گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

از همیشه و تا همین حالا عادت داشته ام صفحه ی اول همه ی کتابهایی که میخواندم در حد یک خط شرح حالی بنویسم:

دو هفته مانده به آمدنت...چهار ماه بعد از بازگشت با شکوهت...تولد دو سالگی ام(دومین سال بودنت در کنارم)...و...و...و...

تقصیر من نیست،

بازگشتت شده مبدا تاریخ زندگی ام...


+این یکی از پست های وبلاگ سابقم بود که حدود سه سال قبل نوشتم.نشستم تمام آرشیو خاک گرفته اش را خواندم و با خودم فکر کردم جوانتر که بودم گرچه مخاطبی نداشتم اما کلی نوشته ی عاشقانه مینوشتم...و حالا نه تنها همچنان مخاطبی ندارم،که توانایی عاشقانه نوشتن را هم از دست دادم!

۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۱
life around me

نه رمه ای به صحرا برده ام

نه در صحرایی آرمیده ام.

اینگونه که روزگار میگذرانم،

در چهل سالگی پیامبر نخواهم شد....!

_محمدمهدی سیّار_


............................

خداحافظی میکند.برمیگردد.آرشیو را مخفی میکند.دقیقا نصف دوسال خاطره ی مکتوب را پاک میکند.آرشیو را عمومی میکند.از دنبال کردن وبلاگ رفقا انصراف میدهد.توی سر خودش میزند.به سختی تعدادی از آدرس ها را دوباره پیدا و مجددا دنبال میکند...این سناریوی یک فیلم زرد ایرانی نیست،تظاهرات تیپیک یک کیس وسواس فکری که به علت بلاتکلیفی و اضطراب(تاکید میکند اضطراب!نه غصه!)دچار تشدید علایم شده است.

۱۸ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۳۲
life around me

زن جوانی را تصور کنید که بعد از بیست و چهارساعت پیاپی سوار قطار و اتوبوس بودن,از سفر چند روزه ی پرباری برگشته و بعد از خوردن ناهار دیروقت و تحویل دادن چندقلم ناقابل سوغاتی هایی که دقیقه ی نود تصمیم به خریدشان گرفته,یکراست توی راحت ترین تخت دنیا فرو رفته و بعد از چهارده ساعت خواب بی وقفه بیدار شده.به طرز دیوانه واری شروع به تمیزکاری دلپذیرترین اتاق دنیا کرده.سابیده...شسته...کهنه کشیده...جارو زده...و در انتها نفس زنان با بدنی پوشیده از عرق و با آرامشی که بعد از هر تمیزکاری پیدا میکرده چشم ها را بسته و بوی نم خاک و دستمال های خیس را نفس کشیده و توی دلش زمزمه کرده:به به حالا جان میدهی برای درس خواندن!

گاهی اوقات خودم از این زن جوانی که هستم لجم میگیرد.خستگی ناپذیر...سرتق...و متصل به منبع بی پایان انرزی نامعلومی!


باید تقویم را ورق بزنم و هفته ی جدیدی را شروع کنم.باید یک عالمه برنامه بنویسم و نقشه بکشم...و برای پولی که باید از بابا برای ثبت نام بگیرم کلی خجالت بکشم و با خودم کلنجار بروم و به پشیمانی از برنامه ای که قصد شروعش را دارم فکر نکنم و هرچه باداباد گفته و پا توی مسیر بگذارم.


+پینوشت موقت:من خیلی بالا پایین کردم و دیدم ترک کردن اینجا در توانم نیست.پنج شش سال وابستگی چیز کمی نیست که دو روزه ترک شود.فعلا به همین بستن کامنت ها و کم کردن دلبستگی ام اکتفا کرده و دعا میکنم خدا همه ی معتادها را شفا بدهد!

۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۳۶
life around me

اینجا مهمون خونه ی دوستمون هستیم که بعد از فارغ التحصیل شدن اومده مشهد کار میکنه و زندگی تنها و مستقلی داره.

مهمتر از همه اینکه هدفش مشخصه:جمع کردن پول برای مهاجرت!...تنها زندگی میکنه و با تموم سختی های زندگی تنهایی توی شهر غریب دست و پنجه نرم میکنه.مثل همین الان که صاحبخونه میخواد اجاره رو ببره بالاتره و دخترک وسط کلی کار و مهمونداری مجبور شده به جمع کردن وسایل و بدو بدو دنبال پیدا کردن خونه ی ارزونتر و استرس کلی خرج جدید بابت اسباب کشی،نوشتن قولنامه ی جدید و غیره اونهم در شرایطی که به قرون قرون پولهاش نیاز داره.

دخترک خیلی شاده اما پر از خواسته های سخت و رو به رو با آینده ای پر از اما و اگر و پر از استرس نشدن...

از اون طرف دوست دیگه ای داریم که تو همین رشته درس خونده و مشغول یک کار دولتی شده،کنار پدر و مادرش زندگی میکنه و مثل سابق باید برای همه ی کارهاش توضیح بده،برای بیرون رفتن با مادر و پدرش هماهنگ کنه و حتی لباسی که میپوشه با نظارت اونا باشه.به هیچ عنوان قصد ازدواج نداره اما خانواده معتقدن تو که دیگه دانشجو نیستی پس چرا ازدواج نکنی?و برای انتخاب یکی از تعداد زیاد خواستگارهایی که داره تحت فشاره....از زندگی ناراضیه و به تنها راه پیش رو فکر میکنه:قبول شدن کارشناسی ارشد و مجددا دانشجو شدن و دور شدن از خانواده.

من?یکسال مونده به فارغ التحصیل شدنم و گرچه ایده آلم رفتن هست اما دیر به فکر افتادم و با این شرایط افزایش قیمت دلار و نداشتن آیلتس رسما بیخیالش شدم و تمرکزم رو گذاشتم روی هدفی که زمینه ساز آینده ی مدّنظرم هست...و برای رسیدن بهش همه چیز مهیاست و تنها چیزی که لازم دارم یه اراده ی فولادیه و بس!...این من که گفتم سرش پر از فکر و ذهنش پر از دغدغه ست.خوب نمیخوابه،تمرکز نداره اما تا دلتون بخواد استرس داره...


میبینی?"نسیم مرعشی" میتونه از روی زندگی ما سه نفر جلد دوم کتاب "پاییز فصل آخر سال است" رو بنویسه و مارو جای لیلا،روجا و شبانه بذاره.

سرنوشت جوونهایی که تازه چشم باز کردن و میبینن از اون چیزی که میخوان فرسنگها فاصله دارن...فرسنگ ها... 

۹ نظر ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۲۸
life around me

حدود پنج ساله که مداوم مینویسم.طی این مدت وبلاگهای مختلفی داشتم که هر کدوم به سرنوشتی دچار شدن اما این آخری,"گوشواره های گیلاس" انگار عمر طولانی تری داشت.شلوغتر بود و پرمخاطب تر و من بر خلاف میل باطنیم که همیشه اصرار به ادبی نوشتن داشتم,بنا به تغییر سیر زندگیم و محدود شدن دنیای اطرافم به محیط بیمارستان ناچار به روزانه نویسی روی آوردم و باید اعتراف کنم گرایش جذابی هم بود.

من از دوران علوم پایه تا همین امروز بی وقفه ای طولانی همیشه نوشتم و موقع تجربه کردن هر اتفاقی,توی ذهنم به فکر شروعی خوب برای نوشتن یک پست جدید توی وبلاگم بودم...

اما حالا برای بار دوم در زندگیم باید کنکور بدم و برای منی که متاسفانه دل زیادی به این امتحان پوچ با یک عالمه دستهای مافیایی پشت پرده که هرسال زحمت تعداد زیادی جوون رو به هدر میدن,بستم راهی جز تلاش حداکثری نیست...اما گریزی نیست که آدمیزاد بی هدف و انگیزه مرده ای بیش نیست و حالا هدف جدید زندگی من موفقیت در این امتحانه....امتحان دستیاری98!

دقیقا یک سال و شش ماه مانده تا اون روزی که میخوام خودم رو به خودم ثابت کنم و پا توی مسیری بذارم که عاشقانه دوستش دارم.و این راه برای من که میخوام با شرایط استریتی امتحان بدم و سر جمع شش ماه قبل امتحان تماما بیکار هستم و باقی این مدت رو باید در کنار کشیک ها و درس و امتحان های روتین دانشگاهی درس بخونم و در کنارش پایان نامه ام رو کار کنم, نیاز به برنامه ای طولانی مدت و دقیق داره.

من مدتهاست درس میخونم اما در همه این زمانها اوقات تلف شده ی زیادی دارم که باعث میشه هیچوقت از خودم راضی نباشم و این مسئله به اعتماد به نفسم ضربه میزنه و احساس میکنم از همه ی رقبا عقبترم.

