گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

حالا بعد چند روز از بهترین سفر زندگیم با دوستان برگشتم و بعد یه دوش گرفتن حسابی،با کیفیت ترین خواب ممکن رو داشتم.

بنظرم بهترین اتفاق سال نود و شش برای من این بود که بیش از سالهای قبل سفر کردم و بیش از سالهای قبل رفیق پایه ی سفر پیدا کردم...و به این نتیجه رسیدم که بهترین رفیق آدم لزوما بهترین همسفر نیست اما لعنت به رفقای من که هم رفیقن و هم همسفر و چه بی رحمانه در هر دو مورد تاپ استیودنتن!

حالا از سفر برگشتم و ولو روی تختم به روزهایی که گذروندیم فکر میکنم.به اینکه چقدر لازمه هر فردی قبل ازدواج با دوستاش سفر بره و کارهایی رو انجام بده که هرگز هرگز تو زندگی عادی روزمره اش حاضر به انجامشون نبوده...سفر ما پُر بود از آدرنالین و هیجان،عبور از خط قرمز ها،تجربه کردن چیزهایی که هیچوقت فکر نمیکردیم سمتش بریم.من توی سفر یه آدم دیگه بودم،آدمی که نهایت تلاشش رو کرد تا خودخواهی هاش رو به حداقل برسونه و بذاره جمع اکثریتی خوش باشن،آدمی که علی رغم اخلاق همیشگیش از خواسته هاش کوتاه می اومد به نفع جمع...من از این سفر برگشتم و هنوز همون آدمم،با همون خط قرمزها و حد و حدودها و چقدر تجربه ی این سفر روی دلم سبکی میکنه...چقدر بهش نیاز داشتم و چقدر حالمُ خوب کرد.

پیج اینستاگرام zanan_alayhe_zanan موضوع این هفته اش سفر بوده و محدودیت هایی که خانم های کشور ما برای سفر رفتن دارن.

بنظرم بد نیست نگاهی به پست هاش بندازین و البته اُمیدوارم یک روزی برسه که تنهایی سفر رفتن آرزوی هیچ زنی نباشه.


۲ نظر ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۱۰
life around me

برادر اونه که وقتی میفهمه خواهرش تو شهر غریب با دوستاش بی ماشین موندن و از چهارشنبه سوری بی نصیبن،زنگ بزنه به رفیقش که تو همون شهره و بگه دخترا رو ببر هرجا میخوان،براشون آهنگ توپ بذار حال کنن و برقصن...!

داداش اونه که بشه بهش عمیق ترین گند کاریهاتُ بگی،باقیش همه مسخره بازیه!!!

۲ نظر ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۴۱
life around me
حرف های دخترونه،دوستی های معرکه،آشپزی های هول هولکی،آهنگ های درخواستی،گولّه شدن تو آغوش هم از شدت سرما،بحث ها و درگیری ها و آشتی های دو دقیقه بعدش،بیدارموندن های تا سحر،قُل قُل آرامش بخش دوسیب و نعنا،راه رفتن های زیربارون،خندیدن های از ته ته ته دل،آخرشب ها و دور دور تو خیابون ها...
چقدر خوبن این دخترا...چقدر حالم باهاشون خوبه...چقدر...
کاش میشد این روزها رو خالکوبی کنم روی بازوم و سالها بعد به همه بگم نیگا?نیگا?ما همچین روزهایی باهم داشتیم...
۱۳ نظر ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۷
life around me


+به این حجم بالا سرسری نگاه نکنین.این ها پدرهای زیادی رو درآوردن(!)به همین قبله قسم!!
+ممنونم که دعام کردین...خیلی زیاد.

با نوشتن این جمله تموم کنم تمام این غر زدن های اخیر رو:"وی با نمره ی حدود 140 پاس شد"!
۳۶ نظر ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۷
life around me

اگر غول چراغ جادو همین الان ظاهر میشد و میپرسید هی دخترک چرا غمگینی،بگو چه میخواهی تا برآورده کنم? لب ورمیچیدم و میگفتم رُفقای نادانم رو از پشت میز بلندکُن بریم بیرون...!

داشتم فکر میکردم چقدر ترسناک که غم و شادی و خوشی و ناخوشی ام تا این حد به حضور دیگران وابسته است...

۹ نظر ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۳
life around me

هزارمین عکسش با پیراهن سفید رو میبینم و نوشته ی "گفته بودی پیراهن سفید بهت میاد" رو میخونم و به قرنها حماقت خودم فکر میکنم...حماقت دهانی که بی دلیل باز میشه،بی دلیل حرفی رو میزنی و دلی رو هزارسال درگیر همون یک لحظه حماقت میکنه...


