گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۶ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز به خودم رست دادم و به کارهایی که مدتهاست قراره انجام بدم اما وقت نمیکنم میرسم...کفشهای خاک و خون گرفته ی بیمارستانم رو شستم،روپوشهامُ اتو زدم،شاخه گلی که توی آب ریشه داده بودُ کاشتم،حُسن یوسف ها رو تکثیر کردم،بدنمُ موم کردم و حالا هندزفری به گوش لاک میزنم و آی ابی میخونه...آی ابی مثل همیشه با صدایی که انگار داره مستقیم از بهشت پخش میشه میخونه:صدام کردی صدام کردی نگوووو نه....!

ابی میخونه و من به این فکر میکنم اگه یه روزی بیاد که تخصص قبول شده باشم و کنسرت ابی هم رفته باشم دیگه آرزوهام تموم میشن و باید بگردم دنبال آرزوی جدید...!

۸ نظر ۳۰ مهر ۹۶ ، ۰۹:۳۷
life around me

بعد کلاس زد به سرمون که بریم بیرون یه چیزی بخوریم...دوازده تا دختر سرخوش ریختیم تو ماشین من و ماشین یکی دیگه و زدیم به دل شهر غروب زده...هنوز یه خیابون از بیمارستان فاصله نگرفته بودیم که طبق معمول یه ماشین افتاد دنبالمون...ما زده بودیم کنار خیابون و سر اینکه کجا بریم بحث میکردیم و اونم آینه به آینه ی دوستم چسبونده بود...

دوستم عصبی شده بود و درحالی که روش به من بود زمزمه میکرد من میترسم...گفتم شیشه رو بده پایین،تنه مُ کشیدم تو ماشین دوستم و شروع کردم به پرخاش و داد زدن...یارو فورا گاز داد و رفت و خب طبق معمول،هورررا هایی که بچه ها واسه ی مسخره به افتخارم میکشیدن!

کلا این خیلی کار زشتیه که ملت فکر میکنن اگه یه ماشین توش چندتا دختر باشن که بلند میخندن و شیشه هاشون پایینه یعنی بیاین دنبالم!!میخوام بگم بیاین سعی کنیم این ضدفرهنگ منقرض بشه و مردم یاد بگیرن ماهم حق داریم با صدای بلند آهنگ گوش کنیم و بخندیم و درعین حال سرمون به کار خودمون باشه!


+حالا بماند که رفتیم نشستیم تو یکی از گرونترین کافی شاپهای شهرمون و تازه فهمیدیم کلا روی هم رفته دوازده هزارتومن همراهمونه!!!!

گارسونُ صدا زدم و گفتم حاجی خوردنی هزارتومنی چی داری?:Dکه دیدم یارو نزدیکه تشنج کنه گفتم بچه ها خودمون با احترام پاشیم بریم بهتر از اینه که یه خون بیفته گردنمون!!...آخرسر هم چندتا پفک خریدیم و از زیبایی های زندگی لذت بردیم و گفتیم بذار حقوق بگیر بشیم،خیلیا رو زخمی میکنیم!

+از تمام بچه ها قول گرفتم که از امروز استوری نذارین.اگه میکول بفهمه یه دونه پفک از گلوی ما پایین رفته و از گلوی خودش پایین نرفته تا یکماه داستان داریم!

۵ نظر ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۹
life around me

 

آخرین اپیزود از آخرین سیزن friendsرو هم دیدم و همچین بغض بیخ گلومُ گرفته که با هر تلنگری ممکنه بزنم زیر گریه...

لعنتیا چرا انقدر خوب بودین آخه?!

جدّا فکر میکنم اگه به زودی یه سریال طنز باحال پیدا نکنم و سرگرمش نشم حتما دچار "افسردگی پسا فرندز" میشم که باید به زودی وارد کتابهای رفرنس روانپزشکی بشه!...شما پیشنهادی دارین?

کسی سریالهای مُدرن فامیلی،یا بینگ بنگ تئوری رو دیده?چطورن?از هر کدوم چندتا سیزن چند قسمتی چند دقیقه ای اومده بیرون?هر چند وقت یکبار سیزن جدیدشون میاد?



۱۱ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۸
life around me
قاب طلایی این هفته هم تعلق میگیره به تصویر مامان که وسط حیاط بساط پهن کرده و داره سیرهایی که پارسال کاشته رو دونه دونه میکنه تا امسال هم بکاره،و سه تا بچه گربه ی همرنگ و همشکل کنار پاهاش لمیدن و آفتاب میگیرن...سه تا بچه گربه ای که میگه نوه هامن و خودم بزرگشون کردم!

_عنوان از شهراد میدری_
۱ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۸:۵۲
life around me

"تردید نکن به بستن تک تک این پنجره ها...

زنی که سه فصل را به بوسیده نشدن گذرانده,

زن نیست اگر

فصل چهارم را با کوچ آغاز نکند".


