گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس.
به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های این ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشه!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۳۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

دیروز رفتم بخیه مو بکشن،دکتر ر خواست خیلی مرام بذاره و VIPکار کنه برام،گفت همرام بیا اتاق عمل...خب اونجا قوانین خاص خودشُ داره و همینجوری نمیشه رفت داخل...دکتر خودش رفت لباس بپوشه،به یکی از پرسنل اتاق عمل گفت آقای فلانی یه جفت دمپایی و یه گان(روپوش مخصوص اتاق عمل)برا ایشون بیارین...

پسره گان رو باز کرد و گرفت طرفم(طوری که یعنی من نگهش میدارم تو بپوش,همونجوری که قبل عمل واسه جراح ها میگیرن).گان های استریل به هیچ عنوان نباید با حتی دست طرف تماس داشته باشن چون غیراستریل میشن و دیگه واسه عمل کاربردی ندارن و فقط میتونین با دستکش استریل بهشون دست بزنین.)

خلاصه گان رو خیلی استریل طور گرفت طرفم و منم با خودم گفتم لابد استریله دیگه و حالا که دستکش ندارم باید حواسم باشه نزنم آن استریلش کنم.هیچی دیگه با پوزیشن یه جراح دستامُ گرفتم بالا و خیلی حرفه ای،طوری که باهاش تماس نداشته باشم از آستیناش رد کردم. اون مشغول بستن بندهای پشت لباس شد و من خیلی وسواس طور دستامُ به سان یه جراح،عمودی گرفته بودم دو طرفم که دیدم یارو داره هاج و واج نگام میکنه.

هیچی دیگه با جمله ی :خانوم دکتر این استریل نیست که اینجوری استرس گرفتی،زد نابودم کرد...!

+یعنی عمرا این ماجرا رو واسه بچه ها تعریف کنم چون حداقل یک سال سوژه ی خنده شون میشم(خدایی یادم میاد از خجالت آب میشم).


+میکول یه قسمت شهرزاد دیده و با همون یه قسمت اسم منُ گذاشته شربت!!!امروز سر کلاس دکتر بهش گفت بیا اینجا و بچه ها رو حضور غیاب کن،روانی اسم منُ خوند شربت فلانی!یعنی فک کنم دکتر هنوز تو کفه که اسم من شربته یعنی?:/



۱۶ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۶
life around me

من مخالف خوردن نوشیدنی های الکلی هستم...دیدن آدمای پاتیل برام جذاب نیست اصلا و خب تو خانواده ای بزرگ شدم که اهل مشروب خوردن نبودن هیچوقت...اما اینا باعث نمیشه که وقتی جوون تخت12اورژانس رو میبینم آتیش به جونم نیفته...جوون سی ساله ی متاهلی که یه بچه ی شیرخواره داره و بخاطر مصرف متانول بی کیفیت که معلوم نیست چه آشغالی توش ریخته بودن تشنج کرده،احیاش کردن و حالا با سطح هوشیاری3و فشارخونی که به ضرب دارو به 4_5میرسه و بعد دوبار دیالیز منتظر پذیرشicuهست...من،پدرم و مادر ساداتم اهل نوشیدنی الکلی نیستیم اما فکر میکنیم حق جوونها نیست اینجوری به سرشون بیاد...

جوونی که میتونست برحسب عقاید خودش با کیفیت ترین شراب رو بخوره،زندگی کنه و به وقتش بره جهنم،حالا با چشمایی که کور شدن و مغزی که به گفته ی پزشکا دیگه نمیتونه نرمال کار کنه داره با VIPکه کشورش براش تدارک دیده میره بهشت لابد...

نمیدونم چندتا اپیدمی مسمومیت با متانول بی کیفیت باید تو این کشور راه بیفته و چندتا جوون دیگه کور بشن تا بالاخره یه کسایی به خودشون بیان و ببینن این مردم هم مثل بچه های خودشونن...حتی اگه گناهکار باشن...حتی اگه مشروب خوار باشن...

کی میخوان دست از لجبازی بردارن و بگن آقاجان ما اشتباه کردیم...بگن ما حضرت علی(ع)نیستیم که تندیس همه ی صفات خوب بود و نفس کشیدنش جلوه ی پاکی و درستی و آزادگی...بگن ما که خودمون رسما اسلام رو به گند کشیدیم دیگه کاری با این جوونها نداشته باشیم!...بگن ما تلاش خودمونُ کردیم و نشد!!بذاریم شاید خودشون راه درستُ پیدا کردن...

بابا میگه نیّت شون شاید خیر باشه اما،نتیجه ی این اجبار و تحمیل ها چیزی جز شرّ نداشته...

بابام همیشه راست میگه...


۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۱
life around me

تو خیالات خودم غرقم ....با خودم زمزمه میکنم بهترین بخش این تعطیلات بیست روزه ات چی بود گُلی?

به نقطه ی ثقل این بیست روزی که گذشت فکر میکنم و با خودم میگم طلایی ترین بخش این روزها نه دیدن اصفهان زیبا بود و نه دعوت شدن خودم و دوستم به صرف چای از طرف دوتا توریست فرانسوی که کمک شون کردیم آدرس پیدا کنن...نه فیلم دیدن های درحد مرگ بود و نه کتاب خوندن های بی وقفه...نه خلسه ی خواب های بی استرس بود و نه گپ زدنهای دوستانه به صرف بستنی...

قطعا درخشان ترین قسمتش اونجایی بود که بعد مدتها...شاید بعد قرنها و قرنها چای دارچین خوردم و رفتم بهشت.چشم باز کردم و دیدم نشستم تو ایوون خونه ی روستایی پدربزرگم...پدربزرگ و مادربزرگم اون بالا تکیه به بالش های دست دوزشون داشتن و بهم لبخند میزدن،و به عادت همیشه بهم چای دارچین تعارف میکردن...

آره،اوج قصه ی این تابستون جایی بود که چای دارچین رو با هیجان قورت دادم و گفتم باید بریم روستا...رفتیم...بعد قرنها انگار از کنار مزارع گندم که حالا دیگه زرد شدن رد شدیم و به دروگرها نخسته گفتیم...کدو و گوجه و خیارتازه چیدیم...کله کشیدیم تو لونه ی مرغ ها و تخم مرغ تازه برداشتیم...

