گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز رو باید با چشم هایی به رنگ خون،دور آتش برقصیم و سور بدیم...

امروز رو باید برای تمام زنهایی که مورد تجاوز قرار گرفتن و تمام بچه هایی که سربریده شدن و تمام مردهایی که شکستن و آواره شدن اشک بریزیم اما از خوشی دور آتش برقصیم...

امروز باید به تمام لعنتی های سیاه پوش ریش بلندی که اسلام رو بی آبرو کردن لعن بفرستیم و برای تمام کسایی که جون شون رو گذاشتن کف دستشون و برای کندن این دندان پوسیده تلاش کردن آرزوی سلامتی یا آمرزش کنیم...

امروز باید لباس سفید بپوشیم و دور آتش برقصیم...حتی اگر یک چشم مون اشک باشه و یک چشم مون خون...

۱۴ نظر ۳۰ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۹
life around me

شکاف طبقاتی نسل ها رو اونجایی فهمیدم که تو فروشگاه اسباب بازی فروشی،ست قابلمه و سماور لعاب دار بود ولی تو جهار مادر من نبود...!

۳ نظر ۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۷:۵۱
life around me

 

با خودم فکر میکنم کسل کننده ترین نوع زندگی اونیه که از شب قبلش برنامه ی تک تک لحظات روز بعد رو میدونی...همین سبک رقت انگیز زندگی من اما خب چاره چیه؟این مسیریه که انتخاب کردم.

توی سرم پر از ایده های مختلف و علایق متضاده که همشون برام مهمن اما اجالتا باید اولویت بندی کنم و ببینم کدومش مهمتره.مثلا اینکه عاشق نقاشی ام و همینطور عاشق نوشتن...اینکه بالاخره یه روزی آموزش نویسندگی ببینم.نه برای اینکه کتابی بنویسم,نه!...برای این دل بی صاحب خودم که عاشق این کاره.

احتمالا تو همون پنجاه و دوسالگی معروف,یه روز از خواب پا میشم و تصمیم میگیرم کمتر کار کنم و عوضش یه قدم به طرف این مسیر فرعی بردارم.

امروز دلم عجیب هوس صحبت کردن با قدیمی ترین دوست دختر دوران زندگیم رو کرده.دختری که از کلاس دوم دبستان باهاش دوست شدم اما دست روزگار منو کشید به رشته ی تجربی و اون رفت ادبیات.بعدش هم مهاجرتشون از این شهر و خیلی اتفاقات دیگه.

باسواد ترین,فرهیخته ترین و خلاق ترین آدمیه که به عمرم دیدم که بخش زیادیش به شروع کتاب خوندنش از سن کم برمیگرده.که وقتی کلاس سوم بودیم و ماها همه تو حیاط مدرسه لی لی بازی میکردیم اون مینشست یه گوشه و هری پاتر میخوند...

اگه بگم شخصیتم عمیق ترین تاثیرات رو از این دختر گرفته دروغ نگفتم.کسی که در و دیوار اتاقش همه از کتاب درست شده و میتونه ساعتها و ساعتها از ایده های خلاق ذهنش برات حرف بزنه و خسته نشی...

دختری که از دوران دبستان شروع کرده بود به تایپ کردن داستانش و سالها بعد بهم خبر داد که کلاس نویسندگی ثبت نام کرده.

به زندگیش و فراز و نشیب های که گذروند فکر میکنم و تحسینش میکنم و توی دلم میگم کاش اگر سرنوشت جوری رقم خورد که دختردار بشم,دخترم همینقدر قوی و فعال و فهیم و خاص باشه...


+امروز مادرم رو بردم بیرون تا باهم بستنی بخوریم...تو ماشین نشسته و مشغول خوردن بودیم که گفت کاش بابات هم آورده بودیم من از گلوم پایین نمیره.رفتم یکی هم واسه بابا خریدم و مامان چشماش از خوشحالی برق میزدن.

رسیدیم خونه به بابا گفت بدون تو از گلوم پایین نمیرفت و بابا مثل بچه های دوساله خوشحالی میکرد...

خدای من چی میشه که یه غریبه انقدر به آدم نزدیک میشه؟چه رازی تو عشق زن و شوهر,مادر و فرزند,پدر و فرزند هست که مغز من کشش درکش رو نداره؟


+عکس:اولین نرگس امسال باغچه که دوهفته ی قبل شکار دوربین من شد...مامان میگه نرگس ها امسال عجله کردن و من میگم خواستن خجالتمون بدن.

۱۰ نظر ۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۵
life around me

چاره چیه?

یه وقتایی هم پیش میاد که پدر و مادرت سر مجله ی جدول دعوا میفتن و این بکش،اون بکش!!!

حالا بگذریم ازینکه بابا میگفت خودم خریدمش،خب توهم برو برا خودت بخر!

اما انگار تهدیدم که اگه باز صداتون بالا بره میام از وسط نصفش میکنم جواب داده که دارن با مُدارا حل میکنن.