_بهاره رهنما_

۱ نظر ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۶
life around me

درحالی که حالم خیلی گرفته ست و دلم گریه میخواد دونفر برام از داخل حرم امام رضا عکس فرستادن و گفتن دعام میکنن...

دلم میخواد اینا رو یه نشونه بگیرم و بگم این یعنی اگه من وسط اینهمه فشار درسی،"آقای خدای سبیلوی قشنگمُ"فراموش کردم اما اون حواسش بهم هست...دوست دارم به خودم امیدواری بدم و بگم خدا خودش شاهده که دیشب مامان بهم گفت دلم برات میسوزه گُلی...گفت همین که هنوز اونقدری مغزت کار میکنه که راه خونه رو گُم نمیکنی جای شُکرش باقیه!!!

آقای خدای عزیز?میشه بیشتر ببخشی و کمتر به رومون بیاری این بی معرفتی ها رو?میشه همیشه همینقدر خوب و با معرفت و رفیق بمونی?


۲ نظر ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۳
life around me

امروز با دوستام نشسته بودیم و از دوران بلوغ مون میگفتیم و اینکه چه تجربه هایی رو تو اون روزها گذروندیم...من یاد ناسازگاری های زیادی که خصوصا با پدرم داشتم افتادم و یاد کامنتهایی که گاها برام میاد و میگن چه پدر فرشته ای داری!

حقیقت اینه که هیچ انسانی فرشته نیست و این فقط به دید ما بستگی داره که هرکسی رو چطور ببینیم...حدودا دوم راهنمایی بودم که بلوغم شروع شد و من با اینکه همیشه بچه ی بی آزاری برای مامان و بابا بودم(و هستم)اما ناچارا دچار نوسان احساسی بودم.یه لحظه میخندیدم و چند دقیقه ی بعد با کوچکترین حرفی از کوره در میرفتم...تحمل هیچ حرف مخالفی رو نداشتم...روی ظاهرم حساس بودم و خیلی برام مهم بود از طرف بقیه خصوصا جنس مخالف تایید بشم...

یادمه مامان،علی رغم اینکه از دستم میخواست سر به بیابون بذاره اما باهام کنار می اومد و سعی داشت آرومم کنه اما بابا هیچوقت درکم نمیکرد...چندبار حتی پیش اومد که گفتم ازش متنفرم!

بابا هیچوقت از ظاهرم تعریف نمیکرد درحالی که خیلی به این تعریف از طرف اون احتیاج داشتم...هیچوقت وقتی تحت تاثیر هورمونها ناسازگار میشدم در مقابلم کوتاه نمی اومد و آتیش من داغ تر میشد!

از اون روزها بیش از هشت،نُه سال گذشته و من تازه الان فکر میکنم یه دختر بالغم...از نظر عقلی و احساسی تو وضعیت پایداری قرار گرفتم و کنترلم روی عواطفم خیلی بهتر شده.اونقدری به قدرت درونی رسیدم که دیگه به تایید و تصدیق دیگران وابسته نیستم...و حالا بعد گذشت اونهمه ساله که میفهمم امن ترین جای دنیا خونه ی مامان و باباست.تازه اونقدری بزرگ شدم که بپذیرم پدر و مادرم کامل نیستن، و اینکه اگه تو دوران بلوغ اونطور که باید بهم توجه نکردن، بخاطر اینه که درست آموزش ندیدن...پدرم"نمیدونست"چطور باید با یه دختر از خودراضی رفتار کنه "نه اینکه نخواد"!

الان معنی تمام محبتهاشون رو تازه مزه مزه میکنم و میبینم چقدر چقدر چقدر خالصانه دوسم دارن و با وجود تمام نقص هایی که دارم،تمام اشتباهاتی که مرتکب شدم اما ذره ای از مهرشون بهم کم نشده...

پدر من همون آدمیه که چند سال قبل بهش گفتم ازت متنفرم اما الان روزی هزار بار میگم عاشقتم...اما من اون آدم سالها قبل نیستم...حالا دختری هستم که بعضی دوستام تو رابطه های عاشقانه خیانت دیدن،بعضی ازدواج کرده و شکست خوردن و طرد شدن اما بازهم تنها جای امنی که پیدا کردن،میون بازوهای پدرشون بوده!

من اون آدم سابق نیستم و حالا هر ذره از محبت های مامان و بابا رو هزار برابر پُررنگ تر میبینم و اینجا مینویسم...و مقدس ترین قاب زندگیم،قابی هست که توش بابا نشسته روی مُبل و به سیگارش پُک میزنه و من از پشت اون قاب قربونش میرم...

اینا رو نوشتم که بگم هیچ دختر و پدری نیستن که هیچوقت دعوا و قهر و دلخوری نداشته باشن.و اینکه هیچ رابطه ای یکطرفه نیست...من از یکجایی به بعد تصمیم گرفتم بابا تنها مرد زندگیم باشه و به سمتش یک قدم برداشتم و دیدم اون به طرفم میدوه!...و حالا تو نقطه ای از رابطه مون قرار گرفتیم که فامیل و آشنا،برای مثال زدن یک رابطه ی پدر و دختری رؤیایی،اسم مارو میبرن.

