گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

قاب طلایی این هفته هم تعلق میگیره به تصویر مامان که وسط حیاط بساط پهن کرده و داره سیرهایی که پارسال کاشته رو دونه دونه میکنه تا امسال هم بکاره،و سه تا بچه گربه ی همرنگ و همشکل کنار پاهاش لمیدن و آفتاب میگیرن...سه تا بچه گربه ای که میگه نوه هامن و خودم بزرگشون کردم!

_عنوان از شهراد میدری_
۱ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۸:۵۲
life around me

"تردید نکن به بستن تک تک این پنجره ها...

زنی که سه فصل را به بوسیده نشدن گذرانده,

زن نیست اگر

فصل چهارم را با کوچ آغاز نکند".


_بهاره رهنما_

۱ نظر ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۶
life around me

دسته کلیدم گم شده و امروز ماشین هم ندارم...از صبح دنبال کارهای پایان نامه و پروپوزالم بودم و با وجود این هنوز انگار هیچکار نکردم و روی نقطه ی صفر مطلقم...پشت در خونه موندم و کسی نیست درُ باز کنه...من همون دختری ام که همیشه پشت در میمونم و انقدری پسرای همسایه رو فرستادم روی دیوار که دیگه خجالت میکشم به کسی رو بندازم...

روی بغلم یه عالمه جزوه ی پارسیان تازه کپی زده دارم که هنوز حتی یه خطشون خونده نشده و سیل امتحانهایی که تو راهن و انگار تمومی ندارن...گوشه ی ذهنم هم که مدام به امتحان پره اینترنی و اسفندماه فکر میکنم و باز به استرس می افتم اما هیجانم برای اینترن شدن باعث میشه قوت قلب بگیرم....

دیگه از استاجری خسته شدم...ازینهمه امتحان بی وقفه نفسم بند اومده...به جایی رسیدیم که اگه یه روز درس نداشته باشیم و بیکار تو خونه بشینیم انگار داریم جنایتی رو مرتکب میشیم...

به حرفای دکتر فکر میکنم که چقدر بهم قوت قلب داد و انگیزه...بهش فکر میکنم و میگم چقدر خوبه که زبونمون همیشه واسه انگیزه دادن به دیگران بچرخه نه داغون و نا امید کردنشون....

هنوز پشت در منتظرم و در همین حین نمره های امتحانات اخیر رو از آموزش برام میفرستن و من به بچه ها اعلام میکنم...امتحان چشم 20شدم اما بیشتر از خودم برای رضا خوشحالم که بخاطر مراسم عروسیش نتونسته بود بخونه و همه سوالا رو من بهش رسوندم و اونم20شد...

امتحان آسکی روانپزشکی هم 20شدم و این بیشتر از هر بیست دیگه ای خوشحالم کرده چون نتیجه ی کار بالینی و برخورد با بیمار بود...استرس باقی نمره ها رو ندارم و میدونم با اینکه اساتید گفتن نمره ها تعریفی نداشته اما وضعیتم قرمز نیست...

من یه دختر تنهام که با کوله باری از جزوه پشت در خونه موندم و هیچ پسر همسایه ای حتی اتفاقی گذارش به کوچه نمی افته که بفرستمش روی دیوار و با خودم میگم لعنت به کوتاهی قد!...کاش یه ذره لنگای درازتری داشتم و میپریدم رو دیوار!

۸ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۵
life around me

دفترخاطرات بیست سی سال قبل بابا رو میخونم که از مامان نوشته...از روزهای نامزدی شون و از عشقی که به این زن داره...

خیلی راحت میشه از لای نوشته هاش،هیجان یک مرد سی و چندساله رو دید به زنی که به تازگی وارد زندگیش شده...پدرم اون سالها قلم بسیار لطیفی داشته که با خوندن هر کلمه از کلمات نوشته هاش پُر از حس تحسین میشم...