۹ نظر ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۰:۲۸
life around me

به تازگی دختری وارد زندگی برادرم شده و قصدشون از همون ابتدای رابطه ازدواج بوده...دختر خوبیه و مهمتر اینکه برادرم دوسش داره.اگه این رابطه به ازدواج ختم بشه من میشم خواهر شوهر اون دختر!...با خودم به واژه ی"خواهرشوهر"فکر میکردم که دیدم حس خوبی بهش ندارم و دنبال دلیلش گشتم.

دلیلش رو توی رفتارهای بعضی از همجنس هام پیدا کردم...دلیلش همون زنان علیه زنان معروفه!

من یک زن هستم و دلم میخواد اگه زمانی وارد یه رابطه شدم،به عقایدم،سلایقم و افکارم احترام گذاشته بشه و انتظار دارم"من بدون سانسور" رو بپذیرن!...دیدم بارها و بارها تو موقعیتهای مختلف از خنجرهای همجنسهام گله کردم و حالا وقتشه که در لباس یه خواهرشوهر نقش واقعی خودمُ داشته باشم.

با پدر و مادرم صحبت کردم و گفتم این دختر رو همونجور که هست دوسش داشته باشین...گفتم از امروز به بعد شما اولویت دوم زندگی پسرتون هستین و سعی کنین درخواستهایی ازش کنین که به رابطه اش لطمه نزنه.

با عروس عزیز خانواده مون حرف زدم و گفتم میخوام دیدت رو از خواهرشوهر و مادرشوهر تغییر بدی و اطمینان داشته باشی که تو خانواده ی ما امنیت داری.ما تو رو با هر عقیده و سلیقه و طرز فکر و پوششی که داری دوست داریم چون برادرم دوست داره...گفتم میتونی اطمینان داشته باشی که هیچکس از خانواده ی ما هیچ روزی نمیاد تو وسایل خونه ات تجسس کنه که ببینه چی کم داری و چی زیاد...هیچوقت نمیذارم کسی ازت بپرسه کی میخواین بچه دار بشین...

گفتم در مورد حق طلاق هم فکر کن و بهت قول میدم حتی اگر پدر و مادرم بخاطر باورهای قدیمی که دارن مخالفت کنن خودم راضی شون میکنم.

بهش گفتم من خیلی آدم مهربونی نیستم که ثانیه به ثانیه دورت بگردم و ممکنه پیش بیاد که مدتها حالی ازت نپرسم چون این اخلاق منه.ولی قول میدم نذارم وقتی با ما هستی از زن بودن خودت پشیمون بشی.


+پسر یکی از نزدیکانمون با زنی ازدواج کرده که چندسال از خودش بزرگتره،قبلا ازدواج کرده و یه بچه داره اما همسرش فوت کرده.یه زن مستقل که به تنهایی کار میکنه و جایگاه اجتماعی و خانوادگی خوبی داره اما مادر این پسر از شدت ناراحتی از این وصلت مریض شده و مادرم میگفت که بهش حق میدم...ساعتها با مادرم صحبت منطقی کردم و آخرسر پذیرفت که قضاوتش اشتباهه...پذیرفت که اون زن هیچ عیب و گناهی نداره و حق مسلمش هست که یه زندگی جدید داشته باشه...پذیرفت که این باور کلیشه ای رو بذاره کنار و"زنان در کنار زنان"باشه.

۲۵ نظر ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۱
life around me

بهش میگم چرا از چندماه قبل خبردادی که میای?یادم رفته بود دلم تنگته چرا یادم انداختی?

میخنده و میگه خواستم دلبری کرده باشم...