۷ نظر ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۷
life around me

نمیدونم حس زنی که نُه ماه تمام با یک موجود توی بدنش زندگی کرده،خورده،خوابیده و حالا به تازگی زایمان کرده و اون موجود رو باید به شکل دیگری ببینه چیه اما حس و حال من بعد دوماه خونه نشینی و درس خوندن روزانه،وقتی که نزدیک امتحان رسیدم عجیب به نظر میاد.

دوست ندارم تموم بشه و مُدام فکر میکنم این دو هفته ی مونده به شروع بخش ها رو از بیکاری چطور سر کنم وقتی قرار نیست صبح ها با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شم و شبها با تنظیمش بخوابم?!

تمام این دوماه فکر میکردم قراره روزهای آخر منتظر اتفاق شگفت انگیزی باشم.تصورم از همچین روزی با خود این روز از زمین تا آسمون تفاوت داشت...


همیشه نگاهم به عشق هم همینطور بوده.اینکه رنج و رنج و رنج و آخرش یک وصال ساده?...نباید منتظر پایان با شُکوه تری بود?

حق عاشقی که سالها هجران کشیده رو بیشتر از یک کام گرفتن از معشوق میدونم... رنج دوری بیشتر از شنیدن صدای نفس هاش روی شونه هام لذت داره...

آدم عجیبی ام?هووووف...


°حساب رو بذاریم به پاس شدن دیگه نه?!

۱۲ نظر ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۴۶
life around me

من هیچوقت از بچه های کار خرید نمیکنم و واسه این کار دلایل خودمُ دارم اما اگه پول همراهم باشه براشون خوراکی میخرم و صبر میکنم تا جلوی خودم بخورنش.

درسته که وقتی بهشون میگم بیاین یه چیزی براتون بخرم،دست میذارن رو گرون ترین خوراکی هایی که خودم تابحال نخوردم و بعد حساب کردن پولش حتی یک بار هم تشکر نمیکنن،اما دلیل نمیشه از دیشب تا الان از عذاب وجدان خفه نشم.

از ماشین پیاده شدم که بستنی بخرم،اومد طرفم و گفت یه پونصدی میدی?با همین قیافه ی همیشه ی خدا اخمو نگاش کردم و گفتم ندارم.نداشتم واقعا...توی کارت داشتم اما دستی نه.

رفتم داخل هایپر مارکت و گفتم یا براش یه بستنی میخرم یا میگم پونصدی بهم بدن ببرم بهش بدم ولی شلوغ بود و خرید نکردم.وقتی برگشتم به ماشین کناری تکیه داده بود نگام میکرد....چقدر شرمنده ام از یادآوریش و همش به خودم میگم لعنت به تو!!نمیتونستی برگردی و بخری براش?چنددقیقه صبر کردن انقدر برات سخت بود?

درسته که این بچه ها واسه اینکار تربیت شدن و این قیافه ی مظلوم رو بهشون یاددادن،درسته که بارها با پُررویی جوابمُ دادن اما لعنتی یه بچه ی هفت هشت ساله ازت یه پونصدی خواست بهش ندادی.شاید این پونصدی تمام چیزی بود که تو اون لحظه بهش نیاز داشت و تو کافی بود فقط چند دقیقه توی نوبت بایستی!

لعنت به من...


۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۹
life around me

زمین از بارون های روز گذشته نم داره و هوا بهتر از این نمیشه.

پنجره ی اتاقم رو باز کردم و نور افتاده روی گلدونهای کاکتوسم...گل پیچی که چندماه پیش کاشتم و گذاشتم لب پنجره ی اتاقم به طرز عجیبی مثل لوبیای سحرآمیز رشد میکنه و من موندم با این همه شاخه ی جدیدش چکار کنم.

یک هفته مونده به امتحان پره و من از برنامه ریزیم جلو افتادم و برخلاف انتظارم گویا قراره دو روز آخر رو مرور کنم...

کتابی که به تازگی خریدم رو شروع کردم و برای خوندنش هیجان دارم.برای بعد از امتحان که قراره برم مراسم رونمایی از کتاب فلان نویسنده...

دیشب که بارون شروع به باریدن کرد,بدون معطلی نشستم پشت ماشین و با رشته و کشک برگشتم خونه.لابد دیگه همسایه ها میدونن که پختن و خوردن آش رشته تو خونه ی ما یه مراسم به باشکوهی مراسم های مذهبی داره.

