گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۲۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

کاش بلاگ یه آپشن جدید میذاشت تا بشه"بو"ها رو به اشتراک گذاشت...اونوقت شما هم میتونستین بوی نور و پاییز که از پنجره ی اتاقم میاد داخلُ حس کنین...

بوی تغییر فصل با پس زمینه ی صدای بیل مامان و بابا که دارن تو باغچه سبزی میکارن!


۸ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۳۴
life around me

 

سوگند به خدایی که بشر را خلق کرد

و در کله ی او عقلی قرار داد

تا کاشف رسپی قورمه سبزی باشد!

قسم به خداوند آسمانها که مادر را آفرید

که به عمل رساننده ی آن رسپی باشد!!


نیکو بندگانی باشید و موجب رضایت پروردگار,

باشد که رستگار شوید...

و در بهشت هایی که از آن

نهرهایی از قورمه سبزی و دریاچه هایی از سالاد شیرازی روان است ساکن شوید

همانا!


۸ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۵
life around me

از این زن درون تنها و بی حوصله ای که سالهاست نشسته لبه ی تخت و به دیوارهای اتاق خیره شده که بگذریم،زن دیگر درونم برهنه کنار دریا ایستاده درحالی که شُرشُر بارون به دریا رسیده...تلاقی دو آبی...

زن دوم درونم وسط این تلاقی محو شده و حتی بدون دست کشیدن رو موهای خیسش یا تلاش برای رسیدن به سرپناه،آروم و با دستهایی که جلوی سینه قلاب کرده به دوردست نگاه میکنه...

زنهای درونم چه شون شده?

۲ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۸
life around me

هوا تاریک شده و من نشستم پشت میزم. باد خنکی از پنجره میاد و صدای قرآن از مسجد...

 نگاهم به صفحه ی کتابه اما حواسم هزار کیلومتر اونطرفتر...خیالم تو پانزده سال قبل میچرخه و اونجا من یه دختر دبستانی پُرحرف و سبزه و بانکم که با ورّاجی هاش همه رو دیوونه میکنه...یاد حالُ هوای اون دختربچه می افتم که تو روزای قبل شروع مدرسه ها چه ذوقی داشت...با چه هیجانی هر روز و هرساعت روپوش مدرسه رو میپوشید و از همه میپرسید بهم میاد?

روزی دوهزار بار کیفشُ باز میکرد و با ذوق محتویاتش رو برانداز میکرد و از کامل بودن خریدهاش مطمئن میشد...

لعنتی من کی انقدر بزرگ شدم که دیگه تو پوست خودم جا نشم?من کی اونقدری بزرگ شدم که ازم در مورد ازدواج بپرسن?...این حال و هوا رو باور نمیکنم...این اندام زنانه انگار مال من نیست...

دوست دارم از اینجا بزنم بیرون و از همه ی آدما بپرسم من چندسالمه و اگه نفهمن هنوز همون دخترکوچولوام،مثل بچه های سرتق پا بکوبم زمین و با چشای اشکی بیام خونه و با همه ی دنیا قهر کنم...

۸ نظر ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۷
life around me

این روزا که مجبورم قبل بیمارستان رفتن بیدار بشم و درس بخونم،از اتفاقات جالبی که زیر پوست این خونه جریان دارن خبردار شدم...

اینکه وقتی دارم با لیوان آب جوش از آشپزخونه برمیگردم اتاقم،مامانُ میبینم که با آرامش خاص خودش نماز میخونه...

اینکه وقتی خورشید اومد بیرون،مامان و بابا رو ببینم که نشستن دو طرف میز و مشغول صبحونه خوردنن...

کاش این درسها میفهمیدن ما رو از چه خوشبختیهایی محروم کردن...خوشبختی دیدن قاب پر از نوری که مامانت نشسته وسطش و به بابات خیار،گوجه و پنیر تعارف میکنه...

