیست.سمع قلب و ریه ها silentمی باشد.در دستگاه مانیتورینگ بیمار هیچ فعالیت الکتریکی رویت نمیشود و در ecgبیمار نیز فعالیت الکتریکی ثبت نمیگردد.لذا طبق موارد ذکر شده مرگ بیمار تایید میگردد."


به ساعت2:00بامداد بیست و نهم آبان ماه نود و هفت که برای اولین بار مرگ بیماری را تایید کردم.

۴ نظر ۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۲:۲۷
life around me

کشیک عفونی یعنی تعویض پانسمان زخم های متعدد بیمار HIVمثبت و HBS Agمثبت!

یعنی بیمار زخم پای دیابتی که بوی تعفن نمیذاره بهش نزدیک بشی و مشاوره ی ارتوپدی از نظر بررسی نیاز به  قطع اندام میذاری و ارتوپدی که میاد و تعویض پانسمان TDS(سه بار در روز)درخواست میده براش و قیافه ی ترحم برانگیز من که ریلی?نه جدا ریلی استاد?...و کفترهای خوشبختی که میشینن روی شونه ام و مریض منتقل به سرویس ارتوپدی میشه!


همین دیگه...زندگی همینه...

۳ نظر ۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۹
life around me

 


بارها توی کتابفروشی ها به کتاب "اتاق" برمیخوردم و با وجود تعاریف زیادی که ازش شنیده بودم هیچوقت دستم به خریدنش نمیرفت...فیلم"Room" را هم مدت زمان زیادی داشتم اما هیچوقت نگاهش نکردم تا امشب و باید بگم واقعا فیلم قشنگی بود...از اون فیلم هایی که بعد از تمام شدنشون,برای مخاطب تمام نمیشن و تا مدتی ذهن آدم رو درگیر میکنن.

شروع فیلم توی یک اتاق کوچک در بسته هست و شاهد زندگی یک مادر جوان و پسر پنج ساله اش توی همون اتاق هستیم.و کم کم متوجه میشیم که هفت سال قبل این زن توسط مردی دزدیده شده,و تحت رابطه ی جنسی قرار گرفته و باردار شده و تمام این سالها توسط همون مرد توی این اتاق زندانی بوده...همونجا زایمان کرده و پسرش رو بزرگ کرده...اون مرد هم بهشون سر میزنه و وسایل لازم رو براشون میاره...

بقیه ی داستان رو خودتون ببینین یا بخونین...

بنظر من به تعداد افرادی که یک فیلم رو میبینن یا کتابی رو میخونن,تفسیر و برداشت وجود داره.نمیدونم باقی افراد با دیدن این فیلم به چه چیزی فکر میکنن اما بیشترین دیالوگی که توی ذهن من هایلایت شده اون جایی هست که مادر گریه میکنه و به پسرش میگه "من مامان خوبی نیستم"و پسر در جوابش میگه"اما یه مامانی"...

و این نشون میده که یک زن بعد از مادر شدن حتی اگر تمام بدبختی ها هم روی سرش بریزن باز باید خودش رو بالا بکشه و بجنگه...چون یه مامانه!(همینطور مردی که پدر میشه).

من با دیدن این فیلم یاد تمام سالهای زندگیم افتادم که یک سوپرمامان رو کنار خودم داشتم...زن شگفت انگیزی که حتی بعد فوت مادرش حتی یک قطره اشک جلوی ما نریخت تا ناراحت نشیم...که هیچوقت نذاشت در جریان بحث و جدل هاش با بابا قرار بگیریم...نذاشت بفهمیم مشکل مالی داریم...مامانی که همیشه حالش خوب بود...چون یه مامان بود!

و دقیقا به همین دلیل هست که من هیچوقت نمیخوام بچه دار بشم...بنظرم مادر یا پدر بودن یک "توانایی" هست که من ندارمش...تو با قدرت خودت تصمیم میگیری یک موجود بی دفاع رو بدون اینکه نظرش رو بپرسی به این دنیا بیاری و ناگزیر مسئول حال خوب یا بدش هستی...موجودی که با غمت غمگین میشه و با خنده ات انگار دنیا رو بهش دادن...مادر بودن کار سختیه...خیلی سخت!

۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۴۲
life around me

بعد اتمام ویزیت بخش و همزمان با اینکه هرکسی مشغول نوشتن گرین شیت مریض های خودش بود بحث فیلم و سریال پیش اومد و داشتیم با بچه های گروه در مورد شاهکارهایی که اخیرا دیدیم صحبت میکردیم.بحث کشیده شد به فیلم forrest gumpو همه میگفتیم که چقدر تحت تاثیرش قرار گرفتیم.مجتبی خیلی جدی گفت یکجایی نقدی از فیلم نهنگ عنبر خونده که با فارست گامپ مقایسه اش کرده بودن و نوشته بوده که ایده ی این فیلم از اونجا اومده!!!من و میکول غش غش زدیم زیر خنده که این جفنگیات چیه میگی تو بچه?!نهنگ عنبر کجا و فارست گامپ کجا?و مجتبی هم که واقعا اعصابش از مسخره بازی ما خورد شده بود خیلی جدی توجیهاتی که خونده بود رو پشت سر هم ردیف میکرد اما ما همچنان میخندیدیم چون هیچ جوره مقایسه ی این دوتا فیلم تو کتمون نمیرفت!

حالا از اون روز میکول هی میاد تو گروه تلگرام مینویسه گلی بیا?میگم بنظر من ایده ی اولیه ی فیلم سکوت بره ها رو از shaun the sheep(بره ی ناقلا)گرفتن،نظر تو چیه?

یا جرقه ی اولیه ی فیلم رستگاری در شاوشنگ اونجایی به ذهن نویسنده اش خورد که داشت پاندای کُنگ فوکار رو میدید!اینطور نیست?

و میدونم انقدر به این بازی کثیف ادامه میده تا مجتبی از گروه لفت بده!

...............

رو به روی پاویون دخترها یه سوئیت هست برای GP(پزشک عمومی)که کشیک شب اورژانسه.شب من کشیک بودم که در زدن رفتم دیدم یکی از GPها هست که گفت هرکار میکنه در باز نمیشه.تلاش منم بی نتیجه بود و گفتم اگه بخوایم به تاسیسات بیمارستان زنگ بزنیم طول میکشه تا بیاد بذار به پاویون پسرا زنگ بزنم.میکول اومد بالا و با یه تقه در رو باز کرد.بعدا بهم میگفت تا وقتی در باز شده داشتم تو دلم آیه الکرسی میخوندم که خداکنه باز بشه من جلوی این آهو(استعاره ای از اون دختر خوشگل)کنف نشم!

دکتر گفت خب من کشیکم 4صبح تموم میشه اگه اون موقع باز نشه من چکار کنم?و با دهن باز دیدم که میکول سینه سپر کرد و گفت هرساعت خواستین خبر کنین من بیدارم درس میخونم و منم تو دلم میگفتم تُف تو سبیلت میکول با این دروغگوییت!

و میگفت تا صبح هم آیه الکرسی میخوندم که درش باز نشه و دوباره بیاد پیش خودم!!!!

یعنی پدرسوخته تر از این بشر ندیدم من!

..........

اتندمون گفت یه نفر بره فلان کار رو انجام بده.پسرا جُم نخوردن و آخرسر سوگند حرکت کرد که انجامش بده.دکتر گفت پسرا نااُمیدم کردین...یه جنتلمن هیچوقت این برخورد رو انجام نمیده!...میکول هم خیلی جدی گفت استاد اینا جای خواهرای ما هستن وگرنه ما برای کیس هامون خیلی جنتلمن هستیم و نیشش تا بناگوش باز بود و من تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که از پشت سر دکتر براش خط و نشون بکشم و بگم دهنت سرویس خواهد شد!!!

..........

تو بخش نشسته بودیم و من میگفتم چقدر زوره ساعت سه صبح ویزیت بخوری.گفتم شما پسرا راحت یه روپوش میپوشین و میزنین بیرون ولی ما تا بخوایم اونهمه لباس رو هم بپوشیم خیلی طول میکشه...یه روز آسانسور خراب بود داشتم از پله ها میرفتم به سمت پاویون خودمون،تو طبقه ی پایینتر بودم و از جلوی پاویون پسرا رد میشدم که گویا میکول از لای در من رو دیده بود.صدا زد گلی بیا?همین که نگاه کردم دیدم لُخت لُخت و فقط با یه شورت اومد بیرون.من جیغ زدم و شروع کردم به فحش دادن که چقدر تو احمقی و روم رو برگردوندم.زد زیر خنده و گفت فقط خواستم بگم فقط شما نیستین که سر لباس پوشیدن دردسر دارین!ماهم باید هربار کلی لباس تنمون کنیم...من اینا رو درحالی میشنیدم که از پاگرد گذشته بودم و همچنان داشتم فحش میدادم!