ترک کردن اینستاگرام و به تعلیق درآوردن وبلاگم,پاره ی تنم و گوش شنوای تمام خستگی ها و غصه هام اتفاقی بود که بالاخره باید می افتاد و من خیلی تلاش کردم که بشه...و امیدوارم بتونم پای این اراده ای که کردم بایستم.


عکس بالا رو از مجله ای که توی کتابخونه ی بیمارستان دیدم جدا کردم که مربوط میشه به کنفرانسی با شرکت بزرگان ارتوپدی کشور که با میزبانی دانشگاه اصفهان برگزار شده.نمیدونم باقی آدمها با دیدن این عکس به چه نکاتی دقت میکنن اما من با هربار دیدنش نظرم فقط به یک نکته جلب میشه"تنها زن ارتوپد این جمع که با سینه ی سپر و با افتخار در صف اول ایستاده".نمیدونم هیچوقت توی زندگیم با ایشون ملاقات کنم یا نه و نمیدونم حتی پیش بیاد که به سمت و سوی این رشته برم یا نه اما میدونم تنها دیدن یک عکس از این زن انگیزه ای رو در من بیدار کرد که از نوشتنش عاجزم.


پزشکی دنیای عجیبیه که هر لحظه میتونه تورو از خودش متنفر و چند دقیقه ی بعد عاشق خودش کنه.و من بی تجربه ای هستم که توی این دریای وسیع دارم دست و پا میزنم و هر لحظه به نقطه ای چنگ, و نمیدونم تا این یک سال و نیم بگذره چند بار عاشق رشته ای دیگه خواهم شد و چند بار هدف جدیدی برای خودم انتخاب خواهم کرد و در نهایت به چه مسیری خواهم رفت اما مهم همون نکته ست که همیشه هدفی داشته باشیم که براش بجنگیم...

یادم نمیاد هیچوقت خواسته باشم حتما پزشکی قبول بشم یا این دعا رو برای کس دیگری کرده باشم.من همیشه برای خودم و دیگران دعا کردم راهی رو توی زندگی انتخاب کنیم که ده سال بعد از انتخابش خوشحال باشیم و ازتون میخوام طی این مدتی که کمتر با هم در ارتباط خواهیم بود همین دعا رو در حقم بکنید...و دعای اینکه هیچوقت بی انگیزه,بی هدف و دلزده نشم.

کامنت ها بسته میمونن تا مدام برای چک کردن به اینجا سر نزنم.


+قرار بود این آخرین پست وبلاگ باشه که خب نتونستم...نشد.

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۲
life around me

کشیک شب اورژانسم با اتندی که ازش متنفرم،و نمیتونم توضیح بدم این مسئله چقدر رقت انگیزه...

شلوغی اینجا همچنان به قوّت خودش باقیه و انگار نه انگار که ساعت از یک بعد از نصفه شب گذشته.مردم هنوز هم دارن تصادف میکنن و غروب خورشید مانع نزاع های خانوادگی و کاری و غیره نشده.دستگاه های گوارشی که به هم ریختن همچنان از سر و ته بالا میارن و آدم های افسرده همچنان مشغول خودکشی هستن...

دقیقا در این لحظه ای که شما محصور در اتاق ساکت خودتون هستین،اینجا غوغایی به پاست...اینجا اورژانسه،جایی که وقتی میای داخلش دیگه هیچ پنجره ای جلوی چشمت نیست تا شاهد تاریک یا روشن شدن آسمون بشی...اینجا روز و شبش هردو تاریکه اما پُر از هیاهو...


+دوتا کشیک مونده تا تکمیل چوب خط کشیک های اورژانس...دیگه انجام سونوگرافی FASTمریضهای ترومایی  رو باید بدون نظارت رزیدنت انجام بدیم.باید فیکس کردن گاستروستومی مریضهای جراحی رو تنهایی به عهده بگیریم و خیلی بایدهای دیگه...


+کم کم دارم متوجه میشم درآینده با بیمارام چطور اخلاقی خواهم داشت.جدی خواهم بود...تلخ و جدی اما منطقی و شنوا و ساپورتیو...(دوستهام میگن تو مادرزاد ارتوپد به دنیا اومدی و خدا میدونه هیچ حرفی انقدر خوشحالم نمیکنه).


+رزیدنتهای ارتوپدی رو میبینم و آه میکشم...در جایگاهی هستن که همزمان هم رویاش رو دارم و هم ازش وحشت.با چشمهای بسته ی ناشی از 72ساعت بیخوابی مطلق راه میرن و باهمون چشمهای بسته کار میکنن.گاهی فکر میکنم دنیا با ورود به این رشته تمام میشه و هیچ راه گریزی نیست.مثل سفر بی بازگشت به مریخ...


+دکتر اعلمی هرندی گفته تا قبل از دیدن اولین متخصص زن ارتوپدی هیچوقت فکر نمیکردم زنی بتونه ارتوپد بشه.و من معتقدم وقتی اولین زن تونست پس هیچ دلیلی برای نتونستن من وجود نداره.تا به حال هیچکس کاملا تشویقم نکرده و اگر نیمچه تشویقی بوده اونهم با اکراه و بعد از اصرار خودم بوده،اما عمیقا باور دارم هیچ چیز نمیتونه انقدر خوشحالم کنه...رویایی که بی اغراق،شبانه روز بهش فکر میکنم.(نشون به همین نشونی که ساعت یک شب توی فکرش هستم)!


+حالا بگید ببینم کیا بیدارن?


۱۸ نظر ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۶
life around me

غم یعنی بعد چندماه کتاب نخوندن درست و حسابی بری سه تا کتاب عالی بخری که تو دو روز آفی با خیال راحت کتاب بخونی،بعد هم کشیکیت زنگ بزنه بگه مشکلی برام پیش اومده تو فردا برو کشیک...الان تو اورژانسم اما دلم جای دیگریست.


+کشیک بودن با اتند عقده ای باید قبل از کار در معدن جزو سخت ترین مشاغل دنیا قرار بگیره.

۳ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۹
life around me

هر ثانیه ی اورژانس یه اتفاق جدیده که میشه در موردش نوشت...و عکس العمل من در مقابل اینهمه ماجرایی که وقت نوشتن شون رو ندارم چیه?اینکه کلا ننویسم تا دلم برای ماجراهای missشده نسوزه.

۸ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۸
life around me

ساعت4:30صبحه و شدیدا خواب دارم.بازهم طبق معمول همه در خواب ناز به سر میبرن و اینترن طب با سینه ی سپر و مشت های گره کرده بیداره!

حالا چشم نزنم همه چی آرومه اما یه دختر بچه رو از راه دور با شکایت تنگی نفس آوردن که بعد معاینه در نهایت به این نتیجه رسیدم که هیستریکه(یا حتی ادای هیستریک بودن رو درمیاره)...یعنی در حقیقت مشکل تنفسی نداره!

خیلی جالب بود برام که وقتی باهاش حرف میزدم قشنگ صحبت میکرد و نفس نفس زدنش قطع میشد اما همین که میدید زیاد بهش توجه نمیکنیم فورا ادای دیسترس تنفسی درمیاورد اما تمام بررسی هاش و سچوریشن اکسیژن خون،قندخون،نوارقلب و همه چیز معاینه اش نرماله...فکر کن?فنتق بچه پدر و دوتا عموی بیچاره اش رو این وقت صبح آواره ی بیمارستان کرده!!

خلاصه میخوام بگم اگه یه وقتایی واسه لوس کردن خودتون ادای مریضی درمیارین،شاید مامانتون هول کنه ولی ما روش هایی توی آستین برای رسوا کردنتون داریم;)

+تو این کشیکم هم یه مریض اکسپایری داشتیم.یعنی به ازای نُه کشیک طب من،نُه تا فوتی!!.گفتم که قراره اسم من بشه گُلی اکسپایر!!

+الان بزرگترین آرزوم اینه دکتر ساعت6_7 آفم کنه بگه خسته شدی برو بخواب...خدایا میشه?

+همزمان با پست دیروز صبح چهارنفر بیدار بودن،امشب کسی بیداره?

۱۰ نظر ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۵
life around me
یه چیزی بگم دورهم بخندیم.
صبح که کشیکم تموم شد،سوار آژانس شدم که بیام خونه،تو مسیر کلا تو هپروت بودم...راننده بهم گفت مقصدتون کجاست?گفتم دیستال خیابون شفا!!!
یاد قیافه ی متحیر راننده می اُفتم میترکم از خنده.