اونجایی که به درختهای سرو مُشرف به خونه خیره شدیم و بابا قصه ی تک تک اون درختا رو تعریف کرد...قصه ی درختی که رعد و برق خشکش کرد اما هنوز پابرجا مونده......اونجایی که گردوهای تازه رو انداختیم تو آب لیمو نمک و با خوردن هر تیکه شون رفتیم بهشت...

هوم...بهترین خاطره ی من از تابستون نود و شش از یه چای دارچین ساده شروع شد...

۱۶ نظر ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۱
life around me

هجده روز تمام درس نخوندم و بخشی از وجودم گم شد انگار...

صبح امروز که پشت فرمان ماشین گاز میدادم و از آینه حواسم به عقب بود یک آن خیره شدم به خودم و نفهمیدم دختر توی آینه چه ربطی به من داره...

ترس برم داشت.امروز ساعت نه صبح ترس برم داشت و ساعت ده همان صبح مشغول درس خوندن بودم...

باید اسم امروز را بذارم روز بازگشت به خویشتن...بازگشت به اصل اصل اصل خویشتن...

امروز یادم افتاد که به رویاپردازی ها پاداش نمیدن!

پاداش برای کسایی هست که تلاش میکنن و تلاش و تلاش...


(چه خوب گفته دکتر شریعتی خطاب به سربازی که پشت در سلول ایشون پاس میداده:

بخوان!

بخوان...!

بخوان.......!)


۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۱
life around me

من آدم احوال پُرسی نیستم.نه که دلم برای کسی تنگ نشه،نه!میشه...اتفاقا خیلی هم تنگ میشه ولی اگه این گوشی لامذهبُ بردارم و صدای طرف رو بشنوم دلتنگیم هزارون هزار برابر میشه و به خودم لعنت میفرستم...

اینکه هیچوقت دستم نمیره سمت گوشی و سراغی از سهیل نمیگیرمم واسه همینه.واسه اینکه هربار صدای آرومشُ که انگار همه ی حوصله ی دنیا رو ریختن توش میشنوم یاد قدیم ترها می افتم و بغضم میگیره...سهیل اما هربار با جدیت حالمُ میپرسه و از اونجا میگه برام.هر بار مثل امروز بدون گله و شکایت از بی معرفتی من، زنگ میزنه و از بیماراش میگه...منم هربار مثل امروز بهش میگم نمیشه زنگ نزنی سهیل?میگه این دفعه ی آخر بود رئیس اما.....اما بازم زنگ میزنه....

۱۴ نظر ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۱
life around me

بخاطر بخیه هام نمیتونم برم آرایشگاه و از رها خواستم بیاد پیشم و صورتمُ بند بندازه...کار نصفه ی صورتم تموم شده بود که شنیدیم نتایج امتحان دستیاری(رزیدنتی)اومدن و بنظرم فکر کردن به رزیدنتی و خبردار شدن از قبولی اطرافیا و هم دانشگاهیا انقدری جذاب بود که ما پروسه ی بند اندازون رو متوقف کرده و یک چشم اشک و یک چشم خون بشینیم و از رویاهامون بگیم...خدارو چه دیدین?شاید یه روزی از قبولی رها تو رشته ی قلب و خودم تو رشته ی ent(علی رغم اختصاص یه تیکه بزرگ از قلبم به اطفال)بنویسم.هوم?

۱۲ نظر ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۷
life around me

این ماجرا رو دیروز که رفته بودم پانسمان عوض کنم یکی از اینترن های جراحی برام تعریف کرد.گفت یه آقایی با شکایت عدم دفع مدفوع در چند روز گذشته مراجعه کرده به اورژانس و طب اورژانس  برای بررسی از نظر انسداد روده،براش مشاوره جراحی گذاشتن.اینترن جراحی رفته بالاسر مریض و طبق وظیفه ای که داشته بیمار رو TR(معاینه انگشتی مقعد)کرده.گفت انگشتمُ چرخوندم تو کانال مقعدی و دیدم یه توده به دستم خورد.فشار دادم و دیدم توده نرمه و فهمیدم یه ایمپکت مدفوعیه.!!!!تو دوراهی گیر کردم که چیکار کنم?اگه فورا انگشتمُ بکشم بیرون احتمالا بعدش رزیدنت میاد بالاسر مریض و حالا باید جواب پس بدم که چرا مریضُ راحت نکردم،و اگه مدفوع رو بکشم بیرون احتمالا درجا بالا میارم رو مریض!!!!

هیچی دیگه ترس از رزیدنت بهش مُستولی(?!!)شده و با یک اشاره توده ی کذایی رو میکشه بیرون و د برو که رفتی....

بعد از اون دیگه شکم مریض روان میشه . میگفت وقتی ذوق بنده خدا رو بعد خروج از توالت میدیدم یه خورده مرهم به دل داغ دادیده ام میشد...یه نگاه به انگشتش مینداخت و با خنده میگفت عزیزم تو باعث شدی اون مریض بستری نشه و کارش راه بیفته و با حالت عصبی میخندید.

من?پوکر فیس بهش خیره شده و به اسفند ماه فکر میکردم که قراره اینترن بشم و بعدش...?!بیخیال قهوه ات سرد نشه:|



۱۷ نظر ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۸
life around me

پدرم یه بابای تمام عیار هست.از اون مردهایی که پا به پای همسرشون وظیفه ی پدری رو دقیق و با حس مسئولیت انجام میداده.پوشک(البته زمان ما کهنه و پلاستیک بوده)عوض میکرده،شیرخشک و حریره و غذا درست میکرده و سر موقع بهم میداده تا مامان بره سر کارش...مامان همیشه میگه بابات هرچی عیب هم که داشته باشه،روی پدری کردنش نمیشه ایرادی گذاشت.میگه هیچ شبی نشد که شماها گریه کنین و من تنها بیدار بمونم چون باباتون پابه پام بیدار میموند و تا نمیخوابیدی سمت رخت خوابش نمیرفت و همه ی این کارها برای پدرهای هم نسل بابای من یه مقدار کم یاب تر از پدرهای الان بوده...

حالا پدر و مادرم نشستن تو هال و باهم از آینده شون حرف میزنن و من صداشونُ میشنوم.مامان میگه گلی که همیشه وقتش پُره و تازه الان که هنوز مسئولیت زیادی نداره،انقدر سرش شلوغه دیگه چه برسه به چندسال آینده که بخواد بره سر کار و تخصص و...دیگه اصلا وقت نداره.میگه من و تو باید یه فکر واسه خودمون بکنیم،نمیشه که سر بار اون طفلی باشیم.