۷ نظر ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۰۱
life around me

هرچه بیشتر از روانپزشکی میخونم بیشتر متوجه آدمها با درجات مختلف مشکلات روانی میشم که اطرافم هستن و البته یکیشون هم خودم!!...خب هر درجه از این علائم بیماری محسوب نمیشه و حتی گاهی درجات کمی از این علائم لازم هست تا آدم به کارهای روزمره اش برسه...مثلا سطح منطقی از استرس برای برانگیختن دانشجو به درس خوندن لازمه اما بیشتر شدنش اختلال محسوب میشه...

اما خب مسئله ای که از نظر من هر درجه اش بیماری محسوب میشه،"میل به آزردن دیگرانه"و با شنیدن این عبارت اولین اسمهایی که به ذهنم میاد،اسم معلم های پرورشی راهنمایی و دبیرستانم هست که ما بچه های معصوم از دنیا بیخبر که نهایت گناه مون شاید پچ پچ پشت سر معلم ها بود رو مینشوندن جلوی تلویزیون و برامون سی دی سیاحت غرب پخش میکردن...

ما با ترس و وحشت از کارگاه آی تی مدرسه خارج میشدیم و سالها با عذاب وجدان زندگی میکردیم...هر بار بعد دیدن اون تصاویر،خودم رو در حد یک فاحشه،یک دزد اختلاس کار،یک قاتل و مجرم بالفطره میدونستم و سالها با این حس شرم زندگی کردم...

قطعا تمام اون انسانهای خوب و نیکوکار باید تحت درمان دارویی و همینطور مشاوره ای قرار بگیرن تا دیگه به اسم امر به معروف و نهی از منکر،بچه های 12_13ساله رو آزار ندن و یک گوشه با لبخند رضایت به لب ننشینن و از دیدن آثار وحشت تو چهره های اون بچه ها احساس لذت نکنن!

۱۸ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۵
life around me

ساعت پنج مثل همیشه با اولین آلارم گوشی بیدار شدم و به زور خودمُ از تخت کشیدم بیرون...هی به پتوی نرمم با حسرت نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم معین وقتی داشته آهنگ"دلم میخواد به اصفهان برگردم"رو میخونده همین حسی رو داشته که من الان به تختم دارم...

بالاخره دل دادم به خوندن درس(مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم?)...الان ساعت هفته و من نشستم روبه روی پنجره ی باز اتاقم که ازش نسیم خنک میخزه میاد تو یقه ی لباسم و عجیب حالم خوبه...

یعنی این تابستون گرم جهنمی تموم شد?یعنی داره پاییز میاد?

دلم همیشه به این خوشه که"پایان شب سیه سپید است"...

۶ نظر ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۲۸
life around me

کندال جنر(سوپر مدل مشهور)تو برنامه ی جیمی فلن،نامه ای که درچهارده سالگی خطاب به خودش نوشته بود رو خوند...نوشته بود تو باید در آینده مُدل بشی!

بنظرم فوق العاده ست که سالها بعد در همون جایی باشی که یه روزی رویای رسیدن بهشُ داشتی...من سالهاست که تو دفترم از روزانه هام مینویسم.نوشتنم منظم نیست اما هرازچندگاهی بهش سر میزنم و از دغدغه هام میگم...نوشته های چندسال قبلمُ مرور میکنم و میبینم بدک نبوده کارم.تا حدودی به اونچه که فکر میکردم رسیدم...

یه ویژگی خوبی که دارم اینه که ضعفها و توانایی هامُ میشناسم و احساسی برخورد نمیکنم....من هیچوقت نخواستم تو کنکور مثلا تک رقمی بشم چون میدونستم استعداد من قابل مقایسه با اون همکلاسی مون که نهایتا تک رقمی شد نیست...چون با چشم خودم میدیدم بازده ده ساعت درس خوندن من و اون قابل قیاس نیست و این دونستن باعث میشد سر خورده نباشم و همیشه خودمُ با همسطح های خودم مقایسه کنم.

