گوشواره های گیلاس

گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم نطفه ام را در بامداد یک روز پاییزی،زیر درخت گیلاس نوپایی بستند و نه ماه بعد،از آن نطفه دختری زاده شد با چشم هایی به طعم گیلاس،به رنگ تابستان و به عطر آفتاب.
رهگذر عزیز?بپا میان هیاهو و آشفتگی های ذهن تبدارم،قهوه ات سرد نشود!

................................
آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها:
http://goo.gl/vFR4ly
................................
در اینستاگرام پیجی به این اسم و آدرس ندارم.

۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

من مخالف خوردن نوشیدنی های الکلی هستم...دیدن آدمای پاتیل برام جذاب نیست اصلا و خب تو خانواده ای بزرگ شدم که اهل مشروب خوردن نبودن هیچوقت...اما اینا باعث نمیشه که وقتی جوون تخت12اورژانس رو میبینم آتیش به جونم نیفته...جوون سی ساله ی متاهلی که یه بچه ی شیرخواره داره و بخاطر مصرف متانول بی کیفیت که معلوم نیست چه آشغالی توش ریخته بودن تشنج کرده،احیاش کردن و حالا با سطح هوشیاری3و فشارخونی که به ضرب دارو به 4_5میرسه و بعد دوبار دیالیز منتظر پذیرشicuهست...من،پدرم و مادر ساداتم اهل نوشیدنی الکلی نیستیم اما فکر میکنیم حق جوونها نیست اینجوری به سرشون بیاد...

جوونی که میتونست برحسب عقاید خودش با کیفیت ترین شراب رو بخوره،زندگی کنه و به وقتش بره جهنم،حالا با چشمایی که کور شدن و مغزی که به گفته ی پزشکا دیگه نمیتونه نرمال کار کنه داره با VIPکه کشورش براش تدارک دیده میره بهشت لابد...

نمیدونم چندتا اپیدمی مسمومیت با متانول بی کیفیت باید تو این کشور راه بیفته و چندتا جوون دیگه کور بشن تا بالاخره یه کسایی به خودشون بیان و ببینن این مردم هم مثل بچه های خودشونن...حتی اگه گناهکار باشن...حتی اگه مشروب خوار باشن...

کی میخوان دست از لجبازی بردارن و بگن آقاجان ما اشتباه کردیم...بگن ما حضرت علی(ع)نیستیم که تندیس همه ی صفات خوب بود و نفس کشیدنش جلوه ی پاکی و درستی و آزادگی...بگن ما که خودمون رسما اسلام رو به گند کشیدیم دیگه کاری با این جوونها نداشته باشیم!...بگن ما تلاش خودمونُ کردیم و نشد!!بذاریم شاید خودشون راه درستُ پیدا کردن...

بابا میگه نیّت شون شاید خیر باشه اما،نتیجه ی این اجبار و تحمیل ها چیزی جز شرّ نداشته...

بابام همیشه راست میگه...


۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۱
life around me

هجده روز تمام درس نخوندم و بخشی از وجودم گم شد انگار...

صبح امروز که پشت فرمان ماشین گاز میدادم و از آینه حواسم به عقب بود یک آن خیره شدم به خودم و نفهمیدم دختر توی آینه چه ربطی به من داره...

ترس برم داشت.امروز ساعت نه صبح ترس برم داشت و ساعت ده همان صبح مشغول درس خوندن بودم...

باید اسم امروز را بذارم روز بازگشت به خویشتن...بازگشت به اصل اصل اصل خویشتن...

امروز یادم افتاد که به رویاپردازی ها پاداش نمیدن!

پاداش برای کسایی هست که تلاش میکنن و تلاش و تلاش...


(چه خوب گفته دکتر شریعتی خطاب به سربازی که پشت در سلول ایشون پاس میداده:

بخوان!

بخوان...!

بخوان.......!)


۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۱
life around me

پدرم یه بابای تمام عیار هست.از اون مردهایی که پا به پای همسرشون وظیفه ی پدری رو دقیق و با حس مسئولیت انجام میداده.پوشک(البته زمان ما کهنه و پلاستیک بوده)عوض میکرده،شیرخشک و حریره و غذا درست میکرده و سر موقع بهم میداده تا مامان بره سر کارش...مامان همیشه میگه بابات هرچی عیب هم که داشته باشه،روی پدری کردنش نمیشه ایرادی گذاشت.میگه هیچ شبی نشد که شماها گریه کنین و من تنها بیدار بمونم چون باباتون پابه پام بیدار میموند و تا نمیخوابیدی سمت رخت خوابش نمیرفت و همه ی این کارها برای پدرهای هم نسل بابای من یه مقدار کم یاب تر از پدرهای الان بوده...

