گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

+خانوم دکتر باید پایان نامه ات به عنوان طرح پژوهشی ثبت بشه تا دانشگاه هزینه اش رو بده.
_پس استاد در غیر این صورت هزینه هاش با کیه?
+استاد درحالی که قهقهه میزنه:همه هزینه هاش واسه خودته!


*کتابدونی با دوتا کتاب به روز شد:)
۱ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۴
life around me

به هرحال این وسط بابا به موضوع شایان توجهی اشاره کرد...اینکه تلویزیون ناپرهیزی کرد دایی و مهدوی کیا رو با کراوات نشون داد!

والا ما نهایتا انتظار داشتیم یه تصویر دور در حد صدم ثانیه نشون بده تحت عنوان"فقط یه نگاه"!...تازه کراوات شون هم شطرنجی کنن چون طبق گزارشی که اخبار بیست و سی نشون داد،کراوات نشانه ی صلیب مسیحیت هست و یک نشانه ی غربیه و به پیکره ی اسلام آسیب میزنه!!!

البته این مسئله که چرا پروفسور سمیعی(که اصلا ساکن ایران نیست)حق داره تو کشورش جوری لباس بپوشه که دوست داره ولی بقیه حق ندارن هم موضوعیه که جا برای بحث فراوان داره!

۱۰ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۹
life around me

مراسم قرعه کشی جام جهانی شروع شده و ما مثل هرسال عقب مونده هایی هستیم که موقع پخش مراسم رقص،کلیپ های از پیش ساخته ی صدا و سیما رو میبینیم و با افسوس سر تکون میدیم...

آقای علی عسکر و بالادستی های ایشون?بخدا ما با این چیزا تحریک نمیشیم،انقدر بهمون توهین نکنین...انقدر حماقت رو به حد اعلا نرسونین...انقدر مارو از موندن تو کشورمون،جایی که بهش تعلق داریم پشیمون نکنین!


+تراژدی اون جایی بود که با وارد شدن مجری زن،فردوسی پور با خوشحالی گفت خداروشکر لباسش خوبه و میتونیم تمااااام مراسم رو ببینیم...و بعد تازه فهمید ایشون مجری اصلی نیست!....بخدا دلم به حالش سوخت یه لحظه!

۷ نظر ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۰
life around me

      

احساسم مثل سرپرست خانواده ی پرجمعیتی هست که نمیدونه شندرغاز حقوقی که اول ماه میگیره رو خرج بستن کدوم سوراخ سنبه ی زندگیش کنه.

بی پولم و درعین حال در اوج خرج و مخارج هستم و از اینکه انقدر از پدر و مادرم پول میگیرم شرمنده ام.ترم اول که بودم وبلاگ دختری رو میخوندم که سال آخر کارشناسی بود و نوشته بود برای اینکه از پدرش پول نگیره کار دانشجویی گرفته و من توی دلم خندیدم که چه حرفا...بنظرم خنده دار میرسید که روزی از سربار بودن خودم خجالت زده باشم چون همیشه همه چیز در اختیارم بوده و از طرفی بچه بودم و بعضی مسائل رو درک نمیکردم.

حالا شش سال از اون زمان گذشته و من اعتقاد دارم پدر و مادرم وظیفه ندارن تا آخر عمر اسپانسر مالی من باشن...

باید سیصدهزارتومن بابت خرید کتابهای امتحان پره اینترنی بدم,لباس زمستونی بخرم,ضد آفتاب گرون قیمتم در بدترین زمان ممکن تموم شد,جیره رمان هایی که اول سال خریدم تموم شد,تولد دوستم نزدیکه,کفش اسپرت مارکی که خداتومن پول بابتش دادم تا روی پا وایستادن های بیمارستان رو راحت کنه سر بزنگاه کهنه شد و باید یکی دیگه بخرم...و این ماه هزار خرج ریز و درشت دیگه دارم اما در راس همه ی اینها مسافرتی هست که با جمع زیادی از دوستام قراره بریم که طبیعتا به پول زیادی احتیاج داره.

سر جمع اگر سه میلیون تومن داشتم میتونستم بی دغدغه به همه ی کارهام برسم اما تازه اگر وام دانشجوییم واریز بشه کل موجودی حسابم میشه یک میلیون تومن که همه اش خرج سفر میشه.

و متاسفانه نمیتونم بین اینها اولویت بندی کنم چون همه شون مهم هستن اما بنا رو گذاشتم روی مسافرت رفتن مگر با قیمت مرگ!...یکی از اساتیدمون یک روزی گفته بود هروقت تونستین سرتون رو از روی کتاب بردارین و برین سفر...گفت تا دنیا رو نبینین و با آدمهای متفاوتی آشنا نشین پزشکهای خوبی نیستین...گفت برین سفر و سرد و گرم چشیده بشین.