+دیستال یه اصطلاح آناتومیک هست و معنیش میشه دور از خط وسط.برای توصیف ضایعات باید با زبان پزشکی آدرس بدیم مثلا تو پرونده مینویسیم lacerationحدودا 2سانتی متری سطح dorsal دیستال ساعد.(یعنی پارگی حدودا دوسانتی سطح پُشتی انتهای ساعد)...بعد من دیشب انقدر تصادفی و دعوایی داشتم تو اورژانس که پدرم در اومد بسکه ضایعه توصیف کردم در حدی که به جای انتهای خیابان میگفتم دیستال خیابان:))
+از صبح که اومدم خونه تا همین یک ساعت قبل نان استاپ خواب بودم و دوباره امشب هم کشیکم.یعنی زندگی نباتی به این میگن!
۴ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۰
life around me

ساعت سه صبحه و من دومین کشیک شب اورژانسمه...تفاوت کشیک شب اینه که رزیدنتها و اتند میخوابن و اینترن فلک زده باید بیدار باشه و تنهایی اورژانس رو بچرخونه اما دروغ چرا?من به کشیک روز ترجیحش میدم.شب بیمارستان یه آرامش دلچسبی داره که من دوستش دارم.

شکر خدا خوابم نمیاد...مریضهام stableشدن و مریضAFضربان قلبش خیلی بهتر شده...

اما ذهنم درگیر پسرک سندروم داون هست که طی بستری،یهو بدنش کاملا اریتماتو(قرمز)شده و تب هم داره...برای تبش دارو گذاشتم ببینم قرمزی پوستش برطرف میشه یا نه...مشکل اینجاست که توانایی تکلم نداره و نمیتونه دردش رو توضیح بده.واقعا از ته قلبم امیدوارم زودتر خوب بشه تا هم خودش راحت بشه و هم من نفس راحتی بکشم.

یه مورد فوق عجیب هم داشتم که خانمی بخاطر گاز گرفتگی توسط دختر شوهرش،نوک بینیش کلا کنده شده بود!!!یعنی تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم و تازه الان میفهمم که چرا به انسان میگن حیوان دوپا!و یه نکته ی جالب اینه که خطر human biteبیشتر از animal biteهست.(از نظر عفونت و عوارض)!


+خوابیدین?بذارین هشت صبح بشه و کشیکم تموم بشه و به تخت خوابم برسم،،،خیلیا رو زخمی میکنم!!

۷ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۸
life around me

اولین کشیک شب تا صبح طب...بیماری که تشنج کرد و من در نبود استاد و رزیدنتها اولش واقعا هول کرده بودم و پرستارها هم متوجه شدن اما بعدش جمع و جور شدم و وقتی دوتا مریض تیرخوردگی ناجور رو آوردن کنترل اوضاع رو به دست گرفتم و فکر میکنم این اتفاق برای همه می افته.

شب عجیبی که صبحش استاد گفت ازت متنفرم اینترن بد کشیک!!باید کشیک اضافه بخوری و من گفتم استاد اتفاقا باید بدکشیک ها رو آف کنین که خودتون آرامش داشته باشین و گفت از جلوی چشام دور شو و خندیدیم.

بازهم مریض فوتی توی کشیک من و ماساز قلبی که دادیم و حس خورد شدن دنده هاش زیر دستهامون و اما همچنان صاف موندن خط دستگاه مانیتورینگ...و اولین اینتوباسیون نیمه موفقم...فکر میکنم چقدر اینتوبه کردن کار سختیه!

و پسر جوان شنگول و سرحالی که ساعت پنج صبح اومده و اندازه ی یک کف دست از ناحیه ران رو نشون میده و میگه این قسمتم بی حس شده!!!!!!!

صبح که به استادم گفتم پوکر فیس نگام کرد و گفت برای این آدم باید شیاف مبندازول(ضد انگل)بذاری وگرنه کسی که این موقع صبح با همچین شکایتی میاد چیزی جز کرم نداره و چقدر خندیدم به این حرفش لعنتی(دکتر دندون درد شدید بود و این عصبانیت ساختگیش واقعا باعث خنده ام بود).

فقط اون وقتی که دکتر رو کرد به من و اینترن های فیکس باقی بخش ها و گفت چه تخصصی دوست دارین و من گفتم اورتوپدی! یه نگاه مبهمی که حس ترس و حیرت و تنفر و خیلی حس های دیگه رو منتقل میکرد رو بهم دوخت و گفت تو واقعا باید خودت رو به یه روانپزشک نشون بدی...گفتم دکتر چرا میزنین تو پرم؟گفت دختر تو عقل نداری!!!وقتی یادم میاد دوران رزیدنتیم,یکی از رزیدنتهای ارتوپدی پسر چطوری رزیدنت دختر رو فحش کشی میکرد موهای تنم سیخ میشه...گفتم دکتر من با فحش خوردنش مشکل ندارم فقط میترسم از نظر بدنی کم بیارم.خیلی جدی نگام کرد و گفت بله که کم میاری!دیگه نشنوم اینی که گفتی رو ها....و من پوکرفیس به روبه رو خیره شدم.

اما خیلی بهم چسبید که همه ی بچه ها گفتن ما با شناختی که از گلی داریم مطمئنیم میتونه و دکتر زیر بار نمیرفت و انقدر بچه ها پافشاری کردن و گفتن نشون به نشونی فلان روز که اینجوری برخورد کرده و غیره و غیره و در نهایت دکتر با خنده گفت یا خدا پس فکر کنم تو از اونایی بشی که سال بالاها ازشون حساب میبرن:)

نگفتم؟این استادمون قندعسل به تمام معناست.سختگیره و خیلی زیاد کرم داره برای اذیت کردن ولی در نهایت دلت میخواد بهش بگی یه ماچ بده به خاله؟...میگفت به همسرم گفتم من کچل که هستم,چاق هم که هستم,چی در من دیدی که باهام ازدواج کردی؟گفت پولدار بودی و انقدر خندیدیم به بامزه تعریف کردنش...گفتم دکتر این زن با صداقت رو از دست ندین که لنگه نداره ها.گفت نه خیالت راحت دو دستی چسبیدمش(همسرشون هم پزشک هستن و صرفا مزاح میکردن).

امروز هرچه میخوابم جبران بیخوابی دیشب رو نمیکنه...واقعا این خواب شب چیه که هیچ آلترناتیوی نداره؟


تو این اوضاع قاراشمیش چه کنم که نصف دندونم شکست و آخر هفته ای به دندون پزشک دسترسی نداشتم و همش میترسم تا فردا باقیش هم بشکنه!


عکس یه نکته ی اخلاقی داره که میگه برادرم تو که ساعت سه صبح فکر دعوا و هفت تیرکشی به سرت میزنه یه ذره هم به این فکر کن که گلوله های کلاش(کلاشینکف)ممکنه از ماتحت خودت سر در بیارن!(حالا از گلوله های متعدد کشاله ی ران و ساعد و گردن هم بگذریم تازه)



۱۶ نظر ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۶
life around me

فقط اون لحظه ای که از کشیک دوازده ساعته ی طب اورژانس برمیگردی،کوله پُشتی رو یکطرف و روپوش کثیف و بدبو رو یکطرف دیگه پرت میکنی،یه دوش حسابی میگیری و شلوارک پوش جلوی کولر دراز میکشی...

لعنتی انقدر میچسبه که هیچ خستگی رو تو ذهن آدم باقی نمیذاره!


+که یادم باشه اتند طب چی گفت و چقدر تشویقم کرد برم پی علاقه ام، مای لاولی اُرتوپدی!

۵ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۹
life around me
صدای های و هوی و غُلغُله ی حرف زدن آدمها پیچیده تو گوشم و مریض پشت مریض میاد.
به استادم گفتم توروخدا بیاین درهای اورژانس رو ببندیم و به همه بگیم ساکت باشن و فقط چند دقیقه ریلکس کنیم!...گفتم بیاین رشته ی مریضها رو یه جایی قطع کنیم و استادم به جای همدردی فقط خندید.
۴ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۵
life around me

به نام خدا....!

دومین مریض هم زیر دست خودم فوت شد.بیمار تصادفی بود که با آسیستول آوردنش و از همون اول هم معلوم بود نمیمونه اما کارهاش انجام شد و اینتوبه شد و وقتی داشتم بهش chest compressionمیدادم دکتر دستور توقف احیا رو داد...

من متوجه شدم که واقعا بعد مدتی دیدن مرگ و درد برای آدم عادی میشه.نه که تبدیل به سنگ بشیم,نه! اما از یک جایی به بعد دیگه نمیتونی برای تمام دنیا غصه بخوری چون دیگه چیزی ازت باقی نمیمونه.و صرفا تلاش میکنی وظیفه ات رو درست انجام بدی و بنظرم خیلی هم منطقیه!

اما یکی از پرسنل اتاق ترومای اورزانس حرف خوبی زد.گفت خانم دکتر دقت کردی آدم وقتی حتی خبر خوشحالی یه نفر رو میشنوه ناخودآگاه خوشحال میشه دیگه چه برسه که شاهد اون بزن و برقص و شادی هم باشه؟!حالا خودمون هم گرچه به سرعت مریضهایی که میمیرن یا ترخیص میشن رو فراموش میکنیم اما واقعا اینهمه گریه و زاری و جیغ و دعوا و تنش روی اعصابمون اثر میذاره و کم کم اثرش دیده میشه و من بهش گفتم آره باهات موافقم!

