گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

سلام دوستان،طی این مدت بچه های وبلاگ خیلی پیش اومد که بهم گفتن بهشون پیام دادید و دوست داشتید توی کانال من عضو بشید و من وقت نمیکردم پیگیر بشم.

اول بگم توی کانال جز مقداری روزانه نویسی و غر و‌ عکس اتفاق خاصی نمیفته و اینکه اونجا یک فضای جمع و جور دوستانه است که من‌همه ی بچه ها رو‌میشناسم.اگر کسی جا مونده و دوست داره عضو بشه و براش مساله ای نیست لطفا شماره تلفنش رو‌برای من اینجا کامنت کنه تا من عضوش کنم...لطفا یه عکس شناس داشته باشید دیگه:)و اینکه تنظیمات تلگرامتون رو روی حالتی قرار بدید که بشه عضوتون کرد...ممنون:)

 

+لطفا کامنت خصوصی بذارید که جوابم به دستتون برسه.

+بعدا نوشت:فکر میکنم همه عضو شدن به جز ۲یا ۳نفر که واقعا توی تلگرام من بالا نمیان و من فکر میکنم مشکل از تنظیمات تلگرامشونه.بااین حال برای کسایی که وبلاگ داشتن لینک دعوت فرستادم...شرمنده ی اون ۲-۳نفر شدم.بعدا مجدد چک میکنم اگر شد حتما ادتون میکنم.

۱۰ نظر ۰۷ فروردين ۰۰ ، ۱۸:۲۶
life around me

همین امروز کشیک صد ساعته ام را تحویل دادم و اسکرابی که پنج روز بی وقفه تنم بود و بوی گند چرک و عرقش خودم را حتی اذیت میکرد پرت کردم ته کوله پشتی ام و تن خسته ام را کشیدم توی خیابان...حال زندانی را داشتم که نه عفو خورده و نه کسی رضایت به آزادی اش داده؛مثل مرد حبسش را کشیده و حالا آزادی به تنش بیشتر میچسبد...عصر پرواز دارم.نشسته ام روبه روی چمدانم و‌ پادکست احسانو را کوش میکنم،اپیزود مصاحبه اش با حامد عسکری،از دقایق سی و‌ چندم که داستانک ارسالی از آلمان را میخواند و با خواندنش یک حس عجیبی توی دلم چنگ میزند...این جور مواقع میفهمم من چقدر اهل اینجا ماندنم.اهل خانه،محله،کودکی،خاطرات و آغوش مادرم.اهل رد شدن از خیابان مدرسه ی دبستانم و یادآوری خاطراتی که با ارغوان داشتیم و اهل صحبت کردن با زبانی که اولین بار از دهان مادرم شنیدم...الان که نیمه آماده برای رفتن به فرودگاهم و هر آن ممکن است کسی بیاید دنبالم و همراهی ام کند،قاعدتا وقت مناسبی برای فکر کردن به این چیزها نیست اما مدام توی ذهنم تکرار میکنم آدمها چطور از ساندویچی های چرک و کبابی های بوگندوی پایین شهر میگذرند و مثلا توی آلمانی،ترکیه ای،یا هر غربت دیگری زندگی میکنند؟

ظرف ها را شستم،روپوش های شسته ام را اتو زدم،گل ها را آب دادم،روی عکس برادرم دستمال کشیدم،چمدانم را بسته ام و‌منتظر دوستم نشسته ام...دوستم...چقدر زود اینجا برایم حس غریبگی اش را از دست داد و با آدمها ارتباط گرفتم و چقدر زود دوست داشتم و دوست داشته شدم...باز حداقل اینجا دم خانه ام کله پزی دارد که هر کشیک را به عشق پاچه و بناگوشش سر کنم و صاحبخانه ای داذم که هر چند روز یکبار نگران زنگ بزند و بپرسد زنده ای؟دیدم چند روز خانه نبود دلم شور افتاد خانم دکتر....

۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۳۲
life around me