۲ نظر ۲۳ آبان ۹۶ ، ۲۲:۵۹
life around me
روز خوب از همون اولش خوبه....خوب بیدار میشی,خوب آماده میشی و به موقع میرسی بیمارستان...خب البته مجتبی با وجود اینکه بهش گفته بودم نوبت شرح حال گرفتنشه عمدا نیومد با این امید که بالاخره من مجبور میشم جورش رو بکشم اما نکشیدم و گفتم این تو بمیری از اوناش نیست ولی شانس آورد که دکتر از مریضش شرح حال نخواست(همیشه دوستی جدا,کار جدا)!
روز خوب جوری ادامه پیدا میکنه و اتفاقاتی رو برات رقم میزنه که میفهمی بهترین استاد راهنما و بهترین مشاور آماری رو انتخاب کردی و مدام با خودت میگی آقای خدا چندبار بگم مرسی که به سمت یه انتخاب درست هولم دادی؟
روز خوب میرسه به اونجایی که دوستت زنگ میزنه و میگه خونه مون تنهام,همه تون بیاین اینجا و چقدر این دورهمی دخترونه چسبید که چندین ساعت متوالی از گوشی و اینترنت و تلگرام و کوفت و زهرمار جدامون کرد و نشوندمون پای ورق بازی کردن,خوندن و رقصیدن و گیتار زدن...آشپزی کردن و بلال کباب کردن و در نهایت وقتی پلکها از خستگی التماست میکنن,دوتا دونه چوب کبریت زیرشون زدن و فیلم Perfect strangers رو دیدن و خوشحال بودن ازینکه هنوز مجردیم و دغدغه ی خیانتهای پی در پی به تصویر کشیده شده توی این فیلم رو نداریم(حالا بگذریم ازینکه اومدیم همون بازی توی فیلم رو انجام بدیم اما دریغ از حتی یکبار زنگ زدن گوشی هامون)!!!
میرسه به اونجا که میفهمی وقتی در توالت از داخل قفل نمیشه و دوستات رو سر انجام کارشون غافلگیر کرده و درو باز میکنی و میخندی غافل ازینکه مثانه ی نااهلت شوخی سرش نیست و چند ساعت بعد آلارم میده و تو با حالت ندامت عذرخواهی میکنی و خواهش اینکه اگه من بیشعورم شما نباشین و بذارین این یه ریزه شاش تو خلوت خودم بریزه بره اما دوستات بهت ثابت میکنن که از هر دستی بدی از همون دست میگیری!!!!!
روز خوبت با یه رانندگی خوب تو یه شب عالی با صدای همایون شجریان به اوج میرسه...و...
...و؟
اما کاش انتهای این روز خوب به رسیدن خونه و روشن کردن اینترنت و باخبر شدن از فاجعه ی زلزله ختم نمیشد...
کاش تو همون غار بیخبری میموندیم و میموندیم و میموندیم...
۵ نظر ۲۲ آبان ۹۶ ، ۱۸:۵۷
life around me

پدربزرگ خدابیامرزم همیشه خاطره ی اون روزی رو تعریف میکرد که تو مجلس عروسی نشسته بودن و غذای عروسی میخوردن...ابراهیم نامی کنار پدربزرگم نشسته بوده که هرچه تلاش میکرده لقمه از دهنش پایین نمیرفته...بعد چندبار تلاش،لقمه رو در میاره و پرت میکنه تو سُفره و از صاحب مجلس میپرسه این گوشت همون گوسفندیه که بهار از خودم خریدین نه?من میفهمم!گوشت مال خودم از گلوم پایین نمیره...

پدربزرگم میگفت اون زمونای قدیم کسایی که زیاد گوسفند داشتن هیچوقت حتی یه تیکه از گوشت مال خودشون رو نمیخوردن چون از گلوشون پایین نمیرفت...چون مثل پاره ی تن شون،مثل بچه ی خودشون به اون مال رسیده بودن و مگه آدم میتونه گوشت بچه ی خودش رو بخوره?

بعد میگفت بزرگترین"ربّ" که تمام موجودات رو پرورش داده خدای بزرگه و آخه مگه خدا میتونه رنج بنده هاش رو ببینه و طاقت بیاره?

حواسم باشه تو وقتای غصه و ناراحتی یاد این حرف پدربزرگم بیفتم و دلم قُرص باشه ازینکه خدا حواسش هست...حواسش هست...


۵ نظر ۲۱ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۰
life around me

اتفاقی به فایل عکسهای قدیمیم برخوردم و ساعتها مشغول شدم...به عکسهای سالهای قبلم نگاه میکنم،زمانی که به خودم میگفتم یعنی ممکنه از این هم کچل تر بشم?

و خب حالا تو مرحله ای هستم که کف سرم از شدت بی مویی دیده میشه و با نگاه به همون عکسها میگم خدای من چقدر مو داشتم!

خب میدونی?بحث همونه که تا یه خوشبختی کوچیک دم دستمونه قدرشُ نمیدونیم و همین که از دست بره تازه به خودمون میایم...

بنظرم باید حواسم بیشتر به این چهارتا شوید مو باشه چون انگار قراره یه روزی حسرت شونُ بخورم...

۱۱ نظر ۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۵
life around me

دیدی چهرازی جان?

دیدی پاییز همیشه وقت رفته بودنا نیست?دیدی یهو وسط پاییز گوشیت زنگ میخوره و خبر اومدنشُ میده?

جمشید دلت از پاییز تنگ و گرفته نباشه جانم که پشت بندش کریسمسیه که همیشه واسه ما چشم انتظارهای این مرزهای لعنتی خوش خبر بوده...

به قول خودت نگا نارنجیا رو?نیگا?نیگا?


۱۲ نظر ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۶
life around me

 

  آشپزخونه جاییه که تو بی حوصله ترین و باحوصله ترین حالت های روحیم بهش پناه میبرم و آی چه کیفی میده...

بنظرم این یه خوشبختیه که آدم قلق روزهای خوش قلقی و بدقلقی خودش دستش باشه...

اینکه طعم ها رو قاطی کنه و منتظر پختن شون "کلیدر" بخونه و بعد تو ظرفای قدیمی غذا سرو کنه!