+دومین کشیک طب خیلی شلوغ بود و پرکار اما برام پر از تجربه بود.مریضهای جالبی داشتیم از مسمومیت با سم گرفته تا خیلی چیزای دیگه که خوشحالم کیس هاش رو دیدم...

+امروز به یاد استاجری,گفتم برم سوچور(بخیه)بزنم.خیلی برام جالب بود که مریض گفت دقیقا خودت یکی دوسال قبل اینجای پام رو بخیه زدی!!!و بعد شرح حال دادن یادم اومد آره واقعا اون موقع استاجر بودم و خودم انجامش دادم و کلی کیف کردم که تو یادش مونده بودم و بیشتر کیف کردم که از کارم راضی بود:)

+امروز برای اولین بار دررفتگی شانه رو جااندازی کردم...کاری نداشت,بیهوشش کردیم,دستش رو اداکشن و اکسترنال روتیشن کردم و تلقی جا رفت!

+این یکی اتندی که من هردوتا کشیکم رو باهاش بودم گرچه سختگیرترینه اما دلم میخواد روزی ده بار بهش بگم حاجی آی لاو یو!!...امروز وقتی دید توی استیشن پرستاری صندلی برای نشستن من نیست خیلی جدی اینترن جراحی رو بلند کرد و گفت خجالت بکش اینترن طب وایستاده تو بشینی!یعنی کارد میزدی خون پسره در نمیومد و گفتن نداره که تو ماتحت من عروسی بود!

+امشب با روپوش خونی اومدم خونه و نمیدونم اینا خون کدوم بدبختی بوده که خاطره اش روی روپوشم مونده!

+رفتم بالاسر مریضی که وقتی شنیده بود شوهرش زن دوم گرفته و بهش خیانت کرده سم خورده بود.کارم تموم شد و پشتم رو گردوندم بهش و یک قدم که دور شدم صدای شلپ ریختن استفراغ هاش روی زمین رو شنیدم و همزمان پشت پاهام که بخاطر کوتاهی شلوارم بیرون بود خیس شد...الان که تصورش رو میکنم حالم دگرگون میشه اما تو اون لحظه فقط به راه رفتنم ادامه دادم و گفتم خب اینم ازین,استفراغی شدم!

+عکس:دست مریض بدشانس تصادفی که لای شیشه گیر کرده و داغون شده بود.ویزیت ارتوپدی خورد تا از نظر پارگی تاندون ها بررسی بشه و بافت نرمش ترمیم بشه.


۱۱ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۰
life around me
به نام خدا...!
مریض آقای سی و پنج ساله و پدر دوتا بچه که از ساعت چهارصبح شروع به استفراغ خونی کرده بود,ساعت ده صبح با jet bleeding از دهان و بینی آوردنش اورزانس و یک ساعت بعد زیر دست خودم فوت کرد.

هیچوقت فراموش نمیکنم اون لحظه ای رو که اینترن طب رو صدا زدن و من وقتی وارد راهروی منتهی به اتاق موردنظر شدم دیدم رو به روم دریای خونه...دریای خون!...مریض اینجا بود و خون های گلوش بیست سانت جلوتر پرتاب میشدن.
براش تشخیص قطعی داده نشد ولی اتندینگ طب و داخلی و جراحی هرسه معتقد بودن به احتمال زیاد خونریزی از واریس مری داشته.
مریض علی رغم همه ی کارهایی که براش انجام شد و مایع و خون هایی که دریافت کرد بازهم بخاطر حجم زیاد خونی که از دست داده بود نتونستن از شوک خارجش کنن و تموم کرد...
در حقیقت اطرافیانش تو مرگش نقش داشتن چون اگه زودتر و قبل از شروع این خونریزی شدید رسیده بود به اورزانس راحت اندوسکوپی میشد و کلی وقت بود که بشه خونریزی رو کشف کرد و بندش آورد...اما خب به هرحال اونا مقصر نیستن چون هیچوقت نمیدونستن یه استفراغ خونی قراره تبدیل بشه به پرتاب خون از گلو!!!
بوی گرم و مرطوب خونی که تمام کف اتاق و روی تخت رو پر کرده بود قشنگ توی دماغم مونده.و یادم مونده که موقع دادن آمبو بگ برای اینکه از شدت رطوبت و بوی خون اوغ نزنم,کاملا دماغم رو بسته بودم و نفس نمیکشیدم.
و یادم نمیره وقتی دکتر گفت بچه ها مواظب خودتون باشین ممکنه حتی مریض تب کریمه کنگو باشه که حالا افتاده به خونریزی و همه ی پرستارها و خدماتی ها و رزیدنت هایی که اونجا حاضر بودن(از جمله خودم که به مریض آمبو میدادم) علی رغم وحشتی که یک لحظه تو چهره شون ظاهر شد,هیچکدومشون حتی یک قدم عقب نکشیدن و حتی با اینکه خون توی صورت شون ترشح میشد بازهم تا لحظه ی نفس آخر بیمار کار خودشون رو انجام دادن.

+استاد نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی ناشی از گرسنگیم انداخت و گفت برو ناهار و نیم ساعت بعد اینجا باش.تمام راه رفت و برگشت تا پاویون رو دویدم و غذاها رو نجویده قورت دادم.وقتی برگشتم گفتم دکتر درد سوپراپوبیک(زیرشکم)گرفتم...خندید و گفت به به کیف میکنم اینجوری حالتون گرفته میشه(اما باید بگم عاشقشم).
+استادمون به زور میخواست بهم آبمیوه بده و من پافشاری کردم که الان پرسنل بهم شیرینی دادن من دیگه نمیخورم.خیلی جدی گفت اینو میخوری یا کشیم اضافه رو؟و بعد دست به کمر وایستاد تا کامل از معده ام برن پایین...گفتم دکتر من12کیلو وزن کم کردم با این حساب به زودی میترکم که!گفت نگران نباش انقدر ازت کار بکشم که با ده کیلو وزن باقی مونده از این بخش بری!
+طب اورزانس رو با تمام سختی هاش دوست دارم...


۱۲ نظر ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۹
life around me
 
آخرین کشیک جراحی,آروم و مهربون گذشت...کم ویزیت و کم دردسر...
خوبی کشیک پنج شنبه اینه که صبح جمعه کشیک رو تحویل میدی و د برو که رفتی.و برخلاف روزهای غیرتعطیل از راند خبری نیست و لازم نیست بمونی برای هزارتا کار و نوشتن گرین شیت و تعویض پانسمان و غیره و غیره...
نوشتن نوت مریضهام زیاد طول نکشید که مریض زیادی نداشتیم(بزنم به تخته).اومدم خونه و ساعت که هشت و نیم شد حمام کرده بودم و از بوی عرق شب قبل خبری نبود.
صبح از دوستی چیزی خواستم و گفت نه.و دقیقا دو هفته ی قبل همین کار رو ازم خواسته و من با وجود اینکه برام سخت بود پذیرفتم و گفتم همه یک روزی به هم احتیاج پیدا میکنیم اما در موقعیت مشابه بدجور توی ذوقم زد.
با بغض کلید رو چرخوندم توی قفل در و وقتی زیر دوش بودم احساس میکردم چشمام خیسه...از همه طرف احساس تنهایی میکردم و اگر با همون ترتیب ادامه میدادم احتمالا تمام روزم خراب میشد اما به آشپزی که فکر کردم حالم خوب شد.
به رسم همیشگی تنهایی هام ماکارونی پختم و حالا که ساعت10شده ناهارم آماده ست و فقط مونده درست کردن سالاد.
بخاطر تنهایی امروزم از مامان ناراحت بودم.در یخچال رو که باز کردم دیدم جمع تمام میوه هایی که دوست دارم جمعه و فهمیدم خواسته با دست گذاشتن روی نقطه ضعف من عشق میوه از دلم در بیاره...و خب درآورد!
چشمام از شدت خواب آلبالو گیلاس میچینن اما تا ناهار نخورم نمیخوابم...
در پس زمینه ی نوشتن این جملات,بوی ماکارونی دم کشیده میاد و صدای یک موزیک آروم شمالی...
و من به این فکر میکنم که دیگه هروقت تلفن پاویون زنگ بخوره و شماره ی بخش جراحی بیفته روی صفحه اش,کسی با من کاری نداره...
۸ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۰
life around me

فکر میکنین طی این مدت که تو اورژانس بیمارستان رفت و آمد داشتم چند مورد داشتیم که خانواده ای دختر خودشون رو بخاطر مسائل ناموسی به قصد مرگ کتک زدن،یا وادارش کردن به خودکشی?

یا چند مورد داشتیم که مردی عاشق دختری بوده و چون اون دختر تمایلی به این مرد نداشته و با کس دیگه ای بوده از طرف این مرد مورد ضرب قرار گرفته?

خیلی...خیلی زیاد...

شاید اگر اقلا یک مورد پسری رو بیارن بیمارستان که چون باکرگی خودش رو از دست داده از طرف مادرش به قصد مرگ شکنجه شده باشه من بتونم درک کنم که روز دختر هیچ توطئه ای پشتش نیست و از تبریکش احساس چندش نکنم!