بابا موافقت میکنه و میگه تقصیری هم نداره واقعا.مگه میشه چهارصباح دیگه من و تو افتاده بشیم انتظار داشته باشیم گلی لگن بذاره زیرمون?معلومه که نه...جفت شون میگن اگه یه زمانی افتاده شدیم با پای خودمون بریم خانه سالمندان و بعد با رضایت تایید میکنن.

این چندمین باره که مکالمه ی اینچنینی ازشون میشنوم و دلم خیلی خیلی میشکنه.از اینکه پدر و مادرم که الحق تا جایی که تونستن واسم کم نذاشتن نمیتونن روم حساب کنم...اینا رو که میشنوم با خودم فکر میکنم هنوز هستن زوج هایی که واسه این بچه دار میشن که پس فردا عصای دستشون باشن?...دلم میخواد بهشون بگم به ولله سبک زندگی ها طوری شده که هیچ هیچ هیچ انتظاری نمیشه از بچه ها داشت.بگم دنیا طوری شده که فقط خودتون میتونین به درد خودتون برسین و بچه ها رو باید بزرگ کنین و بی هیچ چشم داشتی راهی اجتماع و زندگی مستقل خودشون بکنین...بگم ماها بی معرفت نیستیم،فقط افتادیم تو مسیری که تند تند میره به جلو و نمیتونیم متوقفش کنیم...

۱۴ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۱
life around me
تاحالا شده تو بیمارستان بستری باشین و یهو در بیاد که سوپروایزر بخشی که توش بستری هستی یه زمانی خواستگارت بوده(ایشون آقازاده هستن و به واسطه ی موقعیت پدرشون با وجود سن و تجربه کم شدن سوپروایزر!!!)?شده تو اون لباسهای صورتی پنج ایکس لارج ببیندت و یهو کُپ کنه و از شدت ضایع بودن قیافه ات روشُ برگردونه اونطرف و بزنه زیر خنده و احتمالا تو دلش بگه خداروشکر که جور نشد?شده انقدری آقا باشه که به طور غیرمستقیم هواتُ داشته باشه و حتی یهو یکی رو بفرسته و بگه شما باید برید تو اتاق خصوصی بخوابین و شما بگین نه من اتاق خصوصی نخواستم و اون بگه الا و بلا باید بری اتاق خصوصی?شده تو دلتون بگین عجب پسر جنتلمنی و به مامانتون بگین نظرت چیه اینبار من بهش پیشنهاد ازدواج بدم و مامانتون زهرچشم بگیره?شده تو اون هاگیر واگیر که هی همه دارن آشنا در میان و شما مجبوری کلی خانوم و با شخصیت باشی،در خارج وقت ملاقات ببینی یه لشکر وحشی متشکل از همگروهیات بریزن تو بخش و وقتی بپرسی چطوری راهتون دادن بگن گفتیم دانشجو پزشکی هستیم و برای ملاقات خانوم دکتر گلسا اومدیم و نگهبان بپرسه ایشون دکتر چی هستن و اون قوم وحشی هم بگن رزیدنت قلبه!!!!!!و شما از این بی آبرویی صورت چنگ بزنین?شده تمام آبمیوه و کمپوت هایی که برات آوردن رو خودشون بشینن تا ته بخورن و بلند شن برن و دست شما رو بذارن تو پوست گردو?شده?شده?شده?
۲۳ نظر ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۳
life around me

چند روزه تلاش میکردم برم مطب دکتر ر ولی نوبت گیرم نمی اومد و انقدری کفری شده بودم که نزدیک بود برم چادر بزنم جلوی مطبش و کولی بازی در بیارم...تا اینکه امروز مجبور شدم برم تو بیمارستان،بعد ویزیت مریضاش ببینمش...دکتر ر انقدری حساس بود که مشکل منُ هیچکدوم از پرسنل بیمارستان ندونن که خودمم تعجب کرده بودم.قبلا بهم گفته بود اگه بیمه تکمیلی داری بیا بیمارستان خصوصی که کسی نمیشناسدت.دم غروب بستریت میکنم،شب عملت میکنم و صبح زود هم ترخیص میشی تا این خاله زنک ها فرصت پرحرفی پیدا نکنن(زیاد پیش میاد که پرسنل هرجا میشینن بگن فلانی سرطان داشته و این حرفا).من خندیده بودم و گفته بودم مهم نیست دکتر،هر حرفی میزنن بزنن و اون اخم کرده و گفته بود نخیر!!!....امروز که رفتم ببینمش،داشتم گوشه ی سالن باهاش حرف میزدم که یکی از اینترنهای پسر به فاصله ی کمی از ما،پشت در اورژانس منتظر بود.این پسره بچه پررو ترین آدمیه که به عمرم دیدم و یه بار که کشیک اورژانس بودم کلاهمون تو هم رفت ولی با میانجیگری بچه ها فورا در اومد.در این حد پررو تشریف داره که یه روز که ما درمانگاه اورولوژی بودیم اومد داخل و با دکتر کار داشت.دید ما دخترا رو صندلی نشستیم و رضا لبه ی تخت نشسته(هر چند دقیقه یکبار جاهامون رو عوض میکردیم تا رضا کمردرد نشه).ایشون رو کرد به رضا و گفت تو نشستی لبه ی تخت و "اینا"رو صندلی لم دادن?بندازشون پایین و خودت بشین!و ما هیچی نگفتیم و فقط لبخند زدیم.امروز هم فضولیش گل کرده بود و عمدا نمیرفت تا بفهمه من چمه و چرا میخوام عمل بشم.دکتر ر متوجه شد و سکوت کرد تا اون بره اما دید تکون نمیخوره.با همون لحن دیوانه کننده ی خاص خودش رو کرد به طرف و گفت :

پروفسوووور?گردنت درد نگیره انقدر گوش وایستادی!!!?زاغ سیاه منُ چوب میزنی پسر?(با لهجه کوچه بازاری بخونیدش)

هیچی دیگه طرف نابود شد،معذرت خواهی کرد و فورا تو افق محو شد.....من?از خوشی ذوق مرگ بودم و تو دلم میگفتم دمت گرم دکتر،خوب زخمیش کردی!!!