+خلاصه خواستم بگم اینکه از میکول نمینویسم به معنای ساکت و عاقل شدنش نیست که همچنان آتیش میسوزونه و همه رو حرص میده!


۱۳ نظر ۲۶ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۶
life around me

 

تنها انگیزه ام از دیدن سریال patrick melrose ،بندیکت کامبربچ بود که ایفاگر نقش اصلی فیلم هست و من همیشه تحسینش میکنم.

حالا فقط با دیدن دوتا اپیزود اولش باید بگم درخشان بود و خیره کننده...چقدر پیچیدگی رنج کودکی این شخصیت که تا بزرگسالی ادامه پیدا کرده من رو درگیر خودش کرد...

پاتریک ملروز یک مینی سریال پنج قسمتی است که بر اساس یک کتاب ساخته شده و احوالات یک مرد جوان هست که به هروئین اعتیاد داره و در سیر داستان کم کم درجریان خشونت هایی که در کودکی از طرف پدرش اعمال میشده قرار میگیریم...و داستان از اون جایی شروع میشه که تلفن خونه ی پاتریک زنگ میخوره و خبر مرگ پدرش رو بهش میدن...پدری که عامل همه ی عمر کابوس وار این مرد جوان بوده!


 تا به اینجا بنظرم درخشان ترین صحنه ی فیلم،لحظات پایانی اپیزود اول هستند که بندیکت کامبربچ با تلفن صحبت میکنه،حرفی رو با حالت خنده میگه و بعد ناگهان حالت صورتش به گریه تغییر میکنه...فوق العاده بود!


و درخشان ترین دیالوگ هم از نظر من اون جایی هست که همین شخصیت اصلی میگه:"یه پنجره به چه دردی میخوره وقتی نتونی خودت رو ازش پرت کنی پایین"...



۶ نظر ۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۴
life around me

داشتم با کمیل حرف میزدم،یه حرفی پیش اومد و گفت سهیل که قسم راستش تویی!!!!

درحالی که دهنم از تعجب باز مونده بود و در یک لحظه هزارجور فکر از سرم گذشت و یک آن از سهیل متنفر شدم که یعنی چیزی در مورد حسش به کسی گفته?که یعنی تره هم واسه حرف من خورد نکرده?و داشتم همینجوری خود خوری میکردم که یه فیلم واسم فرستاد!

تو مراسم تولد سارا بودیم...من و سجاد داشتیم به مسخره بازیای کمیل میخندیدیم و کمیل فیلم میگرفت.سهیل پاتیل بود...اومد سمت ما و گفت کباب میخوام.حامد دست بُرد سمت کبابها که سهیل خیلی جدی گفت تو نه!گُلی برام لقمه بگیره...درحالی که ما داشتیم از شدت خنده زمین رو گاز میزدیم سهیل دوباره تشر زد و گفت فقط گلی برام لقمه بگیره...آخرسر یقه ی حامد رو گرفت و گفت مگه نمیگم فقط گلی?...اما من از خنده دستام سر شده بودن و نمیتونستم تکونشون بدم... حامد لقمه رو چپوند تو دهنش و گفت بگیر!بگیر!اینو گلی گرفته!!!و صدای قهقهه ی همه بلند شد...

یک آن با هجوم خاطرات باحالی که اکیپ قدیمی مون داشت مواجه شدم...

کلیپ رو فرستادم واسه سهیل...زنگ زد و گفت لعنتی چرا نگفتی قبلش برم دستشویی!!میگم چرا?میگه انقدر خندیدم که شاشیدم:)))

نوشته یه چیزی بگم?میگم چی?میگه ولی خداییش قبول داری مستی و راستی?


یه روز که بیکار باشم میام از این فیلمهایی که تو لپ تاپم دارم و مدتهاست نگاهشون نکردم براتون تعریف میکنم که شماهم مستفیض بشین!