پدر من تو تمام زندگیش آدم احساساتی بود اما همیشه مثل الان نبود که انقدر راحت ابرازش کنه.یادمه وقتی خیلی غمگین بود دور از چشم ما اشک میریخت.هیچوقت با کلمه های عاشقانه خطابم نمیکرد و من ناراحت بودم ازین بابت... با گذشت زمان پذیرفتم که سیر تربیتی پدرم اینطور بوده و با خودم گفتم نباید بذاری تصویر ایده آلی که از یک پدر داری باعث بشه محبت به بابات کم بشه...

جلوتر که رفتیم من شروع کردم به ابراز محبت به بابا درقالب کلمات و بعد از مدتی بابا هم خیلی راحت این کارُ انجام میداد...اگه چند روز خونه نبود مدام زنگ میزدم بهش و میگفتم جات خیلی خیلی خالیه و دلگرمش میکردم...بهش میگفتم اشک ریختن از غصه عیب نیست و با گذشت زمان انقدری در کنارم احساس امنیت میکرد که نیازی به پنهان کردن اشکهاش نداشته باشه...

از یه جایی به بعد من شدم مادر بابا،و دونه دونه نکات دخترداری رو بهش یاد دادم و یاد گرفت!



حالا نوبت شماست که اگه رابطه ی دوستانه ای با این بی مثال ترین مرد زندگیتون ندارین،غرور رو کنار بذارین و یک قدم بردارین تا ببینین اون براتون چیکار میکنه!....و یادتون باشه کسایی هستن که از درک حضور پدرشون،فقط حسرتش رو دارن!


۱۴ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۷
life around me

به همگروهیم رضا گفتم برام جزوه کپی بزنه و بیاره.یک درصد به اومدنش امید دارم?اصلا!!!

رضا یه بیخیالی فاجعه ای داره که من همیشه بهش میگم دیگه فیزیولوژیک نیست!پاتولوژیکه و احتمالا یه مشکل روانپزشکی پشتشه!

چندوقت قبل،بعد کلاس گفت من ماشین ندارم منُ برسون خونه.وقت پیاده شدن بهش گفتم فلان جزوه رو بیار بده بهم برم کپی بزنم گفت باشه....پنج دقیقه،ده،پونزده،بیست...نیم ساعت! دیگه داشتم تو آفتاب میسوختم رفتم زنگ واحدشون رو زدم.خانومش جواب دادم گفتم رضا چیزیش شد?رفته برا من جزوه بیاره...گفت اونکه اومد و یکراست رفت تو تخت و خوابید!!!!!!!!!!هیچی دیگه بنده خدا کلی عذرخواهی کرد و جزوه رو برام آورد.

حتی مورد داشتیم که حین چت کردن تو تلگرام در مورد یه مسئله ی مهم آموزشی که داریم هماهنگ میکنیم شورش و اعتراض کنیم،رضا لطف کرده و خوابش برده!

مجتبی میگه یه شب باهم بودن و کلیپ طنز تو اینستاگرام نگاه میکردن و انقدری خندیدن که فک درد گرفتن.بعد رضا حین قهقهه زدن خوابش برده:|


یعنی اگه رضا از آدم کتابی قرض بگیره و بگه یک ساعت دیگه میارمش،باید کلا قید اون کتاب رو بزنی...من که هروقت بهش کتاب یا جزوه دادم مجبور شدم اون مبحثُ از امتحان حذف کنم.بعد جالب اینه بهش زنگ میزنی میگه باشه باشه الان میام:|


یادم رفت بگم،مورد داشتیم یک روز تمام تهدیدش کردم،التماسش کردم،و به هر کاری که میتونستم چنگ زدم تا برام فیلم بیاره...بعد از کلی حیرون شدن بالاخره اومد و میبینم داره غش غش میخنده.میگم چیه?میگه فلشُ یادم رفته بیارم-_-

۹ نظر ۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۱
life around me

دسته کلیدم گم شده و امروز ماشین هم ندارم...از صبح دنبال کارهای پایان نامه و پروپوزالم بودم و با وجود این هنوز انگار هیچکار نکردم و روی نقطه ی صفر مطلقم...پشت در خونه موندم و کسی نیست درُ باز کنه...من همون دختری ام که همیشه پشت در میمونم و انقدری پسرای همسایه رو فرستادم روی دیوار که دیگه خجالت میکشم به کسی رو بندازم...

روی بغلم یه عالمه جزوه ی پارسیان تازه کپی زده دارم که هنوز حتی یه خطشون خونده نشده و سیل امتحانهایی که تو راهن و انگار تمومی ندارن...گوشه ی ذهنم هم که مدام به امتحان پره اینترنی و اسفندماه فکر میکنم و باز به استرس می افتم اما هیجانم برای اینترن شدن باعث میشه قوت قلب بگیرم....