+میدونستین بیماریهای روانپزشکی داریم که منشا اولیه اش همین عدم شناخت توانایی هاست?اینکه فردی توقعاتش در حد توانش نیست و آخرش زیر بار این سختی ها کم میاره و میشکنه?...بنظرم اگه خودتون تو این راه کج قرار گرفتین یا اطرافیانتون،دستشُ بگیرین و بگین تو خوبی...تلاش کردی،نشد!...برو یه راه جدید بساز و ببین به کجا میرسی...بهش بگین این ویژگی جامعه ی جهان سومی ماست که انتظار داره همه مون پزشک و وکیل و مهندس باشیم وگرنه اون سر دنیا،یه رقاص مشهور یا یه کمدین بانمک جایگاه به مراتب قابل قبول تری دارن...بگو شاید استعداد تو توی رشته ای هست که هیچ پزشکی توان رسیدن بهشُ نداره...بگو حیف عُمرت نیست که داره تموم میشه?....بغلش کن و کمک کن بلند شه...

کمک کن رویاهای درست و منطقی بسازه که سالها بعد ازینکه بهشون رسیده احساس غرور کنه!


+سوال:اگه پزشکی دوست داریم و سال اول قبول نشدیم چیکار کنیم?اگه میدونی سال دوم قراره بیشتر تلاش کنی و انگیزه داری بمون و تلاش کن.

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۱
life around me

وسط درس خوندن دلم هوس آش رشته کرده بود...مامان گفته بود واست درست میکنم و من جواب داده بودم نه،نصف لذت آش رشته خوردن تو اینه که خودم درستش کرده باشم...

آشفته بازار روزهای قبل امتحان رو انداخته بودم پشت گوش و ایستاده بودم وسط آشپزخونه...سووووت دیگ لوبیا و نخود،قُل قُل سبزی و رشته های توی قابلمه و جیلیز و ویلیز سیر و پیازداغ مثل قشنگ ترین سمفونی دنیا نواخته میشد و من?...من چشامُ بسته بودم و تو خیالم رهبر باشکوه ترین اُرکست دنیا بودم....اُرکست لوبیا،نخود، سبزی و رشته!

۴ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۵۴
life around me

این پست رو واسه دوستانی نوشتم که در مورد علوم پایه پرسیده بودن و سعی کردم پاسخ مبسوط به همه ی سوالا بدم!

اول در مورد روش خوندن خودم میگم بعد توصیه های لازم را ارائه مینمایم(با تشکر)!

خب راستش من از بدو ورودم به دانشگاه خوب درس میخوندم و همیشه جزو معدل بالاها بودم اما تا زمان اتمام ترم پنج و شروع فرجه ی یک ماه و ده روزه ی علوم پایه,واسش هیچی نخونده بودم.

یعنی واقعا تا چند وقت قبل نمیدونستم علوم پایه واسه استریتی نقش داره .ااون موقع هم با خودم میگفتم الان بهتره واسه معدلم وقت بذارم وچه ارزشی داره از این موقع شروع کنم؟!

نتیجه این شد که ترم پنج برای اولین بار معدل اول شدم,درحالی که واسه علوم پایه هیچکاری نکرده بودم جز عذاب وجدان کشیدن.یادمه روزی که استارت خوندن رو زدم اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم و هیچ زمینه ی ذهنی نداشتم و تصمیم گرفتم کورمال کورمال برم جلو ببینم به کجا میرسم.

بعد اصلا استرس هم نداشتم  و میگفتم اوضاع همه مثل منه و اینا...همون روز اول درسخون ترین پسر کلاسمون زنگ زد و پرسید شما چطوری میخونی و تا حالا چقدر خوندی و...!

وقتی فهمیدم اون از تابستون شروع کرده و تمام درسهای اصلی رو به انضمام تست هاش خونده انگار یه سطل آب یخ پاشیدن روم...و تازه اینجا بود که استرسهای من شروع شد چون بعد زنگ زدن به چندتا از بچه درسخون های کلاس فهمیدم فقط من بودم که هنوز شروع نکردم!!

خلاصه با یه حال افسرده طوری گفتم پناه برخدا و شروع!