اما با خودم میگم ای کاش زندگی آدما رو به روزمرگی نمیکشوند...به اینکه سالها بعد برای ابراز محبت به شریک زندگیت،به جای"محبوب عزیزم" بگی"میخوای من امروز ظرفا رو بشورم?"...برسی به روزی که وقتی ماموگرافی همسرت مشکوک گزارش شده و تو داری از دلهره خفه میشی و دخترت شاهد بیقراریت هست،به جای اینکه همسرت رو به یه بغل گرم مهمون کنی،فقط بگی من که میدونم چیزی نیست...



قسمتی از نوشته های پدرم:

"امشب دلم تنگ است.امشب دلم هوای دیگری دارد و روحم در کالبدم قرار نمیگیرد و در دنیای جسمم نمیگنجد.گوئیا با کس دیگر صحبت میکند.

امشب عزیزم،محبوبم،خوب هستی ام،***قشنگ و با معرفت عزیزتر از دیدگانم در قلبم جای گرفته و باعث افتخار جسمم شده....خدایا میدانی که حتی یک ثانیه از خاطرم نمیرود...به به چه مبارک،گوئیا مجنون به لیلی خود رسیده است و.....(و صفحه ها ادامه دارد).

۸ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۹
life around me

من اون آدم مهربونی که همه عاشقم باشن نیستم!

اونی نیستم که همیشه تاثیر عمیقی رو اطرافیاش میذاره...!

اما دلم گرم همینه که هروقت زنگ میزنم به دوستای هرچقدر دورم و میگم میام پیشتون،اولین حرفی که میزنن اینه :"رشته هم بیار که واسه مون از اون آش رشته های معروفت درست کن"...

همینکه تو طبقه بندی ذهنشون بین من و آش رشته هام یه رابطه ای هست خوشحالم میکنه...




۸ نظر ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۸
life around me

"فصل عوض میشود

جای آلو را

خرمالو میگیرد

جای دلتنگی را

دلتنگی"


_علیرضا روشن_

۱۹ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۰
life around me

تو روانپزشکی،"هذیان" یعنی یه اعتقاد و تفکر غلط و نامتناسب با هوش و زمینه ی فرهنگی اجتماعی زندگی فرد که با منطق اصلاح پذیر نیست.بیشتر در بیمارای سایکوز(مثل اسکیزوفرنی و اختلالات هذیانی و...دیده میشه).

یعنی فرد یه اعتقادی داره که از دید باقی افراد واضحا غلطه اما خودش به شدت بهش اصرار داره و ما اگه خودمون رو بکشیم هم نمیتونیم نظرش رو عوض کنیم.هذیان انواع مختلفی داره مثلا یه نوعش رو توی چند پست قبل نوشتم که مردی فکر میکنه همسرش داره بهش خیانت میکنه.

یه نوع دیگه ی این هذیان ها به این صورته که فرد فکر میکنه یه سلبریتی عاشقشه منتها بخاطر شرایطی،نمیتونه این عشق رو ابراز کنه....دقیقا این کیس رو توی درمانگاه داشتیم و بعد دیدنش فورا یاد اون دختری افتادم که میگفت رضاگلزار عاشقمه و میخواد بهم پیشنهاد ازدواج بده و کلیپش تمام فضای مجازی رو پر کرد و خنده ها و مسخره کردنها و انگ و برچسب زدنهای بعدش رو دیگه نگم...و هیچکس نمیدونست شاید این دختر مشکل روانپزشکی داره...!



۷ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۶
life around me

بعد از شنیدن قصه ی بیمارای بخش روانپزشکی دلم میخواد آروم بشینم یه گوشه و بابت تمام دفعاتی که به شرایط و سختی های زندگیم غُر زدم توبه کنم...