میگفتم,هوا خوبه و حال ما؟...حال ما تا زمانی که هی سالها بگذرن و دربی پس از دربی بیاد و بره و خانم ها همچنان همون لولوهایی باشن که نباید برن ورزشگاه و نباید از تلویزیون کشور خودشون نشون داده بشن خوب نمیشه...

نمیشه که نمیشه!

+کتابدونی با دوتا کتاب جدید به روز شد.همون حاشیه ی سمت چپ وبلاگ رو نگاه کنین؟اوناهاش.


۸ نظر ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۳۵
life around me

سهیل یه برق لب برام سوغاتی آورده که فوق العاده خوش طعمه.میگفت اینا واسه کساییه که میرن سر قرار و میخوان لب هاشون خوش طعم باشه!!

حالا هی ازش میزنم و خودم میخورمشون...!

خودم راضی،خدا هم راضی،گور بابای ناراضی!


+ از وقتی فهمیده"چشم" رو از پره حذف کردم جواب پیامامُ نمیده:))و معتقده من یک تنه دارم آرمان های پزشکی رو نابود میکنم و به قهقرا میبرم!!

۱۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۴
life around me

الان تو مرحله ای هستم که نباید فیلم نگاه کنم....چون مثلا چندشب قبل تو فیلم گفت elbow و من یاد مبحث tenis elbow توی ارتوپدی افتادم و کلی به مغزم فشار آوردم تا علایم و تشخیص و درمانش هم یادم بیاد.

بعد الان اون قسمت از فرندز رو میدیدم که فیبی میگه licoric roomو من بخت برگشته یاد licoricتوی داخلی افتادم که باعث هایپوکالمی میشه و الان نشستم اپروچ هایپوکالمی رو مرور میکنم.!

یاد دوران کنکور افتادم که وقتی اطرافیم حرف میزدن،ناخودآگاه شروع میکردم تو جمله هاشون فاعل و مفعول رو تعیین میکردم و تشبیه ها و ضرب المثل ها رو جدا میکردم...

به هرحال خدا شفا بده انشالله!

۱۴ نظر ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۶
life around me

برای مدیتیشن و آروم گرفتن ذهنم،شبها بافتنی میبافم.کارهای دستی همیشه نقطه ی قوت استعداد من بودن و همینطور نقطه ی رهایی ذهنم.

حالا قاطی قلاب زدن،به صدای ابی گوش میکنم که به قشنگ ترین شکل ممکن تو گوشم قصه میگه:"ای تو یارم،روزگارم،گفتنی ها،با تو دارم...ای تو یارم،از گذشته، یادگارم"...

شاید اگه عمری باقی بمونه،بنویسم چرا انقدر ابی رو دوست دارم و چرا معتقدم به تنهایی و با قدرت روی قله ی موسیقی پاپ فارسی،بلامنازع ایستاده و رقبا همه تو دامنه ی کوه نفس نفس میزنن!

+میشه شما هم بگین تو اوقات فراغت چه میکنین?

خانوم های خانه دار یا شاغلی که بچه هم دارین،ساعت هایی رو به خودتون اختصاص میدین?تو اون ساعت ها چکار میکنین?

۱۴ نظر ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۳۳
life around me


زمان میگذره,از این روزها فاصله میگیریم.من فراموش میکنم خیلی سال قبل که جوانتر بودم, توی یک بعدازظهر اوایل اسفند به چه چیزی فکر میکردم,چه لباسی پوشیده بودم یا اینکه مادرم توی آشپزخونه چه غذایی میپخت.

ما از این روزها فاصله میگیریم و فراموش میکنیم تیتر اول روزنامه ها توی همچین روزهایی چه بود اما...

اما این صحنه ها و این لگدهای از سر ضعف رو مگر خاک گور بتونه از حافظه ی ما پاک کنه...!

خدارو چه دیدی؟شاید از این به بعد تنها دلیل زنده موندن ما این باشه که اونقدری عمر کنیم تا تمام اتفاقات این روزها رو برای دخترهای نسل های بعد تعریف کنیم و به قول دکتر شریعتی بگیم:آری ای برادر اینچنین بود....


+جایی خوندم دختر لبنانی که برای ازدواج با دکتر چمران انتخاب شده بود,در اولین دیدارش با دکتر,متوجه نقاشی از شمعی شد که در پس زمینه ی سیاه کشیده شده و فلسفه ی اون نقاشی رو پرسید و دکترچمران جواب داد این جهان بینی من هست که تو دوران ظلم و سیاهی,هرکس اگر بتونه به اندازه ی یک شمع نور تولید کنه خودش کار بزرگیه.