۱۲ نظر ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۸
life around me

مرور جراحی اطفال هم تموم شد و حالا لواشک مامان پز خُرون،نشستم به زدن تست های روده ی بزرگ که هی پشت گوش میندازمش اما به هر حال باید "قورباغه ام رو قورت بدم"دیگه...

قرار بود همین روزها با بچه ها بریم کنسرت.قرار بود بزنیم و برقصیم و تُف بفرستیم به رسم این دنیای گربه صفت که خُب نشد.یعنی بخاطر جراحی نتونستیم بریم و حالا درحالی که توی هوا زنجیر تکون میدیم منتظریم 31تیر برسه،این امتحان لعنتی رو بدیم و بیفتیم رو دور زخمی کردن خیلیا!


یه جا خوندم نوشته بود تو بهترین روزهای عمرمون منتظر رسیدن بهترین روزهای عمرمون هستیم!و بنظرم خیلی حرف درستیه!

بهترین روزهای عُمر من همین روزها هستن که تو اوج جوونی و سلامتی ام،که سرم از مشغله ها پُره و ذهنم از رویاپردازی...که هنوز یک عالمه کار واسه انجام دادن دارم...

همین روزهای پُر از خستگی و بی خوابی اما بودن در کنار دوستهای یک از یک معرکه تر...روزهایی که از اورژانس برمیگردم پاویون و میبینم هم کشیکیم مجتبی یا علی از غذا یا هله هوله ای که خودشون داشتن برام گذاشتن توی آسانسور که بردارم...همین روزهایی که سر چیدن کشیک های هرماه،دعوا میکنیم و داد میزنیم و اما چند دقیقه ی بعد میشینیم دور هم و مسابقه ی مُچ اندازی راه میندازیم و علی گزارش میکنه و چقدر میخندیم...چقدر میخندیم...

روزهایی که مجتبی زنگ میزنه میگه گلسا اگه میوه داری برام بذار توی آسانسور و من سر ندادن میوه هام تا پای جون مقاومت میکنم(بله بله من خیلی شکمو ام)و درنهایت دلم میسوزه و میگم گذاشتم برو بردار ولی کوفتت بشه و میخندیم...خیلی میخندیم...

پس بنظرم باید بگم گور بابای امتحان جراحی...عشق است همین روزهایی که گاهی وسط شلوغی هاش فراموش میکنم چقدر دلم خوشه...

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۷
life around me

دیشب هم یکی از کشیک های سخت رو گذروندم.نتونستم بخوابم و بالاخره این اتند هم فهمید من بدکشیکم و همینطور ادامه بدم در سطح کشور معروف میشم و لابد یک روزی میرسه که همه با دیدنم فرار میکنن و میگن"این همونیه که نباید باهاش کشیک وایستاد"!


رزیدنت کشیک دیشب نمیدونم از کجا و کی عصبانی بود که همه اش رو روی من بالا آورد.یاد حرفای دیشبش که می افتم میخوام بزنم زیرگریه که بعد اونهمه پادویی و خرحمّالی اونطور شُست و گذاشتم کنار و من با وجودی که میدونستم هیچ اشتباهی نکردم اما بخاطر سیستم ارتشی این بخش مجبور بودم سرم رو بندازم پایین و عذرخواهی کنم....حقیقتا چند دقیقه ی سختی بود وقتی برای کوتاهی که نکرده بودم باید ادای شرمنده ها رو درمیاوردم تا موضع قدرت رزیدنت خدشه دار نشه!


ساعت2شب بخاطر مریضی که تازه اومده بود چهارطبقه رو اومدم پایین و فاصله ی طولانی رو از پاویون تا اورژانس طی کردم تا ویزیتش کنم،مشکوک به انسداد روده بود و من دستوراتش رو داخل پرونده نوشتم.باید لوله یNG(لوله ای که از طریق بینی وارد معده میشه)و سوندادراری میذاشتیم براش اما اجازه نمیداد و میگفت من فقط سرم میزنم...خب با توجه به اینکه این سرم ها هیچ نقش مهمی در درمان این بیمارا ندارن و اتفاقا اصل درمان همون NGهست،اون روی بداخلاقم اومد بالا و با قیافه ی ترسناکی بهش گفتم من مسخره ی تو نیستم که ساعت2شب تشریف بیاری و تازه پلن درمانی رو هم تعیین کنی!درمانت اینه که گفتم،اگه تمایل به درمان نداری لطفا تخت رو اشغال نکن!...به هرحال از خر شیطون پایین نیومد و انقدری با سرم توی دست روی تخت خوابید تا بالاخره بفهمه راهی جز این نداره و به گذاشتن لوله رضایت داد و تازه فهمید چقدر داره دردش بهتر میشه!


دخترک 9ساله ای که ساعت 1:30بامداد با تشخیص آپاندیسیت باید میرفت اتاق عمل افتاده بود رو دور گریه و لوس بازی.پدرش بهم گفت خانم دکتر بیا بهش بگو عملت نمیکنیم و من تنها چیزی که تونستم بگم این بود که "وقتی قراره عمل بشه چرا دروغ بگم"!

باباهه پوکر فیس رفت کنار تخت بچه و من تو دلم گفتم خدایا بعد ساعت 12شب چه جادویی رخ میده که من انقدر ترسناک میشم?بنظرم باید یه تدبیری اندیشیده بشه که من فقط تا قبل12کشیک باشم!


اخیرا در برخورد با دوستهام،خانواده و اطرافیان خیلی بدخلاق شدم و تحملم کم شده.نمیدونم بخاطر بیخوابیه یا چی اما خیلی از دست خودم عصبانی ام و از امروز تصمیم گرفتم کنترلش کنم و اجازه ندم اخلاقم بیفته تو یه سیکل معیوب و اتفاقا به خودم آسیب بزنه!پس از فردا پیش به سوی گشاده رویی!(با مشت های گره کرده ی رو به آسمان)


امروز ساعت11و بعد 28ساعت کشیک به اتندمون گفتم استاد من دیشب کشیک بودم و امروز خیلی سرگیجه و تهوع دارم.صبحانه هم وقت نکردم بخورم حالم خیلی بده میشه دو ساعت زودتر آف بشم?کارهام انجام شده و پانسمان مریضهام رو تعویض کردم....وقتی سخنرانیم تموم شد ساکت شدم و منتظر شدم رد ترحم رو توی صورتش ببینم اما خیلی ریلکس گفت"نه خانم دکتر،نمیشه"!

پرسید دیشب چقدر خوابیدی?گفتم تو 28ساعت گذشته دوساعت خوابیدم...گفت اووووو خیلی زیاده که!تحقیقات ثابت کردن بیست دقیقه خواب مفید تمام فعالیت های مغزی رو رفرش میکنه(گریه ی حضار لطفا)!

و بعد رفت تو خاطرات رزیدنتی که ما چند روز یکبار غذا میخوردیم و از این دست یاوه گویی ها!خلاصه میخوام بگم هیچوقت جلوی یک جراح مظلوم نمایی نکنین که کنف میشین چون اینا قلب ندارن حقیقتا!


ظهر امروز وقتی رسیدم خونه از خستگی مثل مُرده ها بودم،ناهار رو نجویده فرو دادم و روی تخت بیهوش شدم.چشم که باز کردم دیدم برق رفته و من زیر کولر خاموش خیس خیس عرق شدم اما توان باز کردن چشمهام رو نداشتم.انگار دوباره خواب رفتم و اینبار وقتی بیدار شدم کولر روشن بود.خواب معرکه ای بود و درس خوندن خوبی رو بعدش داشتم.الان ساعت نزدیک 9 شب شده و من کاملا سرحالم.هیچ اثری از خستگی و بیخوابی توی چهره ام نیست و از خودم رضایت دارم و حالم کاملا کیفور و سرجاست...میخوام بگم اینکه میگن"چیزی که تورو نکُشه قوی ترت میکنه" راسته واقعا و من بهش ایمان پیدا کردم.


۶ نظر ۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۶
life around me

در عصر شاعرانه ای زندگی میکنیم که برای مبارزه باید رقصید!!!


*وقتی عنوان رو مینوشتم به این جمله ی کتاب"جز از کل" فکر میکردم:"اگه با قطعیت به مردم بگی که بعد از ده سال تمام بچه ها تو گدازه ی آتشفشانی غرق میشن،شک ندارم بازهم بچه تولید میکنن،این هم از نسل بشر..."!

۷ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۴
life around me
روز تولدم آرزو کردم سال آینده با دخترها،وسط خیابان و دور آتش برقصم اما انگار باید آرزو میکردم کاش سال آینده همچنان "حق" رقصیدن پشت دیوارهای خانه و پرده های ضخیم کشیده را داشته باشیم!
۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۹
life around me

ماه اول جراحی رو با جدیت خوندم و تست زدم اما در پانزده روزی که از ماه دوم گذشت کاهلی کردم.یعنی پنجاه درصدش بخاطر بی انگیزه شدن بود و پنجاه درصدش بخاطر دوستم که تنها بود و باید کنارش میموندم و نتونستم اونطور که باید بخونم.