۷ نظر ۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۱۸
life around me

هیچکس اندازه ی یک اینترن یا رزیدنت ارزش تعطیلات رسمی تقویم را درک نمیکند!...حالا از این بگذریم که جمعه کشیک هستم و تف وسط کشیک جمعه اما جانب حق را که بگیریم باید بابت این دو روز تعطیلی شاکر باشم که خب هستم!

دیروز افتادم به جان کتابخانه...وسواس قرینگی دارم و مدام احساس میکنم جزوه هایی که توی ردیف آخر چیده ام جور در نمی آیند و هی به هزار شکل مختلف مرتبش میکنم و هی راضی ام نمیکند...علی الحساب با این مدل جدید کنار آمده ام تا روزی که دوباره اعصابم از جایی دیگر خورد باشد و سر کتابخانه ی بیچاره خالی اش کنم!


عکس بالا را دیروز گرفتم و قصد داشتم همان دیروز پستی بنویسم...حتی تایپش هم کردم اما گزینه ی انتشار را نزدم.چرا؟نمیدانم...

عکس بالا را دیروز گرفتم.بعد از اینکه با دیسمنوره از خواب بعدازظهر بیدار شدم...اتاق تاریک بود...خانه تاریک بود...ترس تنهایی برم داشت...همه جا سرد بود و تاریک و من احساس بی کسی میکردم.دستم به درس خواندن نرفت...

وقتی عکس را میگرفتم نبات ها توی آب داغ حل میشدند و قصد داشتم مسکن بخورم اما دلم برای معده ام سوخت و نخوردم...قصد داشتم لاک بزنم اما حوصله ام نکرد و نزدم...اما فیلم دیدم و کتاب جدیدم را خواندم.نگفتم؟سه جلد رمان قریب به دوهزار صفحه را به قیمت تنها سی هزارتومان خریدم!...و با خودم فکر کردم اگر کسی که اینطور آتش به جان کتابخانه اش زده مشکل مالی داشته انشالله که حل شود چون اقلا دعای خیر من یک نفر پشت سرش است...


من همیشه از تبدیل روابط مجازی به حقیقی فراری بوده ام اما دیروز به طرز عجیبی دلم قرار حضوری با یک دوست وبلاگی را میخواست.کسی که ندیده مرا بشناسد,اهل کتاب خواندن باشد و از صحبت کردن لذت ببرد.بدم هم نمی آمد که اینترن باشد و در مورد مشکلات آموزشی و کشیک ها و غیره حرف بزنیم و دانشگاه ها را مقایسه کنیم و هرکدام سعی کنیم با چس ناله ثابت کنیم ما بدبخت تریم!!! اما خب کسی را نمیشناختم...و حسرتش ماند روی دلم چون به هرحال این هوس هر چندسال یکبار ممکن است به سرم بزند.

حتی با خودم فکر کرده ام که اگر توی یک شهر دیگری رزیدنت شوم ترتیب یک قرار حضوری با بچه های وبلاگی را بدهم اما چون از جمع فراری ام احتمالا باید با هرکدام از بچه های ساکن شهر کذایی تک به تک قرار بگذارم...میبینید؟در این حد به سرم زده که برای هزارسال بعد نقشه هایی میچینم که میفهمم هیچوقت عملی شان نخواهم کرد!


دارم سعی میکنم به اتفاقات اخیر فکر نکنم...به اینکه جلوی چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختم و بابتش از خودم متنفرم...دارم سعی کنم آرام باشم و تمرکزم را روی بوی خوشمزه ی ناهاری که مامان پخته نگهدارم...

و روی چای و خرمایی که در اتاق را زده و برایم آورده...باید قدرش را بیشتر بدانم...باید قدر مامان و تک تک اعضای خانواده که اینطور بی منت عاشقانه دوستم دارند را بیشتر بدانم و اعصاب خوردی های بیرون را کمتر سرشان خالی کنم...


+از جای دیگری ناراحت و عصبی بودم,سر بابا خالی کردم...مونقره ای از دستم ناراحت است و دیشب پیتزایی که تعارفش کردم را بر نداشت...باید از دلش دربیاورم!