حالا پدر و مادرم نشستن تو هال و باهم از آینده شون حرف میزنن و من صداشونُ میشنوم.مامان میگه گلی که همیشه وقتش پُره و تازه الان که هنوز مسئولیت زیادی نداره،انقدر سرش شلوغه دیگه چه برسه به چندسال آینده که بخواد بره سر کار و تخصص و...دیگه اصلا وقت نداره.میگه من و تو باید یه فکر واسه خودمون بکنیم،نمیشه که سر بار اون طفلی باشیم.

بابا موافقت میکنه و میگه تقصیری هم نداره واقعا.مگه میشه چهارصباح دیگه من و تو افتاده بشیم انتظار داشته باشیم گلی لگن بذاره زیرمون?معلومه که نه...جفت شون میگن اگه یه زمانی افتاده شدیم با پای خودمون بریم خانه سالمندان و بعد با رضایت تایید میکنن.

این چندمین باره که مکالمه ی اینچنینی ازشون میشنوم و دلم خیلی خیلی میشکنه.از اینکه پدر و مادرم که الحق تا جایی که تونستن واسم کم نذاشتن نمیتونن روم حساب کنم...اینا رو که میشنوم با خودم فکر میکنم هنوز هستن زوج هایی که واسه این بچه دار میشن که پس فردا عصای دستشون باشن?...دلم میخواد بهشون بگم به ولله سبک زندگی ها طوری شده که هیچ هیچ هیچ انتظاری نمیشه از بچه ها داشت.بگم دنیا طوری شده که فقط خودتون میتونین به درد خودتون برسین و بچه ها رو باید بزرگ کنین و بی هیچ چشم داشتی راهی اجتماع و زندگی مستقل خودشون بکنین...بگم ماها بی معرفت نیستیم،فقط افتادیم تو مسیری که تند تند میره به جلو و نمیتونیم متوقفش کنیم...

۱۴ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۱
life around me

**فقط یک بدبختی وجود دارد که از نخواندن کتاب در نود روز گذشته فاجعه تر است،آن هم اینکه در نود روز گذشته کتاب نخوانده باشی واحساس کنی اتفاق بدی نیفتاده....جیم ران**

امروز روز عشّاق کتاب بود.روز کسایی که هزارها سرنوشت رو لابلای کاغذها زیستن،با ده ها مرگ بغض کردن و با هزارون شادی از ته دل خندیدن...نه روز جوان و نه دانشجو،نه روز دختر و نه روز پزشک و حتی نه روز تولدم هیچکدوم به اندازه ی امروز روز من نیستن....

چقدر خوشحالم که تو هفته ی اخیر دوکتاب هدیه داده و یک کتاب هدیه گرفتم...چقدر خوبه که تو کتابخونه ی امن و امانم تعدادی کتاب نخونده دارم که بهم چشمک میزنن و دلم طوری بهشون گرمه که انگار تو سال قحطی یه انبار آذوقه دارم...این روزها کلیدر میخونم و از وسعت واژگان پارسی که وجود داره و من ازشون بیخبر بودم حیرت میکنم و قلم قوی محمود دولت آبادی که انگار برای نوشتن این کتاب سالها و سالها و سالها وقت گذاشته رو تحسین میکنم...

اگه شما هم عشق رو لای ورق کاغذای کتابها پیدا کردین که خوشابحالتون و اگر نه،لطفا لذت امتحان کردنشُ به خودتون هدیه کنین و برام از کتابی که الان در دست خوندن دارین بنویسین:)