از ساعت5/5-6صبح تا 11شب یکوپ میخوندم(فقط ظهرا یک ساعت وقت واسه ناهار و استراحت داشتم)...من تو اون مدت واقعا هیچ جا نرفتم و هیچ مهمونی هم نیومد خونه مون و تمام مدت همین برنامه اجرا میشد...دلیلش این نبود که من قصد داشتم رتبه برتر بشم.نه!!! چون خداوکیلی هیچ تصمیمی براش نداشتم و هدفم فقط این بود که با یه رتبه ی معمول آبرومند پاس بشم منتها چون میدیدم بقیه از چندماه قبل شروع کردن,استرس داشتم و میگفتم من احتمالا میفتم!!

خلاصه اول از درسهای اصلی(پاتو,فیزیو,آناتومی,بافت,بهداشت و این درسهای پر سوالتر)شروع کردم و هر روز از همه شون میخوندم.مثلا هر روز از6تا10صبح فیزیو,از10تا1ظهر آنا و به همین ترتیب.چون میخواستم اینا همزمان با هم تموم بشن و بعد واسه درسای کم سوالتر تصمیم بگیرم.

و تو برنامه ی روزانه عمده ساعتم واسه فیزیو,پاتو و آنا بود.بعدش از هر کدوم از باقی درسها روزی یک ساعت(حتی نیم ساعت)میخوندم.

تقریبا یک ماه گذشت و من همه ی درسهای پرسوال رو یه دور تست زدم و یه دور هم مرور کردم و مطمئن شدم میتونم با اطمینان بالایی سوالاشون رو جواب بدم...

(راستی من هر روز که هر درسی مبحثی رو شروع میکردم یه مرور گذری رو مباحث قبلی اون درس هم داشتم...مثلا آنا اندام تحتانی رو شروع کرده بودم ولی نکات فرار فوقانی رو هم یه نگاهی مینداختم)

بعد اتمام یک ماه و اتمام این مباحث اصلی,چند روز بعدی رو صرف خوندن یکسری درس کوچیک دیگه و مرورشون کردم و 4-5روز آخر هم به قصد آمادگی واسه امتحان,هر روز یه آزمون از سالهای اخیر رو اول از خودم میگرفتم و بعد تا آخر شب جواباش رو میخوندم و این خودش یه مرور رو تمام درسها بود.

من چندتا اعتقاد تو خوندن دارم...مهمترینش اینه که کلا واسه بی اهمیت ترین امتحان هم برنامه ریزی دارم و همه چیز باید سر جای خودش باشه.

دوم اینکه هرگز بدون مرور سر جلسه نمیرم چون80درصد یادگیریم تو دور دومه و دور اول برام در حد تفهیم موضوعه(نه حفظ کردن کامل).

یعنی من اگه ببینم وقت یه امتحانی کمه,به جای یه دور خوندن کامل مباحث,میام یکسریا رو حذف میکنم و باقی مونده ها رو دوبار میخونم و خداییش نمره ام همیشه بالاتر از دوستام میشه.

واسه علوم پایه هم دو راه داشتم.یا اینکه تمام مباحث رو بخونم و یکسریاشون بدون مرور بمونه یا اینکه درسهای کم سوال رو حذف کنم و اصلیا رو توپ بخونم و بدون شک راه دوم رو انتخاب کردم و 9تا از درسای کم اهمیت تر رو حذف کردم(تغذیه,روانشناسی,زنتیک,ویروس,قارچ,اندیشه و انقلاب,زبان,فیزیک و اون یکی رو یادم نیست)....چون میدونستم اگه درسی رو بخونم اما مرورش نکنم و تو امتحان ازش سوالی بیاد که میدونم خوندمش ولی جوابش رو یادم نیاد خیلی زور داره!!!

همه بهم میگفتن نکن,ضرر میکنی و اینا اما خب روش من همیشه همینه...تو آزمونهایی که هفته ی آخر میگرفتم میانگین نمره ام 120میشد و واقعا میترسیدم اما سال بالاییا میگفتن نگران نباش سر امتحان خیلی بهتر جواب میدی ولی باورم نمیشد!

دو روز قبل امتحان کاملا بیکار شده بودم و ول میچرخیدم اما حاضر نبودم مبحث جدید بخونم و جالب اینکه دیگه استرس هم نداشتم.