دیگه از استاجری خسته شدم...ازینهمه امتحان بی وقفه نفسم بند اومده...به جایی رسیدیم که اگه یه روز درس نداشته باشیم و بیکار تو خونه بشینیم انگار داریم جنایتی رو مرتکب میشیم...

به حرفای دکتر فکر میکنم که چقدر بهم قوت قلب داد و انگیزه...بهش فکر میکنم و میگم چقدر خوبه که زبونمون همیشه واسه انگیزه دادن به دیگران بچرخه نه داغون و نا امید کردنشون....

هنوز پشت در منتظرم و در همین حین نمره های امتحانات اخیر رو از آموزش برام میفرستن و من به بچه ها اعلام میکنم...امتحان چشم 20شدم اما بیشتر از خودم برای رضا خوشحالم که بخاطر مراسم عروسیش نتونسته بود بخونه و همه سوالا رو من بهش رسوندم و اونم20شد...

امتحان آسکی روانپزشکی هم 20شدم و این بیشتر از هر بیست دیگه ای خوشحالم کرده چون نتیجه ی کار بالینی و برخورد با بیمار بود...استرس باقی نمره ها رو ندارم و میدونم با اینکه اساتید گفتن نمره ها تعریفی نداشته اما وضعیتم قرمز نیست...

من یه دختر تنهام که با کوله باری از جزوه پشت در خونه موندم و هیچ پسر همسایه ای حتی اتفاقی گذارش به کوچه نمی افته که بفرستمش روی دیوار و با خودم میگم لعنت به کوتاهی قد!...کاش یه ذره لنگای درازتری داشتم و میپریدم رو دیوار!

۸ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۵
life around me

به تاریخ روزی که تو اون مهمونی کذایی که دلم نمیخواست برم و فقط واسه خاطر مامان که دلش میخواست همراهش باشم رفتم اما از کرده پشیمان شدم.همون روزی که اون دختر توی مهمونی که مامایی خونده،استخدام شده بود و با حقوقهای دوران طرحش ماشین خریده بود و یه آدم مستقل محسوب میشد و از اول تا آخر مراسم پُزش رو به مامان طفلی من میدادن و حتی مشاهده شد که خطاب به مامان گفتن پزشک عمومی که هیچی(-_-)...یکیشون هم گفت هنوز ترم یازدهی?باباااااا پیر شدی و یه قرون هم ندادنت(-_-).

من که اصولا این حرفا به هیچ جام نیست.اما مامان واقعا ناراحت میشه و وقتی تلاش میکنه نشون بده که ناراحت نیست بیستر عصبی میشم...

بهش میگم مامی نوبت من و تو هم میشه.با اولین حقوقم دوتایی مجردی میریم ترکیه...میخنده و میگه نه مامان،اول باید واسه خودت ماشین بخری:/

۱۶ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۵
life around me

دفترخاطرات بیست سی سال قبل بابا رو میخونم که از مامان نوشته...از روزهای نامزدی شون و از عشقی که به این زن داره...

خیلی راحت میشه از لای نوشته هاش،هیجان یک مرد سی و چندساله رو دید به زنی که به تازگی وارد زندگیش شده...پدرم اون سالها قلم بسیار لطیفی داشته که با خوندن هر کلمه از کلمات نوشته هاش پُر از حس تحسین میشم...

اما با خودم میگم ای کاش زندگی آدما رو به روزمرگی نمیکشوند...به اینکه سالها بعد برای ابراز محبت به شریک زندگیت،به جای"محبوب عزیزم" بگی"میخوای من امروز ظرفا رو بشورم?"...برسی به روزی که وقتی ماموگرافی همسرت مشکوک گزارش شده و تو داری از دلهره خفه میشی و دخترت شاهد بیقراریت هست،به جای اینکه همسرت رو به یه بغل گرم مهمون کنی،فقط بگی من که میدونم چیزی نیست...



قسمتی از نوشته های پدرم:

"امشب دلم تنگ است.امشب دلم هوای دیگری دارد و روحم در کالبدم قرار نمیگیرد و در دنیای جسمم نمیگنجد.گوئیا با کس دیگر صحبت میکند.

امشب عزیزم،محبوبم،خوب هستی ام،***قشنگ و با معرفت عزیزتر از دیدگانم در قلبم جای گرفته و باعث افتخار جسمم شده....خدایا میدانی که حتی یک ثانیه از خاطرم نمیرود...به به چه مبارک،گوئیا مجنون به لیلی خود رسیده است و.....(و صفحه ها ادامه دارد).

۸ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۹
life around me

من اون آدم مهربونی که همه عاشقم باشن نیستم!

اونی نیستم که همیشه تاثیر عمیقی رو اطرافیاش میذاره...!

اما دلم گرم همینه که هروقت زنگ میزنم به دوستای هرچقدر دورم و میگم میام پیشتون،اولین حرفی که میزنن اینه :"رشته هم بیار که واسه مون از اون آش رشته های معروفت درست کن"...