+لطفا انقدر پزشکای خوبی نشید که نشه واسه دیدنتون نوبت گرفت بابا!!
+دیوارهای استیشن بخش جراحی پُر بود از خوش نویسی های دکتر ر که هر روز با خودش میاره و میگه نصب کنین.
+بمیرم براش یا چی?



۱۳ نظر ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۰
life around me

بالاخره امروز مجتبی رو راضی کردیم که بریم و برامون عینک آفتابی بخره...تا اینکه میکول باخبر شد , زنگ زد بهمون و گفت اگه در نبود من این کارُ بکنین شیرمُ حلالتون نمیکنم!!!!!!!!

۳ نظر ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۱
life around me

پدرم یه پرسپولیسی تمام عیاره و از سالهای دور عادت کرده که با من فوتبال نگاه کنه و حتی تو روزهای پر استرس کنکور به زور منُ میبرد که باهاش فوتبال پرسپولیسُ ببینم...امشب مهمونی ام و بابا تنها فوتبال میبینه و بعد هر صحنه ی حساس یه پیام پر هیجان برام میفرسته و میگه حال کردی?!!!

بهش میگم پدرجان انقدر پیام نده،دوستام دارن میپرسن دوست پسرته?!!

میگه خب بذار چندتا عشقم و قربونت برم هم بفرستم که جدی جدی باورشون بشه!!!:/

۹ نظر ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸
life around me

**فقط یک بدبختی وجود دارد که از نخواندن کتاب در نود روز گذشته فاجعه تر است،آن هم اینکه در نود روز گذشته کتاب نخوانده باشی واحساس کنی اتفاق بدی نیفتاده....جیم ران**

امروز روز عشّاق کتاب بود.روز کسایی که هزارها سرنوشت رو لابلای کاغذها زیستن،با ده ها مرگ بغض کردن و با هزارون شادی از ته دل خندیدن...نه روز جوان و نه دانشجو،نه روز دختر و نه روز پزشک و حتی نه روز تولدم هیچکدوم به اندازه ی امروز روز من نیستن....

چقدر خوشحالم که تو هفته ی اخیر دوکتاب هدیه داده و یک کتاب هدیه گرفتم...چقدر خوبه که تو کتابخونه ی امن و امانم تعدادی کتاب نخونده دارم که بهم چشمک میزنن و دلم طوری بهشون گرمه که انگار تو سال قحطی یه انبار آذوقه دارم...این روزها کلیدر میخونم و از وسعت واژگان پارسی که وجود داره و من ازشون بیخبر بودم حیرت میکنم و قلم قوی محمود دولت آبادی که انگار برای نوشتن این کتاب سالها و سالها و سالها وقت گذاشته رو تحسین میکنم...

اگه شما هم عشق رو لای ورق کاغذای کتابها پیدا کردین که خوشابحالتون و اگر نه،لطفا لذت امتحان کردنشُ به خودتون هدیه کنین و برام از کتابی که الان در دست خوندن دارین بنویسین:)

+کامنتهای دو پست قبل رو خوندم.به کسایی که به آرزوشون میرسن تبریک میگم و برای لب مرزی ها(که تعدادشون هم زیاده)واقعا آرزو میکنم به آرزوشون برسن...کسایی هم که گفته بودن رتبه شون خوب نشده اما چون میدونن توان یک سال موندن رو ندارن و بخاطر همین انتخاب رشته میکنن بنظرم بهترین تصمیم رو گرفتن...امیدوارم همه مون به جایگاهی برسیم که درآینده باعث دلگرمی مون باشه.فراموش نکنیم که شاید صلاح ما در چیزی که دوسش داریم نیست...




۱۷ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۶
life around me

+اینایی که در مقابل دیدن سریال فرندز مقاومت میکنن واقعا شیر مادر حلالشونه?فکر نکنم!!

+اینایی که فرندز میبینن و عاشق چندلر نیستن چی?شیر مادر حلالشونه?مطلقا!!

+متاسفانه باید اقرار کنم که به طرز بیرحمانه ای شبیه مانیکا هستم و در همین حد کیس نامناسبی برای همخونه شدن و تنها کسایی که میتونن باهام بسازن مادر و پدر بی نوا و طفلکیم هستن...بله من از اون مواردی ام که اگه قرار بود خونه دانشجویی بگیرم سر یک هفته ترکم میکردن(چون اونقدری زورگو هستم که نذارم پرتم کنن بیرون).

+حالا باید اعتراف کنم که دوسال قبل دوستم رو که مهمونم بود با خشونت از خونه بیرون کردم چون علی رغم اینکه هشدار داده بودم از فوت کردن بدم میاد،یک بار نه که دوبار لقمه ی غذاشُ فوت کرد!!!(البته فورا رفتم و آوردمش داخل خونه).

+اینکه وقتی من میخوام بخوابم باید همه ی اعضای خانواده هم بخوابن یا اینکه اگر میخوان بیشتر بیدار بمونن باید تو تاریکی مطلق و سکوت کامل باشن که دیگه طبیعیه بابا.نه?

+و خب اینکه مامان میگه من میترسم تو اتاق گُلی دست به چیزی بزنم که تقصیر من نیست.هست?



۱۴ نظر ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۰
life around me

از بین تمام بازیگرا و کارگردانها و اینجور افراد مشهور فقط دو نفر رو توی اینستاگرام دنبال میکنم:محراب قاسم خانی و مهراوه شریفی نیا...امروز مهراوه ویدئوی 18دقیقه ای از خانوم لیلی گلستان(مترجم معروف و بینظیر)منتشر کردن که از سختی های زندگیش گفته و راه حل هایی که خودش برای حل مشکلاتش پیدا میکرده.خانم گلستان از تجربه ی جداییش از همسرش مینویسه درحالی که عاشقانه دوسش داشته اما به علت شرایطی که تو اون زمان داشته،با تکیه بر منطق خودش و برای بهبود شرایط خود و سه تا فرزند کوچیکش این تصمیم سخت رو میگیره و از کسی که عاشقش بوده جدا میشه...بارها و بارها این قسمت صحبتشون رو گوش کردم عجیب تکونم داد...آرزو کردم کاش همه ی زنها اونقدری متکی به خود و مستقل و قوی باشن که بتونن تو شرایط بحرانی زندگی شون تصمیم هایی بگیرن که بعدها اقلا باعث افتخار خودشون باشه....برای دیدن این ویدیو میتونید آدرسmehraveeeرو سرچ کرده و تو قسمت بیو پیجشون وارد کانال تلگرام خانوم شریفی نیا بشید و دانلودش کنید.قول میدم از دیدنش پشیمون نشید.