قصه ی دختر بیست و دوساله ی دانشجوی پرستاری که پدر و مادرش هردو از سالهای پیش از تولدش اعتیاد داشتن و حالا تحت تاثیر مواد متعددی که مصرف میکردن دچار بدبینی به این تنها فرزند مجردشون شده بودن و اجازه نمیدادن درسش رو ادامه بده و میگفتن باید بشینی تو خونه تا عروس بشی...دختری که گفت به خونه ی خواهرم پناه بردم ولی پدر ومادرم تهمت زدن که با دامادمون رابطه داری حتما!و باز مجبور شدم برگردم...دختری که تمام کارهای خونه رو یک تنه انجام میداد تا پدر و مادر پیرش،با چهار پنج نفر دیگه مثل خودشون که همیشه هم بساط شون هستن و فکر نمیکنن تو این خونه دختر مجردی هست نشئه بشن و بیفتن به توهم و بدبینی...

دختری که تمام آینده اش خراب شده بود و کسی حمایتش نمیکرد.برادرهاش همه معتاد و با سابقه ی زندان رفتن بودن و خواهرهاش هم درگیر زندگی خودشون.و حالا این طفل معصوم با کفش های آهنی به پا اومده بود روانپزشک و میگفت براشون داروی ضد توهم بنویس بریزم تو غذاشون شاید بدبینی شون کم بشه بذارن برم دانشگاه....

و ما و استادمون که همه با بغض نگاهش میکردیم و نمیدونستیم چطوری توضیح بدیم تا زمانی که مصرف مواد ادامه داشته باشه این تفکرات غیرمنطقی هم ادامه دارن و دارو چاره ساز نیست...


وای اگه مردم میدونستن اتفاقات کودکی،اضطرابها،دوری از والدین،بی مهری والدین،ترسها،تنهایی ها،توقعات بیجا و فراتر از توانایی ها،انتظارات غیرمنطقی،شکستها و غیره و غیره چقدر چقدر چقدر تو بیماریهای روانپزشکی آینده ی بچه هاشون اثر داره....شاید خیلیا قید بچه دار شدن رو میزدن کلا و این به نفع خیلیا بود...

لطفا پدر و مادرهای خوبی باشید...نه اونقدر بچه های لوس و وابسته ای بار بیارید که در نهایت دچار اختلال شخصیت بشن.نه اونقدر بچه های تشنه ی محبتی که منبع بیماریهای اضطرابی و افسردگی هستن.



هعی...خدایا تجدید نظری کن تو حال بنده هات...



۲ نظر ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۱
life around me

خانومی که کنارم نشسته بود زیاد حرف میزد و اواسط مراسم دیگه حس میکردم سرم داره سوت میکشه...مقنعه چونه دار پوشیده و توی مجلس تماما زنونه،طوری چادرش رو گرفته بود که به زحمت میشد صورتش رو دید.

گفت برای هفته ی آینده میخوام از حاج آقا فلانی،استاد طب اسلامی دعوت کنم تشریف بیارن شهر خودمون.بیاین ثبت نام کنین تو کلاسها شرکت کنین.

یکی از خانومها پرسید چی یاد میده?...

چادرش رو جلوتر کشید و صورتش رو به زن کناری نزدیک کرد و آرومتر گفت:اینکه بفهمی مزاج شوهرت چطوریه?و بعد خندید...و ادامه داد باید بفهمین چطوری بچه هاتون رو با طبع گرم بار بیارین.اگه طبع بچه سرد باشه،جون که به جونش کنین بازم یزید میشه!!!!!!

میگفت تو سالاد شیرازی باید هم اندازه ی تمام محتویات سالاد،نعنا بریزی وگرنه سرطان آوره!!!