حالا پانزده روز از این بخش باقی مونده و بنظرم وقت کمی نیست.طی این یک ماه و نیم هر چهارجلد پارسیان جراحی رو خوندم(فقط انگشت شمار مباحث کوچک و کم اهمیت رو حذف کردم) و 60_70%مباحث رو تست زدم و یکی از جلدها رو مرور کردم و حالا مونده پانزده روز که باید مباحث مهمتر اون سه جلد باقی مانده رو مرور کنم و تست های باقی مانده رو بخونم.

مطالب فرّارتر از اونچه که فکر میکردم هستن اما الان نمیخوام به این فکر کنم که چطور باید طی شش ماه قبل از دستیاری چندین بار مرورشون کنم.الان فقط میخوام هربخشی رو اونقدر خوب بخونم که بعدا زمان کمتری رو صرفشون کنم.

بنظرم خوبه هرچندوقت یکبار فلش بک بزنیم به برنامه ریزی که از قبل داشتیم و ببینیم چقدر از مسیر دور افتادیم تا بتونیم بی راهه رفتن ها رو وقتی که هنوز امکانش هست جبران کنیم و برگردیم به مسیر اصلی...انحراف من از مسیر گرچه تایم مفیدی رو ازم گرفت اما خوشحالم که قابل جبرانه هنوز و میتونم کنترلش کنم.

_واگویه های ذهنیم در پانزده تیرماه نود و هفت و پانزده روز مانده به پایان اینترنی جراحی_


*داشتم با بغض، وسایل کشیک فردا رو میچیدم توی کیفم و غُر میزدم که چرا راه فراری نیست?! اما یاد این افتادم که وقتی تیرماه تموم بشه من دیگه هیچوقت یک اینترن جراحی نخواهم بود...دلم سوخت برای این زمانهای طلایی عُمر که با غر زدن بگذرن،و مسواک و خمیردندون رو با لبخند گذاشتم داخل کیف و زیپ رو کشیدم.

۳ نظر ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۸
life around me

برادرم روی کاغذی نوشته بود"من رفتم.خواب بودی بیدارت نکردم.ماکارونی هم خیلی خوشمزه بود"و در آخر شکلک خنده ای کشیده بود....خواب آلود و هپلی بیدار شدم و با خواندنش لبخند زدم.حالا من بودم و تنهایی این خانه ی درندشت دویست متری که اگر زیربنای باغ و حیاط را هم حساب کنیم به عبارتی میشود هشتصد متر!

دست به کار خواندن شدم،با پیامکی برای شام میهمان دعوت کردم و حالا مشغول درست کردن الویه هستم و به سالهای کودکی ام فکر میکنم.سالهایی که با وجود جثه ی کوچکتر،هیچوقت متوجه بزرگی این خانه نمیشدم که هر روز پُر بود از بیا و بروها و میهمانی های خانوادگی.و حالا که قد کشیدم،بی قوارگی و عظمت بی خودی اش بیشتر خودنمایی میکند...که این روزها پُرم از تنهایی و سکوت...

و با خودم فکر میکنم راستی چرا اینطور شد?!

۱ نظر ۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۴
life around me

دیشب سخت ترین کشیک اینترنیم تا به اینجا رو داشتم و چندبار تا مرز گریه کردن رفتم اما مقاومت کردم و اشک نریختم.دیشب تشنه ی خواب بودم اما هی نمیشد.

نمیدونم کدوممون بدکشیک بودیم که اورژانس اونجوری ترکید که رزیدنتها وقت خروج از اتاق عمل رو پیدا نمیکردن که من پشت سر هم مریض میفرستادم براشون.

ماه چهارم اینترنی داره به نیمه هاش نزدیک میشه و من هنوز نه به بی خوابی عادت کردم و نه صدای زنگ تلفن پاویون!


همراهی بیمارم که با سوختگی کف پا آورده بودنش انقدری دنبالم می اومد و سوال الکی میپرسید که داشت دیوانه ام میکرد.مریض شون نیاز به جراحی نداشت،من ترخیصش کرده و تمام دستورات رو نوشته بودم توی پرونده اما همراهیش ولم نمیکرد.وسط بدو بدوی ویزیت مریضای جدید که پشت سرهم می اومدن،هی می ایستادم و بهش میگفتم دارو رو نوشتم توی دفترچه بخریدش و هربار حین تعویض پانسمان بزنین روی زخم و توضیح میدادم زخم رو جوری تمیز کنین که هربار به خون بیفته و تاکید میکردم شما دیگه به دست من کاری ندارین،مریضتون ترخیصه برید دنبال کارهای ترخیصش و دو دقیقه ی بعد میدیدم داده دنبالم یه سوالی رو میپرسه که همون لحظه براش توضیح داده بودم.واقعا اون لحظه ای که صدام رفت بالا و گفتم یه مریض مثل مریض شما برای کُشتن من کافیه دیگه امید به زندگیم به صفر رسیده بود!!!!


بیمار کنکوریم که مشکوک به آپاندیسیت بود و ساعت یک و نیم صبح اومده بود اورژانس با حسرت گفت خوشبحالت که پزشکی میخونی کاش منم قبول بشم و من انقدری عصبی و خسته و پادرد و کمردرد بودم که نمیتونستم بهش لبخند بزنم و براش آرزوی قبولی کنم.فکر میکنم فقط با زهرچشم نگاهش کردم و جمله ی "نذار همین استتوسکوپ رو توی سرت خورد کنم" از ذهنم گذشت و فقط گفتم چیزی نخوری تا جواب آزمایشت بیاد!!!

شب سختی رو گذروندم و انقدر سوپروایزر بیمارستان بهم زنگ زد و درمورد بیمار انتقالی به ICUسوال پرسید که اگر جا داشت باهاش درگیری کلامی پیدا میکردم....میدونید?خیلی ساده است که بگیم من میخوام پزشک خوش اخلاقی باشم اما سخته...خیلی سخته!

۶ نظر ۱۲ تیر ۹۷ ، ۲۱:۳۸
life around me

موقع فوت کردن شمع ها آرزو کردم سال آینده درحالی تولدم را جشن بگیرم که با جمعی از دخترها،وسط خیابان و دور آتش برقصیم نه پشت درهای بسته و پرده های ضخیم کشیده...


۳۱ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۳:۲۳
life around me

شاید معنای زندگی همین بدو بدوهای از پاویون تا اورژانس باشه و دروغ های از سر اضطراب که گاهی مجبور میشیم به اساتید بگیم و دلهره های رو شدن این دروغ های از سر اجبار...

مثل همین تایم های استراحت بین مریض ها و فحش دادن های موقع زنگ خوردن تلفن...همین خواب های بُریده بُریده ی بی کیفیت ...و لباس های ژولیده و موهای شانه نخورده ی یک اینترن بد کشیک...

مثل همین لحظاتی که در یخچال رو باز میکنیم و خبری از خوراکی هایی که قایم کردیم نیست...

مثل لحظات استیصال که بیمار به درمان جواب نمیده و نمیدونیم دیگه چه خاکی رو بر سر بریزیم...مثل امشب که مریض استفراغ میکرد و من هرچه سعی کردم نتونستم بایستم و براش NGبذارم.

این روزها میگذرن و بخشی از خاطراتم میشن و دنیا رو چه دیدین?شاید توی پنجاه سالگی،وقتی لیوان چای به دست لب پنجره ی بیمارستانی ایستادم و به پروسه ی پارک شدن ماشینی توی خیابون نگاه میکنم یادشون افتادم و دلم تنگ شد...

دلتنگ روزی که کشیک بودم و برای اولین بار در زندگیم با مردی ملاقات کردم که دلم خواست جزئی از سرنوشتم باشه اما نمیشد...


۸ نظر ۰۷ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۷
life around me

امروز از کشیک برگشتم و فردا دوباره کشیکم.به گذروندن سی ساعت های پیاپی توی بیمارستان که فکر میکنم انگار کسی لگن آب داغی رو روی سرم خالی میکنه.

دلم اتاق دلچسبم رو میخواد و کتابی که شروع به خوندنش کردم.

دلم درس خوندن های با کیفیتی رو میخواد که مو لای درزش نره...

اما نمیشه...اما خسته ام...اما وقت کمه...

خوب میدونم که با وجود همه ی نارضایتی که از جمع کردن مطالب دارم،هنوز وضعیتم از باقی بچه هایی که باهم جراحی رو میگذرونیم بهتره اما تا فکری به حال این کمال گرایی بی رحمم نکنم حالم خوب نمیشه.روانپزشکم گفت به خودت ساده بگیر و گفتم چشم...گفتم چشم اما از پسش برنیومدم و انگار باید فکر جدی تری کنم.