۱۷ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۶
life around me

از بین تمام بازیگرا و کارگردانها و اینجور افراد مشهور فقط دو نفر رو توی اینستاگرام دنبال میکنم:محراب قاسم خانی و مهراوه شریفی نیا...امروز مهراوه ویدئوی 18دقیقه ای از خانوم لیلی گلستان(مترجم معروف و بینظیر)منتشر کردن که از سختی های زندگیش گفته و راه حل هایی که خودش برای حل مشکلاتش پیدا میکرده.خانم گلستان از تجربه ی جداییش از همسرش مینویسه درحالی که عاشقانه دوسش داشته اما به علت شرایطی که تو اون زمان داشته،با تکیه بر منطق خودش و برای بهبود شرایط خود و سه تا فرزند کوچیکش این تصمیم سخت رو میگیره و از کسی که عاشقش بوده جدا میشه...بارها و بارها این قسمت صحبتشون رو گوش کردم عجیب تکونم داد...آرزو کردم کاش همه ی زنها اونقدری متکی به خود و مستقل و قوی باشن که بتونن تو شرایط بحرانی زندگی شون تصمیم هایی بگیرن که بعدها اقلا باعث افتخار خودشون باشه....برای دیدن این ویدیو میتونید آدرسmehraveeeرو سرچ کرده و تو قسمت بیو پیجشون وارد کانال تلگرام خانوم شریفی نیا بشید و دانلودش کنید.قول میدم از دیدنش پشیمون نشید.

۸ نظر ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۲
life around me

 

در خونه رو که باز کردیم با این صحنه مواجه شدیم.

با این همه معجزه ای که از روستا,از باغ پدربزرگم رسیده برامون....به جزئیاتش دقت کنین؟سیب گلاب,هلو,گلابی,خیارسبز,کدو,آلوزرد و آلوسیاه,سبزی خورشتی,لوبیا سبز و کاهو...

تک تک اینا ارگانیک و حاصل باغ های باباست.بابابزرگ همیشه ی همیشه پررنگ ترین خاطره ی من میمونه و همه میدونن که بیشتر از همه ی نوه ها دوسش داشتم و بیشتر از همه ی نوه ها دوسم داشت.یه انسان بی سواد روستایی اما فرهیخته و فوق العاده باهوش که اگر درس خونده بود مطمئنم میتونست یه شخصیت موفق باشه گرچه بنظرم الانش هم خیلی موفقه....اینکه خودت تو دنیا نباشی ولی برکتت به بچه هات برسه فکر میکنم دستاورد کمی نباشه...

بابابزرگ گلم که هروقت بحث این میومد وسط که گلی آشپزی بلد نیست و اگه تنها باشه باید کسی بره پیشش و کارهاش رو انجام بده,اخماش میرفت تو هم و میگفت هرچیزی سر وقتش و بعد رو میکرد به من و میگفت بابا آشپزی که هنر نیست.درس خوندن هنره!مردم فرش زیر پاشونو میفروشن و خرج تحصیل میکنن...حالا حالاها درس بخون,دستت که تو جیب خودت رفت اون موقع آشپزی هم یاد میگیری...

روحش شاد و حیف که نیست ببینه من آشپزی یاد گرفتم...

هر وقت نشونه ای از روستا میرسه برامون,صدای شرشر جوب کنار خونه ی بابابزرگ و صدای کر کننده ی گنجشک های روی درختای سپیدار مشرف به خونه شون میپیچه تو سرم ,میشینم و با خودم فکر میکنم خودمون شهرنشینا فقط زنده ایم و اونان که زندگی میکنن...

۷ نظر ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۱
life around me

به تاریخ آخرین روز ترم 10...

۲ نظر ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۰
life around me

از خواب بیدار شدم اما توانایی بالا کشیدن تنم رو ندارم و حس نهنگ گُنده ای رو دارم که چند تُن وزنشه....سعی دارم تصمیم بگیرم که به خوابیدنم ادامه بدم یا اینکه بیدار شم و یک جلسه ی بیشتر اورولوژی بخونم.فکر میکنم اگه بتونم این تصمیمُ بگیرم دیگه از این به بعد هر کاری رو میتونم انجام بدم(ریچل بزرگ)!!

۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۱
life around me

+دکتر:مشکلتون چیه خانوم?

-خانوم 34ساله:جیشم میسوزه دکتر!!!!!!!!!!!!

+ما و دکتر:-_-


*بله،گویا خانوم سوزش ادرار داشتن!






۱۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۴
life around me

(+)عمو صحرا پسرات کو?

(-)لب دریان پسرام،،دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام...