سر امتحان واقعا هلو برو تو گلو بودم و مباحثی که خونده بودم رو عالی جواب میدادم و جالبتر اینکه مباحث حذفیم,یکسری سوالایی داشتن که نکاتش رو تو باقی درسها خونده بودم و اکثرا رو صد زدم.فقط روانشناسی تونستم یه دونه جواب بدم و باقی همه غلط شدن...

سوالایی که اصلا نخونده بودمشون و هیچ نظری نداشتمم شانسی گزینه3 زدم;D

و یه افسوس که ولم نمیکنه اینه که چون سر جلسه مطمئن شدم با نمره ی خوبی پاس میشم,خیالم راحت شد و نصف سوالای زبان رو با وجود اینکه خیلی ساده بودن همینجوری عشقی جواب ندادم(خب نمیدونستم علوم پایه واسه استریتی نقش داره).

و نمره ام 158شد که اگه زبانها رو زده بودم حداقل165میشدم:(

و تو قطب خودمون چهارم شدم...نفر اول هم 170و خوردی شده بود که از دانشگاه خودمون بود(هر چهارنفر از کلاس خودمون بودیم).سه نفر بالایی من از تابستون شروع کرده بودن.واسه یکسری از مباحث جزوه خونده بودن و تقریبا دوبرابر من تست زده بودن.

درصورتی که من کلی مبحث حذف کردم,سوالهای سال85 به بعد رو زدم فقط(اونا 82به بعد رو خونده بودن)و واقعا هدف شون رتبه آوردن بود.

خلاصه بگم بهتون که علوم پایه ارزش غصه خوردن رو نداره(گرچه درک میکنم نگرانش باشین همونطور که خودم بودم).بنظر من همون یک ماه قبل امتحان برای خوندنش کفایت میکنه و تازه اگه قصد رتبه آوردن داشته باشین هم در صورت تلاش زیاد میتونین.

+من کلا تندخون هستم...اگه کندخون هستین شاید تجربه هام به کارتون نیاد.

+اصلا روش خوندن خودم رو به کسی توصیه نمیکنم چون من همونی ام که وقتی روش خوندنم واسه کنکور رو برای بقیه تعریف میکنم از شدت تعجب زمین رو گاز میگیرن و میگن تو چرا اصلا قبول شدی؟...ریسک کارایی که میکردم بالا بود و کلا کانون و گزینه2رو برده بودم زیر سوال و با برنامه ی خودم درس میخوندم(که اصلا توصیه اش نمیکنم چون روشم آزمون و خطا بود و شانس آوردم که به خطا نرفتم)

+تایم آزمون علوم پایه زمان ما خیلی زیاد بود(فکر کنم حدود3ساعتی میشد).در حدی که من یک ساعت و خوردی وقت اضاف آوردم...یقینا میگم که هیچکس وقت کم نمی آورد.

+واسه علوم پایه خوندن جواب تستها کفایت میکنه و اصلا لزومی نداره جزوه بخونین(مگر در موارد خاص که چیزی رو فراموش کردین و جواب تست هم کامل نیست در اون صورت یه سری به جزوه بزنین).

مخلص کلام اینکه رمز موفقیت تو علوم پایه,مرور هرچه بیشتره(همون رمز موفقیت امتحان رزیدنتی)

+با روش خودتون درس بخونین و مطمئن باشین امکان نداره استعدادش رو داشته باشی و پشتکار به خرج یدی اما به جایی نرسی!


+باقی دوستان هم اگه توصیه ای دارن که به درد بچه ها میخوره بگه.