این دخترها شمع هایی هستن که دارن تو دل تاریکی میسوزن و من براشون دعا میکنم.و بیشتر از هرکس دیگه ای به مادرهاشون افتخار!

۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۷
life around me

 

یک بعد از ظهر بی درس و فارغ از دغدغه ی نکات فراموش شده حق دختری بود که روزها درس خونده.

به عادت تمام بعدازظهرهای بی درس,نخوابیدم تا ساعت های بیشتری داشته باشم برای کارهای عقب افتاده...

از اول قرار گذاشتم برم آرایشگاه بلکه خوشگل بشم و انگیزه ی تازه بگیرم ولی دلم به حال اونهمه وقت که باید با توی نوبت نشستن هدر بره سوخت,نتیجه اینکه با هزار مصیبت و گره زدن بند به انگشت پا و کج و معوج کردن لب و لوچه و دنگ و فنگ,صورتم رو تا جایی که میتونستم بند انداختم و ابروهام رو صاف و صوف کردم...بنظرم خودکفایی در این زمینه برای همه ی خانومهایی که اهل بند انداختن صورت هستن لازمه.اونقدر لازم که من بی استعداد در این زمینه هم دارم در راستاش تلاش هایی نسبتا موفق میکنم...

باید دستی به سر و روی اتاقم بکشم و تمیزش کنم...کاری که میتونم بگم عاشقشم و خیلیا این علاقه رو درک نمیکنن.

اومدم بیرون,هوا خوبه...گلها دارن جون میگیرن برای عید و من از الان برای کاشتن سبزه به رسم هرسال هیجان دارم...هنوز با جزئیات دقیق,سالهای بچگیم و ذوق عجیبم برای نوروز رو به یاد میارم و اغراق نیست اگر بگم هنوز هم همونقدر دستپاچه ام برای چیدن هفت سین.

شاید تنها چیزی که نسبت به اون دوران در من تغییر کرده,بی میلیم به دیدن فامیل و شنیدن حرف های خاله زنکی باشه که جز رنجوندن همدیگه حاصلی نداشته.و احتمالا تنها مزیت اینترنی همین باشه که بعد از تحویل سال کشیک باشم و تو هیچ دید و بازدیدی شرکت نکنم.

تو فکرش هستم که امروز برم بهشت زهرا و فاتحه ای برای پوران خانوم بفرستم,کتابی که یکماهه شروعش کردم اما خستگی و بی رمقی این روزها نمیذاره تمومش کنم رو کمی جلو ببرم...شاید سری به بازار بزنم و ببینم حال و هوای عید شروع شده یا نه.

دل تو دلم نیست که این امتحان تموم بشه,با بچه ها بزنیم بیرون و کفش های گرون قیمتی رو که قراره کشیک های طولانی رو تحمل بیارن بخریم,یه روپوش سفید و یه مقنعه ی جدید به کمدم اضافه کنم و دستی به گوشی پزشکیم بکشم که بخاطر پشت سر هم افتادن بخش های مینور این ترم خاک گرفته.

امروز هوا خوبه,درس نمیخونم و این یعنی روز خوبیه و من خوشحالم!


_عنوان از آقای مجتبی ناصری طهرانی هست و اجالتا فقط قسمت"عجب هوایی" اش به من مربوط میشه:)

_هروقت چشمم به گلهای حیاط که توی عکس بالا هستن میفته,یاد حرف اون خانوم کارشناس(!!)یزدی می افتم که میگفت به شوهرت بگو آقایی میخوام برات کولاک بکنم.لبخند میزنم و میگم انگار این گلها خواستن برامون کولاک بکنن:)

۸ نظر ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۳۷
life around me

تمام روز به این امید درس میخونم که شب بشه و خوندنم تموم، ابی جان پلی کنم،با صدای بلند باهاش بخونم و حلقه بزنم...!


۱ نظر ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۳۱
life around me


حالا میدونه دندونام ریخته میخندم زشت میشم,باز دلبری میکنه که نیشم وا شه...
پیرمرد خنگ قشنگم؟تا پنجاه و دوسالگی چیزی نمونده,منتظر باش که قراره عاشقت بشم:)

_عنوان از وحشی بافقی_
۵ نظر ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۹
life around me

وسط خونه تکونی مامان چشمم افتاد به هدیه هایی که تو دوره های مختلف تحصیلی از مدرسه گرفتم...یه پارچ شیشه ای شبیه همونی که رو جهاز مامانم بوده رو سال سوم راهنمایی برای معدل بیست گرفتم و خیلی خوب اون صحنه ای رو به یاد میارم که دونه دونه میرفتیم روی سکو و پارچ به بغل برمیگشتیم پایین.