همینکه تو طبقه بندی ذهنشون بین من و آش رشته هام یه رابطه ای هست خوشحالم میکنه...




۸ نظر ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۸
life around me

از زمانی که به عقل و هوش کنجکاوی و دقت تو دنیای اطرافم رسیدم،هرسال و هرسال تو پاییز منتظر سبز شدن سبزی خوردنهای بابا هستم.صبح به صبح میرم نگاه میکنم ببینم چقدر بلندتر شدن?گاهی چندین دقیقه روی پا میشینم و تو سکوت فقط به تغییرات نگاه میکنم...

نمیدونم چندمین باره که تو این فصل سال منتظر سر زدن بذر گلهای مامان هستم که تو باغچه کاشته...دیدن اینکه سبز میشن،بزرگ میشن و بعد هزار رنگ گل میکنن...

اینکه رُزها از خواب تابستون داغ بیدار میشن و گل میدن،هوا خنک میشه،میریم جلوتر و بارون میاد،به عید میرسیم و درختای باغمون گل میدن و...

نمیدونم چندمین ساله که متوجه این سیکل تکراری عمرم شدم اما میدونم هنوزم مثل بچه ای که برای اولین بار با دنیا آشنا میشه از دیدن تک تکشون حیرت میکنم و شگفت زده میشم...میدونم که هیچ نقطه ای از این سیکل تکراری برام تکراری نشده!


+منتظر عکسای سرسبز باغچه مون باشین:)

۲ نظر ۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۸:۵۹
life around me

امروز امتحان آسکی روانپزشکی داشتیم و فکر میکنم تو کل دوران تحصیلم انقدر نخندیده بودم.

امتحان آسکی به این صورت بود که تعدادی از بچه ها باید نقش بیمارنما رو بازی میکردن و باقی بچه ها باید تشخیص میدادن اختلال چیه و با بیمار مصاحبه میکردن...حالا بیمار من نگون بخت کی بود?

بله دیگه،کسی که عالم آدمُ فیلم میکنه...میکائیل خان!!

قبل از امتحان باهاش شوخی میکردم میگفتم اگه تو به عنوان بیمار انتخاب شدی لازم نیست نقش بازی کنی.کافیه فقط بشینی رو صندلی تا خودم تک تک مشکلات روانپزشکیتُ تشخیص بدم....وقتی تو نوبت ورود به سالن بودم فقط دعا میکردم میکول نصیب من نشه...

رفتم داخل و با پدیده ای مواجه شدم که با یادآوریش پهلوهام کبود میشن...بابا اساتید لامروّت، ما همینجوری قیافه ی میکولُ میبینیم خنده مون میگیره،شما نقش مریض اسکیزوفرنی هبه فرنیکُ میدین بهش که باید بی دلیل بخنده و هی پشت سر هم ادا اطوار دربیاره?

یعنی خدا ازتون راضی نباشه!

۱۰ نظر ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۷
life around me

"فصل عوض میشود

جای آلو را

خرمالو میگیرد

جای دلتنگی را

دلتنگی"


_علیرضا روشن_

۱۹ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۰
life around me

240گیگ اینترنت رو طی هشت ماه مصرف کردم(به عبارتی خوردم)و حالا دارم گیگ آخری رو سق میزنم و از شدت اینستاگرام نرفتن دچار علائمwithdrawalاینستاگرام شدم که شامل بیقراری،تحریک پذیری،اضطراب،عصبانیت،دیسفوری.و کاهش اشتها،دیسکینزی،ترمور،تشنج و حتی در پاره ای از موارد اغما!!!!

و تحت کمپ ترک اعتیاد مامان بیرحمم هستم که هر چند دقیقه یکبار در پاسخ به التماسهام میگه:بچش آنچه را که می اندوختی!!

۹ نظر ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۶:۳۷
life around me

شایدم یه روزی برم بزنم رو شونه ی یکی از روانپزشکها و بگم حاجی تو که هی درس خوندی و درس خوندی تا روان مردمُ درمان کنی،واسه درد لامذهب دلتنگی من نسخه چی داری?




۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۱
life around me
یکی از بچه های دبیرستان گروه تلگرامی زده و هرکدوم از دوستای اون دوران رو که میشناخته عضو کرده...بچه ها دارن از خودشون میگن،از درسی که خوندن،ازدواج و بچه دار شدنشون...عکس بچه هاشونُ میفرستن و من فقط هاج و واج نگاه میکنم...
به مامان میگم میتونی تصور کنی من یه بچه ی اینقدّی داشته باشم?
یه نگاه به من میکنه و یه نگاه به بچه ی توی عکس و میگه تو که خودت همینقدّی!!
میگم مامان دنیا خیلی عجیبه.یه زمانی دخترای شاد و شنگولی بودیم که بزرگترین دغدغه مون پیچوندن معلمها واسه بسکتبال بازی کردن بود و حالا همون دخترها مادر شدن...
میگم مامان حرف کمی نیست مادر شدن...میگم من حتی یک قدم نمیخوام جلوتر برن مامان!
بغلم میکنه و میخنده ولی میدونم تو دلش میگه منم نمیخوام...
۱۰ نظر ۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۶
life around me

فکر نکنم هیچ حسی به نرمی و لطافت بغل کردن یه دختربچه ی دوماهه باشه که توی خودش گولّه شده و سرشُ آروم گذاشته روی شونه ات و ملچ ملوچ میکنه...دیگه از بوی دلچسب نوزاد چیزی نگم که به تنهایی قابلیت مست کردن منُ داره...