۱ نظر ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۵
life around me

خب این چند وقت خیلیا از تصوراتشون راجع به 10سال بعد زندگی خودشون نوشتن و منم از اونجایی که هیچکس به این جریان دعوتم نکرد به صورت خودجوش خودمُ دعوت کردم........راستش آینده ی زندگی من خیلی خیلی تحت تاثیر شغل آینده مه و از اونجایی که وزارت بهداشت و وضعیت پزشکا تو ایران هیچ ثباتی نداره،در واقع آینده ی ما یه جورایی تو هواست ولی اگه فرض رو بر این بگیریم که شرایط مثل الان باشه و بالاخره بعد گذروندن طرح و کسب امتیاز بالا اجازه ی زدن مطب رو بدن،و نیز با فرض اینکه خدا کمک کرده و خودم همت،و تونستم تخصص قبول بشم،آینده ی من این شکلی باید باشه:اینکه خب یه خانوم34ساله ی مجرد هستم که خیلی وقت نیست تونستم مطب بزنم....به تازگی خونه ی آپارتمانی کوچیکی رو اجاره کردم و جدا از خانواده زندگی میکنم و بزرگترین دغدغه ام شاید پس انداز پول واسه خرید یه واحد خونه باشه و اگر پسله ی اون عمری باقی بمونه بعدش خرید مطب...خواستم برم اون شهر رویایی که خیلی دوسش دارم(نمیگم کجاست)زندگی کنم اما دلم به حال تنهایی مامان و بابا سوخته و موندگار شدم همینجا.برنامه ی روتین زندگیم اینجوریه که ساعتای9 صبح میرم بیمارستان واسه ویزیت مریضام و بعد برمیگردم خونه.عصرا بین5_10شب مطبم و بعدش مجددا میرم بیمارستان واسه ویزیت مجدد نوزادا(دیگه خودتون میدونین که متخصص اطفالم خب)....تقریبا بزرگترین رویام قبول شدن فلوشیپ نوزادانه اما این چندسال انقدر بی پولی کشیدم و دستم جلو مامان و بابا دراز بوده که نمیتونم دوباره دانشجو بشم و باز بی پولی بکشم در نتیجه ترجیح دادم چند سالی کار کنم و شاید بعد رسیدن به یه استاندارد تو زندگیم،برم سراغ فلو!.....هنوز یادم نرفته که 10_12سال قبل رویای زدن یه خیریه رو داشتم اما هنوز فقط بهش فکر میکنم و هیچ قدمی برنداشتم...خونه ای که اجاره کردم پاره ی تنمه و بهترین قسمتش کتابخونه ی عزیزدلمه و بالکن پر از گل و گیاه....یکی از بزرگترین تفریحاتم دعوت کردن دوستام تو روزای تعطیلی که کشیک نیستمه و پختن یه عالمه غذا.خوبه که هنوزم آشپزی رو عاشقم و البته که همچنان بافتنی میبافم....برخلاف سالهای دانشجوییم که آرزو داشتم لاک بزنم اما بیمارستان اجازه نمیداد،حالا اجازه دارم اما بنا به هیچ دلیلی لاک نمیزنم....متاسفانه خونه ام محل آرامشم نیست چون از نزدیکترین تا دورترین اقوامم وقت و بی وقت میان و انتظار دارن بچه هاشون ویزیت بشن یا تلفنم که هی زنگ میخوره و باید سوال پزشکی جواب بدم و دلیل همه ی اینا اینه که اقوامم تو صف مطب خسته میشن.واسه همین اغلب تلفنم خاموشه و آیفونم از برق کشیده(این تجربه ی تمام پزشکاست)...احتمالا بیشترین اوقات فراغتم تو روزهای غیر کشیک با درس خوندن میگذره و کتاب خوندن و گشتن تو اینترنت و البته آشپزی و رسیدن به گل و گیاه.رضایتم از زندگی50_50هست و بنظرم آمار قابل قبولیه...حداقل از شرایط الانم خیلی خیلی بهتره____________پ.ن:بیاین دعا کنین من به این مدینه ی فاضله برسم واقعا.در عوضش منم دعا میکنم شمام به مدینه فاضله تون برسین.منطقیه نه?

۱۸ نظر ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۹
life around me

حتما همه تون عکس های منتشر شده از آزادی نامداری رو در مسافرت سوئیس دیدین و البته که تفسیرهای متفاوت و گاها متضادی که افراد مختلف از این موضوع ارائه دادن رو هم خوندید.

عده ی زیادی از رو شدن چهره ی واقعی ایشون ابراز خوشحالی میکنن و عده ای دیگه از ریخته شدن آبروی مسلمان ابراز ناراحتی.

این چند روز که تمام تفاسیر رو میخوندم و در عین حال با خودم فکر میکردم,به این نتیجه رسیدم که هیچکس کاملتر از مسیح علینزاد(masih.alinejad)در این مورد ننوشته.