مامان و بابا از این دغدغه های ذهنی خبری ندارن و کافیه درخواستم رو مطرح کنم تا هرجور شده فراهمش کنن اما دیگه به سنی رسیدم که دلم میخواد هرچه زودتر از زیر چتر حمایت خانواده بیرون بیام...

به عکس بالا که ماه ها قبل از یه استکان چای آتشی روستایی گرفته شده نگاه میکنم و به خودم میگم"ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد"!

۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۸
life around me

بنظرم اگه یه روزی برسه که یه دختر از صبح تا بعدازظهر دنبال کارهای پایان نامه اش بدوه و پاس کاری بشه و به جایی نرسه و درحالی که بغض گلوشُ گرفته و هر لحظه ممکنه با یک تلنگر بزنه زیر گریه،یه زن پیدا نشه و اون دختر رو با فقط یک نگاه دیدن،و بدون هیچ شناختی از شخصیت یا خانواده اش برای پسرش خواستگاری نکنه،اون وقت شاید این مملکت رو بشه جایی برای زندگی کردن به حساب آورد....تازه شاید...!

۴ نظر ۰۹ آذر ۹۶ ، ۲۲:۴۱
life around me

سالها بعد وقتی پیر شدیم و از ما جز خاطرات دوری که با افتخار برای دیگران تعریف کنیم چیزی باقی نموند...همون سالها بعد وقتی درکنار نوه ها یا دوستان مون توی یک شب سرد پاییزی دور آتش نشستیم و پتوپیچ شده از فتوحات سالهای جوانی مون درحالی که چشم هامون برق غرور میزنه تعریف میکنیم،یک نفر اینجا هست که سرش رو بالا بگیره و بگه خیلی سال قبل من برای وبلاگی کامنت نامربوط گذاشتم و از چشم اون بلاگر افتادم و از طرفش تحریم شدم و دیگه کامنت هام تایید نشد،و من اونقدر آدم فهمیده و باشعوری بودم که با جدیت و با اسم های مختلف،و حتی اسم باقی دنبال کننده های اون وبلاگ براش کامنت میذاشتم،فحش میدادم و کیف میکردم...جو اونجا رو بی اعتماد میکردم و خب این خیلی کار بزرگی بود...ازش میپرسن چرا?میگه خب دغدغه داشتم میفهمین?با اینکه واقعا سرم شلوغ بود و درساعات کاریم اتم میشکافتم اما هرطور شده وقت بیکاری پیدا کرده و وجودم رو اثبات میکردم.

بعد اشک افتخار تو چشم اطرافیانش جمع میشه و با مشت های گره کرده میگن تو چقدر بزرگی...تو چقدر انسان بزرگی بودی...چقدر....چقدر!

۱۶ نظر ۰۸ آذر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
life around me

بخش هایی از کتاب "رهبری",نوشته ی الکس فرگوسن:

_پدرم همیشه میگفت:" آدم فقط به شش نفر برای حمل تابوتش نیاز داره"...هرچه بزرگتر شدم بیشتر متوجه منظور حرفش شدم.

.

_وقتی مربی آبردین بودم هرپنج شنبه شب به گلاسکو میرفتیم تا به بازیکنان جوان در زمین آستروترف آموزش بدهیم.یک شب آنجا بودم...که دیدم بازیکن هشت ساله ای مشغول سیگار کشیدن است.به او گفتم"سیگار را خاموش کن پسرجان! اگر پدرت این وضع را ببیند چه فکری در موردت میکند؟

پسرک نگاهی به من انداخت و گفت:"برو پی کارت" و راهش را کشید و رفت....وقتی با دقت به این ماجرا فکر کردم فهمیدم که من هیچ چیز از آن پسربچه نمیدانستم.نمیدانستم او اهل کجاست,پدر و مادرش چه کسی هستند,آیا هم سن و سالهایش اذیتش میکنند و چرا انقدر عصبانی و خشمگین است.

اگر این چیزها را ندانید و شخصیت فرد را درک نکنید,بیرون کشیدن بهترین عملکرد از آنها غیرممکن خواهد بود.

.

_"بعضی مربی ها سعی میکنند نزد بازیکن ها محبوب باشند و با آنها خودمانی شوند.ولی چنین کاری هیچوقت جوابگو نیست.شما به عنوان یک رهبر احتیاجی ندارید دوستتان داشته باشند البته بد نیست گاهی اوقات از شما بترسند ولی بیشتر ما ترجیح میدهیم مورد احترام باشیم....ضروری است که فاصله تا اندازه ای حفظ شود....مثلا من همیشه جلوی اتوبوس تیم مینشستم.بازیکن ها هم متوجه فاصله بودند و در پایان هرفصل وقتی مهمانی های خود را به راه می انداختند,هیچوقت من را دعوت نمیکردند.تمام اعضای تیم مربیگری دعوت بودند ولی من دعوت نمیشدم و این مسئله برایم ناراحت کننده هم نبود.چرا که کار درست همین بود.به جز یک استثنا در آبردین,هیچوقت در مراسم ازدواج بازیکنان تیم خود شرکت نکردم.این مرزی بود که بازیکن ها آمادگی گذر از آن را نداشتند و در عوض به موقعیت من احترام میگذاشتند."