حالم خوبه اما تمایل به گریه کردن دارم.چند روز قبل دخترک هم کشیکی از تمایل زیادش به گریه کردن با کوچکترین دلیلی گفت،و من نگاهش کردم و گفتم درست عین من!ولی از اون پنج صبحی که بی دلیل از خواب پریدم و تمام دعواهام با تمام آدم های زندگیم رو از سالها قبل تا به الان مرور کردم و اشک ریختم و سبک شدم حرفی نزدم.و بعد با وحشت به پروسه ای که گذروندم فکر کردم و گفتم من دارم به کجا میرم?

دخترک میگفت به افسردگی! اما من باور نمیکنم.

ثانیه ای نیست که به آینده نگاه نکنم و موهای تنم سیخ نشن.تمام ساعات روز پُر از تشویشم و خودم به تنهایی از پس کنترلش برنمیام و وقت مراجعه به روانپزشک هم ندارم.

مُدام صدای تلفن پاویون توی سرم میپیچه و دلم میخواد پتو رو توی گوش هام فرو کنم اما فایده ای نداره،صدا از داخل مغزم میاد...دیشب بی کیفیت ترین خواب ممکن رو داشتم و تلفن لعنتی هی زنگ خورد.پرستار گفت مریض تنگی نفس داره زود بیا!!!زود رفتم اما مریض هر علامتی داشت الّا تنگی نفس.معتاد بود و سعی داشت راضیم کنه به تجویز مورفین اما تازه مورفین گرفته بود و گفتم اگر تا صبح هم جیغ بزنی خبری از مورفین نیست.اگر تریاک همرات هست بخور!(بیمار منع خوراکی نداشت).

به شرح حال پرستارها هیچ اعتمادی نیست و بارها بی دلیل از خواب بیدارم میکنن اما نمیتونم به شرح حال شون بی توجه هم باشم چون بین ده تا شرح حال الکی،یهو یکیشون واقعا مشکل جدی داره.مثل کشیک قبلی که پرستار گفت مریض تنگی نفس داره،بیا.رفتم و گرچه تنگی نفس نداشت اما علایم تیپیک قلبی داشت و بعد گرفتن نوار قلب دیدم واقعا سکته کرده!

یا مثل هزار باری که ساعت سه شب زنگ میزنن و میگن هموگلوبین مریض14هست،گفتم بهت خبر بدم!و من در اون لحظه فکر میکنم اگر گان شاتی در دسترس داشتم حتما میکُشتمش اما میگم ممنون که خبر دادین و سعی میکنم سردرد نشم... به یاد حرف اون اینترنی می افتم که میگفت وسط این هموگلوبین های نرمالی که عمدا خبر میدن تا بیخوابت کنن،یهو یه INRمختل هم گزارش میکنن پس بی توجه نباش...!بی توجه نیستم و با خودم میگم پرستار خوب نعمته،پرستار خوب نعمته،پرستار خوب نعمته!...پرستار خوبی که درک میکنه در کنار شیفت های خودشون که هر شش ساعت یکبار تعویض میشن،ماها سی ساعت بیداریم و نیاز به حمایت شون داریم تا رفرش بشیم.

درس میخونم اما نه اونطور که باید...نه اونطور که میدونم توانایی اش رو دارم...

متنفرم از خودم وقتی اینهمه وقت رو با ولگردی های مجازی هدر میدم...

هر روز بعد از کشیک از خودم متنفر میشم اما کم کم خوب میشم...خوب میشم...

+راستی نگفتم?از تک تک اتندینگ جراحمون متنفرم...متنفرم از سیستم آموزشی براساس تحقیرشون...متنفرم از منم منم کردن هاشون...آدم های رقت انگیزی هستن و باعث میشن جای خالی دکتر ر جآن هر لحظه بیشتر خودنمایی کنه.

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۵
life around me

دیروز یه بحثی باز شد که بنظرم بد نیست ادامه اش بدیم.

کامنت های خصوصی زیادی اومد ازینکه نمیتونیم به والدین مون نه بگیم...از دخترای 27-28ساله ای که تماما در اختیار خانواده هستن,هیچ حریم خصوصی و هیچ اجازه ی تصمیم گیری ندارن و میخوان بدونن این شرایط عادیه؟باید بگم که نه اصلا عادی نیست.

بنظرم بخش بزرگی از این مسئله به رفتار خود فرد در طی سالهای گذشته اش برمیگرده که درست مرزبندی نکرده اما هیچوقت برای شروع دیر نیست.

من خودم دوستهایی داشتم که تمام رفتارهای خانواده در قبال خودشون رو تحمل میکردن چون جامعه اینطور بهشون فهمونده بود که اعتراض شما به معنی اینه که فرزند خوبی نیستین و بعدا آه والدین گرفتارتون میشه و جالب اینجاست که این کلیشه ها بیشتر درمورد دخترهاست تا پسرها.

مثلا دختری که بیست و پنج سالگی رو رد کرده ولی هنوز اجازه نداره با دوستاش مسافرت بره و وقتی ازش میپرسی چرا با خانواده مطرح نمیکنی؟با تعجب نگاهت میکنه چون انقدر محدود شده که یک مسافرت ساده رو حتی حق خودش نمیدونه.این دختر بنظر من هیچوقت نباید از وضعش گله کنه چون خودش بوده که این شرایط رو ایجاد کرده.

من اولین بار که خواستم تنها سفر کنم نتونستم نظر پدرم رو جلب کنم.دلایلش برای اجازه ندادن بهم منطقی نبود(که اگر بود حتما میپذیرفتم)ولی هیچوقت کوتاه نیومدم و انقدری تکرارش کردم و سر هر موضوعی از اون مسئله حرف زدم که بار بعد خیلی راحت تونستم با دوستام برم مسافرت و الان به جایی رسیدم که برنامه ی سفر رو با دوستام میریزم و در نهایت به خانواده خبر میدم که من دارم میرم(البته داخل پرانتز بگم که ما با شرایط کاملا امن سفر میکنیم که از روز اول میدونیم قراره کجا اقامت کنیم و جزئیاتش مشخصه و از طرفی با افراد قابل اعتماد خانواده سفر میکنم.شرایطی که پسرهای خانواده سالها قبل داشتن پس دلیلی برای مخالفت با من وجود نداره).

یا دخترهایی رو میشناسم که تمام هست و نیست شون مهاجرت از کشوره اما نمیرن و وقتی دلیلش رو میپرسی با حالت افسرده ای میگن بخاطر پدر و مادرم.و تمام عمرشون رو با این حسرت زندگی میکنن و خودشون رو شکست خورده میدونن.

ببینید این تصور که یک نفر بگه من میخوام بچه دار بشم تا سر پیری عصای دست داشته باشم بزرگترین اشتباهه.چون هیچکس حق نداره یک موجود زنده و مستقل رو به دنیا اضافه کنه و برای پنجاه سال بعدش تعیین و تکلیف کنه.این آدم هر زمانی از زندگیش ممکنه سرنوشتش رو بخواد جدا کنه و این بزرگترین اشتباهه که بخواهیم بهش حس شرم بدیم که تو فرزند خوبی نیستی.

اینکه یک نفر با رضایت کامل تصمیم میگیره تا همیشه پیش والدین بمونه بحثش جداست چون این فرد تصمیم گرفته این کار رو انجام بده و قرارنیست تا آخر عمر بابتش حسرت بخوره و این کارش از سر رضایت هست و خب خیلی هم خوبه و فرق میکنه با کسی که میخواد بره اما خانواده توی دام عذاب وجدان گیرش میندازن که ما اینهمه سال برای تو زحمت کشیدیم و تو حق نداری ما رو توی دلتنگی بذاری.به هرحال هر آدمی که تصمیم میگیره بچه دار بشه باید بدونه که بچه آوردن با هدف داشتن عصای دست خودخواهانه ترین کار ممکنه.اگر کسی تونست فرزندش رو به دنیا بیاره و بپذیره این بچه حق داره راه آینده اش رو خودش انتخاب کنه اون وقت میتونه به عنوان یک پدر و مادر خوب سرش رو بالا بگیره.

ولی خب همه ی والدین که اینطور نیستن و به قول یک روانشناس این ماییم که باید بتونیم مرز بین محدودیت های بیجا رو از نگرانی های بحق والدین افتراق بدیم و اجازه ندیم استقلال مون هیچ جوره تحت الشعاع خودخواهی والدین قرار نگیره.

اینها رو منی دارم میگم که تمام عمرم تلاش کردم والدینم ازم راضی باشن و تو تمام کارهایی که توی مدرسه انجام میدادم همیشه حواسم بوده باعث شرمندگی شون نشم.هیچوقت کارهای عجیب و غریب انجام ندادم و همیشه خودشون گفتن ازم رضایت دارن.اما قرار نیست من همیشه نوجوان باقی بمونم و همونطور که همیشه گفتم شاید دلم بخواد تمام عمرم مجرد بمونم و توی همین خونه زندگی کنم پس قرار نیست تا آخر عمرمون با مرزهای دوران کودکی و نوجوانی زندگی کنیم.همونطور که ما بزرگ میشم خانواده ها باید حد و حدودها رو شل تر کنن و محدوده رو بازتر کنن و اگر نمیکنن این مسئولیت کیه که طناب ها رو بکشه و فضا رو آزادتر کنه؟بله,قطعا خود ما!