یه سُس خوری کوچیک رو دوران دبیرستان بهمون هدیه دادن که فکر میکنم مناسبتش روز دختر یا روز دانش آموز بود.

یه گلدون شیشه ای برای مسابقه دو ، یه قندون برای نمیدونم چه مناسبتی...

شاید اون زمان فلسفه ی این هدیه ها رو نمیفهمیدم و فقط یادمه با لبهای آویزون میومدم خونه و میدادمشون مامان.ولی الان خوب میفهمم دلیل این کلیشه های جنسی که انقدر با برنامه و سیاست دقیق رو مغزمون کار میکردن.

پس دیگه نباید تعجب کنم از پیام همکلاسی دبیرستانمون که الان پزشکی میخونه و در جواب تبریک های بچه ها به مناسبت ازدواجش،میگفت ایشالله همه تون زود عروس شین و خیلی احساس بامزگی میکرد وقتی میگفت سلامتی بدون شوهر چه فایده ای داره.

به هرحال ما حاصل درس خوندن تو مدارسی هستیم که به دانش آموزاش به پاس درس خوندن،ظرف هدیه میدادن جهت تکمیل جهیزیه!

۱۴ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۱۷
life around me

یک چیزی رو که هیچوقت نتونستم درک کنم،تناقض رفرنس های مختلف بوده...مثلا رفرنس داخلی یه چیزی میگه و رفرنس جراحی دقیقا برعکسش رو میگه و ما باید حفظ کنیم کدوم یکی چی گفته و بعد سر امتحان ببینیم اون سوال قاطی سوال های داخلی هست یا جراحی و طبق رفرنس خودش جواب بدیم...

بعد درمورد زنان یه پدیده ای داریم که رفرنس های خود زنان(شامل دنفورث،کارنت،ویلیامز)هم حرف متناقض دارن.یعنی تو جواب سوال میگه:طبق فلان جمله ی دنفورث،گزینه ی الف درسته،طبق ویلیامز گزینه ی ب و طبق کارنت گزینه ی ج صحیحه!!!

حالا چرا انقدر جوش آوردم?چون یه جدول درمورد غربالگری کنسرهای کولورکتال بود که هم تو داخلی و هم تو جراحی درموردش صحبت میشه و من با خیال اینکه جفت شون مثل هم هستن،از داخلی خوندمش و حالا میبینم نمیتونم سوالای جراحی رو جواب بدم و رفتم نگاه میکنم میبینم بععععله،اینا کاااملا متفاوتن.و مغزم طی این یکماه انقدری ترور اطلاعاتی شده که واقعا هرکار میکنم نمیتونم اینُ حفظ کنم و قبلی رو باهاش قاطی میکنم.

جدا یکی بیاد بگه فازتون چیه?خب بی انصاف ها اقلا این مباحث آورلب رو فقط از یه رفرنس سوال بدین آدم تکلیفش معلوم باشه:/

۶ نظر ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۲۸
life around me

چه فایده وقتی پول داشته باشم،که دیگه ابی اونقدری پیر شده باشه که نتونه کُنسرت بذاره?

۶ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۲
life around me
هوای اتاق تفت گرما داشت و بوی نای رطوبت ناشی از یک ماه و نیم تحمل کردن من.یک ماه و نیمی که اتاق طفلکی فرصت تنهایی پیدا نکرده و با پنجره های بسته و پرده های کشیده سر کرده.
پنجره را که باز کردم نور بود،و هوای دلچسبی که به هوای هیچ ظهر زمستانی شباهت نداشت...
کوله ی کتابها را گذاشتم زیر بغل و با چاشنی ماژیک و خودکارهای رنگی زدم بیرون،روی فرش پهن شده ی زیر درخت نشستم و به آرامش مامان موقع سبزی خورد کردن نگاه کردم که چقدر رنگ موهاش به سبزی جوونه های درخت ها می اومد.
مثل همیشه گفتم"بسم الله" و شروع کردم به خواندن...و با خودم فکر کردم چندهزار روز را با این جمله شروع کردم?و چند هزار روز دیگه در انتظارمه?
اسم سال نود و شش را از همین الان انتخاب کردم...سال بسم الله و درس های تمام نشدنی!
۱ نظر ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۳۰
life around me

داشتم قربون صدقه ی نیمار میرفتم و به این فکر میکردم که ما زشت نیستیم،صرفا پول یا قدرت نداریم وگرنه پتانسیل اینُ داشتیم که خیلیا تو خیلی نقاط دنیا قربون صدقه مون برن!