+سبزی ها از باغچه ی مامان:)

+اون بنفش قرتی وسطی سالاد کلم و اناره:)

+وقتی دوستام از من فوبیای ازدواج درخواست مشاوره ی ازدواج میکنن بفهمین که دنیا دیگه جای زندگی نیست:D ولی بی شوخی از خودم انتظار نداشتم انقدر منطقی راهنماییش کنم!

+چند روزیه که میکائیل رو توی اینستاگرام بلاک کردم و از شرّ منشن شدن های لحظه به لحظه راحت شدم...بهتون این روش رو پیشنهاد میکنم!

+چندبار خدارو بابت حال خوب امروزم شکر کنم کفایت میکنه؟


۱۲ نظر ۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۹
life around me

  رفتم رو حیاط بلکه نفسی تازه کنم و چشمم به این چشم انداز افتاد که از زیر این درخت گل زردی که اسمش رو بلد نیستیم میگذره.
دیدم چقدر قشنگ شاخه داده و این گذرگاه رو ساخته...
به این فکر میکنم اگه آنه شرلی اینجا بود چه اسمی روش میذاشت؟

+خبر دارین کتابدونی به روز شده؟:)
۷ نظر ۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۱
life around me

وقتی رسانه ی ملّی اجازه میده یه روحانی بیاد بشینه رو صندلی یه برنامه ی پخش زنده و بگه"بادمجان اولین روییدنی بود که به ولایت اقرارکرد،به همین دلیل به خوردنش تاکید شده"!!نتیجه این میشه اینکه تو تاکسی خانوم بغلی بهم میگم بچه ام به حرف نمیاد میخوام ببرمش پیش فلان خانوم که چشم نظر میگیره و هرچی براش توضیح میدم که باید بری پیش گفتار درمان به خرجش نمیره و میگه خیلیا دندون بچه شون در نمی اومد از همین شفا گرفتن!

 نتیجه میشه اینکه طرف تو برنامه ی نود خطاب به فردوسی پور خیلی ریلکس میگه به توپ جمع کن گفتم ادرار کن تو دروازه تا طلسم بشه و فردوسی پور پوکرفیس به دوربین خیره میشه...

جامعه ای که از عقلانیت فاصله بگیره عاقبتش میرسه به خرافی گری و رمّالی و...و...و...!

۴ نظر ۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۷
life around me

یکی از آرزوهام اینه که تو خونه ی آینده ام یه دیوار خیلی بزرگ داشته باشم که تا سقفش کتابخونه بزنم...اگه بتونم چندتا از دیوارهای خونه رو با کتاب کاور کنم که دیگه خیلی سورئال و معرکه میشه!...خب اونهمه کتاب که یک شبه خریده نمیشن و این دلیلیه که من هیچوقت کتاب الکترونیکی نمیخونم و هرچقدر هم که بی پول باشم،اگه شده لباس و کفش نخرم اما به راحتی و بدون عذاب وجدان پول خرج کتاب میکنم...

امروز رفته بودم شهرکتاب خودکار رنگی و ماژیک هایلایت بگیرم بلکه روحیه ای بشه واسه درس خوندن و یه سرکی هم کشیدم بخش کتابها و بغض گلومُ گرفت...آخه چرا تعداد کتابهایی که باید بخونم انقدر زیاده?چرا آخه?

اما خب یاد چندتا کتاب نخونده ای که دارم افتادم و به شیطون لعنت فرستادم و اومدم بیرون اما جدّنی نصف قلبم موند اون تو!


+یکی دیگه از فانتزی هام اینه که تو خونه ی آینده ام تخت دونفره داشته باشم و جا واسه غلت زدنم"فراخ"باشد همانا!!!^_^

۱۰ نظر ۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۷:۴۶
life around me

امروز رفتم در مورد تاریخ امتحان با استادمون حرف بزنم که خیلی جدی وایستاد جلوم و گفت چند گروه از بچه هاتون خیلی بی نظم بودن منم تصمیم گرفتم طوری سوال بدم که تعدادی تون بیفتن!!!بعد درحالی که داشت روشُ برمیگردوند گفت امتحانی سختی در پیش خواهید داشت خانوم دکتر!!!

هیچی دیگه به بچه ها خبر دادم و تصمیم گرفتم همون اپروچ به تخمم واری پسرای گروه مونُ رو خودم اجرا کنم و بگم انشالله از فردا میخونم...آهنگ"نفس کشیدن سخته،تورو ندیدن سخته،تو پیچ و تاب عاشقی،تورو ندیدن سخته"ی روزبه نعمت الهی جان رو گوش میکنم و میرقصم...

مامان میگه من رقاص بودم یا بابات که اینجوری قر میدی?...من و بابا غش غش میزنیم زیر خنده...

۳ نظر ۱۵ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۱
life around me

شب قبل اضطراب داشتم و پشت تلفن به مادرم گفته بودم برام دعا کن اونجوری که میخوام بشه و گفته بودم چشم...