۸ نظر ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۲
life around me

 

در خونه رو که باز کردیم با این صحنه مواجه شدیم.

با این همه معجزه ای که از روستا,از باغ پدربزرگم رسیده برامون....به جزئیاتش دقت کنین؟سیب گلاب,هلو,گلابی,خیارسبز,کدو,آلوزرد و آلوسیاه,سبزی خورشتی,لوبیا سبز و کاهو...

تک تک اینا ارگانیک و حاصل باغ های باباست.بابابزرگ همیشه ی همیشه پررنگ ترین خاطره ی من میمونه و همه میدونن که بیشتر از همه ی نوه ها دوسش داشتم و بیشتر از همه ی نوه ها دوسم داشت.یه انسان بی سواد روستایی اما فرهیخته و فوق العاده باهوش که اگر درس خونده بود مطمئنم میتونست یه شخصیت موفق باشه گرچه بنظرم الانش هم خیلی موفقه....اینکه خودت تو دنیا نباشی ولی برکتت به بچه هات برسه فکر میکنم دستاورد کمی نباشه...

بابابزرگ گلم که هروقت بحث این میومد وسط که گلی آشپزی بلد نیست و اگه تنها باشه باید کسی بره پیشش و کارهاش رو انجام بده,اخماش میرفت تو هم و میگفت هرچیزی سر وقتش و بعد رو میکرد به من و میگفت بابا آشپزی که هنر نیست.درس خوندن هنره!مردم فرش زیر پاشونو میفروشن و خرج تحصیل میکنن...حالا حالاها درس بخون,دستت که تو جیب خودت رفت اون موقع آشپزی هم یاد میگیری...

روحش شاد و حیف که نیست ببینه من آشپزی یاد گرفتم...

هر وقت نشونه ای از روستا میرسه برامون,صدای شرشر جوب کنار خونه ی بابابزرگ و صدای کر کننده ی گنجشک های روی درختای سپیدار مشرف به خونه شون میپیچه تو سرم ,میشینم و با خودم فکر میکنم خودمون شهرنشینا فقط زنده ایم و اونان که زندگی میکنن...

۷ نظر ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۱
life around me

این ترم تموم شد و من خسته درازکشیدم رو تخت اما به طرز بیرحمانه ای خوابم نمیبره...با حالت وسواسی خیره شدم به گوشه گوشه ی اتاقم و هر لحظه میخوام بلند شم و خونه تکونی رو شروع کنم اما مقاومت میکنم!...به جواب FNAفکر میکنم که خوش خیم گزارش شده و حالا اقلا ذره ای بیشتر معنی سلامتی رو میفهمم و به تصمیمی که در غیاب مامان و بابا گرفتم فکر میکنم.اینکه جراحی رو بندازم بعد یه مسافرت چند روزه...برای اصفهان برنامه ریختم و امیدوارم جور بشه بلکه هوایی به سرم بخوره....به امروز فکر میکنم که استادمون گفت شما از بقیه ی گروه ها بهتر بودین و قند تو دلمون آب کرد...به خانوم آشنایی فکر میکنم که دیشب زنگ زد و برای یه کارمند بانک پولدار خونه دار و ماشین دار متولد سال63دنبال زن زیبا(!!!!) و حقوق بگیر میگشت و میگفت تورو معرفی کردم(البته که من نه زیبام و نه حقوق بگیر)و من فقط با دهن باز از پشت تلفن نفس میکشیدم و دریغ از یک کلمه حرف.فقط سکوت کردم و آرزوی روزی که دیگه کسی به این شکل تحقیرم نکنه و بهم حس کالا بودن رو منتقل نکنه...به همه ی اینا فکر میکنم و نمیخوابم...انگار خواب راحت به چشمای من نیومده.بهتره پا شم،دستی به سر و روی خونه بکشم و فکری برای شام کنم که پدر و مادرم بعد بیش از یک ماه دارن برمیگردن پیشم و دلم براشون تنگ تنگه__________میدونم اینجا رفیق اصفهانی داریم.امیدوارم بهم پیشنهاد ملاقات ندین چون من خیلی شرمنده میشم وقتی لطفی رو رد میکنم:)

۱۷ نظر ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۷
life around me

به تاریخ آخرین روز ترم 10...

۲ نظر ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۰
life around me

بچه ی یکی از اقواممون تنها بچه ای هست که از نظر عاطفی بهش وابسته ام و هرچندوقت یکبار باید برم و ببینمش.امروز اومده پیشم.با یه کوله ی پر از اسباب بازی در خونه مون پیاده اش کردن و رفتن...قشنگه،شیرینه،...اما...خب وقت شام میگه پلو میخوام ولی موقع نشستن پشت میز میگه نه نیمرو دوست دارم!نیمرو درست میکنم و شروع میکنه به خوردن پلوها!!!!!انتظار داره تمام وقت باهاش بازی کنم و به تک تک سوالهای رگباری و تکراریش جواب قانع کننده بدم وگرنه سری جدیدی از سوالات رو شروع میکنه.میگه من برّه کوچولوت باشم?میگم باشه و حالا باید هی ببرمش لب رودخونه تا آب بخوره و علف بریزم جلوش و با گرگها بجنگم.چند دقیقه ی بعد دوست داره ماشین بازی کنه و بعدش عروسک بازی!حالا بعد یک ساعت مهمون داری خسته ام و دارم از شدت سردرد مینالم...همزمان که دعا میکنم زودتر بیان دنبالش،برای تمام پدر و مادرا آرزوی صبر میکنم و خداروشکر میکنم که از این بلاهای آسمونی تو خونه مون نداریم!!!

۷ نظر ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۹
life around me

از خواب بیدار شدم اما توانایی بالا کشیدن تنم رو ندارم و حس نهنگ گُنده ای رو دارم که چند تُن وزنشه....سعی دارم تصمیم بگیرم که به خوابیدنم ادامه بدم یا اینکه بیدار شم و یک جلسه ی بیشتر اورولوژی بخونم.فکر میکنم اگه بتونم این تصمیمُ بگیرم دیگه از این به بعد هر کاری رو میتونم انجام بدم(راشل بزرگ)!!