+توی بخش بیماری داشتیم هجده ساله که چند ماه قبل به دنبال تصادف دچار ضایعه نخاعی و فلج اندام های تحتانی شده بود و به علت آسیب مغزی افت هوشیاری داشت و مطلقا با دنیای بیرون ارتباطی برقرار نمیکرد.به علت خوابیدن طولانی مدت و عدم تحرک,شدیدا لاغر و کاشکتیک بود و اسکلتش از سطح پوست قابل تشریح بود.لوله ی تراکئوستومی داشت و با گاستروستومی تغذیه میشد و عملا تفاوتش با یک جسد این بود که نفس میکشید و پلک میزد.اما پدر پیرش مثل پروانه دور تخت پسر میچرخید و طوری رفتار میکرد که انگار امید به بهبودی دارد...پسرک بخاطر پنومونی(ذات الریه)بستری بود و من هروقت یاد پدرش می افتم که چطوری هرثانیه بچه را جابجا میکرد تا زخم بستر نگیرد,ترشحات دهانش را ساکشن میکرد,مواظب بود مگسی اذیتش نکند و با هربار دیدن من میگفت" خانم دکتر نگاه کن؟انگشتش را تکون میده,این علامت خوبیه؟" و من پوکر فیس نگاهش میکردم و سرم را از خجالت می انداختم توی پرونده چون جوابی نداشتم,به این نتیجه میرسم که کاش محبت هایی که به دوست های قدر نشناسم کرده بودم را یکجا خرج خانواده میکردم...

+روز به روز تنهاتر میشویم...باید تنهایی خندیدن,تنهایی رقصیدن و تنهایی شاد بودن را یاد بگیریم...لازم میشود!

+راستی,شما چه خبر؟

۲۳ نظر ۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۱:۵۴
life around me

شوهرش تاجر ثروتمندی ست.برای بچه دار نشدن،شرایط همسر پزشکش را درک کرد تا دوران رزیدنتی و طرح شهرستان را تمام کند.

در دوران فلوشیپ همسرش تصمیم به بچه دار شدن گرفتند.مرد دو سال تمام کار نکرد و مثل دایه ای بچه داری کرد تا همسرش به ادامه تحصیل برسد!و بعد از اتمام دو سال و سبک شدن کار همسرش،دوباره شروع به کار کرد و برای نگهداری از بچه ها،دو پرستار را همراه همسرش راهی شهرستان کرد تا زن پزشک ادامه طرحش را بگذراند و قول داد به زودی به آنها بپیوندد!


اینها را نوشتم که تاکید کنم اگر زنی هستید که بچه داری را وظیفه ای دو نفره میدانید،با کسی ازدواج کنید که تفکر مشابهی با شما داشته باشد.مردی که پذیرفته در ایجاد آن بچه ها پنجاه درصد سهم داشته و باید در بزرگ کردنشان هم نقشش را ایفا کند...مردی که بنشیند و دودوتا چهارتا کند و تصمیم بگیرد نگهداری از بچه ها برای کدام تان کار امکان پذیرتری است و کمترین آسیب را به پیشرفت کدامتان میزند.مردی که خانه نشینی و درآوردن بچه ها از آب و گل را وظیفه ی صد در صدی زن شاغلش نمیداند،مسئولیتی دونفره میداند که برای تقسیم کردنش نیاز به همکاری دارد و میداند این کار چیزی از مردانگی اش کم نمیکند!


و اگر متقابلا مردی هستید که بچه داری را وظیفه ی زن میدانید،لطف کنید با زنهایی که ساعتهای زیادی از زندگی شان صرف کارشان میشود ازدواج نکنید و در همان ابتدای کار،طرف مقابل را در جریان طرز فکرتان قرار دهید تا با علم و آگاهی به این موضوع تصمیم بگیرد!

۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۸:۵۹
life around me

دیشب تلفنم زنگ خورد و یک پزشک عمومی که فارغ التحصیل دانشگاه خودمان است پیشنهاد داد برای دو روز،توی مرکزی که مشغول به کار است با مُهرش طبابت کنم و حق طبابتم را هم بگیرم...

نای حرف زدن نداشتم و فقط به گفتن اینکه حال عمومی مساعدی ندارم اکتفا کردم...حتی بابت اینکه گفت من فقط به تو اطمینان دارم که مُهرم را به دستت بدهم هم تشکر نکردم...

یادم است شماره تلفن یکی از بچه ها را برایش فرستادم و گفتم با سواد و است و از پسش برمی آید...همین!


+روزنه های امیدی پیدا شده...دُعام میکنین?

۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۶:۵۹
life around me