گفته بودم جوری دعا کن که آقای خدا بشنوه و گفته بود چشم!

امروز که پا شدم خبردار شدم همه چیز همونطور که میخواستم پیش رفته و انگار آقای خدا خودش همه چیز رو "تماما مخصوص" برام راست و ریس کرده.

بعد صدام کرد و گفت پاشو بریم این اطراف یه دوری بزنیم انقدر غصه نخور دختر...نگاش کردم...خندید...چند دقیقه ی بعد روی شونه هاش بودم تو راه تپه های پشت خونه...

میدونید؟من بهترین آقای خدای سبیلوی قشنگ دنیا رو دارم...

باور کنید!

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۲
life around me
به این فکر میکنم که اگر چند روز نامرئی بشم،دیگران چطور متوجه عدم حضورم میشن و با چه نشونه ای یادم میفتن?...مامان و بابا...دوستام...
مامان احتمالا وقتی ساعت12:15ظهر داره پلوها رو دم میده یادم میفته که هر روز راس همین ساعت سرک میکشم تو آشپزخونه و میگم من گشنمه!
بابا هم لابد ساعت6:30صبح از خواب بیدار میشه و یادم میکنه که هر روز راس همین ساعت از خواب بیدارش میکنم و میگم من زورم نمیرسه در پارکینگُ باز کنم...
همگروهیام احتمالا با سکوت و خاموشی که نبودنم میاره یادم میکنن،که هر روز با هیجان براشون حرف میزنم و خط و نشون میکشم و ورّاجی میکنم...

امروز مادرم خونه نیست و برای بار هزارم گربه ها رو از خونه بیرون کردم و به این فکر میکنم که حضور مامان تو این خونه انقدر پررنگ و نورانی و عمیقه که تو هر ثانیه ی نبودنش یه خلأ غمگین حس میشه...اونقدر عمیق که حتی گربه های محله هم مُدام سراغشُ میگیرن و میدونم نگرانشن که امروز به سبزی هاش سر نزده...
۳ نظر ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۴
life around me

اگه قرار بود زندگی هر آدمی رو تو یه کانال تلویزیونی اختصاصی نمایش بدن،من اونی ام که همه با دیدن دو روز متفاوت از زندگی کسل کننده اش میگن اه اینکه تکرار دیروزه بزن کانال بعدی!

۶ نظر ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۹
life around me
عادت دارم کارهامُ توی تقویم بنویسم و بفهمم مثلا تا فلان امتحان چقدر وقت دارم...امروز که داشتم تاریخ امتحان بعدی رو علامت میزدم چشمم به روزهای علامت زده ی اول ترم تا الان افتاد و پرت شدم تو اون دوران شدیدا پر استرس که با خودم میگفتم فکر نمیکنم تموم بشه اما شد...حالا تقریبا اواسط آبان ماه سال نود و شش هستیم و من چندین تا وزنه ی چندصد کیلویی دیگه روی شونه هام احساس میکنم...اگه آذر با رضایت خاطر و به خوبی تموم بشه یک سوم اون وزنه ها رو زدم زمین...
و تازه نوبت غول مرحله ی آخر رسیده...امتحان پره انترنی!

+به تاریخ ترمی که مثل چی درس خوندم اما هنوز استریت شدنم روی هواست...کاش اقلا سرنوشتم درس عبرتی باشه واسه بقیه که بدونن هرچقدر هم بخونی،باز یه نفر پیدا میشه که بیشتر تلاش کنه پس کم نیار...چند ترمه که معدل اول میشم اما همچنان معدل کلّم دومه و نمیدونم با نفر اول چقدر فاصله دارم و اصلا امکان داره با معدل این ترمم بهش برسم یا نه...نمیدونم اینکه نمره های این ترمم انقدر خوب شده،نمره های رقیبم درچه حاله...
چیزی که میدونم اینه که دلم نمیخواد طرح بگذرونم و جون میکنم تا استریت بشم و حتی اگه زنان(که ازش متنفرم)هم تو یه دانشگاه خوب قبول بشم میرم...ولی همه ی اینا درصورتیه که بشه...
توکلم به خداست و همون جمله ی دوران کنکورم رو تکرار میکنم...اینکه ما بنده به وظیفه ایم نه نتیجه!

۹ نظر ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۵
life around me

دکتر به میکول گفت یه شماره از لیست کلاسُ رندوم انتخاب کن واسه کنفرانس و حضرت والا که شماره ی منُ میدونست عدل دست گذاشت روی من!و در مقابل بهت و حیرت من شروع کرد نیشخند موذیانه زدن!

الان بجای درس خوندن،نشستم و لکچر آماده میکنم و به این فکر میکنم با چه روشی این جُرثومه ی فساد رو بکشم بیشتر درد داره?...در این لحظه دقیقا دلم میخواست سرسی لنیستر باشم و کاراکتر"کوه"رو بفرستم یه پا بذاره رو این لعنتی و صدای پررررچ ازش در بیاد!