من?با لبخند تلخی به روبه رو خیره شده بودم و به تمام کیس های بخش جراحی فکر میکردم که با کنسر متاستاتیک غیرقابل درمان به ما مراجعه کردن و علت اینهمه تاخیرشون این بود که فلانی و فلانی ها گفته بودن برو با طب سنتی درمان بشو....و اون خانوم بخش زنان که چند کیلو میوم(فیبروم)از رحمش درآوردن و تا دم مرگ خونریزی کرد و وقتی دکتر بهش گفت چرا انقدر دیر اومدی?گفت چند سال میرفته پیش طب سنتی و در نهایت دیده داره بدتر میشه اومده دکتر!.....و به اون خانوم با کنسر تیرویید فکر میکنم که شکرخدا جراحی خوبی داشت و سرطانش کامل برطرف شد اما میگفت همه بهم میگن اشتباه کردی عمل کردی،میرفتی طب سنتی!!!!

درد اینجاست که تو این دوره و زمونه که کشورهای اروپایی تو علم از ما پیشی گرفتن و مایی که زمانی تولید کننده ی علم پزشکی بودیم،حالا به مصرف کننده هایی تبدیل شدیم که تمام رفرنس هامون آمریکایی هستن.درد اینجاست که تو این دوره و زمونه ی ماراتن علم،مردم ما میخوان سرطان خودشون رو با علف درمان کنن!!!

۲۶ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۰
life around me

بعد شش سال، این اولین سالیه که تعطیلات محرّم امکانش هست درس نخونم و خب قطعا فشار امتحانی شهریور باهام کاری کرده که این فرصت رو توی هوا بقاپّم اما...

اما امان از روزهای بیکاری که قصد گذشتن ندارن.و من با وجود فیلم دیدن،کتاب خوندن،آشپزی کردن،نت گردی کردن و حتی مقادیری درس خوندن بازهم از پسشون بر نمیام...

بنظرم این 5_6سال کار خودشُ کرده و منُ به جایی رسونده که نمیتونم بدون درس خوندن زندگی کنم...خب اعتراف نااُمید کننده ای هست اما راه گریزی نیست...



۴ نظر ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۸
life around me

نشستم و چهار قسمت سریال فرندز رو پیاپی دیدم و حالا حالم خیلی بهتره!

برای تمام دست اندرکاران این فیلم کلی دعای خیر کردم،خاصه برای جویی جان دلم...واقعا اگه بهشت جای اینا نباشه جای کیه?

۷ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۹
life around me

زن حدودا47-48ساله بود و با نامه ای از دادگاه مراجعه کرده بود...شوهرش بیست روز قبل فوت کرده و خودش حالا برای گرفتن حضانت فرزنداش اقدام کرده و دادگاه خواسته بود سلامت روانیش بررسی بشه و دکتر جواب رو در قالب نامه ای برای دادگاه بنویسه...

بیکار بود و بعد فوت همسر کارگرش هیچ منبع درآمدی نداشت...خانواده ی همسرش هم از نظر مالی وضعیت ضعیفی داشتن و از هیچ طرف حمایت نمیشد...

جوابیه ی دکتر میگفت زن مشکل روانپزشکی که مانع تربیت فرزندانش بشه رو نداره اما....

اما خدایا تکلیف این بنده های بی پناهت چیه?....این روزا مدام این جمله تو ذهنم مرور میشه که:

"کاش

در را باز میکردی,

وقتی از جهان

به تو پناه آورده بودم".