+کتابدونی به روز شد.


۴ نظر ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۰:۳۱
life around me

امروز آف شدیم اما اومدم دانشگاه که کارهای پروپازالمُ جلو بندازم اما گیر کردم تو سیستم کاغذبازی مسخره ای که مجبوری ساعتها حیرون بمونی تا مسئولش بیاد،این مسئول که پیداش میشه اون میره،اون که بیاد یکی دیگه شون غیبش میزنه و خلاصه حسابی حیرون شدم و حالا نمیدونم تعطیلی فردا رو کجای دلم جا بدم!

نشستم تو کتابخونه و کتاب جدیدم روی میز بهم چشمک میزنه اما من هیجان یه مسئله ی مهمی رو دارم که احتمالا تا یکماه آینده مشخص میشه...مسئله ای که مثال بارز بیت"نسوزد جان من یکباره در تاب/که امیدت زند گه گه بر او آب"هست...صبح که نیمرو درست میکردم به مامان گفتم دعا کن که بشه...گفت انشالله میشه...بعد نشستم پشت ماشین و هماهنگ با صدای شکیرا که از پخش ماشین پخش میشد، با صدای بلند بعد هزار سال باخدا حرف زدم و گفتم الان بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت احتیاج دارم،حواست هست?

بنا رو گذاشتم رو حساب اینکه حواسش هست و حالا درحالی که به صدای خرچ خرچ پفک زیر دندون دختر میز بغلی گوش میکنم تو فکر دانشجوهایی هستم که تو شهرغریب دانشگاهن و ماشین ندارن...اینکه اگه امروز جای من بودن چطور میتونستن چندبار بین بیمارستان و دانشگاه رفت و آمد کنن و همچنان زنده بمونن?

۵ نظر ۰۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۳
life around me

 

چندسال قبل درسی به اسم پزشکی اجتماعی داشتیم که از استانداردهای جهانی سلامت حرف میزد.

یادمه یک جایی از کتاب معیارهای خشونت علیه زنان رو نوشته بود که شامل"خشونت جسمی,جنسی و حتی کلامی"میشد.و خشونت های کلامی رو شامل هرگونه تهدید,تحقیر و حتی تمسخر معرفی کرده بود و همه ی اینها تعاریف مورد تاییدWHO(سازمان جهانی بهداشت)بودن.

وقتی میبینین که زنهای ایرانی هر روز و روزی چندین بار به بهانه ی اینکه"حالا شوخی میکنیم دور هم بخندیم",بابت مسائل جنسی,ظاهری,رانندگی,مجرد موندن و هزار مثال دیگه مورد "خشونت" قرار میگیرن چه حسی پیدا میکنین؟اینکه عمده ی این به اصطلاح جوک ها از طرف خود خانوم ها ارسال میشن تو حس تون تاثیری ایجاد میکنه؟

راستی تابحال به این فکر کردین که چندبار زنی رو محکوم به انتخابی کردین که هیچوقت برای خودتون ترجیحش نمیدین؟اینکه زن مطلقه رو چه به ازدواج مجدد؟اینکه اگر زنی طلاق بگیره و در ازای گرفتن مهریه,حضانت بچه رو به همسرش بسپره چه زن بی مسئولیت و بیشعوریه ولی اگر مردی حضانت بچه رو نخواد خب حقشه,بالاخره باید زن بگیره و کدوم زنی میاد بچه ی یکی دیگه رو بزرگ کنه؟ و هزارتا مثال دیگه؟!

میدونستین تو دانشگاه ها دخترهایی رو داریم که برای جلب توجه همکلاسی هاشون حاضرن جزوه بنویسن و به ذکور کلاس تقدیم کنن چرا؟چون جزوه نوشتن وظیفه ی دختراست دیگه,همه میدونن؟

تو این وانفسایی که حقوق زنان توی ایران هی داره بیشتر تو لجن فرو میره تنها کاری که از ما برمیاد اولا اینکه تلاش کنیم خودمون عامل خشونت علیه زنی نباشیم و در درجه ی بعد دیگران رو آگاه کنیم و مهمتر از همه مادرهایی باشیم که پسرها و دخترهایی آگاه به حقوق خودشون بار میارن...

+لطفا سری به صفحه ی اینستاگرامzanan_alayhe_zananبزنید.