+راستی بچه هایی که هنوز به ترم پنج نرسیدن و بخاطر عذاب وجدانی که اساتید بهشون میدن نگران علوم پایه شدن،باید بهشون بگم کیپ کالم.اصلا نگران

نباشین چون هنوز خیلی زوده و شما فقط هدف تون معدل خوب باشه و فعلا اصلا به علون پایه فکر هم نکنین.(زمان ماهم اساتید از ترم اول همینجوری مینداختنمون تو استرس نامردا)

پ.ن نهایی:خداشانسی بده واقعا...شما گلسایی دارین که براتون سه متر پست درخواستی بنویسه اما من درین هفت آسمان کسی رو ندارم چارتا توصیه واسه امتحان پره بکنه برام:(

۱۵ نظر ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۳۰
life around me

قاب درخشان امشب:

بابا دراز می کشه روی تختم و به خنده میگه اومدم تزریقاتی گلی...بهش میگم جای دلبری شلوارتُ بکش پایین حاجی!...آمپولُ خالی میکنم تو پاش و میگه دستت درد نکنه بابا اصلا درد نداشت...میگه دستت سبُکه بابا و من تو دلم قربونش میرم.


+نویسنده های سریال کذایی شهرزاد باید یه توضیح بدن که این شهرزاد بانویی که دم به دقیقه،میوه به دست میاد به دیدار شوی خود،آیا درس و مشق و کشیک نداره احیانا?...وجدانا خسیس نباشن بگن کدوم دانشگاه درس میخونه بلکه انتقالی بگیریم اونجا نفسی تازه کنیم بابا!!!




۱۲ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۳
life around me

تولد دخترهای دوقلوی نابینای بیمارستان مون دقیقا همونقدری غمگینم کرد،که کامنت دختری که برام نوشته بود صدای زیبایی دارم و رویای خوندن،اما ....تو ایران آینده ای ندارم...!!



۸ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۳
life around me
لوکیشن:درمانگاه اورولوژی

بیمار با تست آنالیز اسپرم وارد میشه.

دکتر:آقا شما اسپرم تولید نمیکنی...یکسری تست هورمونی مینویسم برات ولی بعید میدونم اُمیدی باشه.میتونین با همسرتون از اسپرم اهدایی استفاده کنین.
بیمار:نه دکتر خانومم اگه بفهمه نازام میره شوهر میکنه...اون میخواد بچه از خون خودش باشه.
..........................
+مامان من دوسش دارم،میخوام باهاش ازدواج کنم!
_اون پسره قبلا نامزد داشته!دستمالی شده! مردم چی میگن?
..........................
لوکیشن:درمانگاه زنان

بیمار:خانوم دکتر دوساله ازدواج کردیم ولی بچه دار نمیشیم.من خیلی بچه دوست دارم...اومدم ببینم مشکل از منه یا شوهرم?میخوام برم شوهر جدید بگیرم!
..........................
لوکیشن:درمانگاه اورولوژی

آقایی با حال نگران وارد میشه و میگه:دکتر میشه یه دارو بدین ما زودتر بچه دار بشیم?مادرزنم هر بار میاد خونه مون بهم سرکوفت میزنه.شنیدم میخواد برای دخترش شوهر بگیره...

۱۰ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۲
life around me

تو اتاقم نشستم اما به نجواهای شبونه ی مامان و بابا گوش میکنم...

شاید یه روزی دلم واسه صداشون که هر شب و هر شب واسه انتخاب طعم دمنوش قبل خواب شور و مشورت میکنن تنگ بشه...واسه صدای بابا که میگه امشب باهار نارنج بذار و جواب مامان که میگه بابونه هم خوبه ها?

۱۲ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۴
life around me

تو جهان موازی من یه دانشجو نیستم که نشسته وسط جزوه ها و کتابهای تست.من اون دانشجویی نیستم که هنوز این امتحان رو نداده تاریخ امتحان بعدی اعلام میشه!!

تو جهان موازی من یه زن میانسالم با هفت سر عائله(!!!!)که آخر هفته ای تمام بچه ها و نوه هاشُ دعوت کرده خونه و حالا نشسته میون خروار خیار و گوجه و کاهو و پیازها،سالاد درسته میکنه و همزمان حواسش به طعم دلمه ی روی گاز و تمیز در اومدن ته دیگ و روغن انداختن فسنجون هست...تو جهان موازی در این لحظه من زن خوشبختی ام که یه عالمه ترشی جدید درست کرده و منتظر بچه هاشه...