۳ نظر ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۵
life around me
ولنتاین امسال نسبت به سال قبل ترفیع درجه پیدا کردم،و از هیچکاره بودن توی این جشن رسیدم به مشاور خرید هدیه برای معشوقه ها.
من?خُب خوشحالم و از نقش جدیدم راضی.و دروغ نیست اگر بگم هیجان هم دارم...برای منی که به رابطه ها به شکل نقطه ی پایان نگاه میکنم نه شروع،هدیه گرفتن در همچین روزهایی جذاب نیست اما دلم میخواست دوربینی دست بگیرم و عشق و قدردانی چشم های برق زده از خوشحالی رو موقع گرفتن هدیه ها ثبت کنم...برای من جذابترین بخش یک عشق اینه که بشینم یک گوشه و شاهد عشق بازی دو نفر دیگه باشم.

+عنوان?نمیدانم از کیست!!!
۱۱ نظر ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۹
life around me

من اگر مادر بودم،دوشنبه شبی که گذشت دست دخترک یا پسرکم رو میگرفتم و میاوردمش جلوی تلویزیون...تا دیروقت شب با هر کلک مادرانه ای که بود بیدار نگهش میداشتم،علی کریمی رو بهش نشون میدادم و میگفتم اینُ ببین مامان?این پول داره،رفاه داره،آبرو و محبوبیت و شهرت هم داره.اما میدونی چرا اومده اینجا و آرامش رو به خودش حروم کرده?چون به چیزی اعتقاد داره و حالا پای اعتقاد و دغدغه اش ایستاده.

میگم مامان جون اگه یک روزی بزرگ شدی لطفا باری به هر جهت نباش و خودت رو از تمام شور و شرّ دنیا معاف ندون...میگم دغدغه داشته باش و پاش بایست...حالا چهارتا دشمن هم داشتی باشی،داشته باشی...


یک روزی که سر ماجرایی تو دانشگاه دعوا و بحث شدیدی داشتیم و من طبق معمول وسط میدون جنگ بودم و کوتاه نمی اومدم،دخترک همکلاسی بهم گفت گلسا توجه کردی تو کلاس هیچکس با من بد نیست?چون من کاری به کار کسی ندارم...!

و خب برای من سخت نبود یادآوری روزهایی که برای هر مساله ی ریز و درشتی نظر سنجی میکردیم و همون دخترک با صدای آروم میگفت برای من فرقی نداره!...دیشب نماینده ی کلاس بهم پیامی داد تا دور از چشم بچه ها کاری بکنه که فقط به نفع یک عده ی خاصی هست و حق بقیه ضایع میشه.پیام داده بود که بگه حواسم به گروه شما هم هست،شما هم خودی هستین...بهش گفتم فلانی?چرا از بین این همه به من پیام دادی?گفت چون دهن تو یکی رو نمیتونم ببندم.

 

مامان جان?لطفا تکرار همیشه ی جمله ی"برام فرقی نمیکنه" نباش.خب?


+وقتی کسی ازم میپرسه دوست داری مثل کدوم شخصیت معروف باشی?هیچوقت فکرم سمت آدمهای موفق پولدار،دانشمندا یا سلبریتی های جذاب نمیره...فکرم یکراست میره سمت کسایی که یک جایی از مسیر زندگی یکنواخت شون قد علم کردن و حرفی رو زدن که بهش اعتقاد داشتن و تاوانش رو پذیرفتن کسایی مثل گالیله...

و هروقت کسی ازم بپرسه کی از خودت خیلی خجالت کشیدی?میگم وقتی حقیقت رو انکار کردم و بخاطر منفعت و مصلحت و هر کوفت دیگه ای پشت کردم به اونچه که میدونستم درسته.میگم شرمنده ام اما چه کنم که اونقدرها آدم شجاعی نیستم.وگرنه من هم توی روزهایی که گذشت،روی چندتا تیکه آجر می ایستادم و روسری سفیدی رو تکون میدادم.

۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۳۶
life around me

مرسی از صدا و سیمای عزیز دل مردم ایران،که لطف کرده برای مراسم جشنواره ی فجر،اون سه تا بزرگوار رو نشونده توی استودیو تا هر وقت خانومی بیاد روی صحنه،دوربین بره تو استودیو و ما تصویر برج میلاد رو از توی مونیتور و خیلی دور ببینیم تا مبادا شراره های آتش روی سر خانوم ها به گناه بکشوندمون.

و خب ما هیچکدوممون اینستاگرام نداریم،اصلا نمیدونیم اینترنت چیه،تا بحال فیلم خارجی ندیدیم و هیچ موزیک ویدیویی با حضور هیچ خانومی هم ندیدیم.

مرسی از اینکه حواستون هست ما به بهشت بریم...مرسی که هستی صدا و سیمای عزیزم.

۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۹
life around me

چند روزی میشه که ماژورها رو تموم کردم و حالا رفتم تو فاز بعدی!مرور ماژورها و خوندن مینورها...

علی رغم اینکه فکر میکردم هیچی از خونده هام یادم نمونده،خیلی چیزها رو خوب بلدم اما بعضی مطالب رو انگار برای بار اوله که میخونم!!!و از دست اطفال دلم میخواد نعره ها بکشم و جامه ها فلان کنم اما خب چون دختر نجیبی هستم کار خاصی انجام نمیدم.


یعنی هیچوقت تو زندگیم فکر نمیکردم از خوندن داخلی،زنان و جراحی لذت ببرم و از طرفی روی اطفال بالا بیارم...دیگه حالا فکر کنین دنیا داره به کجا میره!!

و اینکه خطاب به طراحین محترم سوالهای اطفال بگم که شما روی چشم ما جا دارین اما جدا فازتون چیه?!یه ذره سوال تکراری هم طرح کنین به جایی برنمیخوره ها...!!!

شت واقعا!!!

+یکی به من بگه چرا مرور به مراتب بیشتر از خوندن برای بار اول زمان میبره?یعنی تو جمجمه ی من جای مغز چه مایع سیّال یا غیر سیّالی وجود داره که بُخاری ازش بلند نمیشه?!...من معروفم به تند خونی.مخصوصا مرورهام که طی سه سوت تموم میشن اما پره با من کاری کرده که احساس پیری میکنم و باید میادین علم و دانش رو با زدن بوسه ای بر کناره ی رینگ ترک کنم و بازی رو بسپُرم به جوونترها!

۱۰ نظر ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۷
life around me

وقتی با صورت پُر از کف عکس میفرستی و میگی"بنظرت اینجوری بزنم خوب میشم رئیس?" ،چی بگم آخه?با تو چیکار کنم من آخه?


بهش میگم تو با این حجم از دلبری کردن باید دختر میشدی،میخنده و میگه دست پرورده ایم به هرحال!!!

۲ نظر ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۰
life around me
مسئول آموزش با صدای بشّاش پشت تلفن سلام کرد و من با تصور اینکه میخواد بگه ثبت نام امتحان پره شروع شده مدارک بیارین،خیلی بشّاش تر حال و احوال کردم.
گفت بعد امتحان پره تعطیل نیستین و باید بیاین کلاس نسخه نویسی و orderنویسی!!!!
به مسافرتی که اونقدر براش برنامه ریزی کرده بودیم فکر میکردم و بهش گفتم"شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت/ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم"!!!!!
خندید و من تو دلم گفتم سر سگ توت(توی تو) بجوشه!
۱۱ نظر ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۸
life around me


دانشگاه برنامه ی کشیک های اینترنی رو برامون فرستاده.پانزده کشیک درماه!!!
یعنی یک روز درمیون کشیک.و خب واضحه که روزهای غیرکشیک هم باید تا ساعت دو بیمارستان باشیم و فقط بعد از ظهر آفیم که اونم باید بشینیم درس بخونیم؟
ریلی؟این بود آرمانهای ما؟
بعد تازه تو کشیک ها از اتند فحش هم بخوریم؟تحقیر هم بشیم؟تو مورنینگ ها ترور شخصیتی هم بشیم؟همراه مریض هم صدامون کنه عنتر؟پرستارا هم دنبال سوتی باشن برای راپورت دادن به رزیدنت؟سر راندها هم بشیم مضحکه ی دست استاجرا؟
نه جدا ریلی؟

یعنی این عکس آخرشه...جدنی باید یه کمپین نه به کشیک اجباری اونم پونزده تا درماه راه بندازیم خودمم نفر اولی ام که چوب میزنه زیر روپوش و تکون میده اینور اونور!