+عکس از پیج بینظیر bahman_khaligh_khiavi

۶ نظر ۰۴ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
life around me

چندروزه که مُدام دچار حالت پره سینکوپ میشم...حالتی شبیه ارتوستاتیک هایپوتنشن دارم و جرات نمیکنم از جام بلند شم بسکه چشمام سیاهی میره و سرگیجه میگیرم...خودم فشارخون خودمُ گرفتم و نرماله،قندخونم خوبه و دهیدره نیستم.دارویی مصرف نمیکنم و خلاصه هیچ علتی براش پیدا نمیکنم(جز اینکه دو هفته ست مدام سرم روی کتابه) و دارم اذیت میشم.

امروز بعد هزارسال گوشی پزشکیمُ گذاشتم رو قلب خودم که ببینم اوضاعش چطوره...محکم میکوبید...

طوری که انگار میخواد پوست و گوشت سینه مُ بشکافه و بزنه بیرون...واسه پرولاپس میترالم لالایی خوندم و سعی کردم به ضرب پروپرانولول ساکتش کنم اما هنوز قلبم میکوبه و سرم سبکه و دنیا میچرخه...

۸ نظر ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۰
life around me

امروز با یکی از بچه های دانشگاه که امسال فارغ التحصیل شد حرف زدم گفت هنوز کارهای فارغ التحصیلیم کامل انجام نشده و نمیتونم طرح شروع کنم واسه همین قراردادی رفتم تو یه درمانگاه روستایی با قرارداد ماهی دو میلیون تومن!!!!!!!!که اونم هنوز هیچی بهم ندادن!

گفت از بچه های سال قبلتر هم خبر دارم که خیلیاشون بعد یک سال کار کردن هنوز یک قرون هم حقوق نگرفتن...خلاصه که گفت دعا کن دوران تحصیلت تا ابد کش بیاد چون انقدر بعدش سرخورده میشی که به افسردگی میرسی!

الان رسما یه راه بیشتر برام نمونده...اینکه استریت بشم و یکراست برم تخصص وگرنه دق میکنم!


+واقعا نمیخوام بی انگیزه تون کنم و خیلیا قبلا این حرفا رو به خودم میزدن ولی تو گوشم نمیرفت و آخرش پزشکی رو انتخاب کردم.نمیخوام هم بگم پشیمونم اما خیلی دلسردم...خیلی...اگه برگردم به عقب احتمالا دارو یا دندون رو انتخاب میکنم گرچه اوضاع اونا هم گل و بلبل نیست....یا شاید هم قید مدرسه ی فرزانگان رو میزدم و میرفتم فنی!تا اقلا انقدر فشار عصبی روم نباشه.

۲۵ نظر ۰۲ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۵
life around me

ساعت از نیمه شب هم گذشته و چندساعته که تو کوچه مون به مناسبت تولد نوگُل نوشکفته شون دارن اُرگ میزنن و انقدری صداش بلند و نزدیکه که حس میکنم زیر تختم مشغولن!...دوروزه که نخوابیدم و مغزم داره منفجر میشه...زنگ زدم به گشت110و گفتم لطفا بیاین بهشون تذکر بدین گفت باشه...نیم ساعت نشستم و دیدم نه بابا بی وقفه مینوازن!دوباره زنگ زدم و خیلی ریلکس گفت به ماچه ما تذکر دادیم.گفتم چطور تذکری بوده که حتی یک ثانیه هم قطع نکردن?

گفت ما که نمیتونیم بیایم تو خونه مردم!!!!

گفتم عذر میخوام چطوری برا جمع کردن دایره زنگی ها خوب میتونین بدون اجازه بپرین تو خونه ی مردم و حالا نمیتونین?

تلفنُ روم قطع کرد!!!

الان با سردرد کشنده و دراز کشیدم تو تاریکی و میگم خدا لعنت تون کنه...همین!...و اینکه اگه شبانه اومدن خفتم کردن در جریان باشین که کار کیه به هرحال!!!


۱۱ نظر ۰۲ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۱
life around me

بیخوابی برای من بزرگترین شکنجه ست!...اگه بتونم خوب بخوابم آدم مهربونی ام اما وای به حال روزی که سروصدا نذاره بخوابم!!!رسما از تخت که میام بیرون همینطوری پاچه میگیرم و جلو میرم...

من خیلی سخت خوابم میبره و درواقع خوابم یه جور بیداری عمیقه و اگه کسی توی هرکدوم از اتاق های این خونه ی درندشت راه بره من بیدار میشم و بخاطر همین همه رعایت منُ میکنن و موقع خوابم ساکت میمونن...