حقیقت اینه که همه ی ما قربانی قوانینی هستیم که مارو "محکوم" و "مجبور" به ریاکاری میکنه و تک تک قریب به اتفاق ما پیش اومده در موقعیتی قرار بگیریم که با توجه به جو محیط و موقعیت شخصی خودمون,تظاهر به بودن کسی کنیم که در حقیقت نیستیم.برای خیلی از ما پیش اومده که در دوران مدرسه قبل از ورود به دفتر مدیر,ناخودآگاه جلوی مقنعه مون رو لمس کرده و کمی به جلو هدایتش کنیم.

یا با دیدن مامورین منکرات و بسیج,علی رغم داشتن حجاب مناسب و صرفا از روی غریزه احساس ترس کرده و روسری مون رو جلو بکشیم.

یا در جلسه ی مصاحبه برای استخدام توی یک اداره ی دولتی یا آموزش و پرورش با پوششی ظاهر بشیم که دلخواه مون نیست یا اینکه حتی در جمعی حاضر باشیم که بنا به مصلحت خودمون یا چشم غره ی خانواده و یا ترس از حرف هایی که ممکنه پشت سرمون زده بشه,در مورد موضوع مورد بحث توی اون جمع نظراتی بدیم که با نظرات واقعی خودمون تفاوت داشته باشن.

چندسال قبل سوار تاکسی شدم که راننده اش از اول تا آخر مسیر به یک شخصیت مشهور کشوری فحش میداد و میگفت فلانی دزد و مال مردم خوره.انتهای مسیر همون راننده تاکسی با وجود داشتن پول خورد سعی کرد باقی پول من رو نده و من در مقابلش گفتم میدونی تفاوت شما با اون آقا چیه؟اینکه ایشون دستش برای دزدی بازتره و گنده گنده تر میخوره اما دست شما فقط اندازه ی دزدی از ته کرایه ی مردم بازه.و شباهت شما اینه که هر دوتا تون دزدین احتمالا!!گفتم احتمالا چون دزدی شما رو با چشم دیدم اما صحبت دزدی ایشون رو فقط شنیدم...و بعد به راه افتادم و فحش هایی که میداد رو نشنیده گرفتم.

خواستم بگم همه ی ما قربانی جریانی هستیم که مارو با خودش به سمتی میبره که دوست نداریم. و شک نکنید افرادی شبیه خانوم نامداری هم از تظاهر کردن خودشون لذت نمیبرن و ترجیح میدادن که میتونستن با حفظ عقاید خودشون به جایگاهی برسن که الان دارن.

در نتیجه فکر میکنم با اتفاقاتی که در چند سال اخیر برای خیلی از افراد مشهور افتاده وقتش رسیده که معیارهای از پیش تعیین شده ی ذهنی مون از خوبی رو که معلم های مدرسه و صدا و سیما به خوردمون دادن تغییر بدیم و یاد بگیریم داشتن چادر حتما حتما تضمین کننده ی پاکی ذات اون شخص نیست و بی حجابی به معنای صد در صدی بی نماز و کافر و قسی بودن کسی نیست.

یاد بگیریم که مدام جبری که توش رشد کردیم رو به خاطر بیاریم و بعد در مورد باطن دیگران قضاوت کنیم.

یاد بگیریم از آدمها بت نسازیم که بعدش با دیدن روی دیگری از عقاید اون ها شوکه بشیم و تیپا خورده و احساس کنیم در حق مون خیانت شده.


+خانوم مسیح الگوی منه؟هرگز...اما یاد گرفتم که نظرات درست هر شخصی رو فارغ از باقی نظراتش بپذیرم.(پست ایشون رو میتونین تو صفحه ی اینستاگرامشون بخونین)

+مسئله خیلی ساده هست.به ما میگن برا اشتغال به فلان کار دولتی باید با این ظاهر باشی و وقتی افراد(علی رغم میل باطنی)و با توجه به نیاز یا علاقه ای که به اون شغل دارن تظاهر به داشتن اون ظاهر میکنن محکوم به ریاکاری میشن...

+البته که خودم از منتقدهای سرسخت خانوم نامداری هستم اما خواستم این مسئله رو از زاویه ی دیگری ببینیم.