طفلی اون فامیل مون که هر روز زنگ خونه شون زده میشه و یه گلسا نامی پشت اف اف میگه وسط درس خوندن دلم خواست نی نی تونُ بغل کنم.باز میکنین بیام داخل?

خب به هرحال تقصیر من نیست...میتونستن دختردار نشن...یا اگرم شدن انقدر نرم و آروم و ساکت و تودل برو نباشه...

۸ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۹:۳۴
life around me

تو روانپزشکی،"هذیان" یعنی یه اعتقاد و تفکر غلط و نامتناسب با هوش و زمینه ی فرهنگی اجتماعی زندگی فرد که با منطق اصلاح پذیر نیست.بیشتر در بیمارای سایکوز(مثل اسکیزوفرنی و اختلالات هذیانی و...دیده میشه).

یعنی فرد یه اعتقادی داره که از دید باقی افراد واضحا غلطه اما خودش به شدت بهش اصرار داره و ما اگه خودمون رو بکشیم هم نمیتونیم نظرش رو عوض کنیم.هذیان انواع مختلفی داره مثلا یه نوعش رو توی چند پست قبل نوشتم که مردی فکر میکنه همسرش داره بهش خیانت میکنه.

یه نوع دیگه ی این هذیان ها به این صورته که فرد فکر میکنه یه سلبریتی عاشقشه منتها بخاطر شرایطی،نمیتونه این عشق رو ابراز کنه....دقیقا این کیس رو توی درمانگاه داشتیم و بعد دیدنش فورا یاد اون دختری افتادم که میگفت رضاگلزار عاشقمه و میخواد بهم پیشنهاد ازدواج بده و کلیپش تمام فضای مجازی رو پر کرد و خنده ها و مسخره کردنها و انگ و برچسب زدنهای بعدش رو دیگه نگم...و هیچکس نمیدونست شاید این دختر مشکل روانپزشکی داره...!



۷ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۶
life around me

بعد از شنیدن قصه ی بیمارای بخش روانپزشکی دلم میخواد آروم بشینم یه گوشه و بابت تمام دفعاتی که به شرایط و سختی های زندگیم غُر زدم توبه کنم...

قصه ی دختر بیست و دوساله ی دانشجوی پرستاری که پدر و مادرش هردو از سالهای پیش از تولدش اعتیاد داشتن و حالا تحت تاثیر مواد متعددی که مصرف میکردن دچار بدبینی به این تنها فرزند مجردشون شده بودن و اجازه نمیدادن درسش رو ادامه بده و میگفتن باید بشینی تو خونه تا عروس بشی...دختری که گفت به خونه ی خواهرم پناه بردم ولی پدر ومادرم تهمت زدن که با دامادمون رابطه داری حتما!و باز مجبور شدم برگردم...دختری که تمام کارهای خونه رو یک تنه انجام میداد تا پدر و مادر پیرش،با چهار پنج نفر دیگه مثل خودشون که همیشه هم بساط شون هستن و فکر نمیکنن تو این خونه دختر مجردی هست نشئه بشن و بیفتن به توهم و بدبینی...

دختری که تمام آینده اش خراب شده بود و کسی حمایتش نمیکرد.برادرهاش همه معتاد و با سابقه ی زندان رفتن بودن و خواهرهاش هم درگیر زندگی خودشون.و حالا این طفل معصوم با کفش های آهنی به پا اومده بود روانپزشک و میگفت براشون داروی ضد توهم بنویس بریزم تو غذاشون شاید بدبینی شون کم بشه بذارن برم دانشگاه....

و ما و استادمون که همه با بغض نگاهش میکردیم و نمیدونستیم چطوری توضیح بدیم تا زمانی که مصرف مواد ادامه داشته باشه این تفکرات غیرمنطقی هم ادامه دارن و دارو چاره ساز نیست...


وای اگه مردم میدونستن اتفاقات کودکی،اضطرابها،دوری از والدین،بی مهری والدین،ترسها،تنهایی ها،توقعات بیجا و فراتر از توانایی ها،انتظارات غیرمنطقی،شکستها و غیره و غیره چقدر چقدر چقدر تو بیماریهای روانپزشکی آینده ی بچه هاشون اثر داره....شاید خیلیا قید بچه دار شدن رو میزدن کلا و این به نفع خیلیا بود...