+به شخصه بخاطر تمام راندها و مورنینگ هایی که به اینترنها بابت بلد نبودن جواب سوال اتندینگ خندیدم از درگاه خدا طلب مغفرت میکنم.وقعا اینترنها وقت درس خوندن ندارن,اینو الان میفهمم...الهی العفو!
+همیشه اینترن های خسته و آبکشیده شده ی بعد از مورنینگ رو میدیدیم که بهمون میگفتن از زندگی لذت ببرین چون دیگه خوشی هاتون تمومه اما باور نمیکردیم!
+من که میگم اولین گروهی که وارد بهشت میشن اینترن های فیکس اورزانس تروما هستن حالا شما بگو نه!
+یعنی دیگه تعطیلات عیدمون برا همیشه منحل شد؟عید دیدنی و اینا؟...از اتاق فرمان اشاره میکنن که بله زین پس تعطیلات عید خود را در بیمارستان سپری کنید و"بچشید آنچه را که می اندوختید"!!!
+الان دچار حالتی هستم که نه دلم میخواد به گذشته برگردم(یاد امتحانای استاجری می افتم بدنم کهیر میزنه),نه میتونم آرزوی آینده رو داشته باشم,و نه وضع کنکوری طور حال رو میتونم تحمل کنم...خیلی هم عالی!

+یکماه تا امتحان پره....


+عکس از پیج اینستاگرام soroush_mohammadi
۸ نظر ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۶
life around me

از وقتی شنیدم قراره مدارس تیزهوشان حذف بشن،انگیزه ی بچه دار شدن پیدا کردم.به هرحال دنیایی که توش بچه ها به جای بازی کردن مجبور باشن از کلاس اول ابتدایی تست بزنن که همون سر سگ توش بجوشه بهتره.

دنیای بهتر جاییه که متلک "سازمان ملی پرورش اسب و دام" رو به کسی نندازن:D

من خودم عضو سمپاد بودم اما واقعا دفاع از این مجموعه رو درک نمیکنم.دیوار کشیدن بین بچه ها رو که تو باهوشی و تو بی هوش(!!!)رو نمیفهمم...به امید اینکه یک روزی تمام مدارس کشور از سطح علمی و آموزشی پایه و مناسبی برخوردار باشن تا سر ورود به مدارس خاص(!)انقدر فشار رو بچه های ده یازده ساله نباشه.

تازه این حرف منه که هیچ وقت برای درس خوندن اجبار که هیچ،حتی تشویق هم نشدم.در کل از نظر والدین من حالا انقد بخونی که چی?:)

دیگه وای به حال کسایی که تحت فشار و استرس همه جانبه ان.


+یه چیزی هم محض انبساط خاطر شریف تون بگم.بابا و مامان من یک اعتماد بی خودی به من داشتن همیشه،که مثلا اگه قرار بود حتی تجدیدی هم بیارم مطمئنم بابا میگفت گلی خودش بهتر میدونه،لابد اشکالی نداره...بعد من تو تمام دوران تحصیلم کافی بود تصمیم بگیرم فردا نرم مدرسه،هیچکس محض رضای خدا مخالفت نمیکرد و میگفتن خودت بهتر میدونی.. یادمه چندماه مونده به کنکور یه روز حال روحیم مساعد نبود گفتم امروز کلا نمیخوام درس بخونم.دم ظهر مامان برای تنها بار تو زندگیش گفت فکر نمیکنی دیگه زیادی داره بهت خوش میگذره?من انقدر بهم برخورد که تا چند روز باهاش حرف نزدم.

دیگه نگم که فرم انتخاب رشته ی دانشگاه منُ اصلا مامان و بابا ندیدن چون اعتقاد داشتن خودت بهتر میدونی.!!!!!!

بعد این آپشن هایی که گفتم صرفا برای من بود و شامل هیچکدوم دیگه از اعضای خانواده نمیشد و اعتقاد بابا این بود که برادرام غلط کردن بخوان بین تعطیلی ها رو غیبت کنن:Dولی وقتی مدیر ما زنگ میزد که چرا دخترتون یک هفته مونده به عید مدرسه رو تعطیل کرده?بابا خیلی جدی میگفت دخترم مریض خانوم!

خب به هرحال تو خونه ی ما تبعیض جنسیتی بیداد میکنه و بیخود نیست که برادرام همیشه پشت تلفن میپرسن"مامانت چطوره?" یا "بابات خوبه?":D

۱۳ نظر ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۰۴
life around me

در کل جشنواره ی فجری که پارساپیروزفر توش نباشه،میخوام سر سگ توش بجوشه!

۲ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۵
life around me