چند روز قبل داشت میگفت دوران اینترنی فلان میکنیم و بهمان...یه نگاه بهش انداختم گفتم مگه تو اینترنی هم قراره با من باشی????به ولله میخوایم یه گروه"جاست گرلز،نو بویز"راه بندازیم و هیچ کدومتونُ راه ندیم...باورش شد و انقدری ناراحت شده بود که کلی نازشُ کشیدیم بستنی بخوره!!!

فکر کنم دوباره باید گزینه ی "جاست گرلز"رو بیارم روی میز و واقعنی بندازمش بیرون!

۸ نظر ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۱
life around me

هوا یه خنکی دلچسبی داره که منُ از پشت میز کشونده به این لوکیشن آرامش بخش.

نشستم درس میخونم و زیر پتوی بابا گرم میشم و آی هوا بوی گل میده,آی بوی گل میده...

بابا تلویزیون میبینه و با مامان حرف میزنه...صدای سوت دیگ آبگوشت مامان پیچیده تو خونه و من چشمامُ بستم و زندگی رو نفس میکشم...

با خودم میگم کاش میشد هوای این روزهای هرچند سخت اما آروم و امنُ بریزم تو یه شیشه و واسه سالهای آینده نگه دارم...کاش میشد خوشی این روزها رو روی بازوم خالکوبی کنم بلکه همیشه همرام باشه...

امنیت حضور بابا رو که سر میکشه بیرون و میگه فردا تو ماشینو ببر بیمارستان,من با تاکسی میرم دنبال کارهام...

آرامش حضور مامانُ که میگه چراغ قوه ی گوشیتُ روشن کن برم از باغچه سبزی بچینم با آبگوشت بخوریم...

یه نگاهی به دور و برم میندازم و میگم با وجود همه ی محرومیتهایی که تو بچگی داشتیم که داغش هنوز موقع سرک کشیدن تو اسباب بازی فروشی ها و لوازم تحریری ها تازه میشه و علی رغم حسرت دیدن یک عالمه جنس های جورواجوری که حق داشتن شون رو تو بچگی نداشتم چون مامان اعتقاد داشت فقط باید چیزایی داشته باشی که نیاز داری و من اون موقع ها انقدری منطقی نبودم که لطفش رو درک کنم...علی رغم همه ی عیب و نقص هایی که تو دوران بچگی هم نسل های ما بود,اما چقدر خوشبخت بودیم که تو خونه ای به این بزرگی رشد کردیم,تو کوچه ای با یه عالمه بچه ی هم سن و سالمون دوچرخه سواری و معلم بازی کردیم و چقدر خاک و خل خوردیم اما شادی کردیم...

طفلی نسل های جدید واقعا...طفلی...


۶ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۹:۲۳
life around me

به سرحد فلاکت رسیدم از فشار درسی و وقتی به چند روز آینده فکر میکنم تا مرز سکته میرم اما دارم به خودم کمک میکنم...مدام تکرار میکنم تنها تو نیستی که این شرایط رو داری!میگم درست نگاه کن و ببین وضعیت خیلیا الان بدتره...!

من معتقدم آدم باید با خودش رقابت کنه و من میخوام نسبت به خود چندسال قبلم سالم تر باشم و کمتر استرس تحمل کنم...

جزوه رو میبندم و به پیشنهاد سینمای دوستام جواب مثبت میدم و میگم همه چی درست میشه انشالله...انشالله!

۵ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۶
life around me

فیلم"برادرم خسرو" رو دیدم و چقدر فیلم قشنگی بود...احتمالا این یه نشونه بود که دیدن این فیلم انقدر به تاخیر بیفته تا من قبلش بخش روانپزشکی رو بگذرونم و حالا چقدر بیشتر میتونم شخصیت"خسرو" رو بفهمم...

چیزی که بیش از هر مسئله ی دیگه ای یه بیمار روانپزشکی رو آزار میده اینه که بهش به عنوان بیمار نگاه نمیشه و یه جورایی مجرم محسوب میشن.کسی که مشکل قلبی یا کلیوی داره مورد محبت و توجه اطرافیانش قرار میگیره اما یه بیمار دوقطبی،افسرده،مضطرب و...اتفاقا بیشتر طرد میشه...

یادمه تو درمانگاه روان،بیمار حدودا سی و چندساله ای رو داشتیم که از زمان زایمانش به بعد دچار وسواس شدید در مورد سلامت دخترش شده بود به حدی که روابطش با دیگران رو به صفر رسونده بود از ترس انتقال ویروس به بچه اش...و همسرش به جای اینکه درکش کنه و ببردش پیش دکتر،تهدید کرده بود طلاقش میده.البته من تمام تقصیر رو گردن اون مرد نمیندازم چون مشکل اصلی اینه که مردم ما خیلی از مشکلات روانپزشکی رو نمیشناسن و آموزشها در این زمینه خیلی کمه...