لطفا پدر و مادرهای خوبی باشید...نه اونقدر بچه های لوس و وابسته ای بار بیارید که در نهایت دچار اختلال شخصیت بشن.نه اونقدر بچه های تشنه ی محبتی که منبع بیماریهای اضطرابی و افسردگی هستن.



هعی...خدایا تجدید نظری کن تو حال بنده هات...



۲ نظر ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۸:۲۱
life around me

به تاریخ روزی که موضوع پایان نامه ی عزیزم مشخص شد...

آره suicideهمیشه موضوع مورد علاقه ی من بوده...و بیشتر از اون،روانپزشک های جان دلم!


+پ.ن موقت:دلم از فضای وبلاگ گرفته و نمیتونم بنویسم.و حالا من موندم و 21کامنت خصوصی...باور کنید نمیرسم جواب بدم و شرمنده ام.

۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۱
life around me

کاش مهر امسال میدونست چقدر تو هواش غم داره...کاش میدونست چقدر چقدر چقدر غمگینم و تنها.و چقدر به حرف زدن احتیاج دارم اما سیل حرفها تو دلم موندن و راهی به بیرون ندارن...

کاش این مهر میدونست چقدر ناجوانمردانه داره اذیتم میکنه و راه دفاعی ندارم...

کاش اولیای مسجد نزدیک خونه مون بعد این همه سال دست از ستم به ماها برمیداشتن و به این همه خواهش ما که توروخدا بلندگوهای بیرون مسجد رو خاموش کنین...تورو خدا تا ساعت11شب عزاداری نکنین،گوش میکردن....کاش دست از رقابت با مسجد خیابون بالا برمیداشتن و هی صدای بلندگوها رو بلندتر نمیکردن...کاش میفهمیدن اینجا یکی غمگینه...

کاش همه چیز دست به دست هم نمیداد تا اینجوری...تا....


۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۶
life around me

خانومی که کنارم نشسته بود زیاد حرف میزد و اواسط مراسم دیگه حس میکردم سرم داره سوت میکشه...مقنعه چونه دار پوشیده و توی مجلس تماما زنونه،طوری چادرش رو گرفته بود که به زحمت میشد صورتش رو دید.

گفت برای هفته ی آینده میخوام از حاج آقا فلانی،استاد طب اسلامی دعوت کنم تشریف بیارن شهر خودمون.بیاین ثبت نام کنین تو کلاسها شرکت کنین.

یکی از خانومها پرسید چی یاد میده?...

چادرش رو جلوتر کشید و صورتش رو به زن کناری نزدیک کرد و آرومتر گفت:اینکه بفهمی مزاج شوهرت چطوریه?و بعد خندید...و ادامه داد باید بفهمین چطوری بچه هاتون رو با طبع گرم بار بیارین.اگه طبع بچه سرد باشه،جون که به جونش کنین بازم یزید میشه!!!!!!

میگفت تو سالاد شیرازی باید هم اندازه ی تمام محتویات سالاد،نعنا بریزی وگرنه سرطان آوره!!!

من?با لبخند تلخی به روبه رو خیره شده بودم و به تمام کیس های بخش جراحی فکر میکردم که با کنسر متاستاتیک غیرقابل درمان به ما مراجعه کردن و علت اینهمه تاخیرشون این بود که فلانی و فلانی ها گفته بودن برو با طب سنتی درمان بشو....و اون خانوم بخش زنان که چند کیلو میوم(فیبروم)از رحمش درآوردن و تا دم مرگ خونریزی کرد و وقتی دکتر بهش گفت چرا انقدر دیر اومدی?گفت چند سال میرفته پیش طب سنتی و در نهایت دیده داره بدتر میشه اومده دکتر!.....و به اون خانوم با کنسر تیرویید فکر میکنم که شکرخدا جراحی خوبی داشت و سرطانش کامل برطرف شد اما میگفت همه بهم میگن اشتباه کردی عمل کردی،میرفتی طب سنتی!!!!

درد اینجاست که تو این دوره و زمونه که کشورهای اروپایی تو علم از ما پیشی گرفتن و مایی که زمانی تولید کننده ی علم پزشکی بودیم،حالا به مصرف کننده هایی تبدیل شدیم که تمام رفرنس هامون آمریکایی هستن.درد اینجاست که تو این دوره و زمونه ی ماراتن علم،مردم ما میخوان سرطان خودشون رو با علف درمان کنن!!!


+گویا طب سنتی و طب اسلامی باهم تفاوت دارن.من اطلاعی در مورد جزئیات شون ندارم.

۲۶ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۰
life around me

بعد شش سال، این اولین سالیه که تعطیلات محرّم امکانش هست درس نخونم و خب قطعا فشار امتحانی شهریور باهام کاری کرده که این فرصت رو توی هوا بقاپّم اما...

اما امان از روزهای بیکاری که قصد گذشتن ندارن.و من با وجود فیلم دیدن،کتاب خوندن،آشپزی کردن،نت گردی کردن و حتی مقادیری درس خوندن بازهم از پسشون بر نمیام...