۱ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۱
life around me
کاش میتونستم با جزئیات بنویسم...از زنی که شوهرش jealous delusion(هذیان حسادت)داشت و مدام فکر میکرد زنش داره بهش خیانت میکنه و چه رنجی میکشید این زن که میگفت حین رابطه ی جنسی وقتی چشامُ میبندم میگه داری به کی فکر میکنی????
فقط خدا میدونه این زن از دست شوهر روان پریشش که دیر ارضا میشه چی میکشیده که وقتی دکتر ازش خواست توضیح بده زد زیر گریه و گفت شوهرم بعد سه ساعت رابطه هم ارضا نمیشه و من تحت فشارم...اشک میریخت و میگفت مگه من حیوونم?...زار میزد و میگفت از شدت فشار بواسیرم زده بیرون...
این زن روستایی تحت خشونت جنسیه و کاری ازش بر نمیاد...همسرش روان پریشه و طبیعیه که نمیپذیره بیماره و زیر بار درمان نمیره...تو محیط سنتی زندگی میکنه که طلاق رو وحشتناک ترین اتفاق دنیا میدونن و مطلقه بودن یه جور فحشه...و خانواده ای که با لباس سفید فرستادنش خونه ی شوهر و گفتن جز با کفن سفید برنگردی!
خدا میدونه چی میکشه این زن سرپرست خانوار،با مرد دچار هذیانی که الکل مصرف میکنه،دیر ارضا میشه و واسه هیچ چیزی حاضر به مصرف دارو نیست و میگه من سالمم....چیکار میکنه این زن با این همه مشکل که تازه مادر دوتا دوقلوی سه ساله ست?

خدایا چه دلی داری تو?خدایا دلم،قلبم،وجودم داره از امروز صبح میسوزه و آروم نمیشه کجایی تو آخه?دیدن درد بنده هات از اون بالا جذابتره?
۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۶:۵۴
life around me

سالهای قبلتر خیلی دغدغه ی دین داشتم.خیلی برام مهم بود از فلسفه ی دینی که خودم در انتخابش هیچ نقشی نداشتم بدونم...

دکترشریعتی خیلی به من کمک کرد بتونم از بحران بلوغ و سوالهای زیادی که برام ایجاد شده بود به سلامت بگذرم و واقعا دید جدیدی در مورد دین بهم داد. اما خب متاسفانه ورود به دانشگاه و قرار گرفتن تو یه محیط بیمارستانی و علمی مطلق, که هیچ بحث دینی توش نمیشه باعث شد خیلی از این فضاها فاصله بگیرم و از این بابت ناراحتم.

این کتاب رو محرم سال94 خوندم و عجیب کتاب خوبیه...یادمه در موردش تو یه وبلاگی خوندم و بعد واسه خریدش تردید نکردم...آخ که چقدر قلم شریعتی من رو اشباع میکنه از فهمیدن...

شریعتی زیاد حاشیه میگه و واسه هر کلمه ای هزارتا توصیف پشت بند هم ردیف میکنه اما در نهایت حرفی که میزنه ارزش خوندن اون حاشیه ها رو داره.

تصمیم گرفتم محرم امسال بازهم این کتاب رو بخونم و برام یکجور تجدید حس و حال باشه...توصیه میکنم اگه شمام مثل من و مادر و پدرم از نبودن مراسم عزاداری آبرومند شاکی هستین و هرجا میرین یه عده آدم رو میبینین که فقط به امید غذا خوردن اومدن و حسابی از حال عزاداری پرتتون میکنن بیرون,مثل من بشینین تو خونه و اقلا این کتاب رو بخونین که قول میدم ارزشش کمتر که نیست هیچ, بیشتر هم باشه.

+اگه کتاب خوب دیگه ای هم در این مورد میشناسین معرفی کنین شاید به درد کسی بخوره ولی لطفا کتابی باشه که نویسنده ی قابل اعتمادی داشته باشه....کتاب"حماسه ی حسینی"از شهیدمطهری هم شنیدم خوبه اما خودم نخوندمش.

+تو عمرم فقط یه عزاداری خوب رفتم اونم چندین سال قبل بود,مشهد,حرم امام رضا...

+کتاب"پدر مادر ما متهمیم"از شریعتی رو حتما حتما بخونین.درسته که مربوط به محرم نیست اما شاید عده ای بعد خوندنش به این نتیجه برسن اینجوری نیست که در طول روز ظلم کنی,گناه کنی,دل بشکنی,کامنت آزاردهنده برای دیگران بذاری و بعد شب بری تو مجلس عزای حسین اشک بریزی و فکر کنی تمام گناهات پاک شدن...

۱۱ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۸
life around me