خود من تا قبل از گذروندن بخش روان خیلی بیماریها و علائم رو نمیشناختم و دید بسته ای داشتم...

واقعا ازتون میخوام اگه کسی توی خانواده تون هست که علائم غیرطبیعی روانی داره(لزوما منظورم سایکوز و جنون نیست)،درکش کنین و به جای اینکه بگین چرا انقدر دستاتُ میشوری?چرا تیک داری?و...بهش اطمینان خاطر بدین و ببرینش دکتر و حوصله به خرج بدین تا خوب بشه چون درمان بیماریهای روانپزشکی بیشتر طول میکشه.

۶ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۴:۰۸
life around me

درحال نوشتن پروپوزالم هستم و کلی مقاله در زمینه ی خودکشی خوندم...تو یه مقاله ای که امروز دیدم،علت خودکشی زنهای ایرانی و تاجیکستانی رو بررسی کرده بود و هدفشون این بود که ببینن آیا خودکشی خانومها ارتباطی با جامعه ی مردسالار داره یا نه...جالب اینکه بدونین میزان خودکشی درخانومهای ساکن استانهای سنتی کشورمون که زن رو جزو دارایی مرد به حساب میارن(حالا اسم استانها رو نمیگم)خیلی بیشتر از باقی استانها بود و در تهران کمترین میزان گزارش شده بود...

و وقتی خوندم اصلی ترین علت خودکشی زنهای تاجیک اختلاف با مادرشوهر بوده واقعا شوکه نشدم!و علل بعدیش هم مشکلات زناشویی و غیره و غیره...و خب راه رهایی از این مسائل میتونه مراجعه به روانشناس،طلاق و...باشه اما هنوز زنهای زیادی هستن که حق انجام این کارها براشون اصلا تعریف شده نیست و اولین و آخرین راهی که به نظرشون درست میاد پایان دادن زندگی شونه!

۳ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۱:۴۶
life around me

پدرم رفت و حالا حسابی تنهاتر شدم...

 صدای ابی تو گوشم پیچیده که میخونه"شب آتیش بازی ه چشمای تو یادم نمیره،،،هر غم پنهون تو یه دنیا رازه"و بابا نیست که شونه بالا بندازه و بگه خواننده فقط داریوش و ستار!!!...و بره تو خاطرات خیلی سال قبلش که دوران سربازی چالوس بوده و همیشه واسه کنسرت داریوش و ستار میرفته تهران...

امشب پدرم نیست و من شدم میزبان یه پسر نوجوان کنکوری(برادر همونی که اومد برامون آشپزی کرد)که مهمون ها هجوم آوردن خونه شون و خب برای فرار از هیاهو و پناه گرفتن تو سکوت چه جایی بهتر از خونه ی ما که انقدر ساکته که میشه صدای مورچه ها رو هم شنید?

دارم براش سوپ درست میکنم و اون هرچند دقیقه یکبار صدام میکنه و از کنکور میپرسه...فقط بهش آرامش میدم و کاری از دستم برنمیاد،که چیزی از رشته ی ریاضی نمیدونم!

نشستم تو آشپزخونه و ابی توی گوشم میخونه... من با پسری که داره برای کنکور میخونه فقط یه دیوار

فاصله دارم اما به راهی که پشت سر گذاشتم فکر میکنم و میگم یه دیوار نیست!...انگار فرسنگ ها راه بین مونه!

۲ نظر ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۵
life around me

+خب مادرجان چندتا بچه دارین?

_چهارتا عزیزم...سه تا دختر و یه"چشم"!!!!!


(بله منظور از"چشم"پسرشون بود)

۹ نظر ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۴:۱۷
life around me

نمیدونم چی شده که امشب مُدام به یاد اون جوون حدودا سی ساله ی مبتلا به اسکیزوفرنی پارانوئید بستری تو بیمارستان روانپزشکی افتادم.همون که دچار انواع هذیانهایbizarreبود و توهم شنوایی هم داشت...

صداهایی رو میشنید که در مورد این فرد باهم حرف میزدن و دستوراتی هم بهش میدادن...مثلا یه بار بهش گفته بودن تیر اندازی کن و کرده بود!

مریض های اسکیزوفرنی علی رغم اینکه از بیرون ترسناکن اما داستانهای غم انگیزی پُشت چهره هاشون دارن...

داستان خانواده های از هم پاشیده،والدین ناسازگار،کشیده شدن به اعتیاد و به ویژه به ویژه به ویژه مصرف حشیش که شدیدا ریسک ابتلا به اسکیزوفرنی رو افزایش میده.

مدام یادش می افتم وقتی که رزیدنتمون باهاش مصاحبه میکرد و اونم با چهره ی جدی جواب میداد و از هذیانهاش میگفت(که البته از نظر خودش واقعی بودن)و وقتی خانوم دکتر وارد جزئیات شد و پرسید پیامهایی که میگی بهت الهام میشه از چه طریقی به دستت میرسه?که پا شد و گفت شما داری مرزهای خطرناکی رو میشکنی!من حق ندارم وارد جزئیات بشم!جونم در خطره!