بنظرم این 5_6سال کار خودشُ کرده و منُ به جایی رسونده که نمیتونم بدون درس خوندن زندگی کنم...خب اعتراف نااُمید کننده ای هست اما راه گریزی نیست...



۴ نظر ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۸
life around me

نشستم و چهار قسمت سریال فرندز رو پیاپی دیدم و حالا حالم خیلی بهتره!

برای تمام دست اندرکاران این فیلم کلی دعای خیر کردم،خاصه برای جویی جان دلم...واقعا اگه بهشت جای اینا نباشه جای کیه?

۷ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۹
life around me

چند روزه که غمگینم.غم همیشه منُ به سمت اجاق گاز میکشونه و چشم که باز میکنم خودمُ رهبر همون ارکستر معروف قابلمه ها میبینم...صدام غمگین بود و میخوندم:

"بالای بومی،

کفتر پرونی

شستت بنازُم لیلی جان خوب میپرونی,

شستت بنازُم لیلی جان خوب میپرونی....


میخوام برم کوه

شکار آهو

تفنگ من کو لیلی جان،تفنگ من کو...

........"

مامان در آشپزخونه رو باز گذاشته بود و به بیرون نگاه میکرد...حالا اونم همصدای من شده و "لیلی جان"زمزمه میکنه...گفت از خونه ی همسایه بوی قیمه نذری میاد.

زن همسایه کم کمش شصت سال سن داره.همسرش سالها قبل فوت شده و خودش یک تنه کار کرده و چهارتا بچه رو فرستاده خونه ی بخت...یکی از هزارتا کاری که انجام میده آشپزیه...مردم مواد اولیه واسش میارن و اون یه قابلمه ی غول آسا تو حیاط خونه بار میذاره و غذای مهمونی ها رو میپزه و آخر سر دستمزد میگیره...

مامان میگه زهرا خانوم داره واسه یکی قیمه ی نذری میپزه...من به قابلمه ی خودم خیره میشم و میگم لابد دل زهرا خانومم هم قدّ دل من غم داره...



۱ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۱
life around me

زن حدودا47-48ساله بود و با نامه ای از دادگاه مراجعه کرده بود...شوهرش بیست روز قبل فوت کرده و خودش حالا برای گرفتن حضانت فرزنداش اقدام کرده و دادگاه خواسته بود سلامت روانیش بررسی بشه و دکتر جواب رو در قالب نامه ای برای دادگاه بنویسه...

بیکار بود و بعد فوت همسر کارگرش هیچ منبع درآمدی نداشت...خانواده ی همسرش هم از نظر مالی وضعیت ضعیفی داشتن و از هیچ طرف حمایت نمیشد...

جوابیه ی دکتر میگفت زن مشکل روانپزشکی که مانع تربیت فرزندانش بشه رو نداره اما....

اما خدایا تکلیف این بنده های بی پناهت چیه?....این روزا مدام این جمله تو ذهنم مرور میشه که:

"کاش

در را باز میکردی,

وقتی از جهان

به تو پناه آورده بودم".



۱ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۱
life around me

تو دفتر ثبت موارد خودکشی مراجعه کرده به اورژانس بیمارستانمون،117مورد در بیست روز گذشته ثبت کرده بود و این بنظرم فاجعه ست...!

خب اکثر این موارد بدون هیچ آسیبی زنده میمونن اما از نظر روانپزشکی فردی که اقدام به خودکشی کنه(چه به قصد واقعی مردن،چه به قصد جلب توجه اطرافیان،و چه به قصد کسب توجه قانونی و...),دارای اختلال روانپزشکیه و نیاز به مشاوره و درمان داره...

بخشی از کارهایی که طبق قانون باید برای بیمارهای خودکشی انجام بشه مشاوره ی روانپزشکیه که حتما انجام میشه...

هیچوقت فکر نمیکردم اوضاع شیوع بیماری های روانی انقدر زیاد باشه تا اومدم بخش روان...و چقدر چقدر چقدر زیادن کسایی که مشکل دارن اما از مشکل خودشون آگاه نیستن!

۲ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۹
life around me

حالم گرفته ست شدیدا و احساس افسردگی میکنم....امروز عصر یاد تمام روزهایی افتادم که مامان به قصد کافی شاپ رفتن و بستنی خوردن از خونه میرفت بیرون و هیچی نخورده برمیگشت و دلیلش این بود که تنهایی از گلوم پایین نمیره،همش یاد شما می اُفتم!

و به تمام روزهایی فکر کردم که با دوستام رفتیم بیرون و من حتی بدون اینکه گوشه ی ذهنم یاد مامان بیفتم تا خرخره خوردم....امروز بهش گفتم بریم بیرون بستنی بخوریم?...اومد،قدم زدیم،خرید کردیم و بستنی خوردیم....و من خوشحالم ازینکه مامان دوباره یادش اومد یه دختر داره...

۲ نظر ۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۹:۳۰
life around me