امروز قبل خواب اعلام کردم که دیشب خوابم نبرده و خط و نشون کشیدم که لطفا حتی باآرامش نفس بکشین! تازه چشمام گرم شده بودن که ماشین استارت خورد و بابا نشست پشت ماشین که مامانُ برسونه جایی...من?برای چند دقیقه فقط جییییییغ میزدم و بعد به نشانه ی اعتراض کولر روشن کردم تا صداش نذاره صداهای بیرون رو بشنوم و مثل سگ لرزیدم...بیدار که شدم دیدم بابا سرشُ انداخته تو جدول و اصلا نگاه نمیکنه...با اخم وحشتناکی رفتم تو آشپزخونه شیر بردارم،گوشی بابا زنگ خورد و انگار مامان بود که میپرسید اعصاب گلسا درچه حاله?چون بابا جواب داد تلخخخخ،خیلی تلخ...من جرات نمیکنم ازش بپرسم!

الانم با سردرد نشستم تست میزنم و حریف میطلبم یه دعوایی راه بندازم!

بله بله،خواب اولین عشق زندگی منه...

۱۱ نظر ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۷:۳۶
life around me

امروز رو باید با چشم هایی به رنگ خون،دور آتش برقصیم و سور بدیم...

امروز رو باید برای تمام زنهایی که مورد تجاوز قرار گرفتن و تمام بچه هایی که سربریده شدن و تمام مردهایی که شکستن و آواره شدن اشک بریزیم اما از خوشی دور آتش برقصیم...

امروز باید به تمام لعنتی های سیاه پوش ریش بلندی که اسلام رو بی آبرو کردن لعن بفرستیم و برای تمام کسایی که جون شون رو گذاشتن کف دستشون و برای کندن این دندان پوسیده تلاش کردن آرزوی سلامتی یا آمرزش کنیم...

امروز باید لباس سفید بپوشیم و دور آتش برقصیم...حتی اگر یک چشم مون اشک باشه و یک چشم مون خون...

۱۴ نظر ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۹
life around me

شکاف طبقاتی نسل ها رو اونجایی فهمیدم که تو فروشگاه اسباب بازی فروشی،ست قابلمه و سماور لعاب دار بود ولی تو جهار مادر من نبود...!

۳ نظر ۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۷:۵۱
life around me

 

با خودم فکر میکنم کسل کننده ترین نوع زندگی اونیه که از شب قبلش برنامه ی تک تک لحظات روز بعد رو میدونی...همین سبک رقت انگیز زندگی من اما خب چاره چیه؟این مسیریه که انتخاب کردم.

توی سرم پر از ایده های مختلف و علایق متضاده که همشون برام مهمن اما اجالتا باید اولویت بندی کنم و ببینم کدومش مهمتره.مثلا اینکه عاشق نقاشی ام و همینطور عاشق نوشتن...اینکه بالاخره یه روزی آموزش نویسندگی ببینم.نه برای اینکه کتابی بنویسم,نه!...برای این دل بی صاحب خودم که عاشق این کاره.

احتمالا تو همون پنجاه و دوسالگی معروف,یه روز از خواب پا میشم و تصمیم میگیرم کمتر کار کنم و عوضش یه قدم به طرف این مسیر فرعی بردارم.

امروز دلم عجیب هوس صحبت کردن با قدیمی ترین دوست دختر دوران زندگیم رو کرده.دختری که از کلاس دوم دبستان باهاش دوست شدم اما دست روزگار منو کشید به رشته ی تجربی و اون رفت ادبیات.بعدش هم مهاجرتشون از این شهر و خیلی اتفاقات دیگه.

باسواد ترین,فرهیخته ترین و خلاق ترین آدمیه که به عمرم دیدم که بخش زیادیش به شروع کتاب خوندنش از سن کم برمیگرده.که وقتی کلاس سوم بودیم و ماها همه تو حیاط مدرسه لی لی بازی میکردیم اون مینشست یه گوشه و هری پاتر میخوند...

اگه بگم شخصیتم عمیق ترین تاثیرات رو از این دختر گرفته دروغ نگفتم.کسی که در و دیوار اتاقش همه از کتاب درست شده و میتونه ساعتها و ساعتها از ایده های خلاق ذهنش برات حرف بزنه و خسته نشی...

دختری که از دوران دبستان شروع کرده بود به تایپ کردن داستانش و سالها بعد بهم خبر داد که کلاس نویسندگی ثبت نام کرده.

به زندگیش و فراز و نشیب های که گذروند فکر میکنم و تحسینش میکنم و توی دلم میگم کاش اگر سرنوشت جوری رقم خورد که دختردار بشم,دخترم همینقدر قوی و فعال و فهیم و خاص باشه...


+امروز مادرم رو بردم بیرون تا باهم بستنی بخوریم...تو ماشین نشسته و مشغول خوردن بودیم که گفت کاش بابات هم آورده بودیم من از گلوم پایین نمیره.رفتم یکی هم واسه بابا خریدم و مامان چشماش از خوشحالی برق میزدن.

رسیدیم خونه به بابا گفت بدون تو از گلوم پایین نمیرفت و بابا مثل بچه های دوساله خوشحالی میکرد...