اسمش علی اکبر بود و به غایت زیبا و خوش بر و رو...حیفش بود و کاش والدینش اینُ قبل از تصمیم برای به دنیا آوردنش میدونستن!

۳ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۴
life around me

در نبود مامان با توجه به اینکه بابا حتی بلد نیست نیمرو درست کنه،قرار شد من بپزم و اون بشوره!

خب من فکر نمیکردم غذا پختن هر روزه انقدر سخت و وقت گیر و کسل کننده باشه در نتیجه زدم زیر قرارمون و گفتم من نیستم!درس دارم و نمیتونم هی هر روز قابلمه بذارم رو گاز!

بابا هم دید که دستش به هیچ جایی بند نیست زنگ زد به پسر یکی از اقوام نزدیکمون که قبلا دانش آموز بابا هم بوده و تقریبا باهم همسایه میشیم و گفت بلند شو بیا برا ما غذا درست کن:/

این بنده خداهم که خب تو رودرواسی نمیتونه نه بیاره و هر روز میاد غذا درست میکنه و میره و وقتی من میرم تو آشپزخونه خوراکی بردارم و بیام تو اتاقم قشنگ حس میکنم میخواد چشمامُ از حدقه در بیاره!

حالا اینا هیچی.امروز ساعت 8:30زنگ زده بهش و میگه کجایی?مگه نمیای ناهار درست کنی?(-_-)

پریدم تو هال میگم خاک به سرم بابا زشته!!!میگه غلط کرده،زشت چیه?اون زمانی که درس نمیخوند و من گلومُ براش پاره میکردم تا یه کلوم بره تو مُخش هیچی نبود?!!!!!!!!!!!!!

۱۴ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۶
life around me

به پدرم میگم اگه پدر و مادر"کیت هرینگتون"بچه دار شدن،شما و مامان دقیقا چیکار کردین?

میگه کیت چی چی دیگه کیه?

میگم شاه شاهان،جان اسنوی جان،کینگ آو د نورث،جذاب جذابان،مه روی مه رویان،پادشاه برحق هفت اقلیم که درود خدایان بر او باد!

سر تکون میده و من ادامه میدم که مطمئنم خدا منُ بعد کیت آفرید.یعنی هرچه هنر در آفریدن مخلوقات داشت خرج اون دلبر رعنا کرد و نوبت من که رسید،خسته و خیس عرق نشست رو صندلی و اشاره کرد به یکی از فرشته های تازه کارش و گفت با این گلای باقیمونده یه چیزی سر هم کن ببینم میتونی?

و خب نتیجه شد اینی که الان جلوت نشسته!

عکسشُ تو لپ تاپم میبینه و میگه هع! من وقتی سربازی بودم ازین خوشتیپ تر بودم...بحث رو کوتاه میکنم و میگم تو که اخم عالم کُششُ ندیدی وقتی مُشت میکوبه تو دک و پوز لیتل فینگر و میگه اگه به سانسا دست بزنی آتیشت میزنم!

به هرحال خدایان قدیم و جدید حافظش باشن،ما که بخیل نیستیم!


+اینکه کتابدونی آپ نمیشه معنیش این نیست که کتاب نمیخونم.میخونم منتها نت ندارم عکس آپلود کنم.عجالتا دارم کتاب"جزٕ از کُل"رو میخونم و لعنتی عجب کتابیه...روزی که رفتم کتابای سفارشیم رو بگیرم و دیدم قیمت این یکی50هزارتومنه کلی به خودم فحش دادم که چرا اینو سفارش دادم.ولی الان میگم کاملا ارزششُ داشت.

۷ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۲۱:۳۳
life around me

درس دارم اما بخاطر پدرم و کمی هم محض خاطر دل خودم میشینم به دیدن دربی...دوربین میره روی سیل تماشاگرها و من به سالهای نه چندان دوری فکر میکنم که با باخت تیم محبوبم اشک ریختم حتی...به یاد شبهایی که تا چهار صبح بیدار میموندم و هفت صبح هم توی مدرسه چرت میزدم اما از ال کلاسیکو نمیتونستم بگذرم...یاد رنگ کردن قیافه مون با آبرنگ قرمز...یاد کُری هایی که تمومی نداشتن...

تخمه هایی که بابا از قبل برای این بازی خریده رو پیش دستم میکشم و فکر میکنم کاش انقدر از فوتبال دور نیفتاده بودم...تو پس زمینه ی ذهنم بابا بد و بیراه میگه که جای تماشاگرای تیم محبوبش خوب نیست و در حقشون ظلم شده...من به معجزه ی فوتبال فکر میکنم و بابا پشت تلفن،به مامان که کیلومترها دورتر از ماست میگه:دعای نادعلی بخون پرسپولیس برنده شه!

۶ نظر ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۴
life around me