۰ نظر ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۱
life around me

+دکتر:مشکلتون چیه خانوم?

-خانوم 34ساله:جیشم میسوزه دکتر!!!!!!!!!!!!

+ما و دکتر:-_-


*بله،گویا خانوم سوزش ادرار داشتن!






۱۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۴
life around me

(+)عمو صحرا پسرات کو?

(-)لب دریان پسرام،،دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام...


۱ نظر ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۵
life around me

امروز تو درمانگاه اورولوژی منتظر اومدن استاد بودیم و با بچه ها دور هم راجع به برنامه هامون واسه تعطیلات حرف میزدیم.نوبت من که رسید یه عکس از یه ساحل فوق لاکچری تو یه جزیره ای که نمیدونم کجاست بهشون نشون دادم و گفتم حاضرم یکی از کلیه هامُ از دست بدم ولی واسه چند روز برم اینجا.در حین گفتن این حرف استاد اومد تو و بعد یه مکث طولانی با یه لحن جدی و با پوزیشن کسی که خیلی تحت تاثیر ماجرای دلخراشی

قرار گرفته گفت:خانوم دکتر شما میدونین وجود کلیه تو بدن چقدر مهمه که همچین حرفی میزنین?یعنی حتی شوخی در مورد این موضوع درست نیست(انگاری به ناموسش توهین کرده باشم).شما میدونین single kidneyبودن خودش چه دردسر هایی داره و خلاصه انقدر گفت و گفت که نزدیک بود همه ی ما از شدت فرو دادن خنده هامون دچار پارگی کلیه شده و بدون دیدن سواحل قناریsingle kidneyبشیم!!!________________آقای70ساله ای مراجعه کرده و گفتن اخیرا زن جوانی گرفتم و با وجود گذشت 6ماه از ازدواجم بچه دار نمیشم.حضرت میخواستن ببینن مشکل از خودشونه یا همسر گرامشون چون به هرحال ایشون تمایل به فرزند آوری و پرورش زنگوله تنگ تابوت داشتن و میخواستن اگه مشکل از بانوی جوان هست،طلاقش بدن و همسری دیگه اختیار کنن....دکتر پرسید از همسر قبلیت بچه داشتی?حضرت فرمودن 10تا و کوچکترینشون24ساله ست...دکتر هم بعد دیدن نتیجه ی آنالیز اسپرمشون گفتن پدرجان اسپرمت ضعیفه،فعلا دارو میل بفرما تا ببینیم بعد2ماه چی میشه.حضرت گفتن امیدی هست?دکتر جواب دادن باید منتظر نتیجه ی اثر داروها باشیم.(تو درمانگاه زنان،خانومایی رو داشتیم که نگران بچه دار نشدن بودن چون تهدید به هوو دار شدن شده بودن،و اینجا مردان نازایی داریم که تلاش میکنن دکتر رو مجاب کنن که مشکل از زنمه نه خودم تا برن سراغ سوژه ی بعدی)_______________آقای روستایی39ساله ای با نتیجه ی آزمایش آنالیز اسپرم اومدن و گفتن با گذشت10سال از ازدواجشون هنوز بچه ندارن.طفلک هیچ اسپرمی تولید نمیکرد(آزواسپرمی)و دکتر یکسری آزمایش هورمونی براش نوشت.اگر مسیر هورمونی مشکل داشته باشه امید داریم که با دادن دارو و رفع اون مشکل اسپرم تولید کنن اما اگر مسیر هورمونیش سالم باشه دیگه امیدی نیست و باید از اسپرم اهدایی استفاده کنن...دکتر گفت چرا زودتر مراجعه نکردی?گفت راهمون دوره،پول نداریم....چقدر چقدر چقدر دیدنش ناراحتم کرد.دیدن زن و مردهایی که دلشون بچه میخواد اما نمیتونن و بدتر اینکه ساپورت مالی هم نیستن تا پی درمانشون رو بگیرن.این کارها پروسه ی طولانی و پر هزینه ای داره و واقعا معلوم بود این آقا از پسش بر نمیاد____________امروز وقتی آقایی 55ساله با شکایت تورم بیضه اومد و دکتر برای با nاُم بهم گفت برو معاینه کن!وقتی ازش خواستم شلوارشُ در بیاره و با حجم زیادی مو روبه رو شدم،دلم میخواست از سر بیچارگی بزنم زیر گریه و بگم دیگه دارم بالا میارم،برا امروز بس نیست لامروت?(نکته ی اخلاقی:در تمام ساعات زندگیتون shaveکرده باشین چون ممکنه یهو تصادف کنین و برین بیمارستان و نیاز به سوند پیدا کنین و به هرحال اون کسی که شما رو سونداژ میکنه گناه نکرده که(کاملا جدی گفتم)...دیگه وقتی میرین درمانگاه اورو که نیاز به گفتن نداره)