۴ نظر ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۴
life around me


از سرنوشت زنان کهنسالی میترسم
که وقت مرگ,
در ازدحام فرزندان و خویشان,
با قلبی باکره می میرند...
_مینو نصرالهی_
۴ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۳
life around me

پدر و مادرم بازنشسته شدن و تازه دارن از زندگی شون لذت میبرن...دقیقه ی نود تصمیم گرفتن شب بمونن روستا و این یعنی من امشب تنهام...درس و مشق رو تعطیل کردم و دارم به درست کردن یه شام هیجان انگیز فکر میکنم...به اینکه توی هفتادسالگی خودم رو بازنشسته کنم،دست مردی که توی پنجاه و دو سالگی عاشقش شدم رو بگیرم و بریم ماه عسل...

بهش بگم پیرمرد خرفت بسّه نقاشی کشیدن!!بگم فقط بریم و اونم دنبالم راه بیفته...بدون هیچ کوله و بار و بندیلی فقط بریم.......بریم....

۴ نظر ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۰۴
life around me

تمام ایل و تبار پدریم جمع شدن روستا که قربونی بکُشن و کباب بزنن و دورهم باشن...من?تنهای تنها کیلومترها دورتر نشستم و درس میخونم بلکه پس فردا مریضم با خون شاشی اومد پیشم بتونم کاراشُ انجام بدم....میدونی?پزشکا کلا پول مُفت میگیرن!

۵ نظر ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۵۶
life around me

متاسفم که باید بگم تو اون جمع رفقای خفن و دنبال هیجان که میشینن دور هم و نقشه ی سوار شدن تله کابین و ترن هوایی میکشن،من اون یکی ام که یه گوشه کز کرده و شاشیده تو شلوارش!

۶ نظر ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۳۷
life around me

آلزایمر گرفته ام

مُدام یادم میرود که فراموشت کرده ام...

۱ نظر ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۷
life around me

شرایط سخته،روزها با استرس میگذرن و خواب شبها منقطع و پاره پاره ست...شرایط سخته،درس زیاده،وقت کمه و اساتید دیکتاتورن...شرایط سخته،به بدنم فشار اومده اما....اما این نیز بگذرد...

۸ نظر ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۴۰
life around me

پسرشون هفته ی قبل طی تصادفی فوت شد.پنج شنبه ای که گذشت(یعنی بعد دو روز) دور هم جمع شدن و تصمیم گرفتن نوه شون رو از دست عروسشون بگیرن و خودشون بزرگ کنن...همه چیز به کنار،داغ دل اون زن رو که قراره در عرض مدت کوتاهی هم بی همسر بشه و هم بی فرزند رو کی میفهمه?کدوم قانون و عُرف و شرع قراره اون دنیا جوابگوی ستمی که به این زن میشه باشه?

جوابم اینه که هیچکدومشون!جوابم اینه که بیاین خودمون رو در معرض ستم دیدن قرار ندیم و با یک شرط ضمن عقد،سرپرستی فرزند آینده مون رو به عهده بگیریم...

اینها تازه خانواده ای بودن که نه مشکلی با پسرشون داشتن و نه عروسشون...یه خانواده ی بی حاشیه مثل تمام خانواده های خودمون...


۱۲ نظر ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۶
life around me

دیشب از هجوم کوبنده ی هیجاناتی که داشتم تا صبح خوابم نبُرد و میدونم چقدر ستم شد در حق عضلات پلکهام که به زور روی هم فشارشون میدادم تا بلکه خواب به چشمام بیاد...صبح درحالی از تخت اومدم بیرون که هنوز همون درجه از هیجان و فکر و خیال تو ذهنم بود...درست مثل فیلم های تخیلی شده بودم که ذهن شخصیت اصلی داستان میخواد بترکه و ذره های مغز و خونابه پخش بشن کف اتاق و بچسبن به دیوار...از دیشب تابحال نتونستم رو کارهام تمرکز کنم و امیدوارم بالاخره به خودم مسلط بشم...گُلی شبی که گذشت رو فراموش نکن!!!.و زمزمه ی دختری که با خجالت به دوربین نگاه کرد و گفت خوشحالم...!

۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۸
life around me