+یک دوستی داشتم که تو دوران مدرسه هیچوقت اجازه نداشت با دوستاش اردو بره.سال اول دانشگاه که دعوت شدیم عروسی خواهر دوستمون,بازهم بهش اجازه ندادن بیاد(یعنی محدودترین فردی بود که من میشناختم)....اما الان توی تصمیم گیری هاش آزادترین فرد گروه دوستی مونه که بقیه به استقلالش غبطه میخورن.خودش چند روز قبل داشت میگفت دلیلش اینه که من انقدر انقدر انقدر در مورد این مسائل تو خونه حرف زدم که به مرور زمان براشون عادی سازی شد...واقعا بنظرم الان حق داره بخاطر راه طولانی شش ساله ای که پشت سر  گذاشته به خودش افتخار کنه و بگه آزادیم نوش جونم.


+کتابدونی97 با پنج تا کتاب به روز شد...شما هم بگین دارین چه کتابی میخونین؟


۲۰ نظر ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۲
life around me

ساعت هفت نوت مریضهای بخش رو گذاشتم,تحویل شیفت به بچه هایی که امروز کشیک هستن رو سپردم به همکشیکیم و اومدم خونه.دیشب خواب خوبی داشتم و امروز صبح سرحال بودم...و به جون تک تک کسایی که دیشب قصد داشتن چاقوکشی و تیراندازی کنن اما نکردن دعای خیر خوندم!

دلم به درس خوندن نبود...نیست...

همون اول صبحی با خودم گفتم روز عید باشه و تو درس بخونی؟انصافانه ست؟نه والا!

زن وسواسی و عشق تمیزکاری درونم زنده شد.اتاقم رو برق انداختم و گفتم آخیییش...و با خودم فکر کردم من احتمالا جزو معدود آدمهایی هستم که هنوز از کشیک برنگشته از خودشون کار میکشن.

نشستم وسط اتاقم.اتاقی که به ذره ذره ی اشیا داخلش حس مالکیت دارم و بیش از هرچیز عاشق کتابخونه هاش هستم که دونه دونه ی کتاب هاش رو با عشق خریدم و خوندم...

امروز جمعه ست و اینجا اتاق من...دیگه نه بوی خون میاد و نه صدای عوق زدن زن معتادی که اجازه نمیداد براش لوله ی NGبذاریم...و نه من برای شنیدن زنگ تلفن پاویون گوش به زنگ و هیستریکم...دنیا عملا امن و امانه و من دلم نمیخواد با درس خوندن خرابش کنم.

به هرکسی که بودن باهاش رو به موندن توی خونه ترجیح میدادم زنگ زدم که بریم بیرون اما هرکسی به نحوی درگیر بود و من نمیدونم بابت گرون شدن ماشین ها باید به کی لعنت بفرستم که عدل همون زمانی که تونستم مامان و بابا رو راضی به خریدن ماشین برای خودم بکنم,اتفاقی افتاد که حالا میتونم با پولم بستنی قیفی بخرم!

و برای غر زدن به مامان و بابا زنگ نمیزنم تا مسافرت شون خراب نشه و دیگه جمله ی "خدایا یه شرایطی جور کن برای گلی ماشین بخرم از این خجالت در بیام" رو از دهن بابا نشنوم.

اجالتا از سر اجبار موندم خونه و تازه یه پسرک کنکوری هم اومده پیشم.بهش اطمینان دادم دوتایی میشینیم پای فوتبال و کیف میکنیم...اما خیلی زود فهمید برای شستن ظرف ها براش دام پهن کردم...میخنده و میگه انقدری که من امسال توی این خونه ظرف شستم مامانت تو تمام عمرش نشست!و من میخندم و میگم افتخار بزرگی نصیبت شده که قدرش رو ده سال بعد میفهمی!

اما میخوام با پختن یه غذای خوب از دلش در بیارم...

بنظرم باید خداروشکر کنم که بچه ندارم چون خستگی تمام این سالها باعث شده دلم نیاد به هیچکس(جز خودم)بابت درس نخوندن حرفی بزنم.دلم میخواد همه ی کنکوری های دنیا رو جمع کنم دور خودم,براشون قاقالی لی بخرم و بگم بخورین عزیزانم و به درس فکر نکنین:))...حقیقتا مامان خوبی میشدم که هربچه ای آرزوی داشتنم رو داشت!...مثالش همین پسرک رشته ی ریاضیه که تمام این یک سال مثل شیر پشتش بودم و نذاشتم مامان و باباش کوچکترین استرسی بهش وارد کنن و عملا همه ی گندکاری هاش توی آزمونها رو یک تنه پوشش دادم!

میگفتم,امروز هوا هوای آشپزی و خونه داری و فوتبال و پاپ کورنه...روز پختن یه غذای هیجان انگیز و روز فکر نکردن به هیچی...


+چندوقت قبل به پدرم گفتم من ماشین میخوام.در حقیقت تصمیمم زیاد جدی نبود و بیشتر میخواستم ببینم تو ذهنش چی میگذره در مورد این مسئله.واکنش اولش این بود تو که همیشه از ماشین من استفاده میکنی و...اما من گفتم شما همیشه خونه نیستی و از طرفی علی رغم تلاشت نسبت به این ماشین حس مالکیت داری و من همیشه دارم بابت رفت و اومدن هام براتون توضیح میدم و اصلا این کار رو دوست ندارم...گفتم چطور شد که برای پسرها ماشین خریدین اما برای من نه؟

گفت فرق میکنه!

یادمه درحال خوردن ناهار بودیم.از غذا دست کشیدم و خیلی آروم گفتم میشه توضیح بدین چه فرقی؟میخوام بدونم!

گفت خب اونا باید ازدواج کنن و مسلما همسراشون انتظار دارن ماشین رو مرد بخره!...من گفتم اصلا قانع نمیشم چون ممکنه من هیچوقت دلم نخواد ازدواج کنم پس کدوم مردی رو پیدا کنم که برام ماشین بخره؟!گفتم حرفتون تبعیض آمیزه و اصلا قانعم نمیکنه بابا...

بابا که به طرز عجیبی دلش نمیخواد من برای لحظه ای ازش ناراحت بشم گفت خب ما به فکر تو هم هستیم.همونقدر که برای اونا خرج کردیم رو برای تو هم کنار گذاشتیم.گفتم من که شهریه نمیدم و اگر خدا بخواد یکی دوسال دیگه یا رفتم طرح یا رزیدنت شدم و زندگی مستقلی دارم پس اون پس اندازه به چه دردم میخوره؟گفت برای جهیزیه ات کنارش گذاشتیم!

قاطعانه گفتم نمیخوام...نطق طولانی شد اما قانعش کردم من هر زمانی که بخوام ازدواج کنم انتظار خریدن حتی یک قاشق رو از شما ندارم...از سر میز ناامید پاشدم و توی دلم گفتم هیچی که هیچی!

اما چند روز بعدش با تعجب دیدم رفتن برای دنبال ثبت نام ماشین! اما خب قسمت نبود چون بعد گرون شدن ماشینها پولشون برای خریدن ماشینی که من دوست داشتم کم بود و میخواستن وام بگیرن اما من نذاشتم چون دلم نیومد...اما انقدری فکر کردن به مکالمه ی اون روزم با پدرم و نتیجه ای که داشت دلم رو گرم میکنه که اصلا نمیخوام به ماشین فکر کنم...

حالا پدرم هر روز تکرار میکنه ماشین من و تو نداره,و با وجود وسواس زیادی که روی من داره تلاش میکنه وقتی از خونه میرم بیرون نپرسه کجا میرم و وقتی دیر میکنم بهم زنگ نزنه.چون بهش گفتم اینکه هیچوقت پسرا رو چک نمیکردی اما من رو چک میکنی حس بدی بهم میده.احساس میکنم از نظر شما اونا باهوش تر هستن و گواهینامه ی معتبرتری دارن باوجود اینکه من بعد چهارسال رانندگی تابحال تصادف نکردم!و احساس میکنم بابا به حرفهام فکر کرده و از نظرش منطقی اومدن و واقعا تلاشش برای تغییر رفتار رو میفهمم.

من معتقدم دخترها با صحبت کردن آروم و منطقی,میتونن خیلی از حقوق از دست رفته شون رو پس بگیرن.مهم اینه گوش به زنگ باشن و نسبت به تبعیض واکنش نشون بدن و سکوت نکنن تا تبعیض عادی سازی نشه.


۵ نظر ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۵
life around me