۱۳ نظر ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۷
life around me

خب این چند وقت خیلیا از تصوراتشون راجع به 10سال بعد زندگی خودشون نوشتن و منم از اونجایی که هیچکس به این جریان دعوتم نکرد به صورت خودجوش خودمُ دعوت کردم........راستش آینده ی زندگی من خیلی خیلی تحت تاثیر شغل آینده مه و از اونجایی که وزارت بهداشت و وضعیت پزشکا تو ایران هیچ ثباتی نداره،در واقع آینده ی ما یه جورایی تو هواست ولی اگه فرض رو بر این بگیریم که شرایط مثل الان باشه و بالاخره بعد گذروندن طرح و کسب امتیاز بالا اجازه ی زدن مطب رو بدن،و نیز با فرض اینکه خدا کمک کرده و خودم همت،و تونستم تخصص قبول بشم،آینده ی من این شکلی باید باشه:اینکه خب یه خانوم34ساله ی مجرد هستم که خیلی وقت نیست تونستم مطب بزنم....به تازگی خونه ی آپارتمانی کوچیکی رو اجاره کردم و جدا از خانواده زندگی میکنم و بزرگترین دغدغه ام شاید پس انداز پول واسه خرید یه واحد خونه باشه و اگر پسله ی اون عمری باقی بمونه بعدش خرید مطب...خواستم برم اون شهر رویایی که خیلی دوسش دارم(نمیگم کجاست)زندگی کنم اما دلم به حال تنهایی مامان و بابا سوخته و موندگار شدم همینجا.برنامه ی روتین زندگیم اینجوریه که ساعتای9 صبح میرم بیمارستان واسه ویزیت مریضام و بعد برمیگردم خونه.عصرا بین5_10شب مطبم و بعدش مجددا میرم بیمارستان واسه ویزیت مجدد نوزادا(دیگه خودتون میدونین که متخصص اطفالم خب)....تقریبا بزرگترین رویام قبول شدن فلوشیپ نوزادانه اما این چندسال انقدر بی پولی کشیدم و دستم جلو مامان و بابا دراز بوده که نمیتونم دوباره دانشجو بشم و باز بی پولی بکشم در نتیجه ترجیح دادم چند سالی کار کنم و شاید بعد رسیدن به یه استاندارد تو زندگیم،برم سراغ فلو!.....هنوز یادم نرفته که 10_12سال قبل رویای زدن یه خیریه رو داشتم اما هنوز فقط بهش فکر میکنم و هیچ قدمی برنداشتم...خونه ای که اجاره کردم پاره ی تنمه و بهترین قسمتش کتابخونه ی عزیزدلمه و بالکن پر از گل و گیاه....یکی از بزرگترین تفریحاتم دعوت کردن دوستام تو روزای تعطیلی که کشیک نیستمه و پختن یه عالمه غذا.خوبه که هنوزم آشپزی رو عاشقم و البته که همچنان بافتنی میبافم....برخلاف سالهای دانشجوییم که آرزو داشتم لاک بزنم اما بیمارستان اجازه نمیداد،حالا اجازه دارم اما بنا به هیچ دلیلی لاک نمیزنم....متاسفانه خونه ام محل آرامشم نیست چون از نزدیکترین تا دورترین اقوامم وقت و بی وقت میان و انتظار دارن بچه هاشون ویزیت بشن یا تلفنم که هی زنگ میخوره و باید سوال پزشکی جواب بدم و دلیل همه ی اینا اینه که اقوامم تو صف مطب خسته میشن.واسه همین اغلب تلفنم خاموشه و آیفونم از برق کشیده(این تجربه ی تمام پزشکاست)...احتمالا بیشترین اوقات فراغتم تو روزهای غیر کشیک با درس خوندن میگذره و کتاب خوندن و گشتن تو اینترنت و البته آشپزی و رسیدن به گل و گیاه.رضایتم از زندگی50_50هست و بنظرم آمار قابل قبولیه...حداقل از شرایط الانم خیلی خیلی بهتره____________پ.ن:بیاین دعا کنین من به این مدینه ی فاضله برسم واقعا.در عوضش منم دعا میکنم شمام به مدینه فاضله تون برسین.منطقیه نه?

۱۸ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۹
life around me

تا من برم پیاده روی بعد دوش بگیرم و برم مهمونی که صاحب خونه اش با وعده ی خورشت آلو دعوتم کرده،شما یه سر به پیج اینستاگرامanti_liarبزنین و اگه تابحال با پشت پرده ی سلبریتی های اینستاگرام آشنا نشدین آشنا بشین.چقدر خوشحالم که حدود یک ماه قبل خودم متوجه این جریانات شدم و تک تک شون رو آنفالو کردم...موقع زل زدن به افق بعد دیدن پست هاش جای منم خالی کنین.___________کتابدونی به روز شده.خبر دارین?



۵ نظر ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۹
life around me

شاید درست در همین لحظه بزرگترین آرزوم این باشه که یکی از دوستام زنگ بزنه و برای عروسی،عقد یا تولدش دعوتم کنه و من با هیجان بشینم کف اتاقم و درحالی که از فرط بیچارگی میکوبم تو سرم بگم حالا من چی بپوشم?!____________بعدا نوشت:به فاصله ی نیم ساعت بعد تایپ این پست دعوت شدم مهمونی!فک کن?

۲ نظر ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۴
life around me

خب به هرحال این از حماقت خودم بوده که دیدن سریال فرندز رو انقدر به تاخیر انداختم و حالا با دیدنش حس اصحاب کهف رو دارم که انگار از یه اتفاق روتین بی خبر بودم.....در اینکه همه شون بینظیرن شکی نیست اما چندلر یه چیز دیگه ست واسه من.شخصیت محبوب شما کدوم یکیه?

۱۷ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۸
life around me

حتما همه تون عکس های منتشر شده از آزادی نامداری رو در مسافرت سوئیس دیدین و البته که تفسیرهای متفاوت و گاها متضادی که افراد مختلف از این موضوع ارائه دادن رو هم خوندید.

عده ی زیادی از رو شدن چهره ی واقعی ایشون ابراز خوشحالی میکنن و عده ای دیگه از ریخته شدن آبروی مسلمان ابراز ناراحتی.

این چند روز که تمام تفاسیر رو میخوندم و در عین حال با خودم فکر میکردم,به این نتیجه رسیدم که هیچکس کاملتر از مسیح علینزاد(masih.alinejad)در این مورد ننوشته.

حقیقت اینه که همه ی ما قربانی قوانینی هستیم که مارو "محکوم" و "مجبور" به ریاکاری میکنه و تک تک قریب به اتفاق ما پیش اومده در موقعیتی قرار بگیریم که با توجه به جو محیط و موقعیت شخصی خودمون,تظاهر به بودن کسی کنیم که در حقیقت نیستیم.برای خیلی از ما پیش اومده که در دوران مدرسه قبل از ورود به دفتر مدیر,ناخودآگاه جلوی مقنعه مون رو لمس کرده و کمی به جلو هدایتش کنیم.

یا با دیدن مامورین منکرات و بسیج,علی رغم داشتن حجاب مناسب و صرفا از روی غریزه احساس ترس کرده و روسری مون رو جلو بکشیم.

یا در جلسه ی مصاحبه برای استخدام توی یک اداره ی دولتی یا آموزش و پرورش با پوششی ظاهر بشیم که دلخواه مون نیست یا اینکه حتی در جمعی حاضر باشیم که بنا به مصلحت خودمون یا چشم غره ی خانواده و یا ترس از حرف هایی که ممکنه پشت سرمون زده بشه,در مورد موضوع مورد بحث توی اون جمع نظراتی بدیم که با نظرات واقعی خودمون تفاوت داشته باشن.