۱۲ نظر ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۴
life around me

خانوم آشنایی رو بعد شش سال دیدم و بهش گفتم خدای من،روزی که میرفتی یه دونه بچه داشتی و الان شدن سه تا،باور نمیکنم این جوجه ها هم بچه های تو باشن...گفت آره دیگه اولی و دومی که دختر شدن دیگه "مجبور شدم" بذارم سومی هم بیاد که شکر خدا پسر شد...بعد تندی خداحافظی کرد و گفت عجله داره چون میره به مناسبت روز دختر برای جفت دختراش هدیه بخره...........هیچی دیگه فقط خواستم بگم لطفا قبل تبریک گفتن این روز فقط چند ثانیه این صحنه رو به خاطر بیارین و بعد سکوت کنین!!

۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۶
life around me

اون خاله قزی چند پُست قبلُ که یادتون هست?امروز ورژن باباقزیش رو تو درمانگاه اورولوژی داشتیم که مشکل به قول خودش"فروستات(پروستات)"داشت و تمام مدارک پزشکیشُ ریخته بود تو گونی و انداخته بود رو دوشش.موبایلش با طناب کوچولو به یه جیبش وصل بود و دسته کلیدش با یه طناب کوچیک دیگه به اون یکی جیبش..یعنی تمام آپشن های موجود رو برای اینکه عاشقش بشم داشت________________انصافا ما مجردا از کجا باید بدونیم سایز بیضه های آقایون قرینه نیست?خب من مریضُ بردم پشت پرده و معاینه کردم،بعد که استاد پرسید چه نکته ی مثبتی تو معاینه داشت گفتم سایز تستیس(بیضه هاش)قرینه نیست و بعد نفهمیدم چی شد که استادی که عمرا لبخند بزنه،روشُ کرد اون طرف و سعی کرد نترکه از خنده و ایضا مجتبی و رضا پخش زمین شدن...بعد هم که هی استدلال میکردم نخیر اینا دیگه خیلی غیرقرینه بودن و مخالفت رضا و مجتبی تو کتم نمیرفت,با جمله ی " گلی بنظرت ما بهتر میدونیم یا تو?" رسما قانع شدم_____________پیرزنه کلیه ی سنگ ساز داشت ولی اصلا تحت نظر دکتر نبود و برای چک کردن خودش مراجعه نداشته.دکتر گفت چرا پیگیری نمیکنی?اگه سنگها دفع نشن کلیه هات آسیب میبینن ها?جواب داد دکتر خونه مون دوره،روم نمیشه تند تند بچه هامُ بندازم تو زحمت و از کارشون بزنن تا منو بیارن اینجا.دلم ریش شد براش و با خودم گفتم کاش کسایی که تنها هدف شون از بچه دار شدن داشتن عصای دسته،اینجا بودن و میدیدن که همه چیز اون طور که فکر میکنن پیش نخواهد رفت_______________بنظر من اینکه پسر15ساله تازه بفهمه که فقط یه دونه بیض داره تقصیر پدر و مادرشه.چون بیضه ها تو دوران جنینی داخل شکم هستن و به تدریج نزول میکنن تا برسن تو کیسه ی خودشون و اگه تو راه نزول بمونن خطر عقیمی و سرطان دارن پس لطفا بچه هاتونُ چک کنین___________یه دور هم بریم قربون اون پیرمردی که میگفت "دکتر من دوشاخ میشاشم" و برگردیم.

۷ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۰
life around me

دیشب تو راه برگشت از بیمارستان پسری رو دیدم که تیشرت آستین حلقه ای و شلوارک چارخونه ی گشادی تنش بود که با وزش نسیم بالا و پایین میشدن.نگاهی کردم به لباسهای ضخیم خودم که بعد ساعتها عرق کردن، تو گوشت و پوستم فرو رفتن و دستی کشیدم به مقنعه ای که تحملش تو این هوای گرم سخت تر هم شده و یاد درد ریشه ی موهای شکسته ی زیر مقنعه ام افتادم و توی دلم به پسرک فحش های رکیکی دادم...بعدتر از خودم خجالت کشیدم و گفتم عکس العمل درستی انجام دادی?...جوابم این بود که شرایط نابرابر جامعه به این سمت هدایتم کرد.به سمت تلنبار شدن عقده از کودکی تا حال و آینده...گفتم من یه شهروند عقده ای هستم که باید از نظر خشم های فرو خورده ی درونم روانکاوی بشم تا شاید دیگه به رویای سفر چند روزه به کشوری دیگه که توش حق پوشیدن دامن کوتاه داشته باشم فکر نکنم...ندای درونیم پرسید ببین چه قدمی میتونی در مقابله با این جریان برداری?گفتم اینکه یه عقده ای دیگه مثل خودم به جهان اضافه نکنم...

۱۲ نظر ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۸
life around me