خدای من چی میشه که یه غریبه انقدر به آدم نزدیک میشه؟چه رازی تو عشق زن و شوهر,مادر و فرزند,پدر و فرزند هست که مغز من کشش درکش رو نداره؟


+عکس:اولین نرگس امسال باغچه که دوهفته ی قبل شکار دوربین من شد...مامان میگه نرگس ها امسال عجله کردن و من میگم خواستن خجالتمون بدن.

۱۰ نظر ۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۵
life around me

چاره چیه?

یه وقتایی هم پیش میاد که پدر و مادرت سر مجله ی جدول دعوا میفتن و این بکش،اون بکش!!!

حالا بگذریم ازینکه بابا میگفت خودم خریدمش،خب توهم برو برا خودت بخر!

اما انگار تهدیدم که اگه باز صداتون بالا بره میام از وسط نصفش میکنم جواب داده که دارن با مُدارا حل میکنن.

۱۰ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۰:۲۸
life around me

بهش میگم چرا از چندماه قبل خبردادی که میای?یادم رفته بود دلم تنگته چرا یادم انداختی?

میخنده و میگه خواستم دلبری کرده باشم...



۲ نظر ۲۳ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۹
life around me
روز خوب از همون اولش خوبه....خوب بیدار میشی,خوب آماده میشی و به موقع میرسی بیمارستان...خب البته مجتبی با وجود اینکه بهش گفته بودم نوبت شرح حال گرفتنشه عمدا نیومد با این امید که بالاخره من مجبور میشم جورش رو بکشم اما نکشیدم و گفتم این تو بمیری از اوناش نیست ولی شانس آورد که دکتر از مریضش شرح حال نخواست(همیشه دوستی جدا,کار جدا)!
روز خوب جوری ادامه پیدا میکنه و اتفاقاتی رو برات رقم میزنه که میفهمی بهترین استاد راهنما و بهترین مشاور آماری رو انتخاب کردی و مدام با خودت میگی آقای خدا چندبار بگم مرسی که به سمت یه انتخاب درست هولم دادی؟
روز خوب میرسه به اونجایی که دوستت زنگ میزنه و میگه خونه مون تنهام,همه تون بیاین اینجا و چقدر این دورهمی دخترونه چسبید که چندین ساعت متوالی از گوشی و اینترنت و تلگرام و کوفت و زهرمار جدامون کرد و نشوندمون پای ورق بازی کردن,خوندن و رقصیدن و گیتار زدن...آشپزی کردن و بلال کباب کردن و در نهایت وقتی پلکها از خستگی التماست میکنن,دوتا دونه چوب کبریت زیرشون زدن و فیلم Perfect strangers رو دیدن و خوشحال بودن ازینکه هنوز مجردیم و دغدغه ی خیانتهای پی در پی به تصویر کشیده شده توی این فیلم رو نداریم(حالا بگذریم ازینکه اومدیم همون بازی توی فیلم رو انجام بدیم اما دریغ از حتی یکبار زنگ زدن گوشی هامون)!!!
میرسه به اونجا که میفهمی وقتی در توالت از داخل قفل نمیشه و دوستات رو سر انجام کارشون غافلگیر کرده و درو باز میکنی و میخندی غافل ازینکه مثانه ی نااهلت شوخی سرش نیست و چند ساعت بعد آلارم میده و تو با حالت ندامت عذرخواهی میکنی و خواهش اینکه اگه من بیشعورم شما نباشین و بذارین این یه ریزه شاش تو خلوت خودم بریزه بره اما دوستات بهت ثابت میکنن که از هر دستی بدی از همون دست میگیری!!!!!
روز خوبت با یه رانندگی خوب تو یه شب عالی با صدای همایون شجریان به اوج میرسه...و...
...و؟
اما کاش انتهای این روز خوب به رسیدن خونه و روشن کردن اینترنت و باخبر شدن از فاجعه ی زلزله ختم نمیشد...
کاش تو همون غار بیخبری میموندیم و میموندیم و میموندیم...
۵ نظر ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۸:۵۷
life around me

پدربزرگ خدابیامرزم همیشه خاطره ی اون روزی رو تعریف میکرد که تو مجلس عروسی نشسته بودن و غذای عروسی میخوردن...ابراهیم نامی کنار پدربزرگم نشسته بوده که هرچه تلاش میکرده لقمه از دهنش پایین نمیرفته...بعد چندبار تلاش،لقمه رو در میاره و پرت میکنه تو سُفره و از صاحب مجلس میپرسه این گوشت همون گوسفندیه که بهار از خودم خریدین نه?من میفهمم!گوشت مال خودم از گلوم پایین نمیره...

پدربزرگم میگفت اون زمونای قدیم کسایی که زیاد گوسفند داشتن هیچوقت حتی یه تیکه از گوشت مال خودشون رو نمیخوردن چون از گلوشون پایین نمیرفت...چون مثل پاره ی تن شون،مثل بچه ی خودشون به اون مال رسیده بودن و مگه آدم میتونه گوشت بچه ی خودش رو بخوره?

بعد میگفت بزرگترین"ربّ" که تمام موجودات رو پرورش داده خدای بزرگه و آخه مگه خدا میتونه رنج بنده هاش رو ببینه و طاقت بیاره?

حواسم باشه تو وقتای غصه و ناراحتی یاد این حرف پدربزرگم بیفتم و دلم قُرص باشه ازینکه خدا حواسش هست...حواسش هست...


۵ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۰
life around me

اتفاقی به فایل عکسهای قدیمیم برخوردم و ساعتها مشغول شدم...به عکسهای سالهای قبلم نگاه میکنم،زمانی که به خودم میگفتم یعنی ممکنه از این هم کچل تر بشم?

و خب حالا تو مرحله ای هستم که کف سرم از شدت بی مویی دیده میشه و با نگاه به همون عکسها میگم خدای من چقدر مو داشتم!

خب میدونی?بحث همونه که تا یه خوشبختی کوچیک دم دستمونه قدرشُ نمیدونیم و همین که از دست بره تازه به خودمون میایم...

بنظرم باید حواسم بیشتر به این چهارتا شوید مو باشه چون انگار قراره یه روزی حسرت شونُ بخورم...

۱۱ نظر ۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۵
life around me

دیدی چهرازی جان?

دیدی پاییز همیشه وقت رفته بودنا نیست?دیدی یهو وسط پاییز گوشیت زنگ میخوره و خبر اومدنشُ میده?

جمشید دلت از پاییز تنگ و گرفته نباشه جانم که پشت بندش کریسمسیه که همیشه واسه ما چشم انتظارهای این مرزهای لعنتی خوش خبر بوده...

به قول خودت نگا نارنجیا رو?نیگا?نیگا?


۱۲ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۶
life around me

 

  آشپزخونه جاییه که تو بی حوصله ترین و باحوصله ترین حالت های روحیم بهش پناه میبرم و آی چه کیفی میده...

بنظرم این یه خوشبختیه که آدم قلق روزهای خوش قلقی و بدقلقی خودش دستش باشه...

اینکه طعم ها رو قاطی کنه و منتظر پختن شون "کلیدر" بخونه و بعد تو ظرفای قدیمی غذا سرو کنه!


+سبزی ها از باغچه ی مامان:)

+اون بنفش قرتی وسطی سالاد کلم و اناره:)

+وقتی دوستام از من فوبیای ازدواج درخواست مشاوره ی ازدواج میکنن بفهمین که دنیا دیگه جای زندگی نیست:D ولی بی شوخی از خودم انتظار نداشتم انقدر منطقی راهنماییش کنم!

+چند روزیه که میکائیل رو توی اینستاگرام بلاک کردم و از شرّ منشن شدن های لحظه به لحظه راحت شدم...بهتون این روش رو پیشنهاد میکنم!

+چندبار خدارو بابت حال خوب امروزم شکر کنم کفایت میکنه؟


۱۲ نظر ۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۹
life around me

  رفتم رو حیاط بلکه نفسی تازه کنم و چشمم به این چشم انداز افتاد که از زیر این درخت گل زردی که اسمش رو بلد نیستیم میگذره.
دیدم چقدر قشنگ شاخه داده و این گذرگاه رو ساخته...
به این فکر میکنم اگه آنه شرلی اینجا بود چه اسمی روش میذاشت؟

+خبر دارین کتابدونی به روز شده؟:)
۷ نظر ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۱
life around me

وقتی رسانه ی ملّی اجازه میده یه روحانی بیاد بشینه رو صندلی یه برنامه ی پخش زنده و بگه"بادمجان اولین روییدنی بود که به ولایت اقرارکرد،به همین دلیل به خوردنش تاکید شده"!!نتیجه این میشه اینکه تو تاکسی خانوم بغلی بهم میگم بچه ام به حرف نمیاد میخوام ببرمش پیش فلان خانوم که چشم نظر میگیره و هرچی براش توضیح میدم که باید بری پیش گفتار درمان به خرجش نمیره و میگه خیلیا دندون بچه شون در نمی اومد از همین شفا گرفتن!

 نتیجه میشه اینکه طرف تو برنامه ی نود خطاب به فردوسی پور خیلی ریلکس میگه به توپ جمع کن گفتم ادرار کن تو دروازه تا طلسم بشه و فردوسی پور پوکرفیس به دوربین خیره میشه...

جامعه ای که از عقلانیت فاصله بگیره عاقبتش میرسه به خرافی گری و رمّالی و...و...و...!

۴ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۷
life around me

یکی از آرزوهام اینه که تو خونه ی آینده ام یه دیوار خیلی بزرگ داشته باشم که تا سقفش کتابخونه بزنم...اگه بتونم چندتا از دیوارهای خونه رو با کتاب کاور کنم که دیگه خیلی سورئال و معرکه میشه!...خب اونهمه کتاب که یک شبه خریده نمیشن و این دلیلیه که من هیچوقت کتاب الکترونیکی نمیخونم و هرچقدر هم که بی پول باشم،اگه شده لباس و کفش نخرم اما به راحتی و بدون عذاب وجدان پول خرج کتاب میکنم...

امروز رفته بودم شهرکتاب خودکار رنگی و ماژیک هایلایت بگیرم بلکه روحیه ای بشه واسه درس خوندن و یه سرکی هم کشیدم بخش کتابها و بغض گلومُ گرفت...آخه چرا تعداد کتابهایی که باید بخونم انقدر زیاده?چرا آخه?

اما خب یاد چندتا کتاب نخونده ای که دارم افتادم و به شیطون لعنت فرستادم و اومدم بیرون اما جدّنی نصف قلبم موند اون تو!


+یکی دیگه از فانتزی هام اینه که تو خونه ی آینده ام تخت دونفره داشته باشم و جا واسه غلت زدنم"فراخ"باشد همانا!!!^_^

۱۰ نظر ۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۶
life around me

امروز رفتم در مورد تاریخ امتحان با استادمون حرف بزنم که خیلی جدی وایستاد جلوم و گفت چند گروه از بچه هاتون خیلی بی نظم بودن منم تصمیم گرفتم طوری سوال بدم که تعدادی تون بیفتن!!!بعد درحالی که داشت روشُ برمیگردوند گفت امتحانی سختی در پیش خواهید داشت خانوم دکتر!!!

هیچی دیگه به بچه ها خبر دادم و تصمیم گرفتم همون اپروچ به تخمم واری پسرای گروه مونُ رو خودم اجرا کنم و بگم انشالله از فردا میخونم...آهنگ"نفس کشیدن سخته،تورو ندیدن سخته،تو پیچ و تاب عاشقی،تورو ندیدن سخته"ی روزبه نعمت الهی جان رو گوش میکنم و میرقصم...

مامان میگه من رقاص بودم یا بابات که اینجوری قر میدی?...من و بابا غش غش میزنیم زیر خنده...

۳ نظر ۱۵ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۱
life around me

شب قبل اضطراب داشتم و پشت تلفن به مادرم گفته بودم برام دعا کن اونجوری که میخوام بشه و گفته بودم چشم...

گفته بودم جوری دعا کن که آقای خدا بشنوه و گفته بود چشم!

امروز که پا شدم خبردار شدم همه چیز همونطور که میخواستم پیش رفته و انگار آقای خدا خودش همه چیز رو "تماما مخصوص" برام راست و ریس کرده.

بعد صدام کرد و گفت پاشو بریم این اطراف یه دوری بزنیم انقدر غصه نخور دختر...نگاش کردم...خندید...چند دقیقه ی بعد روی شونه هاش بودم تو راه تپه های پشت خونه...

میدونید؟من بهترین آقای خدای سبیلوی قشنگ دنیا رو دارم...

باور کنید!

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۲
life around me
به این فکر میکنم که اگر چند روز نامرئی بشم،دیگران چطور متوجه عدم حضورم میشن و با چه نشونه ای یادم میفتن?...مامان و بابا...دوستام...
مامان احتمالا وقتی ساعت12:15ظهر داره پلوها رو دم میده یادم میفته که هر روز راس همین ساعت سرک میکشم تو آشپزخونه و میگم من گشنمه!
بابا هم لابد ساعت6:30صبح از خواب بیدار میشه و یادم میکنه که هر روز راس همین ساعت از خواب بیدارش میکنم و میگم من زورم نمیرسه در پارکینگُ باز کنم...
همگروهیام احتمالا با سکوت و خاموشی که نبودنم میاره یادم میکنن،که هر روز با هیجان براشون حرف میزنم و خط و نشون میکشم و ورّاجی میکنم...

امروز مادرم خونه نیست و برای بار هزارم گربه ها رو از خونه بیرون کردم و به این فکر میکنم که حضور مامان تو این خونه انقدر پررنگ و نورانی و عمیقه که تو هر ثانیه ی نبودنش یه خلأ غمگین حس میشه...اونقدر عمیق که حتی گربه های محله هم مُدام سراغشُ میگیرن و میدونم نگرانشن که امروز به سبزی هاش سر نزده...
۳ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۴
life around me

اگه قرار بود زندگی هر آدمی رو تو یه کانال تلویزیونی اختصاصی نمایش بدن،من اونی ام که همه با دیدن دو روز متفاوت از زندگی کسل کننده اش میگن اه اینکه تکرار دیروزه بزن کانال بعدی!

۶ نظر ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۹
life around me