چندسال قبل سوار تاکسی شدم که راننده اش از اول تا آخر مسیر به یک شخصیت مشهور کشوری فحش میداد و میگفت فلانی دزد و مال مردم خوره.انتهای مسیر همون راننده تاکسی با وجود داشتن پول خورد سعی کرد باقی پول من رو نده و من در مقابلش گفتم میدونی تفاوت شما با اون آقا چیه؟اینکه ایشون دستش برای دزدی بازتره و گنده گنده تر میخوره اما دست شما فقط اندازه ی دزدی از ته کرایه ی مردم بازه.و شباهت شما اینه که هر دوتا تون دزدین احتمالا!!گفتم احتمالا چون دزدی شما رو با چشم دیدم اما صحبت دزدی ایشون رو فقط شنیدم...و بعد به راه افتادم و فحش هایی که میداد رو نشنیده گرفتم.

خواستم بگم همه ی ما قربانی جریانی هستیم که مارو با خودش به سمتی میبره که دوست نداریم. و شک نکنید افرادی شبیه خانوم نامداری هم از تظاهر کردن خودشون لذت نمیبرن و ترجیح میدادن که میتونستن با حفظ عقاید خودشون به جایگاهی برسن که الان دارن.

در نتیجه فکر میکنم با اتفاقاتی که در چند سال اخیر برای خیلی از افراد مشهور افتاده وقتش رسیده که معیارهای از پیش تعیین شده ی ذهنی مون از خوبی رو که معلم های مدرسه و صدا و سیما به خوردمون دادن تغییر بدیم و یاد بگیریم داشتن چادر حتما حتما تضمین کننده ی پاکی ذات اون شخص نیست و بی حجابی به معنای صد در صدی بی نماز و کافر و قسی بودن کسی نیست.

یاد بگیریم که مدام جبری که توش رشد کردیم رو به خاطر بیاریم و بعد در مورد باطن دیگران قضاوت کنیم.

یاد بگیریم از آدمها بت نسازیم که بعدش با دیدن روی دیگری از عقاید اون ها شوکه بشیم و تیپا خورده و احساس کنیم در حق مون خیانت شده.


+خانوم مسیح الگوی منه؟هرگز...اما یاد گرفتم که نظرات درست هر شخصی رو فارغ از باقی نظراتش بپذیرم.(پست ایشون رو میتونین تو صفحه ی اینستاگرامشون بخونین)

+مسئله خیلی ساده هست.به ما میگن برا اشتغال به فلان کار دولتی باید با این ظاهر باشی و وقتی افراد(علی رغم میل باطنی)و با توجه به نیاز یا علاقه ای که به اون شغل دارن تظاهر به داشتن اون ظاهر میکنن محکوم به ریاکاری میشن...

+البته که خودم از منتقدهای سرسخت خانوم نامداری هستم اما خواستم این مسئله رو از زاویه ی دیگری ببینیم.


۱۲ نظر ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۴
life around me

خانوم آشنایی رو بعد شش سال دیدم و بهش گفتم خدای من،روزی که میرفتی یه دونه بچه داشتی و الان شدن سه تا،باور نمیکنم این جوجه ها هم بچه های تو باشن...گفت آره دیگه اولی و دومی که دختر شدن دیگه "مجبور شدم" بذارم سومی هم بیاد که شکر خدا پسر شد...بعد تندی خداحافظی کرد و گفت عجله داره چون میره به مناسبت روز دختر برای جفت دختراش هدیه بخره...........هیچی دیگه فقط خواستم بگم لطفا قبل تبریک گفتن این روز فقط چند ثانیه این صحنه رو به خاطر بیارین و بعد سکوت کنین!!

۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۶
life around me

اون خاله قزی چند پُست قبلُ که یادتون هست?امروز ورژن باباقزیش رو تو درمانگاه اورولوژی داشتیم که مشکل به قول خودش"فروستات(پروستات)"داشت و تمام مدارک پزشکیشُ ریخته بود تو گونی و انداخته بود رو دوشش.موبایلش با طناب کوچولو به یه جیبش وصل بود و دسته کلیدش با یه طناب کوچیک دیگه به اون یکی جیبش..یعنی تمام آپشن های موجود رو برای اینکه عاشقش بشم داشت________________انصافا ما مجردا از کجا باید بدونیم سایز بیضه های آقایون قرینه نیست?خب من مریضُ بردم پشت پرده و معاینه کردم،بعد که استاد پرسید چه نکته ی مثبتی تو معاینه داشت گفتم سایز تستیس(بیضه هاش)قرینه نیست و بعد نفهمیدم چی شد که استادی که عمرا لبخند بزنه،روشُ کرد اون طرف و سعی کرد نترکه از خنده و ایضا مجتبی و رضا پخش زمین شدن...بعد هم که هی استدلال میکردم نخیر اینا دیگه خیلی غیرقرینه بودن و مخالفت رضا و مجتبی تو کتم نمیرفت,با جمله ی " گلی بنظرت ما بهتر میدونیم یا تو?" رسما قانع شدم_____________پیرزنه کلیه ی سنگ ساز داشت ولی اصلا تحت نظر دکتر نبود و برای چک کردن خودش مراجعه نداشته.دکتر گفت چرا پیگیری نمیکنی?اگه سنگها دفع نشن کلیه هات آسیب میبینن ها?جواب داد دکتر خونه مون دوره،روم نمیشه تند تند بچه هامُ بندازم تو زحمت و از کارشون بزنن تا منو بیارن اینجا.دلم ریش شد براش و با خودم گفتم کاش کسایی که تنها هدف شون از بچه دار شدن داشتن عصای دسته،اینجا بودن و میدیدن که همه چیز اون طور که فکر میکنن پیش نخواهد رفت_______________بنظر من اینکه پسر15ساله تازه بفهمه که فقط یه دونه بیض داره تقصیر پدر و مادرشه.چون بیضه ها تو دوران جنینی داخل شکم هستن و به تدریج نزول میکنن تا برسن تو کیسه ی خودشون و اگه تو راه نزول بمونن خطر عقیمی و سرطان دارن پس لطفا بچه هاتونُ چک کنین___________یه دور هم بریم قربون اون پیرمردی که میگفت "دکتر من دوشاخ میشاشم" و برگردیم.

